سئوال اساسی این مقاله این است که روشنفکران و فعالین طبقه کارگر چگونه می توانند در شرایط اختناق سیاسی مانند وضعیتی که جمهوری اسلامی بوجود آورده، با طبقه خود ارتباط برقرار کنند و آنان را متشکل و متحد سازند. دغدغه اصلی این مقاله جوانب پراتیک کار است و سعی می کند خطوط کلی فراهم کند که ارائه پیشنهادهای عملی میسر شود. عوامل ناتوانی در ارتباط با طبقه کارگر را می توان به صورت زیر برشمرد:
۱. آماتوریسم:  اولین گام ضروری برای ارتباط با طبقه کارگر تمیز جنبه روشنفکری و ایدئولوژیک از جوانب فنی و تکنیکی این ارتباط گیری است. این اشتباه بزرگی است که یک فعال کمونیست تصور کند که به صرف اشراف بر تئوری کمونیستی و فعالیت سازمانی یا روشنفکری در این زمینه ، فن و مهارت لازم برای ارتباط با طبقه کارگر را در اختیار دارد. یک دلیل اینکه احزاب کمونیستی موجود (دلایل دیگر مسلما سکتاریسم و تبعید است)  به سختی قادر به ارتباط مستمر با طبقه کارگر هستند، در اینجاست که آنها تصور می کنند با خطاب قرار دادن طبقه کارگر ، نوشتن مقاله درباره ضرورت سازماندهی و فراخوانی به اتحاد و به طور کل تبلیغات کمونیستی و حتی ارتباط با فعالین کارگری قادر اند تا مردم را به  داخل حزب و دسته خود کشانده و یا متشکل سازند. اما ارتباط با مردم نیازمند دانش و به کارگیری تکنیک ها و اصولی است که بورژوازی بهتر از ما آنرا فراگرفته و به کارمی گیرد. فعالین کمونیسم بدون تعارف باید غرور روشنفکری خود را  کنار گذارده و از  دانش بورژوایی نکات مثبتی را برای ارتباط گیری با طبقه کارگر استخراج کنند. اگرچه علوم بورژوایی فریب کاراند و برای استثمار و تحمیق مردم به کار می روند اما تجربه تاریخی یک طبقه را برای هدایت و مدیریت مردم در خود حمل می کنند. کناره گیری و بی توجهی فعالین کمونیسم به جوانب تکنیکی که در نهایت منجر به ناتوانی وشکست چپ شده است را براحتی می توان در ضعف مدیریت رسانه ای در تلویزیون ها، سایت ها و کار خبری فعالین چپ مشاهده کرد. این ضعف در حیطه هنر و فرهنگ نیز قابل مشاهده است و دقیقا نقدی است که لنین بر هنرمندان انقلابی فرمالیست وارد می آورد. آنها می خواستند هنر انقلابی را بدون توجه و میراث گرفتن از  فرهنگ و هنر بورژوایی بوجود آورند. فعالین طبقه کارگر باید به مسائل فنی مسلط و  در فرهنگ و هنر پیشتاز باشند.
۲.  سکتاریسم : سکتاریسم یک معلول است و نه یک علت. علل زیادی ممکن است سکتاریسم را موجب شود. اعضای محافل از اتحاد با دیگران سرباز می زنند زیرا می ترسند که اقتدار و اعتبار خود را با ورود دیگران از دست بدهند. آنها به اینکه توسط هم مشربان خود تایید  شوند راضی بوده و نمی توانند حضور کس دیگری را همرتبه خود تحمل کنند. منزه طلبی نیز می تواند یک دلیل دیگر برای تشتت و سکتاریسم باشد. کمونیست های رادیکال تصور می کنند که با ماندن بر سر عقاید رادیکال خویش و دوری از مشارکت با دیگران، خود را از تفکرات بورژوایی پالوده کرده اند و خط درست و صحیح کارگری را طی کرده اند. اما آنها متوجه این واقعیت تلخ نیستند که مارکسیسم اگر منجر به تغییری واقعی در زندگی مردم و اتحاد طبقه کارگر نشود، به هیچ دردی نخواهد خورد. این دست کمونیست ها که ممکن است پناهندگانی باشند که زندگی شان سالها در غرب ریشه گرفته، با این منزه طلبی وجدان شان را آسوده نگاه می دارند. عده ای دیگر می پندارند که با ماندن بر خط به خیال خود صحیح کمونیستی، روزی کارگران آنها را انتخاب خواهند کرد، گویی مردم همیشه قادر به انتخاب صحیح هستند. کمونیست ها شانسی برای پیروزی ندارند اگر نخواهند درگیر شوند، امتیاز بگیرند و امتیاز بدهند و  در پوشش ها و اشکال مختلف فعالیت کنند، شانسی برای موفقیت نخواهند داشت. تئوری صحیح مارکسیسم باید خود را در عمل یعنی در بروندادی همچون اتحاد و سازماندهی طبقه کارگر اثبات کند و نه در منزه طلبی و کناره گیری از فعالیت.
۳.  عدم آموزش  صحیح و حوصله :  اگر رابطه میان فعالین کمونیست و مردم عادی رابطه میان سخنگو و مخاطب باقی بماند، هیچگاه شانسی برای اتحاد و سازماندهی وجود نخواهد داشت. رابطه سخنگو و شنونده فقط به قصد متقاعد کردن صورت می گیرد. هیچ جماعتی هیچگاه با اقناع شکل نگرفته است. آلترناتیو بسیار ساده است: کار دیگری را تعریف کنید. مردم علایق و سلایق متعددی دارند و برای برقراری ارتباط باید به سراغ این تعلقات خاطر رفت. فعالین کارگری و صنفی به خاطر موقعیت معتبر خود قادر به اتحاد کارگران خواهند بود. کلمه اتحاد توخالی و بی محتوا باقی خواهد ماند اگر که نتوانیم آنرا به مجموعه ای از فعالیت ها ترجمه و تقسیم کنیم. همه ما می خواهیم شنیده شویم، در جمع پذیرفته شویم، به مشکلات ما توجه شود و ….لازمه اتحاد این است که مردم متوجه شوند در مشکلات خود تنها نیستند و بنابراین اتحاد وقتی به یک اتحاد سازمانی ختم می شود که ابتدا به شکل کاری را با هم انجام دادن ، تجلی یافته باشد. روشنفکران اعم از چپ و راست همواره خود را به جهت سطح فرهنگی نازل مردم تنها و منزوی احساس می کنند. نمونه بارز این دست روشنفکران اگزیستانسیالیست صادق هدایت است. آنها در این تقدیر شوم مقصر نیستند و ناله های آنها برحق است. اما اشکال کار در اینجاست که آنها نتوانسته اند بین فعالیت روشنفکری و فعالیت سازمانی تمایز قائل شوند. هگل به خوبی اشاره می کند که کسانی که از خرد جمعی قوم یا در واقع پتانسیل های فکری آنها فراتر می روند، تقدیری بهتر از سقراط نخواهند یافت. در جنبه روشنفکری، رابطه روشنفکر و طبقه اش رابطه متقاعد کردن و آگاهی بخشی است که البته ضرورت خود را دارد، اما از این رابطه نمی توان انتظار داشت که مردم حول ایده های روشنفکر یا فعال کمونیست متحد شوند. فعالیت سازمانی باید حول انگیزه ها و دلمشغولیات خود مردم شکل بگیرد و نه حول ایده ها و افکار فعال کمونیست. اولین چیزی که فعال کمونیست را با یک نفر متصل می کند باید چیزی به جز مسئله اتحاد و ضرورت سازماندهی باشد. این فرآیندی است که باید با صبر و حوصله زیاد انجام شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)