فرهیختگان/اسدالله امرایی: نگاه نو کمکم به صدمین شماره خود نزدیک میشود، شماره ۹۵ مجله با آثاری از حمیدرضا آتشبرآب، امیلی امرایی، منصور اوجی، هاشم بناءپور، گلی ترقی، مهشید جعفری، پرویز دوایی، جلیل دوستخواه، رضا رضایی، پرویز کلانتری، عباس مخبر، سیدابوالحسن مختاباد و… منتشر شد. پرونده ویژه این شماره به «مو یان» نویسنده چینی برنده جایزه نوبل اختصاص دارد.
یک گزارش اختصاصی هم از سوئد هست که دوست و همدرس قدیمم طاهر جام برسنگ تهیه کرده. سکوت برای غزه شعر منثوری از محمود درویش است که سیداحسان موسویخلخالی ترجمه کرده است. «مقاومت در غزه پست دولتی نیست مقاومت در غزه نهاد نیست. سرسپرده کسی نمیشود و سرنوشت خود را نمیسپارد به امضا یا اثر انگشت کسی». گزارشی از شبهای نویسندگان و شاعران ایران به قلم محمدحسین خسروپناه است. شبهایی که همه بودند. از هوشنگ گلشیری و کسرایی و طاهره صفارزاده و علی موسویگرمارودی و شمس آلاحمد و جلال سرفراز و مفتون امینی و خیلیها که حالا نیستند. پرونده نوبل هم سنگین است. از مو یان تنها چند داستان کوتاه به فارسی ترجمه شده که یکی از آنها به نام قورباغهها با ترجمه عبدالله کوثری در نگاه نو این شماره منتشر شده. همین داستان دو ترجمه دیگر هم دارد. یکی را عیسی عسگری ترجمه کرده و یک ترجمه دیگر را با دو داستان گاو و اوج من انجام دادهام. «باید اعتراف کنم که شخصا با نقشههای عمه خانم برای ازدواج مخالف بودم، هرچند جلو این و آن چیزی نمیگفتم. پدرم و برادرهایم و همسرانشان هم مثل من فکر میکردند. جان کلام اینکه از نظر ما وصلت مناسبی نبود.» البته من هم باید اعتراف کنم که ترجمه عبدالله کوثری یک چیز دیگر است. مطلبی استاد محمدعلی موحد با عنوان زادروز مولانا نوشته که خواندن دارد، بهخصوص با روایت جناب موحد که امروز را در آیینه مولانا میبیند. ای خواجه هر کس از حال خود میگوید. گفتمان اطاعت کورکورانه نگاهی به رمان شهر و سگها اثر یوساست به قلم خسرو باقری. شهر و سگها با ترجمه احمد گلشیری در انتشارات نگاه منتشر شده و پیشتر با عنوان عصر قهرمان با ترجمه هوشنگ اسدی منتشر شده بود، البته ناگفته نماند که مترجم عنوان را از خود در نیاورده بود.
«روسلان وفادار» را گئورگی ولادیموف نوشته و نشر ماهی آن را با ترجمه دکتر روشن وزیری به بازار نشر فرستاده. پیشگفتار و پسگفتار بسیار خواندنی و جذاب است و در فهم کتاب کمک شایانی میکند. «در شهر تیمیر تائو، در سیبری، اردوگاهی بوده که در دوران زمامداری خروشچف – معروف به عصر «ذوب شدن یخها»- برچیده میشود. در محل اردوگاه کارخانهای میسازند، ولی سگهای اردوگاه که بنا بوده طبق دستورالعمل کشته شوند، شاید به دلیل احساس ترحم ماموری زنده مانده، پراکنده شده و اکنون در گوشه و کنار پرسه میزنند. با آنکه بهشدت لاغر و تکیدهاند، از هیچکس غذا نمیگیرند، کسی جرات ندارد جز از پهلو به آنها نگاه کند و معلوم نیست چطور تا به حال از گرسنگی تلف نشدهاند. شگفتانگیزتر از همه اینکه هرگاه صفوف راهپیمایان به مناسبت عید اول ماه مه (روز جهانی کارگر) در خیابانهای شهرک به راه میافتد، سگها بیدرنگ نقش اسکورت کننده را بهعهده میگیرند و صفوف راهپیمایان را از هر سو محاصره میکنند، به احدی اجازه خروج از صف را نمیدهند و با غرشهای ترسناک متخلفان را به داخل صف میرانند، کاری بسیار حرفهای و مطابق با اصول اردوگاهی «نه یک قدم به راست، نه یک قدم به چپ! تیراندازی بدون اخطار!». این داستان که افسانه نبود و واقعیت داشت، برای مولف حکمی بومی را پیدا کرد که روایت خود را روی آن به تصویر کشید.»
«کاغذ را هم مچاله کنم/ با انگشتانم چه کنم؟/ چه کنم که این جوهر هوس افشا شدن دارد و من…/ همه چیز از یک صندلی خالی شروع شد/ تا پسری که دهنش مزه تریبون گرفتُ توی حنجرهها پخش/ تا گلویی که در دندههای دختر گیر کرد/ تا باور کنی/ تو اتفاق عجیبی هستی/ که روی یک صندلی هم میافتد/ از صورت کوبیدهام به کف/ به نگاه کوبیدهات به فرق سرم/ به تو/ از پایههای میز بالا میروم/ بالا میآورم/ روبهروی همه حرفهایم بالا میآورم/ نه رهایت میکنم/ نه صدایت/ پشت میز/ پشت تمام فاصلهها هم که باشی/ دوستت دارم.» مجموعه شعر «بارِ منفی فرشته» از سرودههای لیلا مهرپویاست که نشر بوتیمار آن را منتشر کرده است.
«زنگ خانه را که زدم میپیچم توی کوچه و چشمم میافتد به دیوار خانه استوار رحمتی. خندهام میگیرد. چه شهر فرنگی شده است. روی دیوار خانهاش، که زمانی آجریرنگ بود، با رنگهای مختلف و با قلممو و اسپری و زغال، شعارهای جورواجوری نوشته شده؛ کج و معوج، ریز و درشت، خوشخط و بدخط. مثل اینکه استوار هم از پاک کردن و رنگ کردنشان خسته شده، چون دیگر تلاشی برای پاک کردن شعارها نمیکند. زنگ خانه را میزنم و سعی میکنم از همینجا عطر خوش غذای مامان را حس کنم و ناهار امروز را حدس بزنم. در که باز میشود، چشمانم از تعجب، چهار تا میشود. سعید پشت در ایستاده است. معلوم نیست توی خانه ما چه کار میکند؟ حتما علامت سوال را توی نگاهم دیده که با خنده میگوید: «حالا بیا تو!» بهروز و مامان و بهناز هم توی حیاطاند. سلام میکنم و نگاهم میافتد به دستههای بزرگ روزنامه که گوشه حیاط روی هم چیده شدهاند و بهروز دارد مرتبشان میکند. مامان با نگرانی میگوید: «بهروز جان، دستم به دامنت، بابات تا غروب میآد ها!» آن مرد با باران میآید را وجیهه علیاکبریسامانی نوشته و انتشارات سوره مهر ناشر آن است.
«باله ماسهها» مجموعه شعر تازه رضا چایچی است که پیشتر مجموعه شعرهای بیچتر، بیچراغ، روزی به خواب میرویم، بر این تپه کوچک از صدای هیچ پرندهای خبری نیست و مه چهرههایمان را با خود میبرد منتشر کرده است. باله ماسهها شامل ۴۴ شعر در قالب سپید است که انتشارات مروارید منتشر کرده است. «گفته بودی/ مرا به سرزمینی میبری/ که برف اینقدر نمیبارد/ و یخ دستهایمان را نمیبُرد/ شب بیست و چهار ساعت تمام ادامه ندارد/ خانهایست آنجا/ با پنجرههایی رو به دریا/ و صدای مرغهای دریایی شنیده میشود هرجا/ هیچ نمیگویی/ حرف بزن/ شاید برف لحظهای گم شود/ جادههای بیپایان/ اینقدر نپیچند/ و شب دستکم/ چند دقیقهای گریبانمان را رها کند».
«آنسان که میمیرند پرندهها در سرمای بالهاشان» عنوان مجموعه شعری از سارا حسننژاد است که نشر سیدباقر حسینی آن را منتشر کرده است. این مجموعه نخستین مجموعه شعر خانم حسننژاد است. کودکی، تولد، پدر، شرم، عارفانه، دل سرودهها و شعری که نامش را به کتاب بخشیده از شعرهای این کتاب است. «در آن لحظههای بیهویت مغشوش/ چرا دل عریان سادهام/ به گذشتههای کودکیاش نمینگریست/ انگار دوباره میرویید/ از پوست تیره خاک/ خاک که نه شنزار/ این بار/ خاری که به شمعدانی باغچه تو مینگریست.»
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.