جهان از عشق خالی می شود، از كینه آكنده

بشر در «حال» می میرد، ولی در فكر آینده

تمام دیوها دم می زنند از حق انسان‌ها

چراغ جست وجو مُرد و نشد جوینده یابنده

در این شهری كه موسیقی نوای شوم ذلت شد

نوازنده چو دژخیم است، «ابلیس» است خواننده

در این عسرت كسی اشعار ما را بر نمی تابد

كه «منصور»ان به زندان اند و مزدوران، سُراینده

در این چوگان خونینی كه سرها می شود گوی‌اش

مقامِ قهرمانی مرگ و پیروز است بازنده

تمام داستان ها قصه ای در ژرفنا دارند

كلید استعاره مانده در جیب نگارنده

تمام آنچه در شب های پر تردید می خواندم

متونی اعتراضی بود با تأ‌ثیر کاهنده

عذابی سخت می آمد تمام شهر را می زد

اگر در قلب تاریكی نبود این شمع بالنده

زمین خالی ِ خالی می شد از عشق ـ و صداقت هم ـ

گذر می كرد از گورِ همه، ابلیس، با خنده

خدا می مُرد و بازی را به مخلوق خودش می باخت

جهان از بود خالی می شد و از نیست آكنده