به نگاه من تاریخ ملی گرایی یا به عبارت دیگر ناسیونالیسم به ایران باز می گردد. نقش واره های تخت جمشید و سخنان حک شده از کوروش و داریوش در باب اهورامزدا، شخص ِ شاه، مُلک ایران و نوع زندگی و برخورد ایرانیان باستان با مردم جهان همگی گواه این واقعیت است. در صورتی که شاید تاریخ به ما ناپلئون بناپارت را به عنوان سمبل ملی گرایی و عزت ملی نشان دهد که حرکت جهان شمول ناسیونالیسم را سرعت بخشید.

اینطور مطرح کنیم که ما چیزی را خلق می کنیم، از ما میگیرند (ناخاسته صادر می کنیم!)، دیگران روی آن کار می کنند، بسط می دهند، با فرهنگ خود سازگار می کنند این چرخه مطمئنن به ما ختم میشود و ما نیز بدون توجه به این سازگارسازی یا نیاز خود، دوباره می گیریم و استفاده می کنیم. تفکر را در محاق تعطیلی می کشانیم چرا که حتمن آنها می دانند و ما نمی دانیم!

البته در مورد افراط و تفریط و به طور کل اخلاق ایرانی ها که حد وسط ندارد هم می توان گفت؛ عده ای از اینور بام می افتند و عده ای از آنور؛ هرچیزی که از خارج مرزهای این مملکت به تفکر و زندگی ما بخواهد اضافه شود دسیسه دشمن می دانند و بدنبال نسخه ی شفابخش کتاب قدیمی سخنرانی ها می کنند!

در هر حال همچنان در مملکت و جامعه ما این بی هویتی و بی فکری و عدم وجود اندیشه موج می زند. روی سخن اینجاست که ما در این مورد هم سعی در “استفاده از تجربیات” دیگران داریم بدون اینکه بدانیم چه می کنیم و چه می خواهیم. اینگونه است که صدای ملی گرایی امان گوش فلک را کر می کند ولی لباس اعراب را سمبل روحانیت و معنویتِ خود می کنیم. اینگونه است که از عشق به ایران صحبت می کنیم و هرکس از این گربه ی گرفتار در دود، عصبیت، فقر و عقب ماندگی شکایت داشت وطن فروش و خائن می نامیم. گردنبند فره وشی به گردن می اندازیم و دستبند منقش به سه رنگ در دست می کنیم و با یک مجسمه در دستان کارگردانمان به ایرانی بودن خود افتخار و خوشحال از نشان دادن خود به جهانیان فریاد می زنیم، اما لباس های ترک و مارک دار اروپایی می پوشیم و عطر آگوا و کریسیتین دیور می زنیم، تمام وسائل منزلمان کره ای است، سرویس جهازمان پیرکس فرانسه و داشتن هرچیزی که ایرانی باشد کسر و شان خود و خانواده می دانیم و برای پایین تر از خود چنین زندگی را متصوریم در حالی که همچنان تصویر بزرگ تخت جمشید بر دیوار پذیرایی منزلمان که به تازگی دکوراتور با طرح سال اروپا دکوراسیونش را اجرا کرده آویزان است!

من دلیل همه گیری این مورد در ایران را “بحران هویت قشر تاثیر گذار فکری -اقلیت بالقوه ی منفعل”(اشاره به نوشتار پیشین) میدانم. آنهایی که تاثیر گذارند؛ نخبگان و انتلکتوول های ایرانی(روشنفکر نما؟) خود گرفتار همان دید از بالا به پایینند در حالی که قریب به درصد بالایی از آنها ملی گرا هستند و رگ گردن برای ایران و خلیجش بالا می زنند. ولی کور کورانه و مرتجعانه با ادای روشنفکریِ هویت گریز بدنیال دیگران در حال تقلید پنهانند.

تا زمانی که اینگونه باشد پازل جامعه مدنی ما حرف از ناسیونالیسم زدن مانند حرف از آزادی بیان زدن در کره ی شمالی خنده دار است!

پی نوشت:

همچنان بحث باز است و ادامه دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)