يا نقدى بر نوشته ى «لطفاً با لباس نرويد توى استخر!»

يادداشت «لطفاً با لباس نرويد توى استخر!» را كه در رايو زمانه خواندم، نام ناصر زراعتى را بر صدر آن ديدم. راستش، اول باورم نشد كه نويسنده، همان ناصر زراعتى «نويسنده» و «منتقد هنرى و ادبى» و «فيلم ساز» و  … باشد كه مى شناسم ولى از سوئد و شهر گوتنبرگ كه نام برده بود، باور كردم كه اين يادداشت به قلم خود اوست.

مستقيم بر سر اصل مطلب مى روم. اين يادداشتِ يكى دو صفحه اى متأسفانه و بر خلاف انتظارى كه از نويسنده و وب سايت راديو زمانه مى رفت، پر است از نفرت و كليشه ها و استريوتايپ هاى مبتذل و نژادپرستانه ى پيچيده در لفاف دفاع از سلامت و بهداشت كه خواننده ى حساس آن نوشته را به راحتى مشمئز مى كند. صد البته كه هدف م از نوشتن اين چند خط، نه قضاوت نويسنده ى آن كه دست گذاشتن روى تك تك مواردى است كه در اين نوشته – به زعم من – نفرت پراكنانه، نژادپرستانه و مبتنى بر كليشه هاى رايج است. توضيح اين كه منظور از نژادپرستى در اين متن، نه نژادپرستى ژنتيكى كه نژادپرستى فرهنگى است.

muslims-in-pool

نويسنده يادداشت خود را با نقل خاطره اى درباره يكى از مشتريان كتاب فروشى اش مى آغازد. مشترى زنى است با پوشش كامل اسلامى. فروشنده حدس مى زند كه عرب باشد ولى زن مى گويد كه سوئدى است. سوال بعدى فروشنده از مشترى اش اين است:«مسلمانى؟». البته از كسى كه سال هاست در كشور سوئد زنده گى كرده، انتظار مى رود آن قدر از فرهنگ اين كشور مطلع باشد كه بداند پرسيدن يك فروشنده از دين مشترى ش بعد از رد و بدل شدن يكى دو جمله، همان قدر نامأنوس و ناپسند است كه پرسيدن از گرايش جنسى يا وضعيت تأهل يا ميزان حقوق دريافتى اش. مشترى اما گويا بسيار مأخوذ به حيا بوده است و در برابر چنين پرسشى، نگفته است «اين يك امر شخصى است و به شما ربطى ندارد».

نويسنده نوشته است كه دلش مى خواسته از قول عبيد زاكانى بگويد «مسلمانان كم بودند، تو هم مسلمان شدى؟»  ولى احتمالاً تا اين حد از عواقب گفتن چنين جمله اى به يك سوئدى مطلع بوده است كه ترجيح داده آن را در دل نگه دارد و به زبان نياورد. سوال من اما اين است كه آيا به عقيده ى نويسنده، حالا كه مسلمانان زيادند، ديگر نبايد كسى مسلمان شود؟ جمعيت مسيحيان در سوئد به مراتب بيشتر از مسلمانان است و روزانه تعداد زيادى از مهاجران و پناهنده گان در اين كشور جذب كليسا  شده مسيحى مى شوند. بيشتر از آن حتا جمعيت كسانى است كه به دينى گرايش ندارند و تعدادشان هم رو به افزايش است. بر اساس اين استدلال آيا نويسنده به آن ها هم اعتراض دارد؟ اگر نه، پس او فقط از تعداد مسلمانان هراس دارد چون جاى ديگر هم آورده است كه «بايد منتظر باشيم مسلمانان عزيزِ محترم سرازير شوند به اين ممالك كفر و و يك بار ديگر ما را ختنه كنند.»

پس از فهميدن اين كه آن دختر تازه مسلمان است، اولين سوالى كه فروشنده از او پرسيده اين بوده كه «همسرت عربه؟». پرسيدن اين سوال و باز نشرش در آن يادداشت نشان از آن دارد كه نويسنده نتوانسته يا نخواسته است از كليشه هاى ذهنى اش در مورد يك دختر تازه مسلمان خارج شود؛ اگر نه به جاى آن مى پرسيد: «چه شد كه مسلمان شده اى؟». آن چه از چنين پرسشى به ذهن خواننده متبادر مى شود اول اين است كه فروشنده تحت تأثير الگوهاى ذهنى مردسالارانه، شخصيت مستقلى براى آن زن قايل نبوده و سعى داشته هويت او و انتخابش را وابسته به هويت و انتخاب شوهرش تعريف كند. و دوم اين كه ترديدى در آن نداشته كه مسلمان شدن يك دختر سوئدى جز به اين دليل نيست كه شوهرى عرب داشته است. دختر اما مهر باطلى بر اين فرض مى زند و باز به جاى اين كه بگويد «آقاى فروشنده! كتابت را بفروش. به زنده گى خصوصى من چه كار دارى؟» محترمانه پاسخ مى دهد كه شوهرش اهل «شمال آفريقا» است.

فروشنده اما دست بردار نيست. همين كه طرف مقابل ش مسلمان است، به او اين اجازه را مى دهد كه باز سوال بپرسد و حدس بزند: «حتماً قرآن مى خواهى؟» (چون لابد يك دختر تازه مسلمان كتابى غير از قرآن را جست و جو نمى كند). دختر اما باز پاسخى مى دهد كه ذهنيت فروشنده را مبنى بر اين كه لابد او قرآن نخوانده مسلمان شده، باطل مى كند:«ترجمه ى سوئدى ش را دارم. دنبال كتاب آموزش عربى مى گردم.»

جناب فروشنده «تلاش» كرده است مشترى اش را تفتيش عقايد نكند و از او نپرسد «چرا دست از كيش عيسا مسيح شسته اى و به اسلام گرويده اى تا ناچار شوى در اين هواى ناگهان گرم شده ى اين روزهاى ما مه، اين طور خودت را توى جوراب و شلوار و پيراهن بلند و اين چارقدِ سفت گره خورده بپيچى تا اين گونه دانه هاى عرق بر پيشانى و گونه هايت بنشيند؟» اما در تلاش براى ننوشتن آن -اگر قصدى هم داشته- موفق نبوده است. اين سوال همان قدر سطحى و مبتذل است كه بپرسى «چرا مسلمان شدى تا مجبور باشى روزى ٥ بار نماز بخوانى؟» يا «چرا مسيحى شدى تا مجبور باشى انجيل بخوانى؟». منظور اين نيست كه حجاب لازمه ى اسلام آوردن است بلكه بر اين باورم كه بسيار بديهى است كه زنى كه در جامعه اى آزاد زنده گى مى كند و اسلام مى آورد -قبل از هر چيز ديگرى- قطعاً تكليفش را با حجابش معين كرده است و نياز به اين ندارد كه ديگرانى كه او را نمى شناسند گرماى هوا را به يادش آورند؛ همان طور كه اگر همين دختر در سرماى سوزان زمستان با دامن كوتاه و پوشش كم به همان مغازه مراجعه مى كرد، نه كسى سوال پيچش مى كرد و نه حق داشت اين كار را بكند.

نويسنده در جاى ديگر در مورد آن دختر نوكيش نوشته است «حتماً عشقِ شديد […] موجب شده […] دل و دين ببازد!». به جز استريو تايپ هاى پيش پا افتاده، چه دليلى براى اين همه قطعيت در اين جمله مى توان متصور شد؟ او اما هيچ شاهدى براى ارائه به مخاطبش نياورده است كه قيد «حتماً» را لااقل تا حدودى براشان قابل پذيرش كند. كاش البته به اين بسنده كرده بود و تخيلات بى اساس ش را گسترده تر نمى كرد اما كليشه هاى اسلام ستيزانه (بخوانيد مسلمان ستيزانه)  اين اختيار را در كف او قرار داده تا پاى «معشوق» دختر جوان را هم -كه به تصور او نمى تواند جز «مسلمان مؤمن»ى باشد –  به داستان بكشاند تا سناريوى نخ نماى نژادپرستانه اش كامل شود: «معشوق مسلمان مؤمن هم از اين فرصت سود جسته و او را هدايت كرده به صراط مستقيم». فروشنده ى تيزبين نه تنها با يك نگاه به مشترى ش و پرسيدن مليت شوهر او، به هويت او و شوهرش پى برده، بلكه جزييات رابطه ى آن ها را هم فهميده و بر ذهنيات شوهر هم اشراف پيدا كرده است كه «حتماً دلش خوش است كه غير از ايام گذراى اين دنياى دون، در آخرت نيز […] با معشوقه ى خوبروى جوان سوئدى به سعادت به سر خواهد برد.»

سوالات من از نويسنده اين است: از كجا به اين «عشق» و شدت آن پى برديد؟ از كجا مى دانيد كه آن «عشق» علت «دين و دل» باختن زن جوان شده است؟ از كجا مى دانيد معشوق او «مسلمان» و «مؤمن» بوده است؟ چه طور فهميده ايد كه «او» بوده كه همسرش را «هدايت» كرده؟ از كجا مى دانيد كه در ذهن شوهر، آن زن چيزهايى گذشته كه با قيد «حتماً» نوشته ايد؟ اگر براى حتا يكى از اين سوال ها جوابى نداريد، بايد بپذيريد كه بيشتر در دنياى كليشه ها به سر مى بريد تا دنياى منطق و واقعيت.

نويسنده پس از ذكر اين خاطره ى نامربوط، به سراغ موضوع اصلى يادداشت يعنى پوشيدن «لباس» در استخر رفته است. او به خبرى استناد مى كند كه خودش هم نمى داند كه آن را خوانده يا شنيده است (در چنين شرايطى، تقاضاى منبع موثق براى خبر به شوخى مى ماند): «چندى پيش، خبرى خواندم (يا شنيدم؟) كه توى استخر يكى از محلات پيرامون شهر (كه ساكنانش بيش تر خارجى اند) چنين دختران و زنان مسلمان با لباس آن قدر رفته اند توى آب كه مسوولان استخر ناچار شده اند كلى به مقدار كلر آب بيفزايند. در نتيجه، كسانى كه ناراحتى تنفسى داشته اند – به خصوص افراد سن و سال دار – حالشان بد شده است.» و بعد آن را بى هيچ مستندى ربط داده به «هراس سوئدى جماعت از پيروان حضرت ختمى مرتبت (كه ماشاالله خيلى رو دارند)».

يك جست و جوى ساده در در دنياى بى كرانه ى اطلاعات مى تواند آگاهى حداقلى اى در اختيار افراد بگذارد كه اگر اين آگاهى جاى تعصب را در ذهن شان مى گرفت، ديگر اين همه از روى بى اطلاعى دست به قلم نمى بردند. اول اين كه آن چه نويسنده به عنوان «لباس» و «حجاب كامل» از آن نام برده و سعى كرده است آن را مساوى همان لباس هاى بلندى كه معمولا زنان مسلمان در خيابان مى پوشند نشان دهد، يك نوع مايوى مخصوص شناست به نام بوركينى (Burkin/Burqini) كه تمام بدن فرد را به جز صورت و كف و پشتِ دست و پا را مى پوشاند. اين لباس در صورتى كه از پارچه ى مخصوص مايو دوخته شده باشد، در استخرهاى شناى سوئد و بسيارى از كشورهاى اروپايى به عنوان لباس مجاز شنا شناخته شده است. از قرار معلوم، تنها يك استخر در فرانسه مانع از ورود زنى بوركينى پوش شده بوده كه جست و جو هاى گوگل پر است از انتقاداتى كه به اين ممنوعيت شده است. و البته چند هتل هم در مراكش (كشورى در «شمال آفريقا») استفاده از آن را مجاز ندانسته اند.

او در جاى ديگر نوشته است «از قواعد اجبارى وارد استخر يا گرمخانه شدن، شست و شوى تن (دوش گرفتن) است. حالا چگونه است كه رفتنِ  اين زنان و دختران ملبس و محجبه با آن لباس هاى  حتماً ناشسته ى ناپاكيزه، داخل آب هيچ اشكالى ندارد؟». سوال من از نويسنده يادداشت اين است كه از كجا متوجه شديد كه لباس آن زنان و دختران «حتماً ناشسته و ناپاكيزه» است. آن ها را از نزديك آزمايش كرده بوديد يا فقط چون زنان و دختران مسلمان بوده اند و شما كيششان را نمى پسنديد به خودتان اجازه داده ايد آن ها را «ناپاكيزه» بدانيد؟ سوال بعدى اين است كه آيا اصلاً مى دانيد چرا بايد قبل از ورود به استخر دوش گرفت؟  لازم نيست به گوگل مراجعه كنيد. من نتيجه ى جست و جوى م را در اختيارتان قرار مى دهم: دوش گرفتن براى آن است كه شناگر قبل از ورود به استخر، بخش عمده ى عرق و چربى و موهاى ريخته ى روى پوستش را بشويد و از ورود آن ها به آب استخر جلوگيرى كند. در مورد كسانى كه بعد از رفتن به توالت خودشان را با آب نمى شويند، شستن محل دفع قبل از ورود به آب هم دليل ديگرى است. بر اين پايه، پوشيدن لباسى كه تماس آب استخر با بدن را به حداقل مى رساند، بسيار بهداشتى تر هم خواهد بود.

نويسنده ى وبلاگ پترسون (petterssonsbolagg.se) به نقل از استفان لارسون (Stefan Larsson) مدير اوقات فراقت كمون هسل هولم (Hässelholm) نوشته است كه تنها چيزى كه در پوشيدن بوريكنى اهميت دارد، جنس پارچه ى آن است كه حتماً بايد از جنس پارچه هاى مخصوص دوخت مايو باشد. اين اظهار نظر نشان مى دهد كه نگرانى اى در مورد مسأله بهداشت در اين باره وجود ندارد و هر چه هست، به قول اين فرد مسؤول، بحث ايمنى خود شناگر است.

آقاى زراعتى اما اين را هم نوشته است كه «درك اين نكته» براش «دشوار» است كه چرا در استخرها «نمى نويسند كه: خانم هاى محترمه لطفاً با مايو – بدون لباس- وارد استخر شوند؟» همان طور كه پيش تر ذكر شد، بخشى از اين دشوارى در درك ناشى از ناآگاهى از وجود لباس شنايى منطبق بر استانداردهاى جهانى است كه با آن كه تمام تن شناگر را مى پوشاند ولى با لباس بيرون كاملاً متفاوت است. بخش ديگر هم از بى اطلاعى از اين واقعيت ريشه مى گيرد كه سوئد كشورى است كه قوانين ش بر اساس آزادى و رفاه عمومى بنا شده است و نه ترس از اين و آن. چنين جامعه اى براى هر محدوديتى نياز به دليلى قانع كننده مبتنى بر علم و منطق دارد. نوشتن نامه از طرف ايشان و جمعى از «هم استخر»هاى هموطن شان به مسوولان استخر و براى اعتراض به چيزى كه نادرست مى دانند، البته كار بسيار پسنديده اى است اما اگر همين استدلال هاى بى پايه و ادبيات مبتذل و خويشتن پرستانه را در آن نامه هم به كار برده باشند، بعيد مى دانم كارى از پيش ببرند.

ايشان جايى از يادداشتش هم در اين باره كه «پيروان حضرت ختمى مرتبت خيلى رو دارند» چيزى نوشته است و آن ها را «مؤمنان نماز به كمر زده» خوانده است كه مهر تأييدى است بر نگاه اسلام هراسانه و مسلمان ستيزانه تان به موضوع و جاى هيچ ترديدى باقى نمى گذارد كه اين متن نه از سر دل سوزى و نگرانى از سلامت جامعه كه صرفاً براى گشودن عقده هاى نژادپرستانه نوشته شده است. به عقيده ى من، اين كه مسلمانى براى اجازه ى اذان گفتن از حكومت درخواست كند، صرف نظر از پذيرفته شدن يا نشدنش، نه تنها پر رويى نيست، كه مثل اعتراض نامه اى كه جناب زراعتى و دوستانشان قصد نوشتنش را داشته اند، رفتارى كاملاً دموكراتيك و مدنى است. چيزى كه پر رويى است، اما، اين است كه به عنوان نويسنده ى يك يادداشت، از طرفى خود را منزه از هر گونه ناپاكى و نادرستى بدانيد و ديگرانى را كه چون شما مهمان اين جامعه اند و فقط به چيزى معتقدند كه شما معتقد نيستيد، ناپاك بدانيد و از طرف ديگر، خواننده ى نوشته تان را آن قدر دست كم بگيريد كه هر داده ى نادرست و ادبيات ناپسندى را – فقط به صرف نامتان – از شما بپذيرد.

در همین زمینه

ناصر زراعتی: «لطفاً با لباس نروید توی استخر!»

نازلی کاموری: انتقاد از مقاله «لطفاً با لباس نروید توی استخر!»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)