اوان کودکی پدر برایم همی از بوستان خداوند ادب پارسی خواندی در باب تربیت کودک. گرچه مرا افاقه ننمود کمی کلان تر که گشتم کلید گنجه برداشته مثنوی مولای روم و اولین حکایت آن حسب نوجوانی حکایت آلت و کدو. خواندن مثنوی مرا بس که آموختم هیچ آدابی و ترتیبی مجو/ هرچه میخواهد دل تنگت بگو.
از کجا آمد و به کجا میرود ادبیات پسانوی ما معمایی غیر قابل هضم گشته است دستکم از برای اندیشه هایی مانند من که هنوز سره را چونان جان شیرین پنداشته که پنداری شکر است این پارسی.
علاقه ما به شعر نه آنقدر کوچک است که در این نوشتار گمنامی چون من، توصیف پذیر باشد.

نقدی است که شاید در زباله ریزند و گوشه چشمی نیز بدان نیفتد.
اما خارجه است و آزادی بیان. آنچه نتوان گفت به درشتی و آشکار کسان نوشته اند بین سطور از جمله بزرگان ادب کشور.

بیانی با شیوایی بی بدیل و بی همتا که قرنها نیز تاب گسستن پیوند ما مردمان کوچه و خیابان با آنرا نداشته اند.
اما حکایتی است دیگر ادبیات نوی ما. داستانی است جذاب که آخر الامر دارد تبدیل میشود به جرقه ای در حضور مهتاب کهن، دیده میشود اما ماندنی نیست. این به جد نظر بنده است و ممکن است سرتاپا خطا باشد.
در نگونساری ادبیات نوی ما همین بس که یا چنان قارچ روییده میشود و یا از ریشه کنده. نه محکی دارد، نه ترازویی و نه میزان الحراره ای، که هر چه محک بود با نامحک تبدیل شده، قلم منتقدش شکسته شده، زبان نویسنده اش بریده شده و اندک شوق خواننده گریزپایش به وصف العیش مرغ و روزمرگی در حال بدل شدن.

مگر نه این است که شاعران و ادیبان شعر و نثر را برای من عامی، برای زمزمه های چوپانی بیابانی مانند من سراییده اند؟!
پس کجاست؟! چرا زمزمه چوپانی چو من هنوز خیام است و پیرمرد لخت اکباتانی؟!
مگر نه این بوده است که شاعران و ادیبان ما محدود و معدود بوده اند؟!
آیا بی نظمی در ادبیات پسا نوی ما در حال انحطاط آن است؟ اگر نبود موسیقی وارداتی زیبای پاپ، آیا همین چند قطعه نیز در خاطرها ماندنی بود؟
به راستی مسول کیست؟! کاش ادبیات هم پروانه میخواست همانند طبابت. مردمان آزادند در گفتن و نوشتن و تعدد و تنوع اثر های ادبی را به نوعی پویایی جامعه فرهنگی خویش تلقی میکنیم، اما نبود نقد و محک را چه کنیم.

تنوع محصولات فکری البته که زیباست و بجا، اما زیاد شدن دست در این مقوله نیز بی بها نیست. ممکن است خط سومی دیده نشود، نابغه ای از ناکجا آبادها، همو که لا او خواندی لا غیر باز هم خوانده نشود!
براستی در کشوری که مسولان فرهنگی اش، فرهنگ دوست که نیستند بماند محرمعلی خان های عصر فیس بوک اند و کارگردان الحکومه اش(فرج الله خان ) آتش بر پرده سینما افکنده است و منتقد الحکومه اش(گرمارودی، رهگذر و مهاجرانی) صادق هدایت و سلمان رشدی نقد میکند در حالی که اصل کتاب منقوده ممنوع است، متولی کیست؟!
مگر نه این است که انتشار کتابی در خارجهامان با شمارگان نامعلوم(معمولا قید نمیشود) کار مشکلی نیست، ۵٠٠ یورویی هزینه دارد و چند ساعتی زحمت(البته نه بابت چاپ، بلکه بابت تحریر).
اما خوانده نشدن، دیده نشدن و فراموش شدن دردی است که نصیب ادیب نوباوه میشود و پایین بودن کیفیت خواننده گریزپای وطنی ما را بیش از این میتاراند.
یادآور میشود که علاقه مندی به شعر و ادبیات را با داشتن طبع شعر و نوشتن مشتبه گشتن خطاست. نمیدانم که اشکال در کجاست اگر علاقه خود به ادب را به صورت خواننده ای جدی و پرشوق بروز دهیم؟

خداش نیامرزاد آنکه را گفت همه چیز ما عین دیانت ماست!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)