روزی حجاریان تئوریسین اصلاحات گفت اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات.  بخش اول ان جای چون و چرا  ندارد زیرا واقعیت سیاسی ،اقتصادی ، اجتماعی و زیست محیطی کشور ان را فریاد میکند، اما بخش دوم ان فقط در حد یک ارزو و شعار باقی مانده است. ارزویی که هر روز کمرنگ تر شده و دیگر به یک رویا میماند. بعد از حمایت نخبگان از روحانی در دور دوم ریاست جمهوری به امید عقب نشینی آقای خامنه ای و دربار و سپاهش در برابر رای و خواست روشن و قاطع مردم و رسیدن صدای رسای مردم به گوش های سنگین دیکتاتور ،بر خلاف اتتظار حمله و فشار او به دولت  روحانی وسایر نهادهای انتخابی کماکان ادامه یافت و حتی بیشتر شد تا گرد مرگبار ناامیدی را بر سر جامعه تحول خواه و طبقه متوسط بریزد و انها را به طور کامل تسلیم و منکوب کند.

الیگارشی نظامی و مذهبی ج.ا.حتی مشارکت مردم در زندگی عادی و غیر سیاسی خود از طریق شوراهای شهر و شهرداریها را برنتافتند و با عزل اعضای شورا یا دخالت در انتخاب شهردار، شوراها را مرعوب ساخته و راه مشارکت مدنی را مسدود کردند،پارا از ان هم  فراتر گذاشته با دستگیری و قتل فعالین زیست محیطی ،فراری دادن کاوه مدنی و سرکوب و کشتار دراویش و فیلتر کردن تلگرام اشکارا نشان دادند نه تنها حاضر به هیچگونه اصلاح و عقب نشینی در عرصه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی نیستند بلکه پس از دست ردی که مردم،آگاهانه بر سیاستهای پوپولیستی انها زدند سرکوب عریان تر مردم و فعالین سیاسی و اجتماعی را سرلوحه اقدامات خود قرار داده اند.

دستگاه حکومتی دست به پیشگیری زد تا مبادا احساس هویت و زندگی و امید زیر پوست مردم جوانه زند. به این ترتیب دوره بیست ساله اصلاحات که خاتمی پرچمدار ان بود به پایان رسید. اکنون اصلاحات خاتمی،جنازه ای است که راه نفس نخبگان  و ازادیخواهان را بسته و انها امیدوارانه در حال تلاش برای بیرون کشیدن و رها کردن  خود از زیر بار ان هستند. تا قبل از دوره جدید تهاجم به ازادی و اندک  نهادهای مدنی موجود، ارزوی ازادی موسوی و کروبی و احیای اصلاح طلبی رادیکال به رهبری موسوی اصلی ترین راهبرد فعالین داخل کشور بود اما در وضعیت کنونی به نظر نمیرسد حتی ازادی انها هم تاثیر قابل توجهی در بسیج فعالین و نهادهای مدنی  داشته باشد. زیرااکنون در اثر موج جدید سرکوب و انفعال مطلق دولت و ناتوانی ان در اداره و ساماندهی اقتصاد و شرایط نوین منطقه ای و جهانی ،فعالین  اجتماعی داخل کشور دچار سردرگمی و یاس فزاینده ای شده اند. در نتیجه موسوی یا هر رهبر دیگری تنها در صورتی موفق به جلب اعتماد فعالین و نخبگان خواهد شد که شرایط بسیار پیچیده کنونی را شناخته و راه برون رفت از انرا نشان دهد. قبل از نوروز ٩٧  زمزمه آزادی رهبران زندانی بالا گرفته بود. در ان زمان خاتمی و اصلاح طلبان با موضعگیریهای انفعالی خود در قبال اعتراضات دی ماه ٩۶ نشان داده بودند که به هیچ وجه ظرفیت  درک شرایط جدید اجتماعی را ندارند و نگرانی فعالین مترقی این بود که موسوی نیز پس ازآزادی، بی خبر از شرایط نوین اجتماعی تحت تاثیر اصلاح طلبان درمانده، راه جدایی از مردم را در پیش گیرد و در چنگ ارکان قدرت گرفتارشود و خیلی سریع اعتبار مردمی خود را از دست بدهد بنابراین در شرایط جدید احیای رهبری او یا کروبی به پلاتفرم دیگری نیاز دارد.

آیا موسوی و رفتار او در سپهر سیاسی امروز ایران اهمیت دارد؟

اهمیت او و شخصیت هایی همچون خاتمی و کروبی نظیر اهمیت رضا پهلوی است. در شرایطی که هیچ حزب و سازمان سیاسی مستقل از حکومت درمیان مردم یا نخبگان و روشنفکران حضور محسوس وقابل اعتنایی ندارد وجود چنین شخصیتهایی اهمیت میابد. در شرایط  اوجگیری اعتراضات مردمی و ضعف حکومت امکان ظهور تشکلهای محدود یا فراگیرپیرامون این شخصیتها وجود دارد البته به شرطی که در کنار مردم قرار گیرند .اما اگر سازمانها و احزاب در اینده نیز سروسامان جدی و مؤثری نگیرند نقش چنین شخصیتهایی در سمت دهی به توده های مردم بیشتر میشود. این عقب ماندگی سیاسی و اجتماعی در ایران و خاور میانه به جز اسراییل و تا حدودی ترکیه که محصول  دیکتاتوری دیرپا و توسعه نیافتگی است وزن رهبران و افراد برجسته و شناخته شده ای که دغدغه مردم و دمکراسی را دارند در سرنوشت سیاسی ایران به شدت افزایش میدهد وکسانی نظیر موسوی و کروبی که در این مسیر متحمل هزینه شده و پایمردی نشان داده اند نزد فعالین داخل از جایگاه ویژه ای برخوردارند.در غیاب یا حضور ضعیف احزاب، در موقعیتهای  بغرنج و پیچیده ی اتی که تضادهای اجتماعی و ملی اوج میگیرد و فروپاشی اجتماعی جامعه به شدت موزاییکی ما را که دارای تنوع گسترده قومی و دینی و تضادهای شدید و دیرین در این حوزه هاست تهدید مینماید هر یک از این شخصیتها توانایی اثرگذاری مثبت یا منفی تاریخی دارند. بنابراین نباید به تخریب رهبران مصلح و نیک اندیش که هریک به روش خود خواهان دستیابی مردم به ازادی و امنیت و عدالت هستند دست یازید. اگرچه نقد نظرات و روشهای آنها وظیفه ای مهم ودرنگ ناپذیر است. به جای تخریب و ناسزاگویی که عادت رایجی در هر طیف سیاسی در حق رهبران رقیب است باید انها را نقد کرد تا جامعه را در مسیرتوسعه سیاسی و  بی نیازی از شخصیتها قرار داد و از سوی دیگر به اصلاح حرکت و تصمیمات انها کمک کرد. اما با وجود همه مقدماتی که رفت من نیز معتقدم با وجودی که اصلاحات مرد ه است  زنده باد اصلاحات!

به خوبی میدانم که بسیاری ازهموطنان داخل و به ویژه خارج از کشور و براندازان، از اصلاحات و اصلاح طلبان حتی بیش از اصولگرایان بیزارند. سلطنت طلبان و مجاهدین و چپهای سنتی نوک پیکان حملات خود را به سمت اصلاح طلبان گرفته اند تا با کنار زدن انها از مسیرمبارزات مردم راه تغییر ج. ا. و سرنگونی ان را باز کنند. در تفکر انها فقط دو جبهه وجود دارد ، نظام ولایت فقیه ج. ا. و مخالفین برانداز. اصلاح طلب در جبهه ولی فقیه در حال فریب و سرگرم کردن مردم است زیرا این حکومت نشان داده به هیچ روی اصلاح پذیر نیست و نشان قطعی ان همین شکست کامل اصلاحات بیست ساله است که حتی رهبران بیخطر و کم خطر ان در حصر و سانسور قرار دارند. این سخنان بروبرگرد ندارد. ج. ا. و رهبر آن نا کنون ثابت کرده اند حاضر به کوچکترین اصلاحی نیستند ولی این حقیقت مانع نمیشود که یک نیروی اجتماعی اصلاح طلب در داخل وجود نداشته باشد. زیرا اصلاح طلبی در بخشهای وسیعی از طبقه متوسط ریشه دارد.

اصلاح طلبی به شیوه خاتمی و در چارچوب قانون اساسی مرده است زیرا قدرت نامحدود رهبر به راحتی نهادهای انتخابی نظیر مجلس و ریاست جمهور و شوراها را مغلوب و تابع خودساخته و میسازد.

 پس زنده باد اصلاحات واقعی خارج از چارچوب قانون اساسی موجود. زنده باد اصلاحاتی که خواهان حذف نظارت شورای نگهبان بر نهادهای انتخابی و محدود کردن قدرت رهبر است. راه این اصلاحات از مسیر تغییر قانون اساسی ج. ا. میگذرد.

ضرورت وجودی این نیروی اجتماعی چیست؟ایا ادامه حیات ان مفید است یا بهتر است از این فرصت استفاده کرده میخهای انقلاب را بر تابوت اصلاح طلبی بکوبیم و همه نیروهای اجتماعی را به سمت جابجایی و برانداختن این رژیم ضد بشری هدایت کنیم؟در تفکر براندازانی که خواهان سرنگونی رژیم هستند و اعمال خشونت را ترویج و سازماندهی میکنند قطعا جایی برای نیروی اجتماعی اصلاح طلب وجود ندارد. از نگاه ایشان اصلاح طلبان، سازشکاران زبونی هستند که از ترس یا از روی منفعت در برابر براندازی ایستاده و نهایتا به حفظ نظم و حاکمیت موجود یاری میرسانند و حتی بخشی از انها مجری سیاستهای دیکتاتوری حاکم و اصطلاحا سوپاپ اطمینان ان هستند.

گروههای اصلی براندازهمواره و از اساس با اصلاح طلبی مخالفند. نه فقط امروز که اصلاحات خاتمی شکسته خورده بلکه بیست سال قبل هم که پرچم توسعه سیاسی و اجتماعی را بر دوش گرفته وپیش میرفت هم انرا محکوم میکردند و همین سخنان را میگفتند. مجاهدین و چپ سنتی ما و حتی الیگارشی ج.ا. و سلطنت طلبان سنتی ،همگی در مخالفت بنیادی با اصلاح طلبی اشتراک نظر دارند. دراندیشه انها اصلاح طلبی معادل با سازشکاری و فرو افتادن ازاصول مبارزه وایدئولوژی انقلابی است. همه انها اصلاح طلبی را مزاحم راه خود میدانند و با چشم حقارت به اصلاح طلبان فرصت طلب نگریسته و مینگرند.این بیماری خودکامگی است که همه انها از جمله احاد جامعه و حتی نخبگان را در بر گرفته است.همین آفت اجتماعی به خمینی و خامنه ای اجازه  داد که با افتخار حتی از مذاکره با امریکا و اسراییل خودداری ورزند و انرا نشانه انقلابی گری بدانند و حتی گفتگو را عدول از ارزشها و سازشکاری و تسلیم بخوانند و جامعه نیز  به جز دهه اخیر انرا پذیرفته بود. بگذارید در این زمینه نظرانقلابی بزرگ، مارکس را بخوانیم. نظریه پرداز سوسیالیسم نوین سعیدرهنما در کتاب گذار از سرمایه داری ص ٣۵ میگوید: مورد بسیار جالب دیگر برخورد مارکس با رهبران شاخه مارکسیستی و انقلابی سوسیالیسم فرانسوی و رهبران حزب کارگر فرانسه، گسد و لافارگ(داماد مارکس)به هنگام تدوین برنامه حزب در ١٨٨٠ است. گسد با تاکید بر انقلاب و رد اصلاحات، مخالف بخش حداقل برنامه بود و معتقد بود که این اصلاحات”…طعمه ای است که کارگران را از رادیکالیسم منحرف میکند”و بر این تاکید داشت که نپذیرفتن این اصلاحات”کارگران را از اخرین توهمات رفرمیستی رها خواهد کرد. “مارکس برخورد گسد و لافارگ را به دلیل عدم درک اهمیت مبارزات رفرمیستی محکوم و انها را به “کلام فروشی انقلابی” متهم کرد و جمله بسیار معروف خود را بیان داشت: “اگر این ها مارکسیست هستند ، قطعا من مارکسیست نیستم”.رهنما در ص ٣٣همان کتاب میگویدهمه از مواضع انقلابی مارکس و حمایت و هیجانش در انقلاب های ١٨۴٨ و کمون پاریس باخبرند و تردیدی نیست که بنیان نظریه مارکس  بر تحول انقلابی  استوار است. اما او و انگلس به ویژه در سالهای پایانی عمرشان امکان گذار مسالمت امیز را نیز مطرح کرده بودند.

مارکس در نامه به کوگلمان عضو بین الملل اول به کموناردهای پاریس ایراد میگیرد و از جمله میگوید” ان ها می بایست بلافاصله به سوی کاخ ورسای حرکت میکردند…. انها نمیخواستند جنگ داخلی به راه افتد…”اما مارکس حدود ده سال بعدتر در ١٨٨١ در نامه به دوملانیو ون هویس بر خلاف موضع پیشین اش کمون پاریس را “شورش یک شهر در شرایط استثنایی ” می نامد و از جمله میگوید:” اکثریت کمون به هیچ وجه سوسیالیست نبودند و نمیتوانستند باشند. اما با ذره ای عقل سلیم کمون می توانست با ورسای به یک سازش که به نفع تمامی مردم بود برسد—تنها چیزی که در ان زمان قابل دسترسی بود…”حمایت مارکس از رفرم های سیاسی و اقتصادی و حتی گذار مسالمت امیز در حالی است که او همواره خواهان  انقلابهای تمام عیاری بوده که کل دستگاه دولتی را خرد کرده و سامان اجتماعی و اقتصادی را زیر و رو کند. میبینیم که نمیتوان هر که سازش ناپذیرتر و قاطع تر است و جفت پاهایش را در هر شرایطی درلنگه کفش انقلاب میکند را انقلابی تر خواند چه بسا به قول مارکس اینان کلام فروشان انقلابی باشند. این نوع انقلابی گری ما را به یاد اقای خامنه ای و حسین شریعتمداری میندازد.شیوه ای که بسیاری از براندازان به ج.ا. نگاه کرده اند کاملا مشابه شیوه نگاه اقای خامنه ای به امریکا و اسراییل و اپوزیسیون است.هر دو گروه از درک تفاوتها و اختلافها در طیفهای مقابل خود ناتوانند و این حقیقت را انکار میکنند.میتوان گفت انها از هنر ظریف مبارزه سیاسی و دیپلماسی نیزبی بهره اند در نتیجه برای انها این تفاوتها بی معنی میشود.همانطور که خامنه ای دایما تلاش کرد اقدامات صلح طلبانه اباما را خنثی کند و تفاوت و اختلاف سیاستهای اباما با جمهوری خواهان را انکارکردو فرصت تاریخی صلح و سازش با امریکا را بر باد داد و ترس وناتوانی خود از چرخش دیپلماتیک را سازش ناپذیری انقلابی نامید وتا انجا پیش رفت که  بعدهابرای اثبات حقانیت خود  در اتخاذ این سیاست زبونانه و لجوجانه از ترامپ در برابر کلینتون تمجید کرد.اما امروز با مشتهای محکمی که ترامپ  بر سراو و سپاهش فرود میاورد به تدریج حقیقت در مغزهای خشکشان فرورفته و میرود.

سرنوشت خودکامگان چنین است حتی اگر دشمن ج.ا. باشند.

اصلاح حکومت اصلاح ناپذیر و سرنوشت نیروی اجتماعی اصلاحات

تا اینجا گفته شد اگر چه رفرم و گذار مسالمت امیز روش مورد تایید انقلابیون بزرگ نیز هست ولی واقعیت بر اصلاح ناپذیری حکومت اقای خامنه ای دلالت میکند. پس با این اوصاف تاکید مجدد بر برپایی مشی اصلاح طلبی نوین خارج از چارچوب قانون اساسی چه معنایی دارد؟

اصلاحات در بعضی مواقع از جانب قدرت کلید میخورد و در پاره ای موارد از پایین به صورت یک نیروی اجتماعی ظهور میکند به هرحال اصلاحات به شرطی موفق خواهد شد و به نتایج ماندگارو برگشت ناپذیر میرسد که هم در جامعه غالب و پذیرفته شود و هم حکومت به ان تن داده ان را با تصویب و اصلاح قوانین مرتبط نهادینه کند.اصلاحات محمدرضاشاه تحت عنوان انقلاب سفید یک نمونه از بالاست که تحت فشار دولت کندی انجام پذیرفت. نمونه های بسیار بزرگتری هم در تاریخ به خصوص در اروپا بعد از رنسانس وجود دارد و از دوره معاصر میتوان به اصلاحاتی که گورباچف در شوروی با عنوان پروستریکا اغاز کرد که در ادامه به فروپاشی شوروی منجر شد  یا اصلاحات بن سلمان در عربستان که کاملا دستوری از بالا اغاز شده است اشاره کرد.هم اکنون نگرانی در مورد اصلاحات دستوری بن سلمان فقدان نهادهای اجتماعی قوی و فعال همسو با اصلاحات در برابر نهادهای قدرتمند ارتجاعی است که میتواند در موقعیت ضعف حکومت به بازگشت ارتجاعی منجر گردد،مشابه بازگشت بزرگی که ارتجاع اسلامی دربرابر مدرنیسم محمدرضاشاه و رضاشاه به انجام رساند.در ایران راه اصلاحات حکومتی از بالا بسته است ولی نیروی اجتماعی عظیمی که در سال هشتادوهشت پرچم اصلاحات را برافراشت علیرغم سرکوب ،زنده است و انتظار میکشد.اصلاحات خاتمی مرد ولی  نیروی اجتماعی  اصلاحات نمرده است  و همانطور که گفته شد سرگردان و سردرگم در صحنه مانده است.نشانه حضور انتظاری ان هم هراس خامنه ای از ازادی رهبران جنبش سبز است زیرا اگر چنین نبود خود را از زیر بار این هزینه سیاسی و تبدیل محصورین به قهرمانهای مقاومت و پایمردی میرهانید.شاید به درستی فکر کنید نیروی اجتماعی اصلاحات نیز پس از شکست اصلاحات خاتمی تغییر روش داده بخشی از ان منفعل شده و بخش دیگر ان پای در مسیر انقلاب نهاده و به نیروهای انقلابی میپیوندد. البته ارزو و فکر براندازان و انقلابیون همین است. ارزوی اقای خامنه ای نیز ناامبدی و انفعال کامل این نیرو است.چرخش انقلابی نیروهای اصلاحات امکان پذیر است به شرطی که نیروی انقلابی سازمان دهی شده با شعارهای راهبردی و قابل قبول برای نخبگان و توده های اصلاح طلب در جامعه موجود و فعال باشد. ببینیم در حال حاضر نیروی اجتماعی اصلاح طلبان گرایش یا امکان جذب به کدام نیروی انقلابی یا برانداز را دارد؟ا

یا مجاهدین استعداد جذب اصلاح طلبان را دارند؟ به جز تعداد بسیار اندکی از جوانان نا شکیب پیوستن نیروی اصلاحات به مجاهدین ممکن نیست  زیرا انها اعتباری در این بخش جامعه ندارند و علاوه بر بی اعتمادی شدید نخبگان اصلاح طلب به انها روشهای خشونت امیز انها در مقابل خواست مقاومت و مبارزه مدنی غیر خشونت امیز این بخش از جامعه است. همچنین نخبگان، مجاهدین را به عنوان یک نیروی دمکراسی خواه قلمداد نمیکنند و نزدیکی مجاهدین به کشورهای عربستان و امریکا وسابقا صدام نیز برای طیف وسیعی از اصلاح طلبان گناهی نابخشودنی است.

ایا اصلاح طلبان به سلطنت طلبان یا رضا پهلوی میگروند؟

این گرایش در میان توده های اصلاح طلب به چشم میخورد زیرا اقای پهلوی  روشهای غیر خشونت امیز و رفراندوم را تایید و مطرح میکند و بر تمامیت ارضی کشور تاکید مینماید و باوجودی که هزینه شخصی ای در مسیر مبارزه نداده ولی بر خلاف مجاهدین سابقه ای خنثی دارد اما نطام پادشاهی مشروطه  در میان نخبگان و حتی بسیاری از توده های شهری ضرورت وجودی ندارد.اساسا این نیروی اجتماعی خواهان جمهوری دمکراتیک است و بازگشت به سلطنت مشروطه برایش معنایی ندارد. از همین رو برخلاف سلطنت طلبان  دو اتشه که از شنیدن شعار رضاشاه روحت شاد سر از پا نمیشناسند رضا پهلوی به خوبی عمق مطلوبیت جمهوری خواهی در جامعه و فعالین سیاسی و اجتماعی را درک نموده چندان اصراری بر حکومت پادشاهی ندارد. به نظر میرسد که حمایت او از پادشاهی مشروطه به قصد حفظ هواداران پادشاهی در خارج و داخل کشور به عنوان تنها پایگاه اجتماعیش میباشد.اما سلطنت طلبان که دغدغه دمکراسی و توسعه اجتماعی ندارند و حتی بخش مهمی از انها به خصوص در خارج کشور نیروی ارتجاعی ضدمردمی هستند که سودای برقراری سرمایه داری نئو لیبرالی را با حمایت جمهوری خواهان و ترامپ حتی به بهای جنگ در سر میپرورانند، دست رضا پهلوی را برای مبارزات دمکراتیک میبندند. با این وجود نظریات و شعارهای رضا پهلوی باعث نزدیکی  بخشی کوچک از  پایگاه اجتماعی اصلاح طلبان به او میشود ولی نخبگان و روشنفکران را جذب نمیکند. زیرا برای  انها جمع شدن با پایگاه اجتماعی او ممکن نیست.

پس قرار است پایگاه اجتماعی اصلاح طلبان جذب کدام نیرو شود؟

ملاحظه میکنید که به دلیل فقدان یک الترناتیو مترقی این نیروی اجتماعی مهم و تاثیرگذار که موتور جنبشهای ازادیخواهانه دهه گذشته بوده معطل و سردرگم مانده ومیماند و اگر رهبری نشود به مرور منفعل شده و اگر چه ممکن است پایه های توده ای ان تا حدودی جذب دو جریان فوق شوند ولی نخبگان و فعالان ان دچار سکون خواهند شد. البته سکون نخبگان چندان نمی پاید زیرا انها بنا به ویژگی  ذاتی خود پرچم اصلاح طلبی نوین را بالا میبرند. همانطور که بعضی از انها نظیر تاجزاده و ابوالفضل قدیانی گفتمان جدید را اغاز کرده اند و جمعی از نیروهای جوانتر در نامه ای به خاتمی بر ضرورت تحول و خانه تکانی تاکید کرده اند. اما به فرض پیدایی وشکل گیری جنبش اصلاح طلبی رادیکال کماکان این جنبش با یک مشکل بنیادی دست به گریبان میماند و ان مشکل اصلاح ناپذیری حکومت ولایت فقیه به رهبری اقای خامنه ای است. با این حال همانطور که گفته شد این موضوع مانع شکل گیری نیروی  اجتماعی اصلاح طلب نخواهدشد. در ادامه اوج گیری اعتراضات مردمی و افزایش شکافهای سیاسی و اقتصادی این نیرو بخت جذب ریزشی های حکومت را نیز دارد.

ایا ناکامی جنبش اصلاحی ابدی است؟

تحولات اجتماعی وابسته به افراد هستند یا شرایط؟مثلا اقای خامنه ای در شرایط تحریم بین المللی جدید وقتی ناتوان از پیشبرد سیاست توسعه طلبی منطقه ای خود شود و با امواج اعتراضات توده ای مواجه شود کماکان همین راهبرد را ادامه خواهد داد یا مانند بعضی از دیکتاتورها تن به عقب نشینی میدهد؟شرایط عقب نشینی خامنه ای و الیگارشی مذهبی و نظامی در برابر جنبش اصلاحی و اعتراضات مردمی چیست؟ ایا اساسا چنین امری امکان پذیر است؟

 حکومت ج. ا. همزاد بحران و انقلاب و جنگ است. ایدئولوژی ان بیشتر از انکه زاینده باشد مولد مرگ و نیستی است. اگرچه حاکمان تلاش بی پایانی برای فروش تفکر ارتجاعی و ضد بشری خود به جامعه نسبتا مدرن ایران انجام دادند ولی بلافاصله پس از کسب قدرت سیر نزولی مقبولیت انها نزد جامعه مدرن ایرانی اغاز شد. بارشد شهرنشینی و اموزش و به ویژه رشد انفجاری اموزش عالی مشروعیت حکومت باشدت بیشتری کاهش یافت. ج. ا. با دست خودو با افتخار تمام ،گورکنان خود را پرورش داد. پس ازاستیلای خمینی در سال ۵۷  هیولاهای خون اشامی که قرنها در دخمه ها و گورهای تاریک همزاد مرگ و نیستی  بودند و با نفرتی عمیق و اهریمنی ، زندگی و نور و شادی و هنر وعلم و عشق را نظاره میکردند از گورها برامدند و نیشهای خود را بر پیکر قدرت فرو کردند و زهر مرگ خود را بر جان زیباترین انسانهای این سرزمین  فرو ریختند و با کشتارها و شکنجه ها و جنگها وجود سراسر کینه خود از بشریت و زندگی و نور را با خون جوانان  برومند این ملت سیراب کردند. هیولای ارتجاع دهه شصت را چنین رقم زد.

پس از ان که جتایتکاران گرد مرگ را به هر سو پاشیدند و خاموشی گورستان سراسر این سرزمین را فراگرفت  و وجود اهریمنی شان لختی ارام یافت واندک اندک چشمان شان به نور و روشنایی عادت کرد و  طعم قدرت اغشته به بوی خون را چشیدند و سرمست از ان شدند استحاله انها اغاز شد. این استحاله از دو سو   بالیدن گرفت.نخست از بخشی از حاکمیت که بیشترین تماس را با جامعه و جهان داشت یعنی دولتمردان و پس از ان از خلوت و اندرونی مرتجعین ، از طریق فرزندان شان که  حالا بیرون از دخمه های تنگ و پر از خفقان رشد کرده بودند و توانسته بودند در روشنی افتاب ببالند و هوای تازه را تنفس کنند.

این گونه شد که اهریمنان مرگ و نیستی که برامده بودند تا اتش کینه ی انباشته شده خویش از روشنفکران و مدرنیسم از زمان شیخ فضل الله و قبل و بعد از ان را، بر سر نیروهای ضد تحجر  ببارند،برخلاف همزادهای دیگرشان داعش و القاعده به  لانه ها و دخمه ها ی خود بازنگشتند.مرتجعین شیعی که القاعده و داعش شاگردان کودن و بی ریای او بودند در یک دگردیسی حیرت انگیز همچون کرمهایی حریص بر این سرزمین چنبره زده و طی دهها سال ،ثروت و منابع و اب و خاک و محیط زیست این مردم را مکیدند  و بلعیدند تا به سرزمین سوخته کنونی بدل شد.انها که از زندگی و زیبایی و عشق بیزار بودند و روزگاری برای نابودی ان حتی به قیمت زندگی خویش میکوشیدند اینک حقیرانه ،پست ترین شکل زندگی را در اغوش گرفتند و غرق در مادیات و فساد ،یکی از بی اخلاق ترین و ریاکارترین  حکومتهای جهان را بنا کردند.انچنان فاسد و تباه که هر جای این خاک را بکاوی کرمهای ورم کرده را میبینی که سعادتمندانه به هم میپچیند و در هم میلولند و پایینتر از ان استخوانهای خرد و شکسته ی پاکترین انسانهای تاریخ این سرزمین.در دل زمین غنوده اند.

این جملات غیر سیاسی نفرت بی پایان شاهدان زنده دهه شصت از این حکومت ضد بشری را به تصویر میکشد.

 میلیونها انسانی که در جنگ بیهوده ،قربانی شدند ، در شکنجه گاهها آرزوی مرگ کردند و نمردند و  ماندند و باز شکنجه شدند ،هزاران انسان بیگناهی که سرانجام در گورستانهای بی نام ونشان از چنگال شکنجه گران به ارامش رسیدند و میلیونها بازمانده ای که با زهر نفرت و مرگ و خشونت و خودپرستی و ریاکاری این دیوسیرتان مسموم شدند و کار هر روز و شب شان ویران کردن دمادم سرزمین و جامعه ایرانی درمانده و ناامیداست.

بحران و جنگ و دشمن تراشی ضامن بقای این اهریمنان تهی مایه است. بنابراین هرگاه بحران ها فروکش کرده خود بحران افرینی کرده اند. در نتیجه این حکومت از اعتراضات پراکنده و حتی سراسری واهمه برافتادن ندارد. این جانیان بی شک امادگی و توان سرکوب اعتراضات را داشته و از استحکام ایدئولوژیک سپاه و سایر ابزارهای سرکوب و کشتار خود اطمینان دارند. شرکت انها در جنگ سوریه و حمایت از اسد جلاد واجرای موفق طرح سوریه ای کردن ان سرزمین انها را ابدیده تر و درنده تر کرده است. انها با خود میگویند که سلف ما خمینی یک دهه کشتار و ویرانی و جنگ را به این سرزمین تحمیل کرد و با شکوه و سربلندی  ان را ترک کرد ما که به مدد تجربه و هوش اهریمنی با یک صدم جنایات ان دوره قادریم اعتراضات را سر کوب کنیم چرا از اعتراضات و جنبشهای کور بهراسیم.واصولا از چه کسی بترسیم؟ از توده های بی شکلی که هیچ رهبری ندارند و ازکوچکترین سازماندهی بی بهره اند؟

 مخرب ترین اقدام اهریمنی این هیولای خبیث، سرکوب و نابودی همه تشکلهای سیاسی داخلی و از ان بدتر همه نهادهای مدنی است که اخرین نمونه ان در هم شکستن نهاد قدرتمند دراویش گنابادی و نهاد های معصوم حافظان محیط زیست است.اگرچه حکوم  در میان مردم ایران و کشورهای جهان تنهاتر از همیشه شده ولی به همان اندازه شرورتر و خونریزتر و کارکشته ترشده است.

 هیولای ج. ا. به خوبی میداندکه هر عقب نشینی حتی کوچک، از طرف مردم معارض نشانه ضعف قدرت او تلقی میشود و انها را در مقابلش جسورتر میکند و لرزه بر دل مزدوران و جیره خواران و هوادارانش می افکند. از این رو حتی در برابر ساده ترین خواسته های مردم نظیر شرکت زنان در ورزشگاهها مقاومت میکند.بدیهی است این حکومت وحشتناک  و وحشتزده در برابر اصلاحات سیاسی از جمله اصلاح قانون اساسی و اصلاحات مدنی و اجتماعی تا پای جان مقاومت ورزد. خامنه ای بزدل تر از انست که چشم در چشم مردم شده و بگوید اشتباه کردم و از ملت عذرخواهی کند. این البته ویژکی مشترک همه ذیکتاتورها ست ولی مگر شاه نیز در برابر توفان انقلاب عقب ننشست و حکومت مشروطه را نپذیرفت؟اگرچه رفتن او و امدن بختیار پس از شکسته شدن سد قدرت بود ولی اگر چند مشاور عاقل داشت و قبل از هفده شهریور عقب نشینی کرده بود چطور؟ ایا باز هم انقلاب ناگزیر و حتمی بود؟ علاوه بر ان اگر مخالفان ترفی خواه شاه عاقل تر و با تجربه تر بودند و چپ ها به جای اینکه کاسترو و لنین رابشناسند مارکس را میشناختند و چنان جوان و بی تجربه نبودند که به جای نزدیکی به ملی گراها در کنار خمینی بایستند واز هر انقلابی استقبال کنند و هر سازشی را تسلیم و خیانت بدانند شاید میشد که این هیولا چنین سر بلند نکند و سالها سربلند نباشد.

 پارادایمنه به انقلابودندانهای خندان ج. ا.

قبل از انقلاب اسلامی ۵٧ پارادایم غالب در میان همه طیف های اپوزیسیون به جز اقلیتی نظیر ملی گراها انقلابی گری بود. در ان زمان رادیکال ترین انقلابیون مسلح شده و دست به ترور و نبرد چریکی زدند. جریانات مسالمت جو که مخالف خشونت های مسلحانه و حتی انقلاب بودند و راه های گذار مسالمت امیز و غیرانقلابی یا اصلاحی را دنبال میکردند کمترین اقبال را در میان روشنفکران و نخبگان داشتند. انقلابی گری و مشی چریکی در سرتاسر جهان جنبش های ازادی خواهانه را فرا گرفته بود.خمینی که بر خلاف روشنفکران عصیان زده ارتباط تنگاتنگی با جامعه به ویژه بخش سنتی ان داشت درک و تصویر بهتری از جامعه داشت و با اتکا به قدرت عظیم سنت و ارتجاع توانست انقلابی غیر مسلحانه یا به زعم عده ای غیر خشونت امیز را رهبری و پیروز کند. بعد از غلبه ج. ا. و سرکوب خونین روشنفکران و مخالفان توسط انها پارادایم انقلابی گری پایان یافت و در پایان دهه شصت پارادایم  مخالفت با انقلاب و حمایت از اصلاح گری و پرهیز از هر نوع خشونت سیاسی غالب گردید.البته نکوهش انقلاب امری جهانی شد و نئولیبرالها نیز مبلغ ان شدند هرچند که تغییر حکومتهایی نظیر صدام و قذافی با دخالت نظامی خارجی را موجه دانستند و هنوز هم میدانند و این روزها این نسخه را  برای ایران نیز می پیچند،امروزه دیگر کمتر روشنفکری سخن از انقلاب میراند. هرکس که اصلاحات شکست خورده را به نقد میکشد با این پرسش روبرو میشود که ایا راه دیگری هست؟ ایا انقلاب را راه بهتری میدانی؟ مگر نه اینکه این مصیبت و ویرانی محصول انقلاب است ایا ویرانی دیگری را آرزو میکنید؟ این چنین است که معترضین خاموش میشوند و دندانهای دژخیمان ج. ا.  با لبخندی نمایان میشود.

 

ایا انقلاب ویرانگر و مهلک است؟ رابطه بین انقلاب و اصلاحات چیست؟

 تصور غالب در جامعه ما از انقلاب ،خشونت و خونریزی و ویرانی است ،در اثر انقلاب نیروهای صلح جو به حاشیه رانده میشوند و خشونت و هرج ومرج حاکم میشود. در نتیجه دمکراسی به عقب رفته و دیکتاتوری در هر طرف مسلط میشود.این تصور از انقلاب که دایما در داخل و خارج از کشور تبلیغ میشود حقیقت ندارد. مگر انقلابات کشورهای اقماری شوروی در اروپای شرقی منجر به  ویرانی و دیکتاتوری  شد؟ در رومانی، چک واسلواکی، لهستان و… انقلابهای موسوم به مخملی برخلاف این نطر ، دمکراسی را برای ان جوامع  به همراه اوردند. با این وجود مخالفین انقلاب ذره ای در نکوهش انقلاب در کشور ما کوتاهی نمیورزند.استدلال این گروه بر این نظر استوار است که انقلاب همزاد خشونت است و خشونت مروج استبداد و نافی دمکراسی است .در حقیقت مخالفت بنیادی انها با خشونت است وگرنه با انقلابهای مخملی که در زمره جنبشهای خشونت پرهیز هستند مخالف نیستند.بنابراین گفتگو با این گروه به اینجا می انجامد که ایا انقلابهای مخملی در ایران امکان پذیرند؟ مسلما نه. انقلاب مخملی در برابر حکومتی تا دندان مسلح و در جامعه توسعه نیافته ایران از لحاظ سیاسی و اجتماعی رویایی بیش نیست. همانطور که کسب پیروزی به روش جنبش های  غیر خشونت امیز همانند گاندی در برابر انگلیسها و ماندلا در افریقای جنوبی در حکومت به شدت خودکامه و قانون گریز اسلامی ما به واقعیت نزدیک نیست.در حقیقت خطای نظری در اینجاست که تفکیک انقلاب و اصلاحات در اعمال خشونت انقلابیون و تسلیم بودن اصلاح طلبان در برابر خشونت حکومتی نیست. این تصور درست نیست که انقلاب به معنای خشونت یا جنگ داخلی است واصلاحات معادل با تحول بی خشونت است. برای درک صحیح لازم است  انقلاب و رابطه ان با خشونت را بررسی کنیم. از نگاه مارکس لازمه انقلاب ، خشونت نیست.

 تری ایگلتون در کناب پرسش هایی از مارکس میگوید”صلح طلبان تنها کسانی نیستند که از خشونت بیزارند  تقریبا همه کس از خشونت بیزار است الا معدودی سادیست، جامعه ستیز و بیمار روانی. صلح طلبی به شرطی ارزش بحث دارد که از حد اظهار نظرهای پارسامنشانه ای چون جنگ چیز بد و نفرت انگیزی است فراتر رود. بحث کردن فقط با صلح طلبانی ارزش دارد که خشونت راعلی الاطلاق رد  میکنند و این یعنی نه تنها مخالفت با جنگ یا انقلاب بلکه حتی خودداری از زدن ضربه ای محکم بر فرق سر قاتلی فراری، ضربه ای که او را نمیکشد اما بیهوش میکند، ان هم لحظه ای که مسلسل خود را به سمت دانش اموزان خردسال مدرسه نشانه رفته است. هرکس که موقعیت این کار را داشته اما از پس ان بر نیامده لابد برای این کارش در جلسه انجمن اولیا ومربیان توضیحاتی باید بدهد. صلح طلبی به این معنا کاملا غیر اخلاقی است. تقریبا همه اتفاق نظر دارند که در وضعیت های استثنایی و اضطراری استفاده از خشونت الزامی است. منشور سازمان ملل مقاومت مسلحانه در برابر نیروی اشغالگر را مجاز میداند، منتهی هرگًونه استفاده از   خشونت در چنین موقعیتی مشروط به قیودی سفت و سخت است:باید دفاعی باشد، باید اخرین چاره بعد از آزمودن و ناکام ماندن همه دیگر وسایل مقاومت باشد، باید یگانه   وسیله ی دفع شری بزرگ باشد و حد نگه دارد، باید بخت معقولی برای موفقیت داشته باشد، نباید با کشتار شهروندان بیگناه همراه باشد و قس علیهذا.

سعید رهنما در کتاب گذار از سوسیالیسم میگوید”:مارکس و انگلس هر دو شیفته ی انقلابی بزرگ فرانسوی اگوست بلانکی بودند. مارکس او را کیمیاگرانقلاب میخواند اما انها درک او از انقلاب را رد میکردند.انقلابی گری بلانکی متکی به اقلیت برگزیده ای بود که باید انقلاب را بر ضد نظم موجود هدایت کند. مارکس و انگلس در مقابل بلانکی نظریه ی انقلابی را پایه گذاری کردند که بر جنبش خوداگاه و مستقل اکثریتی عظیم و اعتلای ذهنی طبقه کارگر استوار بود. مارکس چنین جنبشی را انقلاب اجتماعی خوانده بود، انقلابی رادیکال که بر خلاف انقلاب سیاسی و نیمه کاره که ستون های خانه را کماکان پایرجا نگه می دارد” رهایی عمومی بشر” را به همراه دارد. “

قطعا قصد من  از این سخنان تبلیغ انقلاب کارگری و سوسیالیستی نیست بلکه میخواهم انقلاب دمکراتیک را به عنوان یک انقلاب اجتماعی معرفی کنم انقلابی که صرفا در خدمت بورژوازی نبوده و در صدد تحقق دموکراسی وسیع برای جامعه و رفاه نسبی برای کارگران و محرومین باشد.اگر به دنبال دموکراسی هستیم نیاز به اکثریتی داریم که ان را بشناسد و برای سعادت خود ضروری بداند.تغییر دستگاه سیاسی بدون چنین اکثریتی به دموکراسی منجر نمیشودهرچند که با شعار ازادی پیروز شود.همچنان که انقلاب ۵۷ با ان همه گریبان که برای ازادی و رهایی زندانیان سیاسی دریده شد جزگامهای کوچکی گامی به سوی دموکراسی برنداشت.و با برپایی دادگاههای انقلاب ارکان دموکراسی محاکمه شد و خون بیگناهانی نظیر فرخ رو پارسا و انقلابیون در کردستان و خوزستان و معتادان بیمار در مسلخ دیکتاتوری هار نوخاسته در میان شادی و هلهله توده ها و سکوت نخبگان ریخته شد.اگر ما در پی رفع ستم از مردم محروم و زحمتکش بوده و خواهان حداقل حمایت اجتماعی از انها هستیم لازم است اکثریت جامعه بداند این خواسته با پول نفت یا با توسعه سرمایه داری نِئولیبرالی به دست نمیاید چرا که در امریکای نئولیبرال و در روسیه نفتی و حتی عربستان ثروتمند اختلاف شدید طبقاتی بسیاری ازمردم را در فقر قرار داده است.از اشاره به عراق و نیجریه و… صرفنظر میکنم.از ان مهمتر اینکه کارگران باید برای خواسته های صنفی و طبقاتی خود متشکل و اماده مبارزه باشند.اگر در تحولهای پیش رو به طور اتفاقی امنیازاتی نصیب کارگران و محرومان شود،موقتی خواهد بود زیرا در غیاب نیروی سیاسی و متشکل طبقه کارگر خیلی زود از انها سلب خواهد شد.اگرچه از موضوع گفتگوی خود فاصله میگیریم ولی برای رفع شبهه باید یاداوری کنم که حضور سرمایه جهانی در ایران به جای سرمایه داری هار و عقب مانده ج.ا. که سوداگری و تجارت و مافیای نفت و نظامیگری ضامن حیات ان است و صنعت و تولید را به فلاکت و ورشکستگی کشانده ،موجب رونق اقتصادی و تولید و کار برای اقتصاد ایران خواهد شد که برای مدتی جامعه  ایران را از بن بست اقتصادی کنونی و فلاکت دور میسازد اما رویاهای شیرینی که در سر مردم میگذرد را تحقق نمیبخشد. نتیجه ی انچه در مورد انقلاب اجتماعی گفته شد اینکه اگر اکثریت اگاه برای انقلاب فراهم باشد حتی در پاره ای شرایط و جوامع انقلاب میتواند از طریق انتخابات محقق شود.

مارکس در سال ۱۸۷۸ میگوید:اگر برای مثال در انگلیس یا ایالات متحده طبقه کارگر در شرایطی باشد که بتواند در پارلمان و در کنگره اکثریت را به دست اورد میتواند به طرق قانونی خود را از قید قوانین و نهادهایی که مانع توسعه او شده رها سازد،اما این در حالتی است که جامعه به حد کافی به توسعه و بلوغ رسیده باشد.مارکس ادامه میدهد جنبش مسالمت امیز ممکن است با مقاومت انان که مایل به بازگرداندن نظم کهن هستند قهرامیز شود.توجه کنید که مارکس در مورد انقلاب کارگری و سوسیالیستی سخن میگوید ولی ما در مورد انقلابی برای دموکراسی وسیع در جامعه بورژوازی حرف میزنیم.باید به انان که انقلاب را معادل خشونت و اصلاحات را برابر باعدم خشونت میدانند گفت بسیاری از جنبشهای اصلاح گری درگیر خشونت و سرکوب شده اند.از جنیش اصلاحات در بیست سال گذشته ایران و خشونت و زندان و کشتارهایی که تحمل کرده میگذرم و به جنبش سیاهان در امریکا اشاره میکنم که با خشونت و قتلهای فراوان روبرو شد.نکوهش هر نوع انقلاب از سوی اصلاح طلبان و طرفداران جنبشهای مدنی بی خشونت و حتی سلطنت طلبان و دوستداران ترامپ موجب رواج کلمه براندازی به جای انقلاب شده است. خشونت پرهیزان هم از کلمات تحول و تغییر رژیم استفاده میکنند.عده ای کلمه براندازی و تغییر رژیم را به درستی در معنای غیر انقلابی ان به کار میبرند.منظور انها تغییر رژیم به هر روشی از جمله تهاجم نظامی امریکاست و در حالی که هر نوع انقلابی را موجب قلاکت و عقب گرد میدانند با جسارت از تهاجم نظامی و جنگ حمایت میکنند. پشتیبانی این گروه ،از جنیشهای اعتراضی از این زاویه است که زمینه را برای دخالت نظامی فراهم سازد.ضروری است در این اوضاع خطرناک که سایه شوم جنگ بر فراز کشورمان است انها که خواهان برانداختن ج.ا. هستند و با جنگ مخالفند با صدای بلند خود را انقلابی بخوانند و صف خویش را از مرتجعین و جنگ طلبان جدا کنند.

 

چند کلمه تکمیلی در باب خشونت پرهیزی

یکی از صداهایی که صدای انقلاب را خفه میکند ازجانب طرفداران جنبشهای مدنی غیرخشونت امیز است. باورهای افراطی در این گروه هر نوع خشونتی را مغایر با دمکراسی و نتیجه سیاسی انرا فارغ از پیروز میدان،دیکنانوری میدانند.قبل از این تا حدودی در مورد انها سخن گفته شد،در اینجا تا حد امکان به صورت چکیده،قصد تکمیل ان مطالب را دارم.اگر چه گاندی به درستی میگوید در برابر شمشیر حکومت شمشیری بلندتر به دست نمیگیریم اما در جای دیگری میگوید اگر قرار باشد بین خشونت و ترس یکی را انتخاب کنم خشونت را انتخاب خواهم کرد زیرا به نظر من هندوستان برای دفاع از شرافت خود بهتر است دست به اسلحه ببرد تا اینکه همچون پرستوها تماشاچی باقی مانده و به ننگ تماشاچی بودن تن دهد.لیکن اسما خشن بودن به مراتب بهتر از خشن بودن در عمل است .(ولد بیگی،عدم خشونت و گفتمان خشونت پرهیزی در جنبش) اگر طرف گاندی امپراطوری انگلستان نبود که قبل از ان در ۱۹۱۶ و ۱۹۲۲ با کمترین خشونت در برابر قیام مردم ایرلند عقب نشست و دوبلین را واگذاشت و سالها قبل از ان نیز در کنار مشروطه خواهان ایرانی قرار گرفته بود گاندی چه میکرد ایا کار با خشونت اسمی به پایان میرسید یا وارد خشونت عملی میشد؟حتی میبینیم که گاندی تمام دندانهای ملت هند را نمیکشد تا به مصاف شیر استعمار بفرستد و دست کم در تئوری حق اقدام مسلحانه را برای ملت خود محفوظ میدارد.

موضوع مهمی  که لازم است در این بحث روشن شود تفاوت خشونت با ترور واقدام مسلحانه است.وقتی ج.ا. اراذل چماق به دست خود را به جان معترضین میندازد یا مانع برگزاری مجلس بزرگداشت کاوس امامی میشود اعمال خشونت میکند اما اینها دو درجه متفاوت از سطح خشونت هستند.وقتی با باتوم های فلزی بر سر معترضین خیابانی میکوبد و انها را ناقص کرده و گاه میکشد سرکوب خشن تری را به نمایش میگذارد و هنگامی که با خودرو از روی مردم عبور میکند یا با شلیک مستقیم انها را هدف قرار میدهد و یا زندانیان را زیر شکنجه به قتل میرساند شدید ترین و عریان ترین نوع خشونت را درسطح جنایت  به نمایش میگذارد.انچه که ماشین سرکوب ج.ا. را از حکومت جلادی نظیر سوریه یا عراق صدام متمایز میکند اینست که سرکوب هوشمند را به جای خشونت عریان و گسترده به کار میبندد و تا جای ممکن از کشتار کور و علنی پرهیز میکند.شگفت اور نیست که این حکومت عقب مانده قرون وسطایی که در اداره جامعه و تامین حداقل شرایط کار وزندگی مردم چنین کودن و فشل است در سرکوب و کشتار چنین هوشمند و موفق و فریبکار است زیرا هویت تاریخی روحانیت سنتی و فقه شیعه بر بنیاد نیرنگ و ریا و دروغ بنا شده است، هنری که روحانیت اهل سنت از ان کم بهره اند.حال با همین شیوه به جنبش مدنی و اعتراضی مردم ایران بنگریم.

نخست اینکه باید خشونت غیر مسلحانه را از خشونت مسلحانه سوا کرد.خشونت مسلحانه و به ویژه ترور اقدامی است که نه تنها میتواند جنایت امیز باشد بلکه به قول گاندی برداشتن شمشیری بزرگتر در برابر شمشیر حکومت است که قطعا محکوم به شکست است مگر در شرایط بسیار استثنایی نظیر نبردهای وسیع توده ای در شرایط انقلابی که حکومت کاملا ایزوله وتنها شده و در حالی که شکست ان قطعی است دست به کشتار بیهوده مردم میزند.این شرایط با ترور و اقدام مسلحانه سازمانی بیگانه است . نظیر قیام بیست و دوی بهمن است و ان دیگری نظیر اقدامات مسلحانه مجاهدین است.ماندلا از نبرد مسلحانه به مبارزه غیر مسلحلنه تغییر مشی داد و قهرمان مبارزات بی خشونت شد.ولی باید روشن کنیم مبارزه بی خشونت به معنی بستن دستان مردم در برابر چماق بدستان حکومت و خلاف کاران و اراذلی که از زندانها برای سرکوب مردم میاورد نیست.مردم مجازند بسته به شرایط از خود دفاع کنند.در برابر خشونت و ترور سازمان یافته یا باید فرار را بر قرار ترجیح دادیا باید از خود دفاع کرد.در اینجا جای محمد قوچانی خالی است تا یک صفحه پیرامون همین جمله بنویسد و مرا متهم به هواداری از مشی چریکی کند.بنابراین بهتر است پیشاپیش تکلیف خود را با این موضوع روشن کنم.از ان چه گفته شد و حقایق تاریخی ذکر شده این حقیقت مطلق و پیچیده به دست میاید که شرایط و شیوه مبارزه برای دموکراسی در هر جامعه به سنتهای مبارزاتی،میزان توسعه سیاسی واجتماعی،ارایش نیروهای اجتماعی و اپوزیسیون،میزان و شکل اعمال خشونت و ترورتوسط حکومت،میزان اگاهی مردم،قدرت بسیج توده ای اپوزیسیون،شرایط منطقه ای و جهانی و دوره تاریخی بستگی دارد.تنها ساده لوحان و مغرضان میتوانند یک روش مبارزه را نسخه پیچی کرده تا کل این روند طولانی و پیچیده را با ان رهنمون شوند.برای اینکه این فراز مهم روشن شود ابتدا به سابقه نزاعهای مجاهدین و ج.ا. رجوع میکنم.بعد از انقلاب با وجودی که حکومت با استقبال از بحرانهای مختلف نظیر اشغال سفارت امریکا و دامن زدن به اتش جنگ با عراق سعی میکرد ازفروریزی اعتبار خود نزد مردمی که فریفته وعده های پوشالی و دروغین روحانیت شده بودند جلوگیری کند باز هم همه طیفهای اپوزیسیون به خصوص مجاهدین و چپها در حال بالیدن و گسترش چشمگیر بودند و امکان توجیه ان همه وعده های خیالی و پوچ که اقای خمینی با اطمینان به مردم داده بود وجود نداشت.اما به هرحال ارایش قوا به طور جدی به نفع حکومت بود.حاکمان که روند نزولی قدرت توده ای خود و گسترش پایگاه اپوزیسیون را به طور روزافزونی شاهد بودند چاره کار را در رویایی زودهنگام با اپوزیسیون و سرکوب و حذف فیزیکی انها میدیدند. رژیم با سرکوب مداوم ازادیها و اجرای قتلها و ترورهای پراکنده مجاهدین و چپها را تحریک به رویایی میکرد.متاسفانه این نیروها که غالبا هنوز ریشه های تفکر چریکی را با خود داشتند و در مبارزه سیاسی بسیار کم تجربه و جوان بودند متوجه فضای قطبی خطرناکی که شکل گرفته بود نبودند تا انکه عاقبت مجاهدین که اشکارا سازماندهی نظامی را در دستور کار خود داشت بدون توجه به موازنه قوا با پای خود در تله حاکمان غلطید و اعلام جنگ مسلحانه کرد.

فارغ از اینکه روش مجاهدین غیر انقلابی بود و با حمله مستقیم به حکومت قصد تسخیر قدرت را بدون پشتیبانی توده های مردم و صرفا به اتکای نیروی میلیشیا و ترور خودداشت و این بیشتر به کودتا شبیه بود وعملی ضدانقلابی محسوب میشد ولی خودکامگی و ماجراجویی مسعود رجوی به یاری جلادان حکومت امد.شمشیر بلند مجاهدین تنها شمشیر حکومت را بلندتر و تیزتر کرد وهنگامه ای از اتش وخون برپا شد. حکومت توانست ماشین نسل کشی خود را روشن کند و ظرف هفت سال از ۶۰ تا ۶۷ نسل بزرگی از روشنفکران و مبارزین را درشکنجه گاهها قربانی نفرت اهریمنی خویش کند. او توانست در این هیاهو مخالفین کمونیستی را که از اساس مخالف ترور و اقدام مسلحانه بودند را نیز صرفا به جرم مخالفت سیاسی و ایدئولوژیک به قربانگاه بفرستد.اعلام جنگ غیرمسئولانه مسعود رجوی غیر از اینکه در مواردی نظیر بمب گذاریها جنایت بار بود هزاران جوان و نوجوان را به مسلخ لاجوردی فرستاد و بر عمر حکومت افزود.یکی از دلایل دوری نخبگان از مجاهدین همین مشی تروریستی انها در ان دوره است که تاوان ان را همه ازادیخواهان پرداخت کردند.این تجربه تلخ تاریخی پرونده ترور و خشونت تهاجمی را برای نخبگان و فعالین سیاسی بسته است.از اینرو امروزصرفا در میان توده های غیر سیاسی هوادارانی دارد.اما فرصت طلبان از این تجربه به نفی هرگونه خشونت دفاعی و توده ای میرسند.برای روشن شدن موضوع فرض کنیم روزی طبقه متوسط و طبقه کارگر به این درجه از اگاهی برسند که دموکراسی به معنای کامل ان ضامن منافع انهاست و ترور و خشونت و جنگ ضامن منافع حاکمان جنایتکار و مستبدین است. در اینصورت در عین داشتن قدرت اجتماعی از خشونت پرهیز میکنند و با تجمعات  و اعتصابات و سایر روشهای مقاومت مدنی مبارزه خود را پیش میبرند.انها دستگیری رهبران و فعالین و و زندان و شکنجه را تحمل میکنند و عصیان زده نشده و از مسیر مبارزه منحرف نمیشوند.حال اگر حکومت انبوه مردم مسالمت جو را سرکوب کرده و دست به کشتار انها بزند مردم مبارز حق دفاع غیر مسلحانه در برابر پلیس و سپاه جنایتکار را ندارند؟اگر چنین حقی ندارند لطفا مردم بیگناه را به اعتصاب و جنبش دعوت نکنید چون ج.ا. حکومتی نیست که بدون کشتار عقب نشسته و ازادی را به مردم هدیه کند.احتمالا بعضی از مبارزین معتقد به مقاومت مدنی خواهند گفت هر ملتی برای کسب ازادی جانفشانی کرده و اگر مسیر ما به سمت ازادی از قربانگاه بگذرد ناگزیر با سر افراشته از ان خواهیم گذشت.کاملا موافقم قربانی میدهیم و میگذریم ولی برای پیروزی جنبش چه راهکاری دارید؟جنبش وسیع توده ای در برابر ترور و خشونت عریان چه ابزاری دارد؟ ایا قصد پیروزی ندارید؟

اعتصاب مهمترین روش مبارزات صلح امیز است اما هر جمع اعتصاب کننده باید برای مقابله با مزدوران حکومتی و محافظت از رهبران خود سازماندهی و امادگی داشته باشد و بتواند با جلب حمایت مردم خشونت مزدوران را با قدرت متقابل دفع کند.اینها فقط چند نمونه برای نشان دادن مسیر پیچیده مبارزه انقلابی و تنوع روشهای مبارزاتی با توجه به شرایط مبارزه است.به این معنا که گفته شد من مخالف اعمال خشونت و طرفدار مبارزه و مقاومت مدنی هستم.فراموش نکنیم که همه جانیان دهه شصت در پس پرده قدرت نشسته اند و حتی تعدادی از انها ویترین سیاسی حکومت را پر کرده اند و نه تنها خبری از محکومیت جنایات نیست بلکه با افتخار از جنایات خود یاد میکنند.ج.ا. اموخته که با جنایات کور هزینه های اضافی ندهد و دهه شصت را تکرار نکند ولی نشان داده از نابودی یک ملت نظیر سوریه و تهدید به نابودی یک کشور به نام اسراییل وتخریب و ویرانی کشورهای عراق و افغانستان و یمن هیچ ابایی ندارد،به شرطی که سر اسلام سلامت باشد واقلیت حاکم بر سریر قدرت بماند.این تشنگان قدرت و خون با همین سرزمین های سوخته سیراب نمیشوند،چگونه باور کنیم که در برابر جنبش مدنی و انقلابی بدون خشونت گسترده عقب نشسته و قدرت را واگذار میکنند؟

 

 مطلق نگری بیماری مهلک جامعه ایرانی

اگر در جستجوی یک صفت مشترک بارز بین حاکمان ج. ا. و اپوزیسیون ان به عنوان ایرانیانی که میراث مشترکی را به دوش میکشند باشیم میتوانیم به مطلق نگری هر دو طرف اشاره کنیم. اقای خامنه ای تجسم این نگاه است. امریکا شیطان بزرگ است. اسراییل از ان بدتر. اوباما و ترامپ فقط در ظاهر متفاوتند،زیرا شیطان بزرگ و کوچک داریم ولی بد و خوب نداریم و هر دو به فکر نابودی اسلام هستند.مشکل از انجا اغاز میشود که او خود را نماینده حق و حقیقت الهی میداند و رسالت تاریخی حفظ تنها حکومت  حقیقتا اسلامی و شیعی  را بر عهده دارد.از این نقطه مرزهای جهان برای او مشخص میشود. یکسو نیروهایی که  به یاری این رسالت الهی و تاریخی میایند و سوی دیگر، بقیه جهان که در برابر او صف کشیده اند. حتی اگر وی ارزومند سعادت ورفاه برای مردم خود باشد انگاه که منافع مردم در انسوی این مرزبندی  قرار گیرد قطعا پایمال میشود..جایی که مردم و حقوق انها مبنای اصلی مرزبندی نباشد .، بی شک شرایطی پدیدار خواهد شد که منافع توده های محروم ان سوی مرزبندی قرار گرفته و نابود گردد.به نطر میرسد که مشکل در ایدئولوزیک بودن این حکومت و از ان بدترجزمیت مذهبی انست. قطعا اینها مشکل را دوچندان میکنند ولی مرزبندیهای دیگری هم هستند که همین مشکل بنیادی را دارند .از جمله مهمترین انها ملی گرایی و ناسیونالیسم افراطی است. وقتی که هروجب از خاک وطن مقدس تر از هر ارزشی است قطعا روزی ازادی در پیشگاه ان قربانی خواهد شد وحقوق بشر و منافع توده های مردم به پای این خاک مقدس ریخته خواهد شد.پس مطمئن ترین شیوه انست که حقوق بشر و عدالت اجتماغی را مبنای مرزبندی قرار داده و سایر ارزشها را از دریچه انها نگاه کنیم.اما مشکل ازهمین جا اغاز میشود.بسیاری ازسیاستمداران براستی یا به ظاهر پرچم عدالت و ازادی را به دست میگیرند که نظرات منفاوت یا متضادی دارند ولی همگی یک داعیه  دارند.

اگر من وشما یکی از همین افراد باشیم که صمیمانه و صادقانه عاشق عدالت و ازادی هستیم از کجا دریابیم که مفهوم عدالت را به درستی دریافته ایم و از ان مهمتر راهبردهایی که برای رسیدن به ان تبلیغ میکنیم ما را به سرابی دروعین نمیبرند؟ این مشکل با درک ازادی و حقوق بشر تقریبا وجود ندارد زیرا دموکراسی دستاورد سرمایه داری است ولی در مورد عدالت وضع کاملا معکوس است زیرا سرمایه داری ذاتا در برابر انست و انچه تحت عنوان رفاه اجتماعی با درجات مختلف مشاهده میکنیم محصول بیش از دو سده مبارزات بی امان طبقه کارگر و سوسیالیستها و کمونیستها در جهان است.در دنیای بغایت پیچیده و اقتصاد جهانی شده امروز یافتن مسیر عدالت اجتماعی و اقتصادی امری دشوار و گاه محال است که در جوامع گوناگون متفاوت است و با توجه به دوره زمانی دگرگون میشود.شاید با من موافق باشید ولی به درستی بپرسید اینها چه ارتباطی با عنوان ” بیماری مطلق نگری ” دارد؟ ارتباط در اینجاست که ما هرچندان اتساتهای انقلابی و اجتماعی و اخلاق مداری باشیم اگر تصور کنیم حق مطلقیم و حقیقت نزد ماست ناخواسته تبدیل به خودکامگانی میشویم که در مسیر استبداد گام مینهند.سرنوشت خمینی و کاسترو و استالین و سایر رهبرانی که با نیات بشردوستانه تبدیل به دیکتاتورهای بزرگ یا کوچک شدند چنین رقم خورده است.البته تئوریسینهای نئولیبرال همه اینها را محصول انقلاب میدانند و در این موضع از جانب خشونت پرهیزان حمایت میشوند.در رد این نظر فقط به دو موضوع اشاره میکنم.نخست اینکه فاشیسم که فجیع ترین دیکتاتوری و جنایت بارترین محصول سیاسی بشر است محصول کدام انقلاب بوده است؟پاسخ میدهید هر استبدادی محصول انقلاب نیست. کاملا درست میگویید پس استبداد میتواند از دل انفلاب یا از دل دموکراسی زاده شود ریشه مشترک انها چیست؟ اگر این ریشه و بنیان موجود نباشد کار انقلاب به دموکراسی منجر میشود چنانکه در انقلاب استقلال طلبانه گاندی و ضد اپارتاید ماندلا رخ داده است.

 در اینجا حشونت پرهیزان بیصبرانه یاداوری میکنند که انها حتی اگر به زعم شما انقلاب قلمداد شوند چون جنبشهای مدنی غیرخشونت امبز بوده اند به دموکراسی منجر شده اند.پس من به موضوع دیگراشاره کرده و تیر دوم خود را رها میکنم. ساندینیستها یک جریان چریکی چپ بودند که در اواخر قرن بیستم  پس از نبرد مسلحانه طولانی حکومت هواخواه امریکا رادر نیکاراگوئه شکست داده و قدرت را در دست گرفتند اما پس از چهار سال در انتخاباتی که خود برگزار کردند شکست خورده و قدرت سیاسی را به حزب هواخواه امریکا واگذار کردند و همچنان دمکراسی در ان کشور گفتمان غالب است.همین چند مثال به روشنی بیهودگی این نظرات و شعارهای ضدانقلابی را اشکار میسازند علاوه بر ان نشان میدهند که تمایل به نسخه پیچی مسایل اجتماعی و سیاسی و فرموله کردن انها ساده انگاری غیرعلمی ای است که ما را از حقیقت دور میکند و به دلیل ساده کردن واقعیت زمینه مطلق نگری را فراهم میسازد.از طرف دیگر اگرچه مطلق اندیشی و محصول ان خودکامگی ،در میان مردمان انها را به دیکتاتورهای سیاسی تبدیل نمیکند ولی زمینه تولید اجتماعی استبداد را فراهم میکند. دیکتاتورها از دل امواج اندیشه ها ی جزمی که خود را حق مطلق میدانند زاده میشوند.استبدادج.ا. از ان جهت فراگیرتر و عقب مانده تر است که بنا به ماهیت دینی و جزمش علاوه بر سیاست و اقتصاد خود را در زمینه های هنری و فرهنگی و فلسفی و مذهبی و اجتماعی نیزحق مطلق میداند. در نتیجه خود را در تضاد چند بعدی لاینحلی با جامعه مدرن ایران قرار داده است. مطلق اندیشی بنیان خودکامگی و عدم تحمل غیر است.در دنیای مطلق اندیش که خود را حق مطلق میداند جایی برای غیر وجود ندارد.با وجود غیر و بیگانه خواب راحت ندارد.متاسفانه این مطلق نگری با درجات مختلف بروجود همه ما حکم میراند. از نظر اپوزیسیون ج. ا. هیچ فرقی بین خاتمی و احمدی نژاد یا روحانی و رییسی نیست.چرا ؟چون همگی برای حفظ نظام ج.ا. میکوشند.اینکه شما برانداز محترم میگویید وجه مشترک انهاست البته اگر بپذیریم احمدی نژاد برای حفظ نظام مفید است!دنیایی خارج از ذهن شما وجود دارد که ایران در ان واقع است و مردمان بسیاری در ان هستند که زندگیشان به همین تفاوتها بسته است. انها به تفاوتها نمی اندیشند بلکه انها را لمس میکنند .هرچند که شما امثال خاتمی را مزاحم تر می دانید و بیشترین حملات خود را متوجه  انها میکنید و تفاوتها را انکار مینمایید اما واقعیت سخت و محکم نیازی به اثبات سختی خود ندارد. این انکار دقیقا از همان جنسی است که اقای خامنه ای برای تفاوتهای اباما و ترامپ به کار میبندد.البته بسیاری از این رفتارها از شخصیت خودکامه سرچشمه میگیرند اما موضوع جالب این است که از نگاه روانشناسانه خودکامگی همان مطلق گرایی در حوزه روانی و شخصی است.

 دکتر مفیدی در کتاب مطلق در ذهن ایرانی میگوید:کودک اگر امنیت کافی دریافت ننماید یا از سوی دیگر زیادی کنترل شود و والد یا والدین بیش از حد حمایت کننده داشته باشد،دچار احساس ناامنی عمیق میگردد.این مکانیزم (مکانیزم فرافکنی که همه بدیها را حتی اگر از درون کودک باشد به بیرون نسبت میدهد و همه خوبیها را از خودش میداند)قادر است با چهارچوب های مطلق خود در روان امنیت ایجاد کند. در واقع هر چهارچوبی امنیت بخش است، اما این امنیت از نوع امنیتی که قدرت من (نفس ego )انسان ایجاد میکند نیست و در واقع می توان گفت کاذب است. مطلق به روان انسان ناامن امنیت می بخشد و در انسان های ناامن به همین دلیل این مکانیزم تشدید می شود. همین قانون در جامعه دیده میشود. هر چه جوامع ناامن تر باشند این مکانیزم در روان جامعه  بیشردیده میشود و از نظر نویسنده جامعه ایرانی از ناامن ترین جوامع بوده و هست.در ادامه نویسنده اظهار میدارد که من ایده ال( ego ideal) یعنی انچه فرد می خواهد باشد یا از خود انتظار دارد که در اینده بشود کامل و بی نقص یا “همه خوب” میشود و روان دچار کمال گرایی اقراطی میگردد.در روند دیگری فرد مطلق گرا در صورتی که نتواند این کمال را در خود بیابد شخصیتهای دیگری را به جای ان مینشاند و عاشق و شیفته انها میشود.دنیای این افراد سیاه و سفید است و به دو بخش خوبی وبدی مطلق تقسیم میشود.از این منظر تعجب اور نیست که ایرانی علیرغم اینکه کمترین رضایت را از جامعه و مردم خود دارد ملت خود را جزو باهوشترین مردم دنیا میداند و انرا برتر از بسیاری از ملتهای دیگر میبیند.این همان ایده الی است که خود را در ان تصور میکند همچنین دنیا را در مقابل خود میبیند و در تمام  ناکامیهای ملی دست اجنبی یا امپریالیسم را جستجو میکند.خامنه ای در این دشمن هراسی تنها نیست سلطنت طلبان و عامه مردم با او همفکرند. حتی چپهای سنتی نیز انها را همراهی میکنند. همگی نقش اجنبی را مهم و تعیین کننده میدانند که اهداف شوم خود را نوسط ایادی داخلی خود عملی میسازند. تنها اختلافشان این است که هریک دیگری را عامل اجنبی و امپریالیسم میشمارد.ان طرفی ها اخوندها را انگلیسی میخوانند واینها هم سلطنت طلبان و مخالفین خود را از دم عوامل امریکا و صهیونیسم قلمداد میکنند.ایرانیهای شریف نیز سرچشمه ی همه بدبختیهای خود را همان اجنبی غدار و قدیرمیشناسند. همین بیماری بدبینی و دشمنی با جهان موجب میشود همه چپها و راستها ، مسلمانان  و لامذهبها امیرانتظام را به خاطر گفتگو و مذاکره با امریکاییان در چارچوب وظایف و اختیاراتش خائن و مستوجب مرگ بدانند و امروز اکثر انها بی انکه حماقت خود و شراکتشان را در این تراژدی به یاد داشته باشند بر سوگ او بنشینند.

امیرانتظام و ملی مذهبی ها که در ان دوران با انگ لیبرال و سازشکار قربانی شدند حکم محکومیت خود را از گیلانی جلاد نگرفتند انها در بی دادگاه جهل و نادانی نخبگان به مجازات رسیدند. دردناکتر اینکه این جهالت کودکانه  انقلابی گری نامیده شد ونفرت پراکنی و خشونت به نام رادیکالیسم به جامعه ای که پس از دهها سال بلکه قرنها از خواب برخاسته و چشمها و گوشهای خود را گشوده و اماده اموختن بود تزریق شد غافل از این که این گونه از انقلابیگری به جای روان تر کردن چرخ انقلاب ساطور جلادان را تیزتر می کند.

امروز دیگر این اخلاق عقب مانده و مطلق گرا در میان نخبگان فرو ریخته است. دیگر فعالیت سیاسی در رسانه های امریکا و انگلیس فی نفسه نکوهیده نیست. زندگی و فعالیت سیاسی با کمکهای مالی امپریالیستها بالذاته خیانت نیست بلکه استفاده از امکاناتی است که انها به خاطر منافع خود در اختیار اپوزیسیون قرار میدهند. انچه محل قضاوت است اهداف ،برنامه ها و عملکرد فعالان سیاسی است. این یک گام مهم در توسعه سیاسی است که در میان نخبگان و فعالین داخل برداشته شده است.. در عرصه سیاسی و اجتماعی تنها یک راه پیش روی مطلق گرایان وجود دارد، باید همه نیروهای دشمن و رقیب سرکوب ونابود شوند تا انها بتوانند به ارامش خاطر و کامیابی برسند.. ج. ا. در دهه شصت همین سیاست پاکسازی را در پیش گرفت ولی دو دهه بعد دریافت که هیچ نیروی اجتماعی و هیچ اندیشه ای را نمیتوان محو کرد. حتی این هیولاهای ماقبل تاریخ این را دریافتند و از دهه هفتاد سیاست خود را بر مهار نیروهای اجتماعی معارض و مخالفان قرار دادند. اما مطلق اندیشان اپوزیسیون هنوز در فکر روزی هستند که ریشه روحانیت و حتی مذهب را از این سرزمین بر کنند. در نتیجه با هر روحانی ای حتی روحانیون نواندیش و ازادیخواه مخالفت وجودی دارند. اگر شوروی توانست ریشه مذهب را بخشکاند شما ساده لوحان نیز خواهید توانست.

 اما واقعگرایی به ما میگوید نهاد مذهب در این سرزمین نه تنها حضور خواهد داشت بلکه در خاورمیانه قدرتمند هست و خواهد بود، هرچند که ضعیفتر از گذشته باشد. بنابراین رهبران و متولیان خود را نیز تولید میکند. حذف این نیروی اجتماعی امکان پذیر نیست حتی حذف قشریون و مرتجعین نیز امکان ندارد انچه عملی است اینست که نواندیشان دینی بتوانند قرائت مترقی تری از مذهب را در جامعه رواج داده و هژمونی اقشار سنتی و مذهبی را به دست ارند و از نیروی بازدارندگی ان بکاهند و یا حتی ان را به طور موردی در خدمت اهداف مترقی قرار دهند. مثال تاریخی عدم امکان حذف فیزیکی اندیشه ها و نهادهای احتماعی ، همین حرکت پاندولی میان مذهب و سلطنت است. رضا شاه برای گسترش مدرنیسم به روحانیت و نهادهای ارتجاعی حمله کرد و انها را سرکوب کرد ، نمادهایشان را منع کرد و حجاب از سر زنان برگرفت. پنجاه سال بعد همین روحانیت توانست با قدرتی شگفت انگیز با نیرو و پشتیبانی وسیع مردم سربلند کرده و همه ان دستاوردهای مدرنیسم را تاراج کند و همه نهادهای سلطنتی را نابود و محو سازد و حتی به ارامگاه رضاشاه نیز گذشت نکرد و انرا نابود ساخت. پاکسازی ای که رضاشاه در خواب هم نمیدید. طنز تاریخ اینکه حالا نوبت نهاد سلطنت است که سر بلند کند و این بار جسد رضاشاه که تنها نماد بازمانده سلطنت است سر از خاک بیرون اورد و حاکمان روحانی را درمانده کند و مردم در خیابان رضاشاه را دعا کنند.

اپوزیسیون چاره ای جز دست کشیدن از مطلق نگری و خودکامگی و سکتاربسم ندارد. این تشتت و پراکندگی درون اپوزیسیون ناشی از دسیسه های نیروهای امنیتی نیست بلکه از سکتاربسم ذاتی و تحمل ناپذیری جریانهای اپوزیسیون سرچشمه میگیرد..که هریک را در مقام حذف و نادیده گرفتن رقباقرار میدهد، هرچند که نیروهای اطلاعاتی رژیم نیز از ان بهره برداری کرده و به ان دامن میزنند.

 

اخیرا پس از اعتراضات دی ماه ۹۶ در زمینه ایجاد همبستگی حرکتهایی دراپوزیسیون. صورت گرفته که شایسته توجه است. شورای ملی ایران که به رهبری رضا پهلوی شروع به فعالیت کرد یکی از انهاست. دیگری اتحاد جمهوری خواهان سکولار است که تلاشهای چند ساله ای برای ایجاد وحدت و جذب پایگاه اجتماعی کرده است. اخیرا نیز اتحاد فداییان تشکیل شد. علاوه بر اینها نشستی از سازمانها و فعالین ملیتهای ایرانی برگزار شد که با مخالفت و انتقاد ناسیونالیستهای افراطی مواجه شد.متاسفانه مجاهدین هم گردهمایی خود را با حضور امریکاییهای جنگ طلب برگزار نمودند.ایراد ان نه به خاطر حضور امریکاییها بلکه به خاطر همراهی با جنگ افروزان برای تهاجم نظامی به ایران است.. با اینکه این تشکلها از طیفهای بسیار متفاوتی هستند ولی ما باید همه انها را به فال نیک بگیریم زیرا سازمان یابی در سیاست و اجتماع اولین گام در مسیر توسعه است. حتی اگر دشمن ما سازمان محکم و واحدی داشته باشد با وجودی که قدرت او را بیشتر میکنداین امتیاز را دارد که جبهه های مبارزه را شفاف و روشن میسازد.مثال بارز و تاریخی ان اقدام رضا شاه برای ایجاد دولت نوین و تمرکز قدرت در دست ان بود.این اقدام اگرچه به گسترش دیکتاتوری وی کمک میکرد ولی یک گام مهم و ناگزیر در مسیر توسعه مدرنیسم در جامعه ایرانی بود. مطلق گرایی و خودکامگی مفرط در اپوزیسیون ج.ا.موجب شده که این پیکرصد پاره پس از قریب به چهل سال نتوانسته کوچکترین همکاری و اتحادی میان خود برقرار کند. جدل بر سر پرچمها یکی از نزاعهای کودکانه و دایمی است . انها حتی نتوانسته اند به این توافق ساده برسند که در نمایشهای عمومی هرکس با پرچم خود بیاید یا هیچ پرچمی نیاورند.

 انها به جای گفتگو و حرکت به سمت همگرایی مسیر کینه ورزیهای بی پایان را در پیش گرفته اند و بازار انگ وتهمت و ناسزایشان  به گرمی بازار مکاره حکومت اسلامی است. هر کدام نیز دیگری را متهم به خیانت و همدستی با مقامات امنیتی  میکند. خودکامگی سرتاپای انها را فراگرفته و در راه اثبات حقانیت خود  جنگهای لفظی و فیزیکی را در پیش گرفته اند.به جز معدودی، چپها در همان دهه شصت گیر کرده اند. همان ادبیات همان مرزبندیها همان خاطرات و همان شعرها و سرودها. موجودات سترونی شده اند که زندگی شان متوقف شده به همین دلیل هنوز بر سر مرزهایی تعصب میورزند که سالهاست وجود ندارند. گفتگو در این فضا همانقدر دشوار است که بخواهی با حاکمان اسلامی گفتگو کنی زیرا هر دو از یک بیماری رنج میبرند. خوشبختانه بسیاری از سیاسیون و روشنفکران داخل اعم از اصلاح طلب و غیر ان توانسته اند خود را از چنگ این بیماری ویرانگر نجات داده ، از دنیای سیاه و سفید قدیمی خارج شده و جهان را رنگی ببینند. انها برای امتیازاتی که برایشان مفید است از روحانی حمایت کرده و به او رای میدهند و پس از ان منتقد او میشوند. از او انتقاد میکنند ولی میدانند که برانداختن او خواست تندروهای خانمان برانداز است و با هشیاری ا ز انهافاصله میگیرند. وقتی به این نتیجه میرسند که اصلاحات خاتمی شکست خورده از او نمیخواهند که پرچم اصلاحات نوین را بردارد زیرا میدانند که او مرد این کار نیست پس لازم نمی بینند به او ناسزا گویندکه چرا هنوز هم کنار حکومت ایستاده است؟ مگر قرار است خاتمی کجا بایستد ؟ کنار اپوزیسیون ؟ برافراشتن پرچم اصلاحات واقعی و نوین کار دیگران است.تفاوت در این است که مطلق گرایان نه تنها این ناتوانی خاتمی را به درستی محکوم میکنند بلکه خودش و حتی گذشته او را که برای مدتی بار توسعه اجتماعی و سیاسی این جامعه را به دوش کشیده نفی میکنند.

من انقلابیم با این وجود میگویم زنده باد اصلاحات نوین. زیرا همانطور که گفتم انقلاب را به شیوه مارکس، انقلاب اجتماعی میدانم و اصلاحات واقعی نیز در مسیر انقلاب اجتماعی قرار دارد. باور دارم تا وقتی که جامعه یا اکثریت اگاه ان اماده تحقق شعارها و خواستهای مترقی نباشد.نباید برای کسب قدرت سیاسی عجله کرد زیرا سیاستمداران نمیتوانند مدنیت و دموکراسی را علیرغم خواست مردم به ارمغان اورند.ولی عکس ان قطعا درست است یعنی اگر جامعه خواسته های مترقی داشته باشد، انها را شناخته باشد و برای ان متشکل باشد سیاستمداران نمیتوانند خلاف ان عمل کنند وگرنه به فوریت ساقط میشوند. دوره انقلابیگری کاسترویی و حتی لنینی که در قرن بیستم غالب بود به پایان رسیده جهان دو قطبی نیز که مطلق نگری ما را تقویت میکرد پایان یافته و ما باید دنیای خود را درک کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)