«آکادمی موسیقی گوگوش» نیاز به معرفی ندارد، مانند صد‌ها برنامه‌ای که از شبکه‌هایی مانند «من و تو» و «فارسی۱» پخش می‌شوند، این برنامه نیز در ایران طرفداران بسیاری پیدا کرده است. این برنامه شبیه برنامه‌های تلوزیونی پرطرفدار و عامه پسند مانند American Idol، The X-Factor، Britain’s Got Talent در آمریکای شمالی و اروپاست که به شوهای استعداد یابی یا Talent Show معروف هستند.

در جوامع توسعه یافته و پسا-صنعتی، این شکل از برنامه‌ها در کنار سریال‌های موسوم به Soap Opera و سریال‌های کمدی‌ Sit-Com به عنوان سمبل فرهنگ عامه، اعتیاد توده‌ها به تلویزیون و بی‌مطالعه‌گی نام برده می‌شود. مخاطبان این‌ها نیز اغلب کودکان و نوجوانان هستند. اما از آنجایی که در ایران روند مدرنیزاسیون نا‌همگون و تنها با توجه به بخش صنعت و با غفلت از بخش فرهنگ صورت گرفته، این برنامه‌ها به همراه سریال‌های نازل آمریکای لاتین و فیلم‌های رده B هالیوودی، تبدیل به یک فعالیت خانوادگی و بهانه‌ای برای شب نشینی شده‌اند. شاید، مقصر اصلی در محبوبیت چنین برنامه‌های ماهواره‌ای، کیفیت نازل و ملال‌آوربودن مثال‌زدنی برنامه‌های تلویزیون دولتی ایران باشد.

اخیرا حضور یکی از شرکت‌کنندگان در مسابقه آواز و موسیقی «آکادمی گوگوش» به نام  امیرحسین، واکنش‌های بهت آوری را در پی داشته و دوباره ما را به این حقیقت تلخ واقف نموده که جامعه حاضر ایران، پیش از هر گونه توسعه‌ای، تشنه توسعه فرهنگی و تجددگرایی است تا در نتیجه آن حقوق اقلیت‌های قومی و مذهبی، دگرباشان جنسی، و به طور کلی افرادی که به اصطلاح «عادی» نیستند به رسمیت شناخته شود.

سلطه مردانه

قضیه از این قرار است که  امیرحسین، به عنوان یکی از شرکت‌کنندگان در این برنامه به خاطر ظاهر متفاوتش مورد استهزاء قرار گرفته و در فیسبوک صفحه‌ای با عنوان «کمپین تجاوز گروهی به امیرحسین» بر علیه او برپا شده است.

عمق فاجعه را وقتی بیشتر درک می‌کنیم که با جستجوی عبارت «کمپین تجاوز گروهی» در فیسبوک به تعداد بیشتری از این صفحات بر می‌خوریم که صرفا به این دلیل ساخته شده‌اند که صدا، چهره و یا آثار بازیگر یا خواننده‌ای با ذائقه طرفداران این صفحات همخوانی ندارد.

اما داستان صفحه خشونت به امیرحسین، درد آور‌تر از این حرف هاست. سیل توهین‌های رکیک جنسی که به پشتوانه ۳۰۰۰ و اندی اعضای این صفحه به سمت  امیرحسین روانه است، بی‌درنگ اثبات می‌کند که نهاد مردسالاری سلطه جویانه[i] در ایران چه خشونت بار و بی‌رحمانه عمل می‌کند. به عقیده مایک دونالدسون، غیر همجنسگرایی و همجنس‌هراسی دو پایه اصلی سلطه مردان کلاسیک را تشکیل می‌دهند چرا که همجنسگرایی در مردان، ابهام‌های جنسیتی یا شباهت رفتاری مردان به زنان از هر نظر خطری را متوجه هویت سرکوبگر مردان کلاسیک می‌سازد.

قطع نظر از اینکه فردی همجنسگرا هست یا نیست، از منظر ساختارگرایانه، این پدیده اجتماعی به دلیل احساس نا‌امنی و ترسی است که مردان غیرهمجنس گرا (Heterosexual) در برخورد با این سه هوویت جنسی دیگر تجربه می‌کنند:

۱) مردان همجنسگرا (Homosexual) به خاطر اینکه هویت جنسیتی کلاسیک را مورد تهدید قرار می‌دهند.

 ۲) مردانی که با کلیشه‌های معمول مردانگی همخوانی ندارند، یعنی کردار، آرایش و لباس پوشیدن‌شان در حصار تنگ مردانگی پر از خشونت و تستسترون نمی‌گنجد. این‌ها را معمولا با برچسب «شباهت به زن داشتن»[ii] تحقیر می‌کنند، که خود ذات زن‌ستیز مردانگی هژمونیک را عریان می‌کند.

 ۳) زنان همجنسگرا، به این دلیل که مردان را از چرخه فعالیت جنسی خارج کرده و تهدیدی بسیار جدی علیه سرکوبگری مردانه به شمار می‌روند. همجنسگرایی در زنان نقش سنتی مردان را در برآوردن نیازهای عاطفی و جنسی زنان به چالش می‌کشد و از این طریق دینامیک سرکوب‌گرانه در رابطه میان مردان و زنان را از میان بر می‌دارد که این خود قدمی در جهت عدالت اجتماعی و برابری جنسیتی است.

 دونالدسون اظهار می‌دارد که سلطه مردانه، علاوه بر تعریفی که آنتونیو گرامشی از آن به دست داده، شامل «اقناع اکثریت جمعیت از طریق رسانه و سازماندهی نهاد‌های اجتماعی است به شکلی که همه چیز عادی و طبیعی جلوه کند.»[iii] این بدان معناست که مردانگی کلاسیک از طریق خشونت علیه این سه گروه و با توجه به قدرتی که در فرهنگ عامه دارد، خود از از طریق ضدیت با دیگری تعریف می‌کند.

 خشونت فیزیکی و کلامی، توسل به جوک‌های جنسیتی، بی‌عدالتی در محیط کار و تحصیل و قتل‌های ناموسی، همه و همه نتایج چنین سلسله مراتب قدرتی هستند که در راس هرم آن مرد غیر همجنسگرای کلاسیک قرار دارد و در کف هرم، مرد زن‌نما همراه با مرد و زن همجنسگرا قرار دارند. چنین تناسب قوایی حاصل دیدگاه قبیله‌ای، و فرهنگ انسان‌های عصر توحش است که با وجود تلاش‌های خستگی ناپذیر جنبش‌های فمینیستی و جنبش‌های حقوق همجنسگرایان، همچنان در تمام نقاط دنیا از آمریکای شمالی گرفته تا خاورمیانه همچنان، به درجات متفاوت، رواج دارند.

 بازگردیم به آکادمی گوگوش؛ گرایش جنسی یک فرد، مساله‌ای کاملا شخصی است. اینکه یک شرکت‌کننده در این برنامه ¾ قطع نظر از گرایش جنسی‌اش ¾ به دلیل استفاده از لوازم آرایشی یا گوشواره یا هر رفتار دیگری در دسته‌بندی‌های محدودی که سلطه مردانه، تهیه و بسته بندی کرده قرار نمی‌گیرد، مشکل از آن دسته‌بندی‌هاست. به عبارت دیگر زمانی که نظریه‌ای با واقیعت همخوانی ندارد، به جای انکار واقعیت، باید به فکر تصحیح نظریه بود. مشکل را باید در جامع نبودن دسته بندی‌های جنسیتی و وجود کلیشه‌های باستانی در اطراف آنان جستجو کرد.

 تمامی نظریه‌پردازان حوزه مطالعات جنسیت بر این نکته توافق دارند که تنوع در آناتومی و روان انسان‌ها را دیگر نمی‌توان با دو گانه ساده انگارانه زن/مرد توضیح داد. حتی برخی مانند جودیت باتلر که شاید پر آوازه‌ترین نظریه‌پرداز در این حوزه باشد، پا را فرا‌تر نهاده، به درستی ادعا می‌کنند که چیزی به نام زن و یا مرد وجود ندارد.[iv] جنسیت، گرایش جنسی و هویت، نه به صورت قطبی بل به صورت طیفی در طبیعت وجود دارند که تعداد بسیاری از افراد لاجرم در دو سر طیف قرار نمی گیرند.

شالوده‌شکنی تقابل دوگانه زن/مرد

 نظریه شالوده‌شکنی توسط ژاک دریدا، فیلسوف فرانسوی پایه‌گذاری شده. دریدا بر اساس نظریه ساختارگرایانه فردیناند دو سوسور، زبان‌شناس سویسی، نشان می‌دهد که تقابل‌های دوگانه در زبان مانند زن/مرد، غرب/شرق، غیرهمجنسگرا/همجنسگرا و فرهنگ/طبیعت، تنها به خاطر قرارداد‌های زبانی هستند که طبیعی به نظر می‌رسند. در دنیای واقع، هیچ مفهومی در تضاد با مفهومی دیگر تعریف نمی‌شود، بلکه درجات متفاوتی از ارتباط شاخص های جنسی، جنسیتی، فرهنگی، جغرافیایی و غیره وجود دارند. مفاهیمی همچون مردانگی، غیرهم جنس گرایی، فرهنگ، و غرب در برابر زنانگی، هم جنس گرایی، طبیعت و شرق تعریف نمی شوند بلکه درجاتی متفاوت از این ها همه باهم و توام در ارتباطی بسیار پیچیده به هم متصلند. از این روست که زبان به مثابه خانه‌ای پر نقش و نگار، اما کلنگی، از جای دادن همه اینان و ارتباط اینان در خود قاصر است. بر پایه شالوده‌شکنی، به عنوان یک نظریه پساساختارگرایانه، در صورتی که ما این قصور را ساختمان زبان را درک کنیم، آنگاه این خانه پر نقش و نگار را باید‌‌ رها کرد و به دنیای واقع وارد شد.

در این مورد خاص، تحقیر مردی تنها به این خاطر که زن نماست[v]، نمایانگر اعتقاد به سطح وجودی نازل‌تری برای زن است که خود تقابل دوگانه زن/مرد را، به غلط، تشدید می‌کند. دهشتناک‌تر از این تهدید کسی به آزار جنسی به هر دلیلی چیزی جز منطق کهریزک را به یاد نمی‌آورد. نتیجه اینکه ما ایرانیان که مدعای فرهنگ چند هزار ساله ایرانی را با خود یدک می‌کشیم، برای نیل به دموکراسی، عدالت اجتماعی و برابری مسئولیم تا از خانه‌های پر نقش نگار خیالی «من» رخت بربسته، قدم به دنیای واقع بگذریم. مردانگی سلطه‌جو نیز یکی از این خانه‌هاست که با تمام فریبندگی و اغواگری‌اش دیگر پاسخ گوی نیاز‌های ما در دنیای پسا-مدرن نیست. این مقال را با قول مولانا به پایان می‌بریم که:

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و نگار       رو از این خانه برون، رخت ببر، هیچ مگو


[i]. Hegemonic Masculinity

[ii]. Effeminacy

[iii]. Donaldson, M, “What Is Hegemonic Masculinity?” Theory and Society, Special Issue: Masculinities, University of Wollongong, Research Online. October 1993, 22(5), 643-657.

[iv].  http://www.theory.org.uk/but-int1.htm

[v]. Effeminate

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)