این ماه (ژوئن ۲۰۰۳) مصادف است با پنجاهمین سالگرد اولین قیام عمومی علیه توتالیتاریسم استالینیستی، یعنی خیزش کارگران برلین شرقی در هفدهم ژوئن ۱۹۵۳. این خیزش، اندکی بعد، در داخل روسیه، شورش زندانیان اردوگاه کار بردگی وُرکوتا (Vorkuta slave labor camp) را به دنبال داشت. با توجه به ادعای ایدئولوگ های مسلط این روزها، که مقاومت در برابر توتالیتاریسم را ناممکن می دانند، بحث رایا دونایفسکایا (Raya Dunayevskaya) درباره این دو خیزش عمومی اهمیتی ویژه به خود می گیرد.

سند زیر، که در اصل “دو صفحه از تاریخ که راه آزادی را نشان داده اند” عنوان داشت، در بیست و سوم آوریل ۱۹۵۵، نوشته شد، [یعنی] در زمان تأسیس کنفرانس کمیته های نیوز اند لترز (News & Letters) که همان ماه برگزار شد. برای بحثی کامل تر درباره این که چگونه شورش ۱۹۵۳ آلمان شرقی و خیزش وُرکوتا پیام آور آغاز انحطاط توتالیتاریسم روس شدند، بنگرید به فصل پانزدهم اثری از دونایفسکایا تحت عنوان «مارکسیسم و آزادی، از ۱۷۷۶ تا به امروز». تمامی پانوشت های مقاله حاضر توسط ویراستار اضافه شده اند.

نامه ای که می توان آن را در «مجموعه آثار رایا دونایفسکایا، صص. ۱۲۰۴۲-۱۲۰۴۶» یافت، برای انتشار ویرایش شده اند؛ پانوشت ها از ویراستار هستند.

***

در هفدهم ژوئن ۱۹۵۳، کارگران برلین شرقی علیه حاکمان کمونیست به اعتصاب برخاستند. این عملِ غیرمنتظره به عنوان اعتصابی علیه “هنجارهای والاتر” (higher norms)، یا به عبارتی، علیه افزایش بازده تولیدی (speed-up) آغاز شد و به درخواست آزادی زندانیان سیاسی و تشکیل حکومتی جدید از طریق انتخابات آزاد بسط یافت. این نخستین اعتصابی بود که در کشوری تحت اشغال روسیه شکل می گرفت و بدین وسیله چهره سیاسی اروپا را تغییر داد.

چند هفته بعد، “نخستینِ” دیگری رخ داد که کرملین را از بنیانش به لرزه درآورد. این بار، اعتصابی در اردوگاه کار بردگی در وُرکوتا بود که رخ داد.(۱) این اعتصاب، الهام گرفته از شورش آلمان شرقی، حتی از اولی نیز چشمگیرتر بود، چرا که به طور زیرزمینی توسط زندانیانی سازماندهی شده بود که هیچ گونه حقی نداشتند و درست زیر دماغِ NKVD (پلیس سرّی روسیه) قرار گرفته بودند.

ما اکنون ماجرای این اعتصاب دوم را در کتاب جالب توجه دکتر جوزف شمولر (Joseph Schmoler) در اختیار داریم. شمولر از زندانیان اردوگاه بود که تجربه حبس توسط گشتاپو را نیز به خاطر فعالیت های ضد نازیستی اش دارد، و پس از آزادی اش هم مجدداً توسط روس ها، به خاطر گرایش های ضد روسی اش، دستگیر شد.(۲)

گزارش عینی شورش وُرکوتا، به واسطه مبارزه آتشین و تسلیم ناپذیرش برای آزادی، از تمامی دیگر ماجراهای اردوگاه های کار اجباری متمایز است. حتی شرایط وحشت آور در این اردوگاه ها نه به واسطه ارعاب شان بلکه به سبب حسِ شوخ طبعی زندانیان، برجسته می شوند؛ از اینکه به مسلسل دستی نگهبان ها، بالالایکا (یک نوع ساز روسی. م.) می گفتند گرفته تا قصه هایشان درباره این که چطور یهودیان با نوشتن “هندی”، در کنار واژه ی ملیت، با یهودستیزی جدید مواجه می شوند. این بشریت، این رفاقت بود که زیستن را تحمل پذیر کرد و آن ها را نه تنها در الهام بخشی برای شورش بلکه در برنامه ریزی و اجرای دقیق آن نیز متحد کرد.

نه در وحشی ترین رویاها

اعتصاب جولای ۱۹۵۳، نمی توانست بدون شکل گیریِ زیرزمینی گروه های مقاومت از قبل در داخل اردوگاه ها، که توسط مردمانی از ملیت های مختلفِ روسیه، به ویژه اوکراینی ها، هدایت می شدند، به وقوع بپیوندد. با این حال، اعتصاب به محض وقوع [نشان داد که] از عمل پیشتر برنامه ریزی شده، تماماً متفاوت است.

تا پیش از هفدهم ژوئن، همه آماده سازی ها برای مقاومت در برابر حاکمانِ توتالیتر مبتنی بر امکان جنگ بود و بنابراین به “حاکمانِ” غربی نظر داشت. با مرگ استالین در مارس ۱۹۵۳، امید در اردوگاه تکثیر شد اما تمام آن چه که از آیزنهاورها و چرچیل ها رسید، اظهار تأسف نسبت به رهبرانی بود که رژیم استالین را دنبال می کردند. از سویی دیگر، با وقوع هفدهم ژوئن، زندانیان وُرکوتا دیدند که کارگران و تنها کارگران، از هر کشوری که باشند، و با روش های خود، باید رهایی شان را به چنگ آورند. آلمان شرقی راه را نشان داد و آنان تصمیم گرفتند که از آن اعتصاب پیروی کنند.

دکتر شمولر می نویسد، ” برای مدتی، زندانیان به واقع اصلاً برحسب [معیارهای] موفقیت ظاهری نمی اندیشیدند. آن ها صرفاً مست اعتصاب بودند. … برای همه کسانی که در آن شرکت جستند، اعتصاب حقیقتاً، اولین عمل مبارزه جویانه مثبتی از این دست بود که در اتحاد شوروی رخ می داد. و همین کافی بود. آن چیزی بود که تابحال به گوش نخورده بود، چیزی که هیچ کس حتی در وحشی ترین رویاهایش فکر نمی کرد امکان داشته باشد.”

خودِ اعتصاب

در حقیقت، چشمگیرترین بخش اعتصاب، خودِ رخ دادن آن بود. برای بیشتر شرکت کنندگان، این اولین اعتصابی بود که در آن شرکت جسته بودند. آن انسان معمولی در اردوگاه ها بود که می بایست بار روزانه اعتصاب را بر دوش بکشد. در ابتدا آن ها صرفاً از کار خودداری کردند. اما سپس نشستی عمومی درست داخل اردوگاه ترتیب دادند. آنان از میان خودشان یک کمیته اعتصاب برگزیدند که در آن همه ملت ها نماینده داشتند و به پلیس اردوگاه اعلام کردند که بهتر است کناره گیری کند زیرا خود زندانیان کنترل اردوگاه را برعهده گرفته بودند.

پلیس این کار را کرد، البته نه بدون اطلاع رسانی فوری به مسکو. اما اعتصاب کنندگان چنین کردند: از ملاقات با زندانبانانِ خود پرهیز کردند اما اصرار ورزیدند که باید نماینده ای از سوی کرملین برای ملاقات با آن ها فرستاده شود. حکومت روسیه کمیسیونی به رهبری ژنرال درویانکو (Derevianko) اعزام کرد.(۳) تلاش وی برای اجرای یک سخنرانی عمومی ناصحانه برای زندانیان، به شکست انجامید. زندانیان محکم ایستادند، تحت تأثیر پیشنهاد غذای بهتر قرار نگرفتند و فقط حرفشان همان حرف اول ماند و خواهان بازنگری کامل همه محاکمه های سیاسی و حذف سیم های خاردار شدند.

کمیسیون به مسکو بازگشت. هیچ چیز به اندازه هشداری که حکومت به وسیله آن در وهله اول با این شورش برخورد کرد، تا آن حد عدم قطعیت و عدم امنیت این حاکمان توتالیتر را نشان نداد. سربازان نیز با زندانیان همدردی کردند. در پایان، آن ها کاری را کردند که تزار در سال ۱۹۱۲ در اعتصاب ناحیه طلاخیز لنا انجام داد؛ به روی اعتصاب کنندگان آتش گشودند و آنان را به گلوله بستند. ولی در حالی که در برلین شرقی، آن ها سریعاً به خشونت متوسل شدند، اینجا [در روسیه] آن ها چانه زدند و پیش از کشتار دسته جمعی برای هفته ها با احتیاط حرکت کردند.

انهدام اسطوره شکست ناپذیری

با این حال، این اعتصاب کرملین را از پایه و اساسش لرزاند. چند ماه بعد، دانشجویانی از موسسه معدنکاری لنینگراد (Leningrad Mining Institute) که در چاله ای در وُرکوتا کار می کردند، [به زندانیان] از اعتصابشان گفتند، اینکه در لنینگراد هرکسی راجع به آن حرف می زند:

“ما خیلی زود فهمیدیم که شما در حال اعتصابید، آنان به ما گفتند. کاهش یک مرتبه زغال سنگ مشهود بود. ما هیچ ذخیره ای نداریم. تنها برنامه وجود دارد، همین. و هرکسی می داند برنامه ها چقدر آسیب پذیرند. اعتصاب این اسطوره را که سیستم یورش ناپذیر است، منهدم کرد.”

پنج ماه پس از هفدهم ژوئن، یکی از رهبران گروه مقاومت روسیه، یک دانشجو از آلمان شرقی را در وُروکوتا ملاقات کرد و طبیعتاً صحبت به کل درباره شورش آلمان شرقی بود. آن گاه رهبران روسی برای اولین بار خیانت “غرب” را دریافتند. نه تنها آیزنهاورها و چرچیل ها، در حالی که زندانیان روسیه می دانستند، از رژیم استالین در روسیه طرفداری می کردند، بلکه زندانیان اکنون دریافته بودند که حتی از رادیوهای ایمن متفق شان صدای هیچ تشویقی برای کارگران شورشی بیرون نیامده است. دانشجوی آلمان شرقی به سوال “چرا”ی زندانیان پاسخ داد: “چون آنان می ترسیدند که هر گونه تهییج وضعیت منجر به جنگ شود.”

اما [شمولر توضیح می دهد] از گزارش های زندانیان روشن می شود که روس ها نیز می ترسیدند که این ممکن است به جنگ بینجامد! هر طرف از عدم شهامت طرف مقابل می ترسید!

دانشجویان آلمان شرقی گزارش خود را این گونه ادامه دادند که بوروکرات های کارگری، همانند حکومت آلمان غربی، چیزی بهتر از این نداشتند به کارگران برلین غربی بگویند که مطمئن باشید “خودشان سازش نمی کنند.” در نهایت، رهبر مقاومت روسی دید که چقدر اتکا به “غرب” اشتباه بوده است. وی گفت: “این ایستگاه های رادیویی تحت کنترل حکومت های گوناگونی هستند. این طور نیست؟ خب، در هفدهم ژوئن، آن ها می بایست از مسئولان حکومتی می پرسیدند که چه باید کنند. ولی مسئولان حکومتی یک نوع بیزاری حرفه ای از خیزش مردمی دارند، فرقی نمی کند کجا رخ دهد.”

انسانی که در خیابان است، بهترین ایده را در سر دارد

پسگفتاری که دکتر شمولر می نویسد از وضعیت موجود در وُرکوتا ناامیدکننده تر است. زیرا اینجا وی فکر می کرد سرانجام آزاد است. وی یکی از چندهزار کارگر برده واری بود که طی کنفرانس “چهار وزیر بزرگ” آزاد شد.(۴) وی ماجرایی از شورش داشت تا بازگو کند و مطبوعاتی که وی را بشنوند. آن ها شنیدند اما “گوش ندادند”. در ابتدا، این کارشناسان روسی نمی توانستند بفهمند که یک شورش رخ داده است؛ آن ها قادر بودند درباره انتزاعیات بحث کنند، مانند این که آیا چنین شورش می توانسته رخ داده باشد، اما نه درباره این “واقعیت” عینی که شورش رخ داده است. آن گاه شمولر به این نتیجه رسید که “زمان مناسبی” برای بازگویی ماجرا نیست.

دکتر شمولر نتیجه می گیرد “هنگامی که برای اولین واژه جنگ داخلی را برای این افراد ذکر کردم، وحشت زده شدند. امکان [رخدادِ] یک خیزش، خارج از فهم آن ها قرار دارد. آن ها هیچ درکی از این که درون اردوگاه ها گروه های مقاومت وجود داشت، ندارند…”

شمولر می گوید: “من در چند هفته اول پس از بازگشتم از اتحاد شوروی، با هر نوع آدمی صحبت کردم. به نظرم رسید انسانی که در خیابان است، بهترین ایده را درباره این که جریان از چه قرار است، در سر دارد. کارشناسان ظاهراً هیچ چیز نمی فهمند.”

انسانِ در خیابان به راستی که بیش از این کارشناسان می داند، زیرا کارگر آمریکایی، مانند عموم آمریکایی ها به طور عام، در مبارزاتش با بوروکرات ها، در داخل و خارج از کارخانه ها، در اشتیاقش برای یک جامعه نوین و مبارزه برای آن، احساسی هم رأی با کارگران روس و آلمان شرقی دارد. این مسئله، مربوط به زبان نیست، بلکه مربوط به تجربیات و انتظارات است.

یادداشت ها

۱) اردوگاه وُرکوتا، در هزار و پانصد مایلیِ مسکو، یک معدن زغال سنگ بود که ده ها هزار کارگر برده وار را در یک زمان به خدمت گماشت. در مجموع، به نسبت آشوویتز، افراد بیشتری در وُرکوتا از بین رفتند.

۲) رجوع کنید به:

Joseph Schmoler, Vorkuat (New York: Henry Holt & Co. 1955)

۳) ژنرال کوزما ن. درویانکو، چهره ای مهم در رژیم استالین بود، که به همراه ژنرال داگلاس مک آرتور تسلیم ژاپن را در سال ۱۹۴۵ پذیرفت.

۴) “چهار بزرگ” به ایالات متحده آمریکا، روسیه، انگلستان و فرانسه، قدرت های اشغالگری که پس از جنگ جهانی دوم، برلین را اشغال کردند، ارجاع دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)