خالد بایزیدی (دلیر)

تقدیم به محمدمختاری و محمدجعفرپوینده دو شهیداهل قلم که هرگز نخواستند به نرخ روز نان بخورند تا که سرانجام خفاشان کوردل به خشم آمدند

تاب روشنایی شان را نیاوردند و هر دو را به خاموشی سپردند غافل از اینکه هر سپیده دم بر گلوبند خورشیدادبیات ایران و جهان می درخشند.

 

۱-

…آه!

در همان راهی گم شدم

که در کودکی هایم

گم شده بودم

………………………….

۲-

سیگارآزادی را

که پوک زدم

از قول انقلاب گفت:

عجب هوای مطبوعی؟!

…………………………..

۳-

مختاری را که کشتند

دیگر شعرها نیز…

عقیم شدند

……………………………

۴-

مختاری را که کشتند

دیگرآرزوهایمان

تاب تنهایی را نیاوردند

و از پلی خود را

به پائین انداختند

……………………………

۵-

شاعر که مرد

همه آرزوهایش

پیرهن سیه پوشیدند

و به همدیگر

تسلیت می گفتند

…………………………..

۶-

شاعر که مرد

گل!

از شرمساری

سراش را

به گلزاری

پائین انداخت

…………………………

۷-

مختاری که مرد

گل نیز…

برگهای زرداش را

بر شانه های بهار

فرو ریخت

و آن سال بهار

همه اش پائیز بود

……………………………

۸-

چه باک از مرگ

از بهار بی شاخه و برگ

من شاعر می مانم

و تو

جلاد

جلاد

………………………….

۹-

چقدر مهربان اند

این جلادان

پس از کشتن شاعر

مدام!

از عموم مردم جهان

عذر خواهی می کنند

………………………………

۱۰-

من نمی خواهم!

در سرزمین ای زندگی کنم

که تنها مرگ

بمساوات تقسیم شود

من می خواهم:

در سرزمین ای زیست کنم

که زندگی بمساوات

میان همه

تقسیم شود

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)