همشهری عزیزم نرگس محمدی ! نامه خود را باشعری آغاز می کنم که سراینده آن نیز یک همشهری عزیز دیگری است
آزاد سرو باشی حتی اگر اسیری خوش باد چون نسیمی از هر چمن گذشتن
«حسین منزوی»

نسیمی جان بخش با رایحهای انسانی که بشارت بهار میدهد در اوج زمستان. می دانم که دیکر نرگس محمدی نه به خانه ای در یکی از کوچه های زنجان نه بشهر زنجان ونه حتی به ایران تعلق ندارد! او شهروند افتخاری جهان است! آزاده زنی که در اوج ستم و زیر تازیانه از کرامت وحقوق انسان سخن میگوید! رنج ، درد ، دوری دو کودک خردسال را همراه با زندان میپذیرد تا از آزادی و حقوق انسانی ما دفاع کند. از کودکان این سرزمین از امروزشان و از فردایشان .
در کوچه های خاطره می گردم .در کدام خانه این شهر زیبای من به دنیا آمدهای؟ در کدام مدرسه درس عشق خواندی؟ در مکتب کدام پدر و مادری چنین سرفراز بر بالیدهای؟ این همه شهامت را از کجا آوردهای که چنین بر سر ایمان خویش می لرزی؟ تو وقتی میگشائی لب صدا از پرده پندار میآید وصبح راستین با زیر وبم هر صدایت می شود آغاز .
تو آری خوب می دانی ترک خورده است سقف شب که شب در نور می سوزد ! نوری که خفاشان شب زده را هراسان میکند . میدانم از این شهر بسیار قهرمانان گذر کردهاند. شیخ شهاب الدین در زمانهای دور در این شهر از نور و از هبوط انسان سخن گفته است .چه آزاد جوانان دختر و پسری که از همین شهر در بیدادگاه های رژیم جان باختهاند!
حتما میدانی که بزرگترین مقاومت و بزرگترین قتلعام بهائیان توسط قوای حکومتی در همین شهر ما صورت گرفته است! میدانم نمیترسی از این که در نامهام از درد رنج بهائیان مینویسم. چرا که برای آزاده زنی چون تو مهم خود انسان است ! با هر دین ومذهب ! با هر گرایش و هر ملیت!
می دانم هر بار که در شهرمان از میدان دارالقران عبور میکنی قلبت به درد می آید ! از یاد آوری پیکر نیمه جان زنی که سنگسارش کردند . میدانم تو نیز همراه ( ماخان ) زنی که سنگسار شد سنگسار شدی! چرا که در هیچ کجای جهان به قول امه سزر انسان مصلوب الحقوق وذیج شده ای نیست که تو در وجود او کشته نشده باشی ! این زیبائی درون این عظمت پذیرفتن درد انسان ها در وجود خود نصیب هر کس نمی شود . تنها جان های آزاد ! روحهای بزرگ که برجسم فرمان میرانند توان کشیدن چنین بار جلیلی را دارند. هر انسانی قادر نیست در نقش پرومته ظاهر شود ! آتش از خدایان برباید! انسان را وزمین را گرما وروشنی بخشد! پس آنگاه به تاوان چنین یورشی بی هراس به بند کشیده شود و شکنجه روزانه را تاب آورد. تمامی افسانه ها ملهم از شخصیتهای انسانی است. انسانی که قادر باشد به خاطر حقوق انسانها بجنگد . با دردمندان هم دردی کند بر شادی آن ها شاد باشد وقامت در برابر ستمگران بر فرازد به افسانه بدل می شود.
هر ملت قهرمانان خود را دارد و خوشا که سرزمین ما هرگز خالی ازاین قهرمانان نبوده است. از چهره در خون آلوده بابک تا وضوی به خون آلوده حلاج. از قره العین تا ستارخان ! تا زنان بی نامی که کاه خوردند تا از مشروطه در مقابل مشروعه شیخ فضل الله ها دفاع کنند .
شیرزنی که تو باشی حال با بسیار زنان ومردان آزاده دیگر در زندانی نشستهاید که قبل از شما نسل ما و نسل پیش از ما در آن نشستند شکنجه شدند و سرود خوان به پای چوبههای دار رفتند . این درختان بلند تبریزی، این تپههای مغموم اوین شاهد چه جنایتها که نبودهاند .هیئت مرگ منسوب خمینی در همین اطاقها نشستند ودر مدتی کوتاه یکی از شعنیعترین وخونبارترین جنایتهای تاریخ را رقم زدند. هنوز مادران عزادار سر از سجادهها بر نگرفتهاند وهنوز از قلب خاوران خونابه زیباترین فرزندان این آب وخاک جاری است.
میدانم که مظلومیت ستار بهشتی و بی پناهی گوهر عشقی چگونه قلبت را به درد می آورد تا چنان برافروخته از جان بر مزار او سخن بگوئی! از منکر بزرگی که منادیان نهی از منگر مرتکب شدند. تو زبان برنده مظلومینی چون مادر ستار هستی. مادری مظلوم پیر درمانده و جگر خون ! اما شیر آهن کوه زنی که مردان را شهامت ایستادن می دهد ! براستی از کدام مل چشیدی؟ گوش به ندای کدام نسیم سپردی که چنین بی باک سخن می گوئی ؟از سر چشمه کدام حقیقت نوشیدی که دروغگویان چنین خوار و زبون از مقابلت می گریزند ؟ دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد میبرد، ای گرم رو آزاده در بند! چونان قهرمانان شاهنامه هر تاوان سهمگین را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود و از آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمیدهد .
خطاب به حکومتیان کوتهقامت نشسته بر مسند قضا نوشتهای. من این نامه را از زندان وبر مبنای حیثیت و شرف انسانی مینویسم که بر اوراق و کتب قانون نانوشته اما بر جانم حک شده است. من یک انسانم، یک شهروند آزاد ایرانم .پس اجازه توهین به حیثیت وهویت وموجودیت انسانیام نخواهم داد و تا احقاق حقم بر اجرای عدالت سکوت نخواهم کرد … .پرونده من از هزاران هزار پرونده ایرانیان با شرفی است که نه تنها وضعیت نامناسبی ندارند بلکه برگی افتخار آفرین از مبارزات حق طلبانه ملتی است که جان و مالشان را برای آزادی و عدالت داده اند وخواهند داد.
ز ابر یائسه جای سوال نیست ! در او ببین ویرانی گلستان را ! « حسین منزوی»
زبانت داغی آتشین است! شعله ور شده از اندیشهای بزرگ وانسانی که ازمیوه دانائی خورده و سرشاری زندگی را بی هیچ هراسی پیغام میدهد. بار امانتی است که رنج دیدگان این سرزمین بر دوشت نهاده اند.
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند «حافظ »
این سرزمین بزرگ، این سرزمین محبوب من این آسمان پر ستاره هرگز از چنین امانت داران دیوانه خالی مباد ! نامت متبرک باد همشهری غرور آفرین .
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.