سرناظر اومد و با عتاب به مرد میانسال کم حرفی تو اتاق گفت «پاشو همّه لباس‌ ها و ملافه‌ هاتو بریز تو یه کیسه زباله خودت هم برو حمام، پاشو ببینم». هم‌ اتاقی بودیم ولی صداش رو نشنیده بودم. خجالت زده زیر چشمی به بچه ها نگاه کرد، آروم وسایلش رو جمع کرد و رفت. بچه‌ها گفتن بدنش گِبِل زده. تو زندان به شپش می‌ گفتن گِبِل. وقتی برگشت بدن لخت و لاغرش که بیشتر از سنش پیر شده بود از خارش های زیاد قرمز قرمز بود. مثل یه یهودی جلوی ارتش نازی به خودش جمع شده بود. تا وقتی آزاد شد همه ازش دوری می کردن. حتی روی تختش غذا می خورد نه پیش ما پای سفره. یه بار هم زمان انفرادی به همین بهونه همه مون رو کچل کرده بودن. همه رو با چشم بند آورده بودن تو هواخوری زیر آفتاب تابستون رو به دیوار. گفتند تو یکی از سلول ها شپش بوده. سلول مهدی غول. یک نصف روز ما توی هواخوری موندیم و مقاومت کردیم. نه برای این که از کچل کردن بدمون میومد یا برامون توهین محسوب می شد، که می شد، بیشتر برای اینکه تو هوای آزاد و کنار هم بودیم. نزدیک ظهر دیگه مجبور شدن ماسک بذارن و چشم بند ما رو بردارن. به یکی شون گفتم چه کاریه ماسک گذاشتید؟ گفت یه روز ممکنه تو کوچه ای بازاری همدیگه رو ببینیم و شما خجالت بکشید. با بچه ها به حرفش خندیدیم و این عصبانیش کرد. بی سیم زد که اجازه تنبیه بدنی یا یه کلمه ای شبیه اینو بگیره. شاید هم تأدیب؟ خلاصه کلمه‌ی اتوکشیده ای بود. گفتم ما رو از چه چیزایی می ترسونی. تنبیه؟! برای ما یه بازی بود برای گذران وقت و برای اونها هم شپش بهونه بود. ولی معلوم نشد چرا اکبر که از صبح ساکت بود آخر سر قاطی کرد و انقدر وحشی شد که به حرف ما هم گوش نمی کرد و با دست بند و پابند مثل گوسفندی که بخوان پشماشو بچینن موهاشو زدن. هیچ وقت هم نگفت چرا اون روز اونجوری کرد. فرداش فهمیدیم که کچل کردن برای دادگاه علنی بوده و اینکه شکل تحقیر آمیزی داشته باشیم. سر درآوردن از نوع بیماریشون کار سختی بود. تا جایی که من فهمیدم یه قانون تو زندان همیشه رعایت میشه، شما هیچ وقت نمی تونید اقدام بعدی زندان رو حدس بزنید. همیشه معلقید و این جزئی از آزار شماست.
شاید روزهایی که تو قرنطینه اندرزگاه هفت اوین گذشت بهترین روزهای عمرم باشه. بعد از انفرادی و همه‌ی ماجراهای قبلش و دادگاه های علنی که هر لحظه اش عمر آدمو کم می کرد، حالا کنار بچه های دیگه مثل خنده های بعد از خاکسپاری از بار جهنمی که ازش رد شدیم خالی می شدیم. بیرون از زندان هم خانواده هامون با هم آشنا شده بودند و هر روز قراری می گذاشتن و دسته جمعی سراغ مقام های قضایی می رفتند و ما دلمون خوش بود که کارهاشون ممکنه ثمری داشته باشه. بازجویی ها و دادگاه ها تموم شده بود و دیگه گوشمون به بلندگو نبود که صدامون کنن. منتظر حکم بودیم و بخاطر حرف هایی که از بیرون می شنیدیم فکر می کردیم هیچ کدوم حکم سنگینی نمی گیریم. اصولن در یک توافق ناگفته بین آدمهای بیرون خبرهایی که به داخل می اومد مثل سریال های تلویزیون باید یه امیدی توش می بود. بعد از مدتی خودمون یه دوزی از ناامیدی به خبرها اضافه می کردیم که حداقل جلوی خودمون خیلی خنگ به نظر نرسیم. بعد از مدتی حکم ها رو هم اعلام کردند و هر کس به اندازه حکمش گریه هاش رو کرد و افسردگی هاش رو کشید و کم کم به مرحله عادت کردن به زندان رسیدیم.

یک ماهی بود کاری به کارمون نداشتند تا یک روز که منو به دفتر رئیس زندان خوندند. اتاق ساده ای با میز بزرگ و خلوت و چند صندلی جلوی میز. آدم آرومی بود. هیچ حسی توی صورتش نمی شد تشخیص داد. بلافاصله بعد از نشستن شروع کرد مثل بازجوها با همون ادبیات مسخره کردن و سوال های بدون جواب پرسیدن. منم که دیگه یاد گرفته بودم فقط نگاه می کردم. کلن مثل خطیب های جمعه که خطبه دوم رو با توصیه به تقوای الهی شروع می کنند اینا حرفاشون رو با تهدید شروع می کنند. آخرش گفت تو پرونده ات اومده که گفتی کتک خوردی. آره؟ کتک؟ نه کلمه اش این هم نبود. گفتم آره. گفت خب چی بوده تعریف کن بینم. گفتم هر چی بوده تموم شده نمی خوام پی اش رو بگیرم. گفت چرا؟ جوابی ندادم. سرمو تکون دادم. با صندلی بزرگش چرخید به سمت تلفن، شماره گرفت و زد روی آیفون. یکی از نماینده های مجلس بود. سلامی کرد و گفت حاج آقا این “بچه” نمی خواد پی اون قضیه رو بگیره. معلوم بود چند دقیقه قبلش با هم در این مورد حرف زده بودند. نماینده گفت چرا؟ گوشیو بده به خودش. میزش بزرگ بود و فاصله من با تلفن زیاد و صدام نمی رسید. گوشی رو برداشت و داد به من. پرسید چرا نمی خوای پی اش رو بگیری؟ همون جوابی که به رئیس دادم، با کمترین کلمات. گفت ما خودمون قبل از انقلاب زندان بودیم پسر جان. اینم یه تجربه است. ناراحت نباش. تشکر کردم. یادش نبود دو ماه قبل که اومده بود به سلول های ۲۴۰ سرکشی کنه و دم سلولم همین حرف ها رو زده بود. دقیقن با همین کلمات. یه سری جملات آماده مثل غذای آماده برای همه‌ی زندانی ها. یادش رفته بود سلول روبروی من که قضیه شکنجه اش رو گفته بود جلوی چشم من بردن و بعد از یک ماه که به گه خوردن افتاده بود برگردوندند. قطع کرد و رئیس زندان انگار ذهن منو خونده بود گفت اون پسره که با شما بود هم معلوم شد پونزده میلیون پول گرفته بود که بگه شکنجه شده. دهنم باز شد که بگم این از تو انفرادی چطوری پول بگیره؟ که حس کردم جواب دادن به این حرف از گفتنش هم احمقانه تره. این حسی بود که تمام اون مدت یعنی از دستگیری تا اون لحظه همراهم بود. اینکه به مرحله ای از بازی رسیدی که حریف می دونه کاری از دستت برنمیاد و انقدر کارش رو بلده که از حالا به بعد تقلبش رو رو می کنه. کارش همونجوری یواشکی هم پیش می رفته ولی انگار ارضاء نمیشه. جلوی روت بازی رو برمی گردونه که ناتوانی ات رو تو روت بزنه. این هم بخشی از آزارشون بود. پرسید مشکلی ندارید تو بند؟ گفتم نه فقط اجازه بدید ما هم از کتابخونه استفاده کنیم. سری تکون داد که یعنی باشه و به سرباز گفت ببرش. تو راه فکر کردم برای چه کسانی تعریف کرده بودم؟ چند تا از بچه ها، بازجوی اول و پای تلفن برای عموم که به وکیلم بگه. آره عموم. عموی کله گنده ام.

برگشتم قرنطینه و به بچه ها گفتم رئیس زندان گفته می ذاره از کتابخونه استفاده کنیم. فردا صبح اسم های ما رو یکی یکی خوندن و وکیل بند گفت قراره توی اوین پخش بشیم جوری که هیچ دو نفری کنار هم نباشیم. اون که می دونست فردا قراره پخش شیم واسه چی پرسیده مشکلی ندارید؟ لابد باز با همون صورت سنگی اش مسخره ام کرده و من نفهمیدم. اصلن انگار هر حرفی رو باید برعکس می کردی و به این ها می گفتی. مثل مسابقه صبح جمعه با شما که شرکت کننده ها باید جواب های برعکس می دادند. آیا شیر سفیده؟ خیر. آیا شیر همون پلنگه؟ بله.

خیلی وضع بدی بود. یکی از بدترین چیزها تو زندان همین جابجایی هاست. نمی دونستی کجا می خوای بری. نمی ذاشتن حتی به یه نوع بدبختی عادت کنی. برای من که روزهای اول مرگو جلوی چشمم دیده بودم این بازگشت و دیدن آدم های دیگه و از سر گرفتن زندگی خیلی لذت بخش بود. بیشتر از هر چیزی به بچه های قرنطینه وابسته شده بودم. چیز عجیبی هم نبود. از این قسم داستان ها درباره سربازی و جنگ هم شنیده بودم. ولی حتی در قیاس با آدم هایی که بیرون دیده بودم باز این بچه ها آدمای بهتری بودن. و حالا از هم جدا می شدیم و انگار تو مه همدیگه رو گم می کردیم. من به طبقه اول اندرزگاه هشت فرستاده شدم. بدترین جایی که امکان داشت. جایی که به نسبتِ خود زندان هم کثیف بود و آدم هایی که به نسبتِ نازک نارنجی نبودنِ من هم عوضی بودند و مسئله اصلی این بود که من اصلن جایی نداشتم. در واقع اتاق ها بین تخت دارها و کف خواب ها تقسیم می شد و من حتی کف خواب نبودم، فقط حضور داشتم. جایی در حد نشستن داشتم طوری که حتی نمی تونستم پامو دراز کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز تنها خواسته ام این باشه که بتونم پامو دراز کنم. برخورد زندانی ها خیلی بد بود و فقط منتظر بودن چیزی برای دعوا کردن ازت پیدا کنند. هر اتاقی قوانین خودش رو داشت و قدرتشون از مامورین زندان هم بیشتر بود. قوانینی که می تونست در لحظه وضع بشه! روز اول به بدترین شکل ممکن گذشت حتی جیره غذا هم به من نرسید. شب برای خوابیدن باید به نمازخونه بند می رفتم. جایی که شیشه نداشت و من بجز یه لا لباسم هیچ چیز دیگه ای نداشتم. جای خواب فقط به اندازه عرض شانه ها! و معتادی که تا صبح توی گوشم داستان زندگیش رو می گفت و اینکه خانواده اش آزادش نمی کنند چون می خوان ترک کنه ولی اون لج کرده و همینجا داره می کشه. فردا صبح من فرقی با یه جسد نداشتم.

فردا نوبت ملاقات بود. تمام مسیر به خودم می گفتم خودتو کنترل کن. نذار بفهمن حالت خوب نیست. از این بدترش هم دیدی. ولی واقعیت این بود که گاهی شدت سختی نیست که باعث شکستن تو میشه کم و زیاد شدنشه. و من کم آورده بودم. تو راه با هیچکس حرف نمی زدم. از اون لحظه ها بود که کافیه حتی به مامور دم در سلام کنی و گریه ات بگیره. برای اولین بار داداشم برای ملاقات اومده بود. شیشه کابین مثل شیشه تلویزیون شده بود. آدمهای رنگی با لباس های خوب و صورت های زنده در مقابل من با ظاهری ژولیده و صورتی سفید. تلقین ها کار کرده بود و من داشتم می خندیدم و از موهای بلند داداشم تعریف می کردم که وسط حرف هام بی اختیار گریه ام گرفت. انقدر بی مقدمه که مامان و داداشم اول فکر کردن دارن اشتباه می بینن. گوشی رو زمین گذاشتم و دستم رو گذاشتم رو صورتم و مثل دروازه بانی که مهاجم دریبلش زده و با دروازه تک به تک شده وا دادم. چیزی به اونها نگفتم و نمی دونم اون وضع رو به حساب چی گذاشتن ولی انگار توی تلویزیون جلوی بیننده ها رسمن کم آورده باشی.

چند روز دیگه به همون وضع گذشت. یه روز یه زندانی که با شلوار سربازی و زیرپیراهن آبی تو بند بود و چند باری دور و ور من پلکیده بود جلو اومد و گفت آقا شما از بچه های اغتشاشاتید؟ گفتم چطور؟ گفت به بچه هاتون بگو به من کاری نداشته باشن. بخدا من کاره ای نبودم. فرمانده ام دستور داده بود منم محبور بودم. گفتم تو دور و ور ما نپلک ما کاریت نداریم. قبلن رئیس اتاق یه چیزی گفته بود من باور نکرده بودم. اینکه سربازه تو تظاهرات به پای یه دختره تیر زده و از شماها می ترسه. ما؟ کدوم ما؟ من که حالی داشتم که هر موجود زنده ای زورش بم می رسید. از هر لحاظ ضعیف ترین بشر روی زمین بودم. بعد از آزادی سربازو جلوی کلانتری نزدیک چهارراه ولیعصر دیدم. چند ثانیه ای چشم تو چشم شدیم و من رد شدم. خیلی نگاه عجیبی بود.

القصه. هر روز وضع من بدتر می شد که بهتر نمی شد. یه روز دوباره منو خواستند دفتر رئیس زندان. از در که داخل شدم عموم رو دیدم. شوکه شده بودم. یعنی انقدر نفوذ داره که منو اینجا ببینه؟ بغلم کرد و طوری که رئیس نشنوه گفت این چه سر و وضعیه؟ چرا با دمپایی؟ کم مونده بود از فرط استیصال زانو بزنم. چرا با دمپایی؟ گفتم عمو اینجا زندانه. کسی نمی تونه کفش بپوشه. در حالیکه لحن مهربونش به حرفایی که می زد نمی خورد می گفت فکر کردید نظام الکیه؟ مگه میشه تقلب بشه؟ من از تو انتظار نداشتم انقدر بچه گانه فکر کنی. و همینطور کلمات محو می شدن. یه مرحله ای هست در اعماق افسردگی که دیگه متوجه هیچ مفهمومی نمیشی. هر چیزی که می بینی مثل نقاشی آبستره است. فقط شکل اجسام رو می بینی و هیچ خاطره ای ازشون نداری. برات هیچ مفهومی ندارن. حرف های آدمها رو آوا می شنوی. همونقدر برات بدون معنی اند که صدای ماشین ها توی خیابون. شاید یک چیز کلی ازشون بخاطرت بمونه مثلن اینکه من یادم مونده عموم با همین فُرمتِ نصیحت که آدمها آخر جملاتشون رو می کشن تا تأثیرگذار باشن مدتی برای من حرف زد. من گرسنه ام بود و از وقتی اومده بودم زندان با همین یه شلوار بودم که حالا باید با دست می گرفتمش که از پام نیفته. می خواستم زودتر تموم شه. وقت رفتن رئیس زندان گفت مشکلی نداری؟ هه همون سوال. گفتم بگید شب یه پتو به من بدن. عموم با تعجب به رئیس نگاه کرد و اون به عموم نگاهی کرد که معادل تصویری مثل معروف زندان بود، “زندان نمی کشه کسخل می کنه”. به سرباز گفت منو برگردونه به بند. وقتی رسیدم افسر نگهبان گفت وسایلم رو بردارم و به سالن ده برم. جای کله گنده های مالی.

سالن ده جای خوبی بود. چند تا از بچه های دیگه هم اونجا بودن. به یمن حضور صاحب ورشکسته مجتمع نگین غرب و چند تا کله گنده دیگه سالن تر و تمیز و خوبی بود. من نمی خواستم دیگه از اونجا تکون بخورم. چند روزی گذشت و بدنم شروع به خارش کرد. فهمیدم از اون کثافتی که توش بودم چند تا شپش هم همراهم به اینجا اومدن. نباید کسی می فهمید چون ممکن بود به همون جا برگردم. چیزی به جونم افتاده بود به اسم فوبیای طرد شدن.

نباید کسی خارش بدنم رو می دید. می شد که ساعت ها در حالیکه از شدت خارش دوست داشتم بدنم تیکه تیکه بشه توی اتاق می نشستم و دست به بدنم نمی زدم. سعی می کردم بیشتر وقتم رو دور از چشم بقیه بگذرونم. وقتی همه سریال دلنوازن نگاه می کردن من چراغ خونه (آشپزخونه) بودم. وقتی بارون می گرفت من تو هواخوری بودم. وقتی آب گرم می شد اولین نفر تو صف حمام. بعد از یک ماه تصمیم بر این شد که زندانی های جرائم امنیتی از همه جای اوین به بند ۳۵۰ منتقل بشن. اولین انتقال خوشایند برای ما.

بند ۳۵۰ ساختمان قدیمی و شاید قدیمی ترین ساختمان اوین بود. دستشویی ها و حمام قدیمی و دیوارهای ضخیم و نمای آجری. دوباره پیش هم بودیم و این بار آدم هایی که دورادور دوستشون داشتیم حالا در یک حیاط کنارمون بودن. زیدآبادی، بهمن احمدی امویی و دیگران. مشکل من همچنان همان بود، گبل. یه روز تو هواخوری کسی که یادم نیست کی بود به پام اشاره کرد که این چیه؟ نگاه کردم حشره کوچک سفیدی با پاهای زیاد داشت راه می رفت. گفتم نمی دونم. گفت شپشه. خواستم با دست بگیرمش گفت نه اینجوری نمی میره باید بسوزونیش. فندکمو روش گرفتم و از سفیدی کم کم به قهوه ای تغییر رنگ داد و افتاد. گفت شپش داره لباست؟ گفتم نه بابا این نمی دونم از کجا اومده. رفتم روی تختم و ذره ذره لباسام رو چک کردم. یکی دو تای دیگه پیدا کردم و با فندک سوزوندم ولی این تازه اول ماجرا بود.

تمام مدت نگاهم مثل میکروسکوپ روی بافت لباسم بود. مخصوصن وقتی با کسی حرف می زدم. همش می ترسیدم یکی دیگه شون پیدا بشه و بقیه از راز من با خبر بشن و من منزوی بشم. نمی دونم چه مرگم بود که به کسی نمی گفتم. شاید راهی داشت ولی من از همه روزهایی که گذرونده بودم چشمم ترسیده بود. از گفتگوهای بقیه فهمیده بودم دو راه بیشتر برای ریشه کن کردنشون ندارم. یکی اینکه لباسام زیر آفتاب خشک بشن که دیوارهای بلند حیاط کوچک ۳۵۰ نمی گذاشت مدت زیادی آفتاب به ما برسه و اصولن بند رخت ها هم مال زندانی های قدیمی تر بود که اکثرن فعال های کارگری بودن. راه دوم جوشوندن لباس ها بود. فقط چند قابلمه وجود داشت که توش غذای کلی آدم درست می شد. نه روم می شد به مسئول چراغ خونه بگم نه حتی خودم دیگه دلم می اومد از قابلمه ای که لباس های من توش جوشیده غذا بخورم چه برسه به بچه های دیگه. خارش ها هیچ لحظه ای قطع نمی شدن و وسواس تمیزی و کشتن شپش ها و ترس فهمیدن دیگران منو به مرز فروپاشی روانی رسونده بود. گاهی دوست داشتم تمام بدنم رو با چاقو تکه تکه کنم. یک بار جورابم رو روی لوله آب گرم گذاشته بودم تا خشک بشه. بعد از چند ساعت که سراغش رفتم مملو از شپش بود طوری که رنگش از سیاهی به سفیدی برگشته بود. فهمیدم جای گرم باعث رشدشون میشه. جوراب رو دور انداختم. فصل سرما شروع شده بود و من از این که خودم رو گرم نگه دارم می ترسیدم. اگر کندی زمان لایه هایی داشت که مثلن تشکیل می شد از آدم های منتظر، دقایق پایانی یک بازی برای طرف بازنده، لحظات رسوندن عزیزت به بیمارستان، ثانیه های بعد از جدایی از معشوق و حال یک زندانی، من شاید لایه درونی تری بودم به سمت ایست کامل زمان. به قول زندانی ها “حبس تو حبس” شده بودم. تو بازی مافیا شرکت نمی کردم. با اصرار خیلی زیاد بچه ها تو فوتبال گل کوچیک فقط توی دروازه می ایستادم. روزهای آخر مثل روزهای اول خیلی سخت بود.

آذر ۸۸ آزاد شدم. وقتی رسیدم خونه مامانم ساک وسایلم رو برد و انداخت توی سطل آشغال جلوی در. می خواست چیزی منو یاد زندان نندازه. تا سوزونده نشن از بین نمیرن، نه شپش ها نه خاطرات.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)