میدونستم یک روز زنگ میزنه و بهم میگه. میدونستم اون روز دور نبود و همین نزدیکیها، یک جایی بین زمان و مکان در حرکت . بالاخره اون روز رسید، حالا چرا روز مگه شب نمیتونست باشه؟

شب که تاریک تره بهتر میشه خبر های بد را داد، کسی نمیبینه آدم رو، دیگه صورتت ترسناک هم نیست! لرزش دستت رو هم نمیبینن.

شب زمهریربود و من جایی نداشتم بخوابم. زن داغ بود لبهاشو که خوردم یادم رفت که قرار بود فقط یه دوست باشم در کنارش, نشد سخت بود. اختیار از کفم رفت، راستش اصلا نباید میرفتم دنبالش. عادت کرده بودم یا همش جلوش حرکت میکردم یا پشتش، آخه میخواستم از زاویه های گوناگون ببینمش، دورش چرخیدم. اما اون زن بود و از اون دختر هایی که میخواست گرم کنه، شاید دست های سردی رو که دیگه دست نبودند و فقط برسازه بودند.

از کافه تریا امدیم بیرون قرار گذاشتیم دیگه هم دیگر رو نبینیم، دو تاییمون به این نتیجه رسیده بودیم که بدرد هم نمیخوریم. بحث یه عمر زندگی بود شوخی نبود که! البته اگه عمری باقی مونده بود. همش از آینده میگفت انگار که حال و گذشته ای نیست. من هم که قربونش برم، یه غده سرطانی بودم از گذشته، کثافت کاریهام و لوندبازی هام بدجوری آبروم رو برده بود. مجبور شده بودم برم جایی که لااقل کمتر میشناسنم.

اون هم دست کمی از من نداشت تقریبا سی سالش بود و بعد کلی اینور انور کردن پاف هاش نتونسته بود یکیو برا خودش پیدا کنه. میترسید از تنهایی! از خودش! کلا میترسید، از نقشه های زمان رو بدنش، از چروک هایی که با هیچ کرمی نمیشد درستشون کنی، چروک های مغزش رو میگم. اصلا بچه میخواست! داشت سنش میرفت بالا. چه زود گذشت، همین چند روز پیش بود انگار با سیاوش…

اسمش نسترن بود، قیافش کپی مصریهای باستان شده بود. برنزه با سینه های برجسته و دماغی که بد عمل شده بود. با خودش لابد فکر میکرد: نامردی کرد، من ازش سر بودم، خوب شد رفت، بچه ننه بود و هزار تا عیب و ایراد جور و واجور که رو اون پسر بد بخت میگذاشت. جرم سیاوش چی بود؟ چه حسی بود نمیدونست، خودشم گه گیجه گرفته بود. جرم چیه سیاوش بیچاره گناه هم نکرده بود! فقط چند بار باهاش صحبت کرده بود و اون ازش خوشش اومد. بعد چند وقت هم رفت پی کارش. فقط یه روز اومد و گفت داره مهاجرت میکنه به کانادا و میخواد ادامه تحصیل بده. شاید سیاوش نمیدونست که اون دوستش داره؟ هرچی بود تموم شده بود، زندگی ادامه داشت. تلاش کردم به نسترن بفهمونم که تو حال زندگی کنه. حالیش نبود کلا از اون تهرانیهای پر فیس و افاده هایی بود که جورج کلونی رو هم قبول نداشتند.

یه چند متری از کافه تریا دور شده بودیم، امپراتوری سکوت بخشهای زیادی از دنیاهامون رو تصرف کرده بود. دوتایمون نمیدونستیم کجا میریم و فقط میخواستیم بریم و جاش کلا برامون مهم نبود. شاید دست روزگار بود که تا همین جاش رو هم با هم بودیم. به اولین خط عابر پیاده که رسیدیم خواستم بپیچونمش و خداحافظی کنم اما دلم نیومد. رفتیم اونور چراغ خطر، باز هم مسیر شدیم. میخواستم بهش بگم، الان یادم اومد نه اینکه مهم نباش نه! اصلا مهمترین چیز بود. واقعا دوستش داشتم اما نمیشد. درست نبود کار نمیکرد رابطمون. قبلا ها بهش گفته بودم میخواهم ببرمش نپال و اینقدر بی خیال بود که نپرسید علتش رو. الان فرصت مناسبی بود. داشتم بهش نیگاه میکردم تا بگم فاصله مون خیلی کم بود تو شلوغی پیاده رو. یهو حواسم پرت آمبولانسی شد که آژیر کشون رد میشد و به آمد و شد سنگینی خورده بود.

گرمای دستش رو حس کردم، آروم دستهاشو گذاشته بود تو دستم، نمیدونم حواسم پرت آژیر شده بود و نفهمیده بودم. اصلا یادم رفت چی میخواستم بهش بگم. نپال! هان یادم اومد.

لبخندی بهم زد و دیگه چیزی یادم نیست یعنی یادمه اما نه همه جزییاتش. دو سه سال بعد پسرمون بدونیا اومد و بقیه زندگی.

الان ۳ ماهه که تنهام گذاشته! با پسرم در یه حادثه کشته شدن، جسدش رو چند روز پیش پیداکردن و بخاک سپردیم. قبل به خاک سپردنش گریه م نمیگرفت، هر چی زور زدم دریغ از یه قطره اشک. اما بهش گفتم: عزیزم نپال رو یادته؟ میدونستی برای چی میخواستم ببرمت نپال؟

و میدونم که نمیدونه، بس که خر بود!

بهش میگم آخه اونجا هوا رقیق تره و غلظت اکسیژن کمتر میشه. باید تند تر نفس بکشی، میخواستم نفساشو رو صورتم حس کنم و هر چه تند تر بهتر، نشد مال من نبود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)