مخاطب این نوشته کارگران مبارز و هسته های فعال در کارخانجات وکارگاه های تولیدی است. از سوی دیگر، روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر با ریز شدن در معضلات عملی کار تشکل یابی کارگران می توانند یکدیگر را یاری دهند، پس از این رو مخاطب دیگر این نوشته می باشند. مخاطب دیگر می تواند هسته های فعال روشنفکری چپ جدید باشد که رو به مسایل کارگری آورده و می خواهند در این زمینه ( و نه فقط در مباحث تئوریک چپ ) هم فعال باشند.

این نوشته چند تجربه را که مختص کارگاه های بزرگ تولیدی و صنعتی است ، البته در سالهای دور و نزدیک گزارش کرده که بدیهی است مسایل آن در مواردی به همه ی کارگران قابل تعمیم نمی باشد ولی نه تنها این مباحث کهنه نشده بلکه از آنجا که کمتر به آنها پرداخته شده همچنان مبتلا به محیط های کارگری این چنینی می باشد که حتما با کوشش مخاطبین می توان این رویه ی انتقال تجربه و شروع بحث در موارد عملی را گسترش داده ودر خدمت فعالین کارگری قرار داد . کارگران صنعتی و تولیدی در کارگاه های بزرگ از مهمترین کارگران ایران اند که به دلایل بسیار ( از جمله ارتباط بیشتر با تکنولوژی ، تماس تنگاتنگ با متخصصین دیگر طبقات ، حضور در کار جمعی گسترده و جا افتادن قوانین کار در مقایسه با کارگاه های کوچک تر ) قابلیت متشکل شدن و راهبری طبقه ی کارگر ایران را دارند . اگر چه از نظر کمی 15 درصد کل کارگران را تشکیل می دهند اما از نظر کیفی جایگاه مهمی در طبقه ی کارگر دارا می باشند . پس توجه به آنها ضرورت کاری همه ی مخاطبین فوق می باشد .

تجربه ی اول   در اوایل دهه ی شصت و در دوران جنگ یکی از کارخانجات ماشین سازی تصمیم گرفت که تولید را بالا ببرد از این رو شیفت شب را راه اندازی کرد و بلافاصله حدود پانصد کارگر فلزکار استخدام نمود . کارگران جدید عمدتا جوان ، کم تجربه و مهاجرین پس از انقلاب به تهران بودند . پروسه ی استخدام اگرچه با گزینش همراه بود اما سختگیری جدی ای در بین نبود و تقریبا به غیر از معتادین همگی در عرض دوهفته استخدام شدند و در دو شیفت به صورت نوبتکار وگردشی تقسیم شدند . مهمترین مسئله ی این کارگران جدید در شروع کار برخورداری از شرایط مساوی با کارگران قدیمی تر بود . طبیعی بود که انجام کارهای سخت بدنی در شرایط دشوار ابتدا به اینان محول می گردید اما از دید این کارگران می بایست این مرحله به سرعت بپایان می رسید تا شرایط کار برای همه یکسان گردد . از آنجا که بین برخی از کارگران جدید در پروسه ی استخدام رفاقتی برقرار شده بود ، این رفاقت مبنای همکاری حول مسئله ی مشترک شان شد . ابتدا با گپ وگفت به هنگام تعویض شیفت و بتدریج با یکدیگر در حین کار، دو جمع کارگری شش هفت نفره به صورت جدی تری در هر یک از دو شیفت شکل گرفت . این ارتباط مداوم در خارج از کارخانه و در محل زندگی شان نیز ادامه داشت و مباحث دیگری نیز مابین شان مطرح گشت . از جمله انتخاب شیوه هایی برای تاثیر گذاری بر دیگر کارگران ، بخصوص بر قدیمی ها . پس از چند ماه کار، حالا بدرستی فهمیده بودند با دسته بندی کارها پیش نمی رود ومشکلات شان چیزهای دیگری است . یکی از روش هایی که بسیار اثر گذار بود کمک در حین کار به کارگران ناتوان تر بود . این جمع ها اکیپی یا به تنهایی عقب ماندگی تولید کارگران ناتوان را جبران می کردند تا دچار کسری حقوق نشوند . این رفتار باعث شده بود به آنها به چشم جمعی با مرام نگاه شود . تاکید دیگر این جمع پافشاری بر تولید درست و با کیفیت بود این تاکید دو منظور را دنبال می کرد اول ، هر بهانه ای از سرپرستان و مدیریت در رابطه با تولید را می گرفت و دوم ، مسئولیت پذیری را جا می انداخت . یکی از بحث های این کارگران در بین خود چنین بود که اگر ما کارمان را درست انجام ندهیم چگونه توقع داریم کارفرما در قبال ما مسئولیت اش را به درستی انجام دهد . خراب کار کردن نه مبارزه است و نه کار درستی است زیرا نهایتا مصرف کننده ی محصول ما خود نوعی ما است . حالا دیگر در هنگام تعویض شیفت ها و یا در روزهای تعطیل این دو جمع که به علت تاثیر گذاری شان در محیط کار با اقبال بیشتری از سوی دیگران روبرو شده و بزرگتر هم شده بودند فقط از اخبار کارخانه با یکدیگر صحبت نمی کردند بلکه بدنبال راه هایی برای قوام بیشتر و حضور در تصمیم گیری در کل کارخانه وارتباط با دیگر سالن های مونتاژ ، رنگ وانبار بودند . تاسیس صندوق قرض الحسنه ی کارگران قطعه سازی به سرعت با استقبال کارگران دیگر سالن ها روبرو شد ودر عرض یک ماه تعداد اعضایش از سیصد نفر گذشت . تجربه ی مجمع عمومی اعضای صندوق آن هم در سالن تولید ( مدیریت علیرغم میل باطنی به علت کثرت اعضا ناگزیر به پذیرش شده بود ) برای انتخاب مسئول ، بازرس و صندوق دار که با روشی شفاف وکاملا متفاوت با آنچه که تا کنون تجربه شده بود و اصراری که برسخنرانی های آزادانه برای آگاهی جمع از طرف برگزار کنندگان می شد در واقع سنگ بنای محکمی برای آینده ای بود که این جمع کارگری مدت ها برایش نقشه کشیده بود و آن چیزی جزایجاد روشی سالم وقابل اعتماد و قابل اتکا برای ساختن تشکلی کارگری و پایدار نبود . اقدام بعدی این جمع کاندید کردن نماینده ای از درون خود برای حضور در جمع نمایندگان کارفرما و وزارت کار برای طرح طبقه بندی مشاغل بود . طبقه بندی مشاغل از جمله خواست های کارگران بوده وهست که مستقیما با منافع مادی شان در ارتباط دراز مدت می باشد ، پس از این رو با حساسیت و دقت از جانب شان پیگیری می شد . این جمع با برنامه ریزی طی چند روز اعضایش را به تک تک سالن ها می فرستاد واز کاندیدایش دفاع می کرد . جالب آن بود که تمرکز بر روی استدلالات کاندیدا بود تا خود کاندیدا . نتیجه ی این روش آن شده بود که هرکس که نکته ی ناروشنی در ذهن داشت ویا پیشنهادی در رابطه با شغل و پایه اش داشت خود به کاندیدای مورد نظر مراجعه می کرد ، که این روش کاملا در تقابل با روش کاندیدای دیگر که از طرف انجمن اسلامی اعلام شده بود و در ضمن مورد حمایت مدیریت نیز بود قرار داشت . پیروزی با جمع کارگری بود و نماینده ی شان به عنوان نماینده ی کارگران در طبقه بندی مشاغل نقشی تاثیر گذار بر چگونگی رتبه بندی وتعیین مشاغل سخت و زیان آور بازی کرد . اما هدف اصلی جمع پس از یکسال واندی تشکیل سندیکا بود . خواستی که محتاج کار علنی طولانی ای بود . کارعلنی برای سندیکا کاری خطرناک بود و اعضای فعال جمع حتما لو می رفتند اما دو نظر ما بین اعضا وجود داشت . یک دسته سرمست از موفقیت های به دست آمده می گفتند سندیکا که مخفی نمی شود وباید خطر را پذیرفت اما در واقع باور به عدم موفقیت نداشتند .دسته ی دیگر می گفتند همین مقدار از پیروزی کافی است ونباید مدیریت و انجمن اسلامی را تحریک کرد . بالاخره زمان سرکوب فرا رسید . با تغییر مدیریت و عزم جزم مدیران جدید برای شناسایی و سرکوب کارگران مبارز ، این جمع با اخراج اعضای اصلی اش و دستگیری نماینده شان که متهم به داشتن رابطه با گروه های سیاسی بود ، متلاشی شد و باز ماندگان جمع هم وقتی سنبه را پر زور دیدند و خطر اتهام سیاسی را جدی یافتند ترجیح دادند که شغل شان را حفظ کنند و نهایتا تا مدتی از صندوق اعتصابی که پنهانی ساخته بودند وکارگران زیادی از آن مطلع نبودند ، به کارگران اخراجی کمک نمایند تا آنها دوباره مشغول به کار شوند . اکثریت کارگران فقط یک روز در مقابل دفتر مدیریت تجمع کرده وخواستار آزادی نماینده ی شان شدند که با قول همکاری به سر کار بازگشتند ولی چون هسته ی اصلی ضربه ی سختی خورده بود ومدیریت با استفاده از فضای جنگی هر گونه حرکتی از جمله اعتصاب برای بازگشت اخراجی ها را با اتهام خیانت به مملکت اسلامی پاسخ می داد . خود به خود این پیشنهاد از جانب کارگران مبارز باقیمانده هم بی نتیجه ماند .

آیا تاکید بر تولید با کیفیت ، کار درستی بود ؟ مسایل فرهنگ کار ومسئولیت پذیری چقدر برای فهم مبارزه مهم است .

تشکیل صندوق قرض الحسنه که آن روزها خیلی باب بود چقدر کارایی داشت ؟

آیا روش هایی مانند مرام ومعرفت روش هایی عقب افتاده نبود ؟ و یا به باند شدن منجر نمی شد ؟

روش های متفاوت در انتخابات چقدر مهم بود وچقدر از جانب بقیه فهم می شد ؟

طرح سندیکا در آن شرایط کار درستی بود ؟ چقدر ضربه به آن مربوط بود ؟

اتهام ارتباط سیاسی نماینده بهانه بود و او آزاد گشت اما چرا کارگران که او وهمرزمانش را دوست داشتند حاضر به حمایت جدی تری از آنها نشدند ؟ آیا جدید بودن آنها بین شان فاصله انداخته بود و یا چون او دیگر کارش را در طبقه بندی مشاغل به اتمام رسانیده بود برایشان دیگر مهم نبود و یا مجموعه ای از همه ی این موارد ؟

روش های دیگر کدام می توانست باشد و شما چه می گوئید ؟  

تجربه ی دوم – در اواسط دهه ی هفتاد در یک کارخانه ی تولید ماشین های سنگین برخی از کارگران ، با سابقه ای حدود سه تا هفت سال و با مشاغلی مانند پرسکار ، جوشکار و برشکار و سنینی بین بیست وپنج تا سی و پنج سال در ساعت نهار جلسه ای ترتیب دادند که موضوع جلسه مقابله با قبضه کردن تمامی امکانات مادی و رفاهی این سالن به دست اعضای بسیج و شخص رئیس انجمن اسلامی بود . در واقع رئیس انجمن اسلامی که سرپرست این سالن تولید بود سعی کرده بود پاداش های تولید ، امکانات ورزشی ( فرصت ورزش کردن در حین ساعات کاری ، استخر و مرخصی های ورزشی ، تورهای مذهبی ومرخصی های متعاقب آن ) وسپردن کارهای ساده ، که از جمله اختیارات اش بود را به هم باندی هایش بدهد تا از حمایت عددی شان برخوردار گشته ودر تصمیمات مدیر دولتی که او هم فردی کارگزارانی بود و بزعم بسیجیان اهل مماشات بود مداخلات بیشتری برای کسب قدرت نماید . ( برخی ازاین افراد با چنین تلاش هایی حتی توانسته بودند در حاکمیت به مقام های بالایی از جمله معاونت دادستانی یا حتی وزارت هم برسند ) . اکثر کارگران از این اجحافات در رنج بودند اما از آنجا که این گروه بسیجی با داشتن امکانات مختلف وحمایت های باندی و هجوم دسته جمعی برای ساکت کردن هر نوع اعتراضی اقدام می کرد و در خفا سعی در تهدید و تطمیع فردی ، کارگران معترض می نمود ، باعث شده بود تا مدت ها هر کس با تلاش فردی ( چاپلوسی ، حضور در مراسم مذهبی یا فرهنگی بسیج ، حمایت های غیر ضروری از سرپرست ) خود را از گزند آسیب های احتمالی دور نگاه دارد . پاداش تولید در این سالن جزو اختیارات سرپرست بود که برای کنترل و جذب کارگران به سمت برنامه های فرهنگی توانسته بود از مدیر دولتی بگیرد . در واقع هرکارگری بر طبق برنامه ریزی تولید موظف بود در طول روز مقدار معینی تولید کند که بیشتر از آن با تشخیص سرپرست شامل پاداش و کمتر از آن مستحق جریمه بود . ساعات اضافه کاری این فرصت را می داد که تولید بیشتری انجام شود اما اینکه چه کسانی می توانستند اضافه کاری کنند نیز باز با سرپرست بود .

اولین تصمیم این جلسه که بعد از روز های متمادی و در حین کار به بار نشسته بود ، بوجود آمدن جمعی بود که تحت هیچ شرایطی پشت هم را خالی نکنند ومانند بسیجیان که در هر موردی از هم باندی شان دفاع می کنند هوای هم را تا به آخر داشته باشند . تصمیم دوم اعلام موجودیت بطور علنی و در برخورد مشخص با بسیجی ها و اعلام مخالفت با اجحافات سرپرست بود . این جمع پنج نفره با اینکه می دانست کار خطرناکی می کند و خطر اخراج را در پی دارد اما روی دو موضوع حساب می کرد . اول اختلافات مدیر دولتی و دخالت های بیش از اندازه ی رئیس انجمن که احتمالا مدیر بدش نمی آمد از او نقطه ضعفی بگیرد ودوم روی نیروی کارگران خاموش اما معترض . تصمیم سوم گسترش جمع به بقیه کارگران با اجرای روش های رفاقتی و معرفتی بود . در نهایت جمع به این نتیجه رسید که وقتی بقیه به چشم خود ببینند یک دسته ای هم هست که فقط به نیروی خودشان اتکا می کند و از همه مهمتر انصاف را رعایت می کند به حمایت از آن بلند می شوند . جمعبندی جمع این بود که در صورت شکست و حمایت نکردن بقیه اگر چه تابلو می شوند اما چیز زیادی از دست نمی دهند و نهایتا در سالن های دیگر تقسیم می شوند . اما اگر موفق شوند برای مدتی خیال شان راحت می شود واز همه مهمتر چیزی برای همیشه ساخته می شود که به درد کل کارخانه می خورد . اولین حرکت جمع درابتدای ماه و در واکنش به مقدار پاداش بود . آنها در اعتراض به مقدار پاداش همگی فیش ها را به روی میز انداخته و با تهدید اینکه به مدیریت شکایت می کنند از دفتر بیرون آمدند . برخورد سرپرست اول محکم و قاطع بود و اعلام کرد هر کس پاداش اش را نخواهد آن را بین بقیه تقسیم می کند اما وقتی یکی از اعضای جمع در وسط سالن فریاد زد ” هر کس سهم منو بخوره براش از گه سگ هم حروم تره ” ورق برگشت و چند نفر دیگر هم فیش هایشان را در حالی که سرپرست باعصبانیت و تهدید می گفت ” این کاره تونو یادم نمیره ” به دفتر پس دادند. بنظر می رسید مرحله ی اول با موفقیت پیش رفته بود. جمع تصمیم گرفت فعلا موضوع را به مدیریت نکشاند وصبر کند اما حمایت اکثر کارگران از این برخورد مشهود بود . حتی آنها که بدون اعتراضی فیش های شان را گرفته بودند در حرف با لذت از واکنش آن چند نفر سخن می گفتند. این اتفاق به سرعت در دیگر سالنهای تولید دهان به دهان گشت و بسیج را نگران کرد وعصر همان روز جلسه ای ترتیب داده و تصمیم گرفتند فعلا مسئله را مسکوت بگذارند و سرپرست هم برای فیصله دادن به موضوع ، اصلاحاتی در پرداخت ها انجام دهد تا مسئله بیش از پیش جدی نشود و در اولین فرصت به سراغ معترضین بیایند. با پیروزی و تغییر در مقدار پاداش­ها هسته ی اولیه دست به تلاش های دیگری زد. ابتدا تیم فوتبالی تشکیل داد تا هم با افراد بیشتری در ارتباط باشد و از این طریق نظرات اش را به دیگر سالن­ها گسترش دهد و هم جمع ورزشی ای در مقابل جمع ورزشی بسیج داشته باشد.

همان گونه که اشاره شد بر طبق برنامه ریزی تولید و زمان سنجی در این کارخانه هر کس موظف بود روزانه مقدار مشخصی کار انجام دهد وگرنه با جریمه مواجه می شد . جمع که حالا بزرگتر شده بود در رساندن آمار کارگران غیر بسیجی وحراستی ، بطور دسته جمعی اقدام می کرد واز این طریق جلوی جریمه ها را می گرفت . هسته حالا به فکر سه موضوع دیگر بود اول جا انداختن ارزش های جدید دربین کارگران ، دوم ایجاد هسته های مشابه در سالن های دیگر و سوم ارتباط با کارمندان و دریافت اطلاعاتی که برای سیاست گذاری شان به آن محتاج بودند .

موضوع اول-  بخشی از کارگران مایل بودند با قدرتی که به دست آمده  پاداش کارگران بسیجی وانجمنی را قطع کنند ومقابله به مثل کنند . هسته مخالف بود واستدلال می کرد رفتار کارگران بسیجی ربطی به خانواده ی شان ندارد و حق هیچ کارگری نباید خورده شود . از سوی دیگر بخشی از روی محافظه کاری می گفتند برای جلوگیری از ضربه های احتمالی باید بعضی از اعضای هسته و یا هواداران نزدیک به آن در برخی از مراسم فرهنگی بسیج و یا نماز حاضر شوند . هسته مخالف بود و استدلال می کرد تحت هیچ شرایطی نباید با این روش ها جلوی خطرات احتمالی را گرفت و نباید به ارزش های آنها تن داد زیرا می بینیم که این ارزش ها چه به روز این کارگران آورده که حتی جاسوسی همکار خود را می کنند . موضوع دوم – بعضی از کارگران فرصت طلبانه از فضای موجود استفاده کرده و برای بالا بردن آمار خود ، کار را سرسری انجام می دادند مثلا در بخش سوراخ کاری چند ورق را روی هم گذارده و با هم سوراخ می کردند واین باعث خرابی در ورق های زیرین می شد و کار مونتاژ را دشوار می کرد و باعث می شد کارگران مونتاژ در زدن آمار دچار مشکل شوند . هسته از یک سو با بعضی از کارگران مونتاژ به گفتگو نشست وآنها را تشویق کرد جمعی درست کنند و بر سر مسایل کاری وهماهنگی در موارد دیگر بیایند و مستقیما با کارگران قطعه سازی گفتگو کنند . از سوی دیگر در سالن خود این رفتار را فرصت طلبانه ، غیرکارگری وضد ارزش خواند . که البته در مواردی حتی متهم به حمایت از مدیریت نیز شد . این کارگران می گفتند وظیفه ی هسته یا هر کارگری مراقبت از تولید نیست . موضوع سوم – تحرکی که بین کارگران بوجود آمده بود به کارمندان بخش اداری نیز سرایت کرده و آنها نیز بدنبال ارتباط با بخش تولید بودند . هسته دو نفر از کارگران قدیمی را مامور ارتباط با کارمندان قدیمی کرد . زیرا فکر می کرد ارتباطات قدیمی شاید از استحکام بیشتری برخوردار باشد .

پس از یک سال جمع فعال بزرگتر شده بود و جلسات اش منظم تر . چشم انداز هسته ارتباط با کارخانه ای با تولیدی مشابه وحتی تشکیل سندیکایی مشترک بود اما اخباری که از تشکل کارمندی می گرفت نگران کننده بود . تمام صادرات کارخانه به کشور همسایه به علت کیفیت نا مطلوب وبالا بودن قیمت از مشابه خارجی عودت داده شده بود . به سرعت تولید افت کرد و پاداش و اضافه کاری وامکانات رفاهی یکی پس از دیگری قطع شد . مدیریت دوم خردادی زیر فشار انجمن اسلامی قرار گرفته ومتهم به ناکارآمدی شده بود . وزارت صنایع درحال تصمیم گیری های جدید بود . خطر تعدیل نیرو باعث نگرانی شدید گشته و دوباره تلاش های فردی برای خروج از بحران بیکار شدن به سراغ کارگران آمده بود . هسته ها راه حلی جمعی برای گذر از بحران نیافتند و فقط مخالفت با تعدیل نیرو را در دستور گذاردند . اما وقتی با طرح باز خریدی دو سوم کارگران هر دوکارخانه روبرو شدند دیگر حرفی برای شان باقی نماند . در این بین که کل کارگران سرگرم تصمیم مهمی برای ادامه ی زندگی شان بودند حراست وانجمن فرصت را غنیمت شمرده وچند کارگر مبارز را به جرم اختلال در روند باز خریدی اخراج کردند . تلاش بقیه کارگران وهسته های فعال تنها باعث گشت که مبلغ ناچیزی نیز به آنها داده شود . در واقع انجمن تلافی دو سال اخیر را بر سر این کارگران در آورده بود . هر دو کارخانه با تصمیم صنایع متلاشی شد و نهایتا پس از تعدیل وکوچک شدن ، زیرمجموعه ی سیستم دیگری قرار گرفت . کارگران هسته ها تا مدتی با پول باز خریدی شان صبر کرده و تلاش کردند دوباره به کارخانه ی جدید باز گردند اما از آنجا که قدرت در دست انجمن افتاده بود و آنها هم همگی به عنوان کارگران مبارز شناخته می شدند ، میسر نشد و پس از مدتی بعلت اشتغال در جاهای گوناگون ارتباط شان با یکدیگر نیز قطع شد .

آیا هسته در رفتارش دچار آرمان گرایی شده بود . فشار مالی به کارگران بسیجی به منظور مقابله به مثل آیا درست بود ؟

آیا مراقبت از تولید ربطی به کارگران نداشت و هسته نمی بایست خود را در گیر آن می کرد ؟

تماس با بخش کارمندی به نظر می رسید با حفظ فاصله تصمیم درستی بود .اما چرا در زمان بحران نتوانستند از آن بنفع همه ( بخش بزرگی از کارمندان هم بازخرید شدند ) استفاده کنند ؟

روش های حفظ خود ومخفی کاری برای روزهای بحرانی چگونه است و آیا اصولا روش دیگری غیر از کار علنی ای که هسته در پیش گرفته بود امکان پذیر و درست می بود ؟

درمقابل تصمیماتی که خارج از کارخانه و در واقع خارج از حوضه ی قدرت کارگران گرفته می شود ( مثل همین تصمیمات صنایع ) چه می توان کرد ؟

آیا هدف گذاری برای تشکیل سندیکا با کارخانه ی دوم طرح درستی بود ؟ پس چرا پس از دو سال تلاش ، به آنی از بین رفت وحتی ارتباط فعالین اش نیز ادامه نیافت . آیا برای کارگران وقتی کارخانه ی مشترکی نیست مبارزه هم نیست ؟ چگونه می توان ارتباط کارگران را بدون محلی برای تجمع پس از فروپاشی کار حفظ کرد ؟

نظرتان در مورد تغییر ارزش ها که هسته روی آن پافشاری می کرد چیست آیا خیالبافی بود ؟

روش های دیگر در اینجا چه می توانست باشد ؟

  تجربه ی سوم – در اواسط دهه ی هشتاد در کارخانه ای در یک شهرک صنعتی یکی از اعضای هسته ی مبارز کارگری در رودررویی با مدیریت کارخانه بر سر قطع عضو کارگری پرسکار از کار اخراج شد . اعتراض سه نفر دیگر از هسته تعلیق کار شان را به همراه داشت و اعتراضی که در واقع برای رعایت نشدن ایمنی کار بود در نطفه خفه شد . پس از مدتی کارگر اخراجی بدنبال شکایت ، مشمول بیمه ی بیکاری شد وسه نفر دیگر مجددا به کار بازگشتند وحقوق این دوره را دریافت کردند اما مسئله برای هسته بیکاری رفیق شان بود . در شهرک سوله های بزرگ وکوچک بسیاری بود که خالی بود . هسته طی مشورت های طولانی به تصمیمی رسید که معلوم نبود چقدر عملی است . قرار شد سوله ای بسیار کوچک در شهرک اجاره شود وهمچنین یک دستگاه دست دوم سه کاره ( چوب بری ) خریداری شود تا این رفیق تا هنگام اشتغال مجدد خرج خود را دربیآورد . مشکل اصلی تامین پول بود که با کمک هسته ، دریافت وام خانوادگی و کاری وهمچنین قرض از رفقای فعالین کارگری تهیه شد . حال می بایست سفارش انجام کار گرفته می شد تا هم هزینه ها و بدهی ها بتدریج باز پرداخت شود وهم هزینه ی شخصی این رفیق تامین شود . بسیج عمومی برای گرفتن سفارش از کارخانه های تولید دکوراسیون در شهرک آغاز شد که بالاخره نتیجه داد وکار شروع شد . هسته استدلال می کرد این کار باعث دلگرمی برای مبارزه است و ترس از بیکاری را کاهش می دهد اما نظر دیگری هم بود که از ابتدا با این تصمیم مخالفت داشت ومی گفت این روش دور شدن از مبارزه ی کارگری است . زیرا زندگی کارگری را از کار مزدی بدون داشتن ابزار کار و در فضایی جمعی ، جدا نمی دانست . اما در این فاصله کارگر مبارز دیگری از کارخانه ی دیگری اخراج شد و به ناگزیر به نفر اول پیوست . شرایط مجددا سخت شد . بدیهی بود نمی شد هر کس که در شهرک اخراج می شد به کارگاه چوب بری بیاید . پس جمع تصمیم گرفت تمرکزش را روی برگشت به کار ، کمیته ی اخراجی ها در شهرک ، دریافت بیمه ی بیکاری وارتباط با بیکاران مراجعه کننده به سازمان کار محل بگذارد . در انجام این سیاست کارگران شاغل نقش مهمی داشتند که خیلی همکاری نمی کردند و به کار خود چسبیده بودند و حاضر به حمایت عملی مثل اعتصاب برای برگشت به کار بیکاران نبودند . از آنجا که بیمه بیکاری کفاف زندگی کارگران بیکار را نمی داد هرکس در تلاش بود تا کار متفرقه ای بیابد پس بسرعت جمع بیکاران متلاشی شد و اجرای این سیاست شکست خورد . تنها آن دونفر شاغل در چوب بری سخت مشغول کار بودند وحتی حاضر بودند که دو نفر دیگر را هم به خود اضافه کنند اما نه در سهم مساوی با خود . نظر مخالف هسته به شدت ایستادگی می کرد و می گفت : این شروع بهره کشی ای است که ما از اول با آن مخالفت داشتیم حالا خودمان داریم به آن تن می دهیم . این کارگاه بایستی سرمشق باشد واصول اش با بقیه جاها متفاوت باشد . یعنی کار جمعی ودرآمد مساوی برای همه و اگر چیزی هم اضافه ماند برای تشکل هزینه شود . نظر دیگر بر توسعه ی کارگاه و تقدم بر حقوق متفاوت و هزینه کردن مازاد در توسعه ی کارگاه بود . هنوز وضع سفارش خوب بود و کارگاه توانسته بود یک دستگاه گندگی هم بخرد و یک سفارش خوب هم از راه آهن بگیرد و این یعنی انگیزه ی بیشتر . با آنکه نظر مخالف ( برای حفظ کردن جمع ) کمی عقب نشسته بود و حاضر به پرداخت حقوق به نسبت کار و نقش هر کس در تولید شده بود اما کافی نبود و حالا بحث مالکیت کارگاه هم مطرح شده و با مالکیت تعاونی هم مخالفت می شد . بتدریج اعظم وقت جلسات جمع از روی تشکیل سندیکا در صنایع مشابه در شهرک و بررسی مبارزات کارگری شهرک ، به مسائل کارگاه چوب بری ومالکیت آن چرخیده بود و جلساتی پر تشنج را تجربه می کرد . دو سال گذشته بود و دو نفر اولیه ی کارگاه بدنبال اشتغال در کارخانه ای نبودند واز وضع خود رضایت داشتند که این با شرط اولیه مغایرت داشت زیرا قرار بود این کارگاه ، محلی برای آمد و رفت کارگران اخراجی باشد و نه ماندگاری کسی . یعنی قرار بود کارگاه دائمی باشد اما کارگران اش نه ! کارگری که نمایندگی نظر مخالف در هسته را داشت خود در اعتراض به مشکل قدیمی عدم ایمنی کار و با شناختی که مدیریت از او داشت بالاخره اخراج شد و از آنجا که حاضر به کار در چوب بری نبود به تهران برگشت و در کارگاهی کوچک ودر شرایط بد تری مشغول به کار شد . جمع هم با اختلافات بر سر مالکیت دیگر قادر به همکاری نبود . نفر اول با دریافت وام بخش اصلی بدهی به فعالین کارگری را داد و خود را مالک کارگاه دانست . بقیه که شاغل بودند مانند گذشته به فعالیت خود ادامه دادند و کمابیش ارتباط شان را با عضو مخالف و نفراول شاغل در چوب بری حفظ کردند اما دیگر انسجام اولیه برای همیشه به هم خورده بود . پس از مدتی کارگر مخالف طرح نوشتن و پخش شبنامه هایی در سطح شهرک را آورد که در آن بر لزوم تشکل یابی ، اخبار کارگری ومزایای داشتن سندیکا تاکید می شد . دو نفر شاغل در چوب بری خود را پس از این طرح بطور کلی از جمع بیرون کشیده واعلام کردند که جمع دارد به مسیر خطرناکی می رود که مسئول آن فرد مخالف است . حراست شهرک با پخش اولین شبنامه ها بسرعت فعال شد ودر گام اول به سراغ کارگاه هایی رفت که اخبارش منتشر شده بود و پرس وجو هایی از کارگران فعال کرده بود . جو شدیدا امنیتی شده ودر کارگاه ها مراقبت های بسیج بیشتر شد و گشت شبانه راه اندازی شد . بطوریکه اکثریت جمع با ادامه ی کار پخش مخالفت کردند واستدلال کردند آسیب این کار به کارگران مبارز بیشتر از فوایداش است. کارگر مخالف ، جمع را به محافظه کاری بیش از حد متهم کرد ومی گفت : “من تاوان داده ام ومبارزه یعنی هزینه دادن”. ودیگران هم میگفتند: ” نباید حماقت کرد واین یعنی تندروی . تو که دیگر در شهرک نیستی واز آثار این تندروی گزندی نمی بینی”. هر روز اختلاف برای انجام کار مبارزه بیشتر می شد تا اینکه کارگر مخالف ارتباط اش را با بقیه قطع کرد. با رفتن او که بهر حال مهمترین نیروی فعال هسته بود . فعالیت جمع نیز بسیارکمرنگ شد ولی همچنان ادامه یافت .

آیا تصمیم تشکیل چوب بری از ابتدا کار غلطی بود . یا در ادامه درست مدیریت نشد ؟ در موارد مشابه آیا این طرح قابل اجرا ودرست است ؟

نظرات فرد مخالف چرا و چقدرغیر واقعی یا ، کار ساز بوده است ؟ آیا او در طرح شبنامه از جیب بقیه خرج می کرد؟ آیا او نمی خواست با این طرح عیار جمع را بفهمد و تکلیف خودش را با این جمع روشن کند ؟ بحث هزینه دادن چگونه است . انگار او از بقیه طلبکار بود چون آنها را مانند خود پیگیر نمی دید .

جمعی که باقی ماند چقدر نماینده ی واقعی کارگران ماست . جمعی که بالاخره افتان وخیزان ادامه می دهد ، می ترسد ، به حفظ خود می اندیشد ومنتظر می ماند .

آیا داشتن یک کارگاه کوچک چوب بری ، آن کارگر مبارز را برای همیشه از کارگران و مسایل شان دور می کرد ؟ این جابجایی طبقاتی است ؟ و اگر آری ، این حرکت در طبقات چگونه ممکن است ؟ و آیا باید با آن به عنوان یک حرکت ضد کارگری مقابله کرد . با چیزی که در جامعه ممکن است . ( مشابه آن از جمله خرید تاکسی ، باز کردن مغازه ویا دلالی است ) چه باید کرد ؟

طرح سندیکا چقدر مسئله ی کارگران شهرک بود آن هم در شرایطی که تشکل های اولیه این قدر متزلزل و نا کارآمد بودند؟

چه گزینه های دیگری می توانست مد نظر هسته باشد که دیده نشد ؟ شما چه می گوئید .

همواره مهمترین سلاح در دست کارگران سلاح اعتصاب بوده است. ارزش کارگر با کاری که انجام می­دهد محاسبه می­شود واگر کارگر کار نکند برای کارفرما ارزشی ندارد و به سادگی از خیرش می گذرد . بغیر از مراکز تولید مهم دولتی مثل نفت وگاز و پتروشیمی و چند کارخانه­ی دولتی دیگر که مستقیما درآمدش به حیات نظام وابسته است. دردیگر کارگاه­های دولتی و اکثر کارگاه­های بخش خصوصی در شرایط بحرانی تولید که سالهاست (از اواخر دولت خاتمی شدت بیشتری بخود گرفته) گریبان جامعه ی کارگری را گرفته است ، سخن ازاعتصاب برای اکثریت قاطع کارگران (حدود 85 درصد) کارگاه های ایران سخنی بیهوده است . کدام کارگر کارگاه های کوچک را می شناسیم که تابحال از کارفرمای خود برای چندمین بار با منت نشنیده  باشد که ” من اگر این سرمایه مو مینداختم تو کار ساخت وساز یا باهاش جنس می آوردمو میزدم تو کار دلار وضعم صد برابر بهتر از این بود که با شماها سرو کله بزنم. من خواستم به چهارتای دیگه هم نون برسونم و کار خیری بکنم اما کیه که قدر بدونه “. اکثر کارفرماهای مذکور با اینکه می دانند به سادگی نمی توانند دستگاه ها و یا سرمایه ی ثابت کارگاه را به سرمایه مالی تبدیل کنند و ناگزیر به ادامه ی کارمی باشند اما از وضع موجود تولید و نابسامانی های آن بخوبی در جهت به وحشت انداختن کارگران از بیکاری استفاده می­کنند. ارتش بیکاران پشت درهای کارگاه­ها خود مزید برعلت است که هیچ کارگری به تنها سلاح خود که تیزی­اش را از دست داده وهر روز کندتر می شود حتی فکرهم نکند. غیرتخصصی بودن کار، اکثر کارگران این کارگاه­ها را ناگزیرتر می­کند که به هرشرایط دشواری تن دهند زیرا بلافاصله توسط هر کس دیگری جایگزین می­شوند بی آنکه کارفرما خللی در روند کارش احساس کند. نبود کار، گرانی بازتولید وهزینه های فرزندان ، بالا رفتن مداوم اجاره ها وهزینه های درمان تحصیل و موارد متعدد دیگر همگی دست کارگر شاغل را بیشتر می­بندد تا برای رسیدن به حداقل های زندگی به هر تلاش فردی فکر کند الا اعتصاب. برای کارگر مبارز پیدا کردن راهی که هم توام با حفظ شغل اش باشد وهم عزت اش را حفظ کند ، هم چمعی باشد وهم مجبور نباشد که از طبقه اش جدا شود ( که این خود کار بزرگی است ) کار دشوار و پیچیده ای است که تازه در جا زدن و حفظ وضع نکبت بار موجود است و نه ارتقای سطح زندگی اش .

 تا هنگامی که تولید در این کشور رو به نابودی و بی ارزش است ، کارگر بی ارزش است و اعتصاب کارگر بی ارزش ، از خود او هم برای کارفرما بی ارزش تر است . در واقع کارگران در ایران سال هاست که خلع سلاح شده اند و یکی از دلایل عدم تشکل یابی شان همین عدم موفقیت های کوچک است . وقتی هسته ای از کارگران مبارز شکل می گیرد اما نمی تواند از تنها سلاح اش استفاده کند تا کارفرما را ناچار به پذیرش خواست هایش بنماید ، بدیهی است که به موفقیت های کوچک هم دست پیدا نمی کند و این را هر کارگر مبارزی می داند که فقط موفقیت های کوچک است که دل کارگران را به متشکل شدن گرم می کند. وقتی اکثرکارگران دست شان در این شرایط برای مبارزه خالی است ( این سخن شامل آن بخش مهم صنعتی وتولیدی بزرگ دولتی نمی شود وآنها هنوز سلاح اعتصاب را درچنگ دارند ) شاید میدان مبارزه دیگرنبایستی تنها کارخانه باشد و باید مبارزه را گسترده تر کرد و به کف خیابان کشاند تا از سلاح های دیگری برای نتیجه گیری سود برد . از سوی دیگر در کف خیابان متحدین دیگری نیز یافت می شوند که انگیزه و تجربه ی جدیدی در مبارزه را با خود به همراه می آورند .

اگر تلاش های فردی کارگران در گذشته با شناوری طبقات برای کندن از طبقه برای عده ای ممکن بود اکنون که بحران اقتصادی و سیاسی به گونه ای فزاینده گسترش یافته و تقسیم فقر همگانی تر شده ، این تلاش ها برای رفتن به طبقه ی متوسط همگی محکوم به شکست بوده ودر همان محدوده ی طبقات فرودست خلاصه می شود . پس امر متشکل شدن کارگران در این برهه ی تاریخی در درجه ی اول مقاومت جمعی برای حفظ هویت اجتماعی شان است که همانا کارگر ماندن و جلوگیری از نابودی طبقاتی شان است و این ممکن نمی شود مگر با رونق وقوام تولیدی تکنولوژیک و پیشرفته تا در سایه ی آن طبقه ی کارگر به نیروی غالب و تاثیر گذار اجتماعی بدل شود تا بتواند در ارتقای سطح زندگی و نهایتا بر روند نظام سیاسی کشور تاثیر بگذارد . اکنون اگر گفته می شود کارگران باید متشکل شوند نه برای آن است که اعتصاب کنند تا به حقوق بیشتری دست یابند بلکه برای آن است که حمایت جمعی و تصمیم گیری جمعی را تجربه کنند . از موضع جمعی با دیگر طبقات سخن بگویند و صف مستقلی در مبارزات دموکراتیک پیش رو، داشته باشند . بحران های سختی در پیش است و وقتی کارد به استخوان طبقه ی کارگر و دیگر نیروهای دموکراتیک رسید آنگاه کارد اعتصاب همگانی هم تیز خواهد شد و شاید این بار نه برای برگشت به کار اخراجی ها و یا بالارفتن حقوق که ، برای حیات دوباره ی تولید ، حیات دوباره ی محیط زیست ، و بدنبال آن حیات دوباره ی کارگران ، ساختن سندیکاها و ایجاد حقوق دموکراتیک و ارزش های انسانی باشد . تنها پس از این تجربه ی بزرگ است که فرهنگ پرولتری بتدریج و با رونق مجدد تولید ، جایگزین فرهنگ کاسبکارانه ی موجود گردیده و با کسب هویت کارگری و پایان یافتن جابجایی از طبقه ی کارگر به دیگر طبقات ، طبقه ی کارگر بدل به مهمترین طبقه ی اجتماعی ایران ( چه از نظر کمی وچه از نظر کیفی ) می گردد . و فقط در آن هنگام است که حزب طبقه ی کارگر رسالت تاریخی خود را در اینجا برعهده خواهد گرفت .

اعتصاب کارگران هفت تپه چرا نتیجه داد ؟ آیا آنها به مرحله ای رسیده اند که چیزی برای از دست دادن ندارند .؟

 آیا حاکمیت به علت تیتر شدن شان ناگزیر به پاسخگویی شده است ؟

 آیا هفت تپه جزو آن دسته از کارگاه هایی است که برشمردیم و برای حاکمیت مهم است ؟

 آیا اگر سندیکای هوشمند هفت تپه مسئله ی کارخانه را با مردم شهر در میان نمی گذاشت و مشکلات کار را با مشکلات شهر گره نمی زد ( کار دموکراتیک ) حاکمیت به آن وقعی می گذاشت ؟

درآخر توجه کنیم که پیروزی در واقع رسیدن به خواست اصلی کارگران یعنی دولتی ماندن کارخانه ی شان نیست ، بلکه راهی است که سندیکای هفت تپه بر خلاف دیگر تشکلات کارگری طی کرده و آن همان ارتباط دموکراتیکی است که با مردم شهر برقرار کرده و تا حدودی خود را بیمه کرده است .

 بهروز علی یاری

 شهریور ۹۷         

                                                                                        

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)