مقدمه

دموکراسی یا مردم‌سالاری به خلاصه‌ترین شکل ممکن به معنای حکومتِ مردم است و این معنا در ارتباط تنگاتنگی است با خاستگاه دولت‌شهری آن، یعنی جایی که مردم در اجرای آن به شکلی مستقیم حضور داشتند؛ اما زمانی که قرار باشد این مردم‌سالاری در یک کشور چندمیلیون نفری اجرا شود، از معنای اصلی‌اش فاصله می‌گیرد و عموما، به برگزاری انتخابات تقلیل داده می‌شود. این تقلیل آن‌چنان فراگیر است که می‌توان ادعا کرد امروزه انتخابات بدل به آینه‌ی تمام‌نمای دموکراسی شده است. برای مثال کافی است از این لقب کشور هند یاد کنیم: بزرگ‌ترین دموکراسی جهان. این لقب معمولا در خبرهایی گنجانده می‌شود که در رابطه با انتخابات هند و مسائل مربوط به آن مطلبی ارائه می‌دهند. به عبارت دیگر، هند بزرگ‌ترین دموکراسی جهان است، صرفا به این خاطر که در آن انتخابات برگزار می‌شود. در یک چنین شرایطی مسئله‌ای وجود دارد که پرداختن به آن هدف اصلی این مقاله است: در یک دموکراسی تقلیل‌یافته به انتخابات، آیا همچنان می‌توان معنایی از حکومتِ مردم یافت یا نه؟

 

دو رکن دموکراسی تقلیل‌یافته

برگزاری انتخابات جامعه را به دو گروه تقسیم می‌کند: رای‌دهندگان و نامزدان. در اینجا منظورمان از جامعه کسانی است که حق رای دارند؛ بنابراین، از دسته‌ای که فاقد این حق است صرف نظر می‌کنیم (که این فاقدان حق رای هم می‌توانند کسانی باشند که به سن قانونی نرسیده‌اند و هم می‌توانند غیرشهروندانی باشند در یونان باستان یا در همین دنیای کنونی). گروه اول یا رای‌دهندگان کسانی‌اند که قرار است در یک دموکراسی تقلیل‌یافته مشارکت داشته باشند، به این طریق که از میان تعدادی نامزد، یک یا چند نفر را با برگه‌های رای‌شان انتخاب می‌کنند. اگر معنای حکومتِ مردم مد نظرمان باشد، این رای‌دهندگان می‌بایست همان مردمی باشند که حکومت متعلق به آنان است. در اینجا مسئله‌ای که در آن اتفاق نظر وجود دارد لزوم عام بودن صاحبان رای است، یعنی با توجه به آنچه درباره‌ی منظورمان از جامعه گفتیم، صرف نظر از شرایطی معقول مثل وجودِ حداقل سن، همگان (یا شهروندان) باید حق رای داشته باشند. به عنوان مثال، می‌توان گفت جنبش‌های مطالبه‌گرِ حق رای زنان در گذشته برای رسیدن به همین منظور بوده است. بنابراین، به طور خلاصه، رکن اول یک دموکراسی تقلیل‌یافته آزادیِ انتخاب کردن است.

رکن دیگر دموکراسی تقلیل‌یافته را باید در جای دیگری جست، جایی که آن را با دو صفت آزاد و غیرآزاد متمایز می‌کنند تا دیگر هر انتخاباتی آینه‌ی تمام‌نمای آن نباشد. این تمایز، صحه گذاشتن بر روی دیگر انتخابات است؛ اگر هر کسی با دارا بودن شرایطی عقلانی آزاد به انتخاب کردن است، آنگاه هر کسی هم با دارا بودن شرایط عقلانی دیگری می‌بایست آزاد به انتخاب شدن باشد. پس رکن دوم دموکراسی تقلیل‌یافته را می‌توان آزادیِ انتخاب شدن نامید.

 

دو شیوه‌ی تجلی انتخاب

انتخاب کردن را بر اساس چیزی که انتخاب می‌شود می‌توان به انتخاب میان آنچه شناخته شده است و آنچه ناشناخته است متمایز کرد. فرض کنید به یک مغازه‌ی میوه‌فروشی رفته‌اید و می‌خواهید مقدار محدودی میوه بخرید. در ویترین این مغازه میوه‌هایی چیده شده‌اند که همگی‌شان برایتان آشناست. ویترین پر است از سیب و انجیر و پرتقال و انگور و انار. همه‌ی این میوه‌ها را قبلا خورده‌اید و مزه‌ی‌شان را چشیده‌اید و می‌دانید از کدام یک بیشتر خوشتان می‌آید، به کدام یک حساسیت دارید و خلاصه واقف‌اید هر کدام از میوه‌ها چگونه‌اند. فروشنده شاید به شما بگوید این پرتقال را بخرید چرا که هسته ندارد و شیرین است، که البته این اطلاعات فروشنده به خاطر این است که شما یک خریدارید و از تفاوت‌های جزئی پرتقال آگاهی ندارید، چنانچه ممکن بود پرتقال دیگری هم باشد که ترش باشد و هسته‌دار؛ اما محال است فروشنده این‌ها را به شما بگوید: این پرتقال را بخرید، چرا که اگر پوست آن را بکنید، با چندین میوه‌ی مجزای همانند روبه‌رو می‌شوید، که روی‌شان را پوستی نازک فراگرفته و داخلشان پر است از پره‌های آب‌دارِ نارنجی‌رنگ، که مزه‌ی‌شان بسته به نوع پرتقال می‌تواند تلخ، ملس، ترش و شیرین باشد. در این مغازه، سوالات شما هم از روی نوعی شناخت به وجود می‌آید. اینکه می‌پرسید پرتقال‌ها ترشند یا شیرین و نمی‌پرسید شورند یا نه؛ یا اینکه می‌پرسید فلان هندوانه قرمز است یا نه و نمی‌پرسید آبی که نیست؛ حاکی از شناختتان به آن میوه‌هاست.

حال فرض کنید به میوه‌فروشی دیگری رفته‌اید که این‌بار هم می‌خواهید مقدار محدودی میوه بخرید، اما برخلاف قبل، در ویترین مغازه خبری از سیب و پرتقال و انگور نیست و به جای‌شان میوه‌هایی چیده شده‌اند که تا به حال نه آن‌ها را دیده‌‌اید و نه آن‌ها را خورده و مزه‌ی‌شان را چشیده‌اید. در اینجا شما آزادی انتخاب کردن دارید، ولی نمی‌دانید کدام را باید انتخاب کنید؛ نمی‌دانید به کدام یک از میوه‌ها حساسیت خواهید داشت و یا از کدام‌ها خوشتان خواهد آمد. همین‌جاست که فروشنده نقش پررنگی پیدا می‌کند. اگرچه زمانی‌که می‌خواستید پرتقال بخرید اطلاعات فروشنده چندان با اهمیت نبود و درباره‌ی اینکه پرتقال چگونه میوه‌ای است به شما توضیحی نمی‌داد، حال قضیه به تمامی فرق می‌کند؛ می‌خواهید انتخاب کنید و این آزادی را هم دارید (البته به مغازه‌ی دیگری هم نمی‌روید چرا که در انتخابات هم کسی به کشور دیگری نمی‌رود)، ولی میوه‌ها را نمی‌شناسید و فروشنده شروع به توضیح دادن می‌کند، به این نحو که می‌گوید فلان میوه چیزی است شبیه به فلان میوه، پوستش را می‌خورند یا داخلش را و خلاصه چگونگی میوه‌ها را برایتان شرح می‌دهد و در نهایت بسته به اینکه فروشنده چطور بتواند شما را ترغیب کند، میوه‌ی ناشناخته‌ای را می‌خرید، که فرض کنید نامش «الف» است.

عمل خریدار در این میوه‌فروشی‌ها دو شیوه‌ی متفاوتِ تجلیِ آزادیِ انتخابِ کردن بود: انتخاب کردن شناخته و انتخاب کردن ناشناخته. حال باید بپردازیم به اینکه رکن دوم دموکراسی تقلیل‌یافته، یعنی آزادی انتخاب شدن، چگونه در این مثال تجلی می‌یابد. اگر زمانی که به اولین مغازه‌ی میوه‌فروشی رفته بودید و در ویترین مغازه پرتقال وجود نمی‌داشت، چه می‌کردید؟ قیدش را می‌زدید یا از فروشنده می‌پرسید که پرتقال دارد یا نه؟ اگر واقعا قصدتان خرید پرتقال می‌بود، از فروشنده جای پرتقال‌ها را می‌پرسیدید و این پرسیدن به خاطر انتظار شما از بودن پرتقال در ویترین ناشی می‌شد. در مغازه‌ی دوم، باز هم فروشنده نقشی پررنگ پیدا می‌کند. اگر آن میوه‌ی ناشناخته‌ی «الف» را که خریده بودید در ویترین نمی‌گذاشت، شما نه تنها آن را نمی‌خریدید، بلکه حتی سوال هم نمی‌کردید آن میوه را دارد یا نه و دوباره در میان میوه‌های ناشناخته‌ی موجود در ویترین دست به انتخاب می‌زدید؛ این‌بار شاید میوه‌ی «ب» را می‌خریدید. میوه‌ی «الف» برای اینکه در جایگاه انتخاب شدن قرار بگیرد، وابسته‌ی فروشنده‌ای است که آن را در ویترین می‌گذارد، برخلاف میوه‌ی پرتقال، که چه در ویترین باشد و چه در انبار یا پستوی مغازه، همواره فرصت قرار گرفتن در جایگاه انتخاب شدن را پیدا می‌کند. البته لازم به ذکر است امکان دارد کسی به مغازه بیاید و سراغ میوه‌ی ناشناخته‌ی خاصی را بگیرد، اما این عمل بدون داشتن اطلاعی پیش‌زمینه‌ای، که احتمالا از دیدن یک آگهی تبلیغاتی حاصل شده، امکان‌پذیر نیست.

فحوای کلام این مثال نسبتا طولانی‌ای که آوردیم این است که باید توجه داشته باشیم هر کدام از ارکان دموکراسی تقلیل‌یافته، یعنی آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن، به دو صورت متجلی می‌شوند: به شکل انتخاب شناخته و انتخاب ناشناخته؛ همچنین ناشناخته، چه برای آنی که می‌خواهد انتخابش کند و چه برای آنکه در جایگاه انتخاب قرار بگیرید، همواره وابسته به میانجی‌ای همانند فروشنده است.

 

تحلیل انتخابات کلان

همان‌طور که گفتیم، در انتخابات با تقسیم جامعه به دو گروه رای‌دهندگان و نامزدان روبه‌روییم، که در آن رای‌دهندگان دست به انتخاب نامزدان می‌زنند. حال اولین مسئله این است که رکن اول دموکراسی تقلیل‌یافته چگونه تجلی پیدا می‌کند، به عبارت دیگر، رای‌دهندگان شناخته را انتخاب می‌کنند یا ناشناخته را؛ ولی از آنجایی که عوض یک خریدار میوه با میلیون‌ها رای‌دهنده مواجه‌ایم، پس می‌باید در ابتدا رای‌دهندگان را در نسبتشان با نامزدان تفکیک کنیم.

پیش از آنکه سراغ تفکیک رای‌دهندگان برویم بهتر است مشخص کنیم در انتخابات منظورمان از نامزد شناخته و نامزد ناشناخته چیست. ناشناخته نامزدان انتخاباتی‌اند که به صرف اینکه در این جایگاه قرار گرفته‌اند مطرح می‌شوند و ما پیش از این آن‌ها را نمی‌شناختیم و یا فقط اسمشان را شنیده بوده‌ایم. شناخته کسانی‌اند همانند دوستان، آشنایان، بستگان، همکاران و به طور خلاصه کسانی که با آن‌ها دمخور بوده و در اوضاع و احوال گوناگون از آن‌ها شناخت به دست آورده‌ایم، اینان شناخته‌های بی‌میانجی‌اند، که در معنای اصلی دموکراسی و ارتباطش با دولت‌شهر، این دسته مد نظر است. سوای این شناخته‌ای که مطرحش کردیم، نوع دیگری شناخت وجود دارد که بامیانجی‌ است و حالتی گنگ دارد. اگر به مثال قبل برگردیم، زمانی که میوه‌ی ناشناخته‌ای را می‌خریم و بعد آن را به خانه می‌آوریم و می‌خوریمش و طعم و مزه‌اش را تجربه می‌کنیم، این میوه دیگر ناشناخته نیست و به شکل بی‌میانجی برایمان شناخته می‌شود، ولی نامزدان مشهوری که می‌شناسیم‌شان به این شکل نیستند و بیشتر شبیه آن میوه‌ی ناشناخته‌ای‌اند که فقط آن را نگاه می‌کنیم، لمس می‌کنیم، استشمامش می‌کنیم، اما هرگز آن را نمی‌خوریم و طعم و مزه‌اش را حس نمی‌کنیم و دوباره می‌بایست میان آن و دیگر ناشناخته‌ها دست به انتخاب بزنیم. این شناخت بامیانجی تفاوتی با ناشناخته نمی‌کند، در غیر این‌صورت، زمانی که یکی از این شناخته‌های بامیانجی در جایگاه انتخاب شدن قرار می‌گرفت، دیگر نیازی به رسانه نداشت جهت دوباره شناخته شدن به رای‌دهندگان (مثلا انتخاب ۲۰۲۰ آمریکا را در نظر بگیرید که هر دو نامزدِ جمهوری‌خواه و دموکرات کاملا شناخته شده بودند، اما با این‌حال، رسانه‌ها همان جنب‌وجوش سابقشان را داشتند، چه بسا بیشتر از قبل).

حال که منظورمان را از شناخته و ناشناخته تعیین کردیم، نسبت نامزد‌ان با رای‌دهنگان را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد: ۱)تماما شناخته (بی‌میانجی)، ۲)تماما ناشناخته (ناشناخته و شناخته‌ی بامیانجی) و ۳)تعدادی شناخته و تعدادی ناشناخته.

مورد سوم قابل تقلیل به دو مورد اول است. اگر شناخته‌ها مطلوب رای‌دهنده باشند، آنگاه رای‌دهنده از میان آن‌ها انتخاب می‌کند و کاری به ناشناخته‌ها ندارد، پس انتخابش انتخاب شناخته است و به عکس، اگر آن شناخته‌ها مطلوبش نباشند، آنگاه میان ناشناخته‌ها انتخاب می‌کند و انتخابش می‌شود انتخاب ناشناخته. بنابراین نسبت نامزدان با رای دهندگان را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: ۱)تماما شناخته، ۲)تماما ناشناخته.

اینک با توجه به اینکه در انتخابات کلان با یک نمونه‌ی آماری وسیع روبه‌روییم، می‌توان از درصد‌های بسیار کوچک صرف نظر کرد، که در اینجا منظورمان انتخاب شناخته است، چرا که تعداد بسیار اندکی از رای‌دهندگان نامزد‌های انتخاباتی را مثل دوستان و آشنایان و بستگانش می‌شناسند. بنابراین می‌توان گفت نسبت نامزدان با رای دهندگان در هر انتخابات کلان تماما ناشناخته است و رای‌دهندگان، برای اینکه در این عرصه دست به انتخاب بزنند، نیازمند میانجی‌ای هستند شبیه به همان میوه‌فروشی‌ای که شرحی از میوه‌ها می‌داد. این میانجی به دو شکل وجود دارد: اول رسانه و دوم میتینگ‌های انتخاباتی و برنامه‌های حزبی و مناظرات؛ ولی اگر دقیق‌تر بنگریم شکل دوم هم نوعی وابستگی به شکل اول دارد، زیرا آن کس که در میتینگ‌های انتخاباتی شرکت می‌کند، برنامه‌های حزبی را پی می‌گیرد و مناظرات را دنبال می‌کند؛ گزینش خود را انجام داده است، آن هم از مجرای رسانه، از آنجا که تنها در یک میتینگ خاص شرکت می‌کند، نه در همه‌ی آن‌ها؛ برنامه‌های یک حزب خاص را پی می‌گیرد، نه همه‌ی احزاب را؛ و تنها مناظراتی خاص را دنبال می‌کند، نه همه‌ی‌شان را.

حال زمانی که قرار است رای‌دهندگان در میان ناشناخته‌ها انتخاب کنند، ناشناخته‌ها هم می‌بایست به کمک میانجی‌ای در ویترین انتخاب شدن قرار بگیرند، به عبارت دیگر، کسانی که انتخاب می‌شوند وابسته‌اند به رسانه و احزابی که رسانه‌ی قدرت‌مندی را در کنترل دارند. برای مثال، اگر به آمریکا و دو قطبی دموکرات و جمهوری‌خواه نگاه کنیم، یا به بریتانیا و دو قطبی کارگر و محافظه‌کار، و یا همچنین در ایران و دو قطبی اصولگرا و اصلاح‌طلب، پی به این وابستگی خواهیم برد.

 

رسانه و توزیع الیگارشی آن

انتخابات کلان در سطح ملی امری است که امکانش تقریبا در دو‌ یا سه قرن اخیر فراهم شده است. همزمان با شکل‌گیری این امکان، تغییر و تحولی شگرف دیگری هم رویداده است که با این امر چندان بی‌ارتباط نیست: تحول رسانه‌ای. اگر هزار سال قبل خبری در یک سوی امپراطوری در بهترین حالت چند روز طول می‌کشید تا به سراسر آن مخابره شود، اگر برای اعلامِ پیروزیِ یک نبرد کسی همانند مارتن می‌بایست چند ده کیلومتر می‌دوید، امروزه به واسطه‌ی صنعت چاپ و انتشار روزنامه و به دنبالش اختراع رادیو و اینترنت و دیگر ابزارات این‌چنینی، اخبار یک روزه در سطح ملی و جهان منتشر می‌شوند. همچنین دیگر محدودیت گذشته وجود ندارد که تنها امکان مخابره‌ی اخبارِ صرفا مهم وجود داشته باشد، بلکه در شرایط فعلی همه‌ی افراد با سیلی از اخبار مواجه‌اند.

هر خبری که در رسانه منتشر می‌شود معمولا دارای دو بخش است: بخش آماری و بخش تحلیلی. بخش آماری حاوی اطلاعاتی است از وقایع، که شاید بتوان آن را فکت خبری هم نامید. این بخش اطلاعاتی را ارائه می‌دهد که تقریبا می‌شود درستی یا غلطی‌اش را سنجید و چیزی است که معمولا رسانه‌ها از آن به عنوان منبع خبر خود نام می‌برند. خبرگزاری‌هایی مثل رویترز و آسوشیتدپرس دو مورد از معروف‌ترین نمونه‌هایی‌اند که بیشتر به خاطر بخش‌های آماری‌شان شهره‌اند. البته در اینجا هم باز با نوعی میانجیِ گزینش‌گر مواجه‌ایم؛ اینکه کدام واقعیت ارزش خبری دارد و باید مخابره شود و کدام نه، تا حدی وابسته‌ی پیش‌فرض‌های خبرنگار است؛ ولی فارغ از این، در هر خبر خاص ـ اگر بهترین حالت را در نظر بگیریم، یعنی فرض کنیم همواره واقعیت‌ها روایت می‌شوند ـ بخش آماری رسانه‌های مختلف یکسان است. اینکه فلان نامزد انتخاباتی چه سنی دارد، تحصیلات و سوابق شغلی‌اش چیست و مواردی از این دست، جزئی از بخش‌های آماری‌اند که در هر رسانه، با هر جناح و مرام، یکسان است. حال با توجه به نقش میانجی رسانه در انتخاب نامزدان ناشناخته، اگر بخش آماری رسانه‌های گوناگون درباره‌ی یک ناشناخته‌ی خاص مشابه باشد، بخش دیگری از خبر می‌بایست تفاوت آرای رای‌دهندگان را رقم بزند، یعنی بخش تحلیلی آن. برای درک بهتر از این بخش شاید بهتر باشد یک مسابقه‌ی فوتبال را مثال بزنیم که با نتیجه‌ی تساوی به پایان رسیده است. در این شرایط، که در واقعیت بارها و بارها رخ می‌دهد، بخش آماری یکسان است و تقریبا در تمامی شرایط درست روایت می‌شود، اما کافی است مخابره‌ی این بازی را از دو رسانه‌ای که هر کدام حامی یکی از آن تیم‌هاست مقایسه کنیم تا متوجه تفاوت فاحش بخش‌های تحلیلی‌شان شویم، چنانچه به طور خلاصه هر کدام تیم محبوب خود را مستحق پیروزی دانسته و برای آن تحلیل‌های گوناگونی ارائه می‌دهد. تفاوت بخش تحلیلی رسانه‌ها صرفا منحصر به اخبار ورزشی نمی‌شود و هرگاه چیزی فراتر از بخش آماری نوشته شود، تفاوت‌ها شروع به پدیدار شدن می‌کنند. در این بخشِ خبر است که کسی مثل دونالد ترامپ از سوی یک رسانه ناجی آمریکا نشان داده می‌شود و از سوی رسانه‌ای دیگر ویران‌کننده‌ی آن. چنین تفاسیر گوناگونی بی‌شمار است، که اغلب با تاثیر از مفهوم خیر و شر به شکل دوقطبی رسانه‌ای می‌شود؛ همانند روحانی یا رئیسی، لوپن یا مکرون، و بایدن یا ترامپ. اینکه میان این تحلیل‌های متضاد کدام یک پذیرفته می‌شود، بستگی به این دارد که رای‌دهنده به کدام جریان رسانه‌ای ایمان پیدا می‌کند؛ در غیر این صورت، برای انتخاب ناشناخته راه دیگری موجود نیست و اگر واقعا راه دیگری موجود بود، این شکلِ دموکراسیِ تقلیل‌یافته در هزار سال پیش هم امکان اجرایش وجود می‌داشت.

حال که رسانه‌ها این‌گونه بخش‌های متفاوت تحلیلی دارند، همچنین با توجه به نقش میانجی‌شان در انتخاب کردن و انتخاب شدن، برای اینکه تقلیل دموکراسی به انتخابات همچنان مفهوم دموکراسی را حفظ کند، می‌بایست رسانه‌ها نیز توزیعی دموکراتیک داشته باشند؛ یا به عبارتی دیگر، باید بتوان همان کثرتی را که در جامعه یافت می‌شود، در تنوع رسانه‌ها نیز پیدا کرد؛ اما اگر به صورت آماری بیاییم آن رسانه‌هایی را که در جامعه مطرح و اثرگذارند دسته‌بندی کنیم، برخلاف چیزی که در ابتدا هدفمان بود، یعنی دموکراسی، با نوعی الیگارشی روبه‌رو می‌شویم. این الیگارشیِ رسانه‌های قدرتمند تقریبا به این سه دسته تقسیم می‌شوند (در اینجا رسانه‌ای با بودجه‌ای میلیارد دلاری با رسانه‌ای بدون بودجه، که تنها چند نفر به صورت خودجوش اداره‌اش می‌کنند، برابر نیست و چون بحثمان در ابعاد کلان است، صرفا آن‌هایی را در نظر می‌گیریم که تاثیر قابل‌توجهی دارند): نخست رسانه‌هایی که اداره‌ی‌شان با حکومت‌ها و نهادهای قدرت است، همانند بی‌بی‌سیِ انگلستان، صدا و سیمای ایران، تلویزیون مرکزی چین و دویچه‌وله‌ی آلمان. دوم رسانه‌هایی که تحت مالکیت ابرشرکت‌هایند، مثل اِی‌بی‌سیِ والت‌دیزنی و ان‌بی‌سیِ کامکست. سوم رسانه‌هایی که ثروت‌مندان و افراد صاحب‌نفوذ در مالکیت خود دارند: همچون واشنگتن‌پستِ جف بیزوس و تایمزنوی خانواده‌ی ساهو جین.

 

نکته‌ای از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که در سال ۲۰۱۶ منجر به پیروزی دونالد ترامپ و شکست هیلاری کلینتون شد حاوی نکته‌ی جالب توجهی بود. در آن دوره، حامیان حزب دموکرات و هیلاری کلینتون، در طول انتخابات و همچنین پس از پیروزی نامزد حزب جمهوری‌خواه، مدام از نقش روسیه در این انتخابات می‌گفتند، که به طور خلاصه، ادعا می‌کردند روسیه، با ارائه‌ی اطلاعاتی مخرب در رابطه با نامزد دموکرات، باعث تسهیل مسیر پیروزی دونالد ترامپ شده است. درست یا غلط بودن این ادعاها اهمیت چندانی ندارد و نکته‌ی مهمی که در این مجادله‌ها نهفته بود از راستی‌آزمایی ادعای دموکرات‌ها مستقل است. در ابتدا باید منظور از نقش روسیه را مشخص کنیم. آنچه دموکرات‌ها عموما درباره‌ی آن می‌گفتند همگی مربوط به ارائه‌ی اطلاعات و انتشار اخبار جعلی می‌شد، نه چاپ و جعل برگه‌های رای و نه هرگونه تقلب این‌چنینی. در پس این اتهاماتِ دموکرات‌ها اذعان به امکان چنین تاثیری نهفته بود، یعنی تاثیر اطلاعات رسانه‌ای بر فرآیند انتخابات. حتی پاسخ‌های طرف مقابل، یعنی حزب جمهوری‌خواه، هم نوعی صحه گذاشتن بر امکان چنین تاثیری بود، چنانچه اغلب جوابیه‌ها مربوط به انکار دخالت روسیه و مواردی از این دست می‌شد، نه کتمانِ امکانِ اثر‌گذاریِ اطلاعاتِ رسانه‌ای بر فرآیند انتخابات. در این مجادله‌های انتخابات ۲۰۱۶، گویی هر دو طرف بر این شکل اثرگذاری واقف بودند و آن را جزئی از علل اصلی جهت‌گیری سیاسی مردم آمریکا می‌دانستند، اما مسئله‌ی‌شان این نبود، بلکه مسئله‌ی اصلی ناسیالونیسم رسانه‌ای بود، اینکه صرفا اگر یک آمریکایی قرار است امری ناشناخته را انتخاب کند، آن چیزی که عمل انتخاب کردنش را جهت می‌دهد می‌بایست از رسانه‌ای آمریکایی برآمده باشد، نه از تاثیر رسانه‌ای خارجی؛ به عبارت دیگر، مجادلات دو حزب رقیب در آمریکای آن دوره، تاکیدی بود بر حق انحصاری رسانه‌هایی مثل فاکس‌نیوز، ان‌بی‌سی، اِی‌بی‌سی و سی‌بی‌سی و به تبعشان، حق انحصاری این دو حزب بزرگی که قدرت رسانه‌ای‌شان کتمان نشدنی است.

 

نتیجه

در یک دموکراسی تقلیل‌یافته، انتخاب ‌شدن و انتخاب کردن هر دو حالتی صوری دارند. چه در قرن گذشته حق رای به زنان داده می‌شد یا نمی‌شد، چه رد‌صلاحیت نامزدان در ایران وجود داشته باشد یا نداشته نباشد و چه هزاران موارد این شکلی در رابطه با آزادی انتخاب کردن و شدن رخ بدهد یا ندهد؛ تا زمانی که رسانه توزیعی الیگارشی داشته باشد، دموکراسی تقلیل‌یافته صرفا یک برگزاری چندسالانه‌ی انتخابات است، با این تفاوت که در ذهن رای‌دهنگان نوعی توهمِ اثر‌گذاری ایجاد می‌کند؛ توهمی در ذهن بی‌کاران و کم‌درآمدها، حاشیه‌نشینان، کارگران فصلی و صدها دسته‌بندی این شکلی، که امید به امکان تحول را در برگزیده شدن نامزدی خاص می‌بینند، در حالی که آن ناشناختگانی که امکان انتخاب شدن می‌یابند و آن ناشناخته‌ای که انتخاب می‌شود، برآمده از جایگاهی مقابلِ خودِ آنان‌اند، یعنی برآمده از رسانه‌هایی که اداره‌کنندگان‌شان هیچ اشتراکی با آن‌ها ندارند. حال فرقی هم نمی‌کند این دموکراسی تقلیل‌یافته در کجا باشد، در ایران یا آلمان، در هند یا آمریکا؛ فرقی هم نمی‌کند که به اصطلاح آزاد باشد یا نه، در هر صورت به معنای واقعی کلمه انتخابی در کار نیست، بلکه همه‌ی آن مشارکت‌های میلیونی تنها برگزیدن از میان گزینه‌هاست، نه چیزی بیشتر.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)