شمی صلواتی

دیشب در خواب دیدم
باد شومی
باغچه پر از گلم را پر پر می کند
و من می ترسم
به گمانم باز آمد آن سایه سیاه!
و من می ترسم، می لرزم
از اتاق تاریکی به سوی ابهام
شهلا را دیدم در رقصی پا به پای ندا
که در آن دلارا
می نواخت آهنگ زیستن را
و من می شنیدیم
آن صدای دلنشینی
که در آن احیای جان و جهان بود،
زیبایی در اوج،
عشق به تصویر ساده یک برگ درخت
چشمه به زلالی در هر دشت
از پی سبزۀ و گل!
تا به زندگانی جان تازه دهد.
همچون قصه سعادت و رهایی
شهلا / ندا / دلارا و به صدها ماهروی جوان دیگر!
که به هر کوچه.ورد زبان خاص و عام افسانه شدن.
چه خوابی عجیبی
مرا برد به میان مرگ و زندگی
و من ترسیدم و لرزیم
که به ناگهان از آن خواب پریدیم
اینگونه بود ای آشنا که من
این قصه را نوشتم
اما با قلمی شکسته به تصویر عیان آن خواب
گرچه همچون کودکی بیمار در آن لحظه می گریستم .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)