«این سریال بی ثمر بودن مقاومت و ایستادگی در برابر قدرت را به نمایش گذاشته است. پیروز شدن و فاتح ماندن مرکز قدرت در این سناریو، امری تضمین شده است. همانطور که تسلیم و رضا، سرنوشت هر گونه مقاومت در برابر آن تلقی می شود! همانی که در سراسر فیلم از زبان “قباد” می شنویم و بقول او، همه چیز از قبل توسط “بزرگ آقا” تعیین شده است».

img_38871

چند هفته پیش با پخش قسمت ۲٨ سریال تلویزیونی “شهرزاد”، بخش اول این مجموعه پربیننده پایان یافت. از این سریال استقبال زیادی شده است و از همین حالا می شود روز شماری برای نمایش بخش دوم آن را حس کرد. این مجموعه تلویزیونی قبل از همه به این خاطر در دلها نشسته که با سریال‌های دولتی و استانداردهای رایج فرق دارد.

این مجموعه، از جذبه‌های زیادی برخوردار است. از جمله در رابطه با تنوع کاراکترهایش، که هر کدامشان توجه برانگیزند و تیپ اجتماعی معینی را به نمایش می گذارند. وجه دیگر استقبال گسترده تماشاچی‌ها از این سریال را در نکات ظریفی باید دید که داستان در فضای آنها جریان دارد. از دکوراسیون صحنه‌ها و نوع آرایش خانم‌ها گرفته تا پوشش‌ها و مدل لباس‌ها و کلاه‌ها. از چیدمان خانه “بزرگ آقا” تا قول و قرارها در “رستوران کبیر”. از فضای “کلوپ شیرین” با آن میزهای بیلیاردش تا نمایش مکرر حال و هوای روشنفکری و مدرن “کافه نادری”. مهم تر از همه و با همه خشن بودن بیش از حد داستان، روحیه لطیف زنانه‌ای است که در اینجا و آنجای سریال بچشم می خورد. این ویژگی‌ها، اشتیاق برای دیدن آنرا بالا برده‌ است.

در روزهای اخیر نقدهای متعددی راجع به این سریال خوانده‌ام که هریک از آنها با نگاه خاصی این سریال را بررسی کرده‌اند و اکثراً هم جالب بودند. نقدهای دیگری هم باید در این زمینه باشد که من از آنها بی اطلاعم. اما در میان این بررسی‌ها هنوز هم نقدی را سراغ ندارم که بتواند در اندازه لازم به این سریال از زاویه قدرت و خشونت بپردازد. حال آنکه این سناریو در اساس خود، نمایاندن قدرت و خشونت است و نمایش خودکامگی در بیرحمانه ترین شکل آن! داستانی که سایه اقتدار “بزرگ آقا” و دیگر قدرت‌های ریز و درشت بر سراسر آن سنگینی دارد. حرف من در این نوشته به تمامی حول همین محور است و طرف صحبتم نیز سناریو نویسان محترم.

پیشاپیش باید بگویم که من تهیه این سریال را ارج می نهم و می توانم بفهمم که تولید این سریال با چه مشکلاتی روبرو بوده‌ و چه خرج و هزینه‌های گزافی برداشته است. خوب متوجه هستم که به نمایش در آوردن یک چنین سریالی با همه محدودیت‌ها و دخالت‌های دست و پاگیر و فشارهای همه جانبه موجود کار کمی نیست. این زحمات همگی ارزشمندند و من نیز به سهم خود، سپاسگزار دست اندرکاران این سریال و هنرنمایی کلیه هنرمندان و بازیگران آن هستم. اما اصل قضیه، پیام و تاثیر اصلی فیلم است!

در واقع بیننده این سریال، در طول نمایش از خود می پرسد که چرا باید همه چیز بر وفق مراد “بزرگ آقا” پیش برود و هر چیزی به نفع آن تمام شود؟ تم داستان، سیر یک عشق اصلی است و در کنار آن چندین عشق دیگر که همگی در چنگ انواع قدرتمندان مچاله می شوند. درگیری عشق و قدرت است که در نهایت با تمکین و تسلیم عشق پایان می گیرد. عشق همواره مظلوم می ماند و در اسارت ظالم در می آید. در این سریال چیرگی زور بر عشق، سرنوشت هر عشقی است. حتی آنجا هم که عشق به وصال می رسد یا به برکت موافقت و اجازه خود “بزرگ آقا”ست یا که بطور شانسی بخاطر غایب بودن او در صحنه! این، مرگ “بزرگ آقا”ست که عشق “شهرزاد” و “فرهاد” را به کام می رساند و نه ایستادگی و جنگندگی آنان.
در این سریال، فیلمنامه نویسان بخوبی توانسته‌اند رابطه بین خودکامگی و رفتارهای توطئه‌گرانه و انواع دوز و کلک‌ها را در وجود “بزرگ آقا” و همچنین باندهای رقیب او نشان دهند. آنها موفق شده‌اند با تیزبینی خاصی بر سوء استفاده قدرتمندان از ضعف‌های بزرگ و کوچک آدم‌ها انگشت بگذارند. ضعف‌هایی که، گاه واقعی هستند و گاه اصلاً وجود خارجی ندارند و فقط ناشی از حقه بازی‌ها و شیادی‌های کانون زور و مزدورانش است. اما پرسش اصلی هنوز هم بجای خود می ماند. این پرسش که، آیا فیلم نامه نویسان و کارگردان سریال فقط در کار نشان دادن ساختار قدرت‌اند و یا القای شکست ناپذیری قدرت خودکامه به بیننده؟ سریال عملاً این بدآموزی را در ذهن تماشاگر جا می اندازد که دنیای ما همین است که هست و بازی سرنوشت را نتوان بهم زد!

سناریو بدرستی بر رابطه جدایی ناپذیر اقتدار و خشونت تاکید دارد. اما بگونه عجیبی دچار افراط است. دنیا را برای بیننده دنیایی تصویر کرده است که “واقعیت” در آن، توطئه پشت توطئه است و خشونت اندر خشونت. طوری که، سیسیل مافیایی جای تهران را می گیرد و هفت تیر کش‌های دولتی و چاله میدانی‌ در وجود “وسترن”‌های نوع تگزاسی به جولان در می آیند! سناریو از واقعیت جامعه‌ای که سریال در آن جریان دارد، فاصله می گیرد و متوسل به دستکاری در تاریخ و جغرافیا می شود!

این البته پذیرفتنی است که سناریو نویس بخاطر جذابیت فیلم بخواهد چاشنی هیجان را وارد داستانش بکند، اما نه دیگر در این شکل افراطی. نه تا این حد غیرمتعارف که دار و دسته “بزرگ آقا”، بخواهند رقیب مخالف او را به آب خوردنی در وسط روز روشن گیر بیندازند، زیر آواز “روسی” جانش را بگیرند و بعد هم در دیگ اسید پودرش کنند. آخر این حد از ترویج زور، قهر و تولید خشونت در سریال چه معنایی دارد؟ چرا باید اینهمه حقه بازی، نقشه‌کشی‌، پرخاشگری، بی حرمتی‌، تحقیر و توهین سراسر سریال را در بر بگیرد؟ آیا این اندازه بی رحمی، بخاطر طبیعی جلوه دادن سلطه بی چون و چرای قدرت نیست؟ اینهمه موفقیت پشت موفقیت برای توطئه‌گران و در راس آنها جناب “بزرگ آقا”، نشان از نگاه به بالا در سناریو نویسان ندارد؟

این سریال بی ثمر بودن مقاومت و ایستادگی در برابر قدرت را به نمایش گذاشته است. پیروز شدن و فاتح ماندن مرکز قدرت در این سناریو، امری تضمین شده است. همانطور که تسلیم و رضا، سرنوشت هر گونه مقاومت در برابر آن تلقی می شود! همانی که در سراسر فیلم از زبان “قباد” می شنویم و بقول او، همه چیز از قبل توسط “بزرگ آقا” تعیین شده و هر کسی محکوم به آنست که مجری بازی‌های او باشد. خود “قباد” همیشه مطیع نیز وقتی مرگ “بزرگ آقا” فرا می رسد بلافاصله جای او را می گیرد و به جلد او در می آید! یعنی وقت آن می رسد که او عقده‌های فروخورده‌اش را با نشستن بر تخت ریاست بیرون بریزد. زیرا که در این سناریو، اصل بر تداوم سلطه است و بازتولید خودکامگی. آدم‌ها می توانند جایشان را به هم بدهند، اما قدر قدرتی باید بر جای خود باقی بماند!

سناریو نشان می دهد که در یک ساختار فاسد و سرا پا توطئه، اخراج و حتی مرگ در کمین ماموری است که بخواهد متعهد به احساس مسئولیت و قانون مداری باشد. با اینهمه اما، مدارک جمع آوری شده توسط این مامور با وجدان برای برملا کردن فساد، بخاطر یک گیج سری ساده‌ لوحانه “فرهاد دماوندی” بر باد می رود! و چرا؟ باز به این دلیل که سناریونویس تصمیم گرفته تا مبارزه را بی فایده، مبارزان را دست و پا چلفتی و صاحبان زر و زور را شکست ناپذیر نشان دهد!

در این سریال، این فقط جنگ قدرت بین توانگران است که می تواند این یا آن قدرتمند را از صحنه خارج کند. از دست جامعه کاری ساخته نیست و مردم چیزی بیشتر از تماشاچی نیستند. یعنی کاره‌ای نیستند و فقط وسیله و ابزارند در دست آنها. محیط خانه پدری “شهرزاد” یک نمونه از این انفعال را به نمایش می گذارد. تن دادن دستجمعی اعضای خانواده به یک وصلت تحقیرآمیز و حتی در ادامه، همکاری توام با رضایت و ابراز شادی از این ازدواج زوری و مصلحتی را شاهد هستیم! پدرش جمشید که رستوران را مدیون اربابش است همه چیز را “حرف‌های خارجی” می داند مگر تصمیمات “بزرگ آقا” که لابد داخلی هستند و باید در برابر آنها مطیع بود! مادرش، آدمی دهن بین که از صبح تا شب در قید و بند “آبرو داری” حقیرانه به سر می برد و خواهر بزرگ “شهرزاد” هم، مظهر تنگ نظری، حسادت و حقارت. فقط نماینده نسل جوان در خانواده یعنی “سیمین” است که درد “شهرزاد” را حس می کند. نوجوانی که از سوی بزرگترهای خانه مورد تمسخر و سرکوفت قرار دارد و حتی بخاطر استفاده سالم از جوانی‌اش در عرصه ورزش و هنر و کارهای تعاونی شلاق می خورد. در این خانه همه اهل منزل خود را به کری و کوری می زنند تا امر “بزرگ آقا” پیش برود بلکه از تملق گویی و تسلیم طلبی به نان و نوایی برسند!

خانواده “فرهاد” نیز نمونه دیگری از کوتاه آمدن‌های همیشگی در برابر زورگویی‌های “بزرگ آقا”ست. “هاشم” پدر که در خانه حرف فقط حرف اوست وخودش هم “لوطی” مسلک تشریف دارد، اما در دست “بزرگ آقا” مومی بیش نیست. او خود را مجاز می داند تا به صورت فرزند جوانش که یک نویسنده سیاسی و ادیب است سیلی بزند ولی چپ و راست دستبوس “آقا بزرگ” باشد. معنی عشق برای مادر خانه در همین خلاصه شده که بالاخره یک نفری پیدا شود تا بلکه بتواند لباس دامادی بر تن پسرش کند. خواهرک هم که دخترکی است مطیع و آن شاگرد فرش فروش نیز یک توسری خور فرمانبر. همه مطیع هستند و مجری فرمان. هر کسی از بالا دستی‌اش فرمان می برد و به زیر دستی‌اش دستور می دهد و زور می گوید. مطابق سناریو، آدمی یا باید صاحب اتوریته باشد یا مطیع اتوریته، ایستادگی در برابر قدرت مطرح نیست!

در این سریال، مقاومت در برابر قدرتمندان حقه باز و خشن بی نتیجه است. بگذریم از اینکه تصویر ارایه شده در سریال از جریان‌های اپوزیسیون هم، یک تصویر تحریف شده است. اپوزیسیون فقط در رقابت و داشتن سوء ظن نسبت به همدیگر خلاصه می شود و در اینکه افراد آن قربانی تشکیلات هستند و مهره‌‌هایی بیش نیستند! اگر از نگاه مثبت سناریو به دکتر مصدق بگذریم، در آن بجز یکبار که از “نوشین” پدر تئاتر نوین ایران و چند بار هم از دکتر فاطمی فرهیخته یاد می شود، اپوزیسیون در وجود چند آدم تشکیلاتی خشن یا درمانده خلاصه می شود! “آذر گل دره‌ای” که در رویاهایش تخلص “رویا” را بر گزیده است، بعنوان سمبل یک زن جوان توده‌ای منطقاً می باید برخاسته از لایه‌های مدرن و عدالتخواه جامعه باشد. اما سناریونویس او را متعلق به خانواده‌ای نشان می دهد که شوهر دومش “یدی لات” از آدم‌های “شعبان بی مخ” است و برادرش هم لات دیگری شبیه او! تصویری هم که سریال از پسر خردسال او ارائه می دهد، تصویر کودکی است رها شده، مفلوک و با سرنوشت شوم قربانی شدنش موقع عبور از مرز آستارا به شوروی. روایت سناریو از مبارزان وقت بنوعی تحقیر آنهاست!

سناریو، قدرت را جاودانه معرفی کرده و خشونت را هم امری طبیعی و معمولی جلوه داده است! این اصلاً تصادفی نیست که “بزرگ آقا” با آنهمه زورگویی‌ها‌، خودخواهی‌ها، توطئه چینی‌ها، حقه ‌بازی‌ها و جنایت‌هایش در کل داستان، آخرش باز هم یک جورهایی در ذهن بیننده تبرئه می شود! سناریو برای خیلی از جنایت‌های او انگیزه‌های انسانی (از دست دادن خانواده) و عاطفی (بخاطر دخترش “شیرین”) می تراشد! قربانیان توطئه‌های او اکثراً آدم‌های “بد” هستند که باید کشته شوند. اما وقتی به مرگ مظلومانه “مرمر” خدمتکار خانه “بزرگ آقا” می رسیم سناریونویس به راحتی از تراژدی مرگ او می گذرد! همه انتقام گیری‌های “بزرگ اقا” بخاطر آنکه زن و فرزندانش در جریان یک رقابت مافیایی مالی مربوط به منافع خودش قربانی شده‌اند، طبیعی نشان داده می شود تا رفتارهای او در ذهن بیننده امری عادی جلوه کنند! همه رقبای او یکی پس از دیگری کشته می شوند و تنها زن دارای انگیزه برای کشتن “بزرگ آقا” هم بعد ناکامی‌هایش در اجرای قتل، فریب او را خورده و به خدمتش در می آید. “بزرگ آقا” به راحتی هر قتلی را پیش می برد ولی خودش با قسر دررفتن‌هایش از هر ترور فقط به شکل طبیعی می میرد تا سلطه قدرت ترک برندارد! مصون ماندن “بزرگ آقا” از هر گزندی در این سریال، برای آنست که اصل قدرت فرو نریزد!

در این سناریو همه چیز و در تمامی جزییات قرار است بر وفق فرد قدرتمند باشد. “بزرگ آقا” بی رحمانه ولی حق بجانب بر سر دختر یکی یک دانه‌اش “شیرین” هوو می آورد تنها بخاطر اینکه “اجاقش کور” است و جناب آقا خواستار نوه. نازایی دختر با جاه طلبی پدر برای حفظ تاج و تخت متناقض است و این تناقض حتماً باید به نفع “بزرگ آقا” رفع شود! کسیکه حتی برای طبیعی جلوه دادن تصمیم خود در انظار عمومی، دخترش را مجبور به شرکت در جشن عروسی هوویش می کند! یعنی نهایت تحقیر عزیزترین فرد خود بخاطر حفظ موقعیت قدرقدرتی خود و اعتبار قدرت خویش. او یکی از برنامه‌های آدمکشی خود را هم درست در شب عروسی “قباد” به اجرا می گذارد و داماد بینوا را وادار می کند تا شب وصال عروسی را در قتل و خونریزی صبح کند! خشونت تا به کجا؟! همین آقای قدرت که عشق “شهرزاد” در دل دارد، براحتی “عشق” خود را وسیله‌ای برای تضمین بقاء و تداوم خاندان “دیوان سالار” قرار می دهد و این دختر جوان آرزومند را مجبور به ترک عشق واقعی‌اش می کند. او “شهرزاد” را وا می دارد تا با تن دادن به اقامت تحمیلی در یک خانه زوری، برای “بزرگ آقا ” وارثی بنام “کبیر” بزاید چرا که “جنم” دارد و لایق “دیوان سالار” است! با همه این پلیدی‌ها اما، باز در آخر سریال بیننده “بزرگ آقا” را آدم چندان بد چهره‌ای نمی یابد!

سناریو نویسان در نشان دادن خصوصیات پدرسالارانه و مردسالارانه قدرت مطلقه سنتی و تحمیلات او بر اطرافیانش انصافاً موفق عمل کرده اند. حق هم با آنهاست. چرا که ترکیب قدرت و سنت جز این نمی شود. اما پرسیدنی است که یک چنین واقعیتی چرا بدون روبرو شدن با کمترین چالش؟ چرا باید پذیرفت که “شیرین” برای یکبار هم که شده و ولو بر سر یک مورد کوچک، نخواهد و نتواند در برابر پدری فوق مستبد از خود کمترین مقاومت را نشان دهد؟ آیا تنها سرنوشت او رفتن به تیمارستان بود؟

چرا “شهرزاد” دانشجوی پزشکی با میزانی از مایه روشنفکری و حدی از فهم و شعور و نیز حاضر جوابی در مقایسه با همه اطرافیانش، هیچیک از ایستادگی‌های اولیه خود در برابر زورگویی قدرت را پی نمی گیرد؟ و برعکس، چرا او همواره و در نهایت رو به اطاعت دارد و با بسنده کردن به برخی غرزدن‌ها، تمکین را بر مقاومت ترجیح می دهد؟ برای چه او باید حاضر شود که به خفت شرکت در سفره نذری “شیرین” تن دهد؟ و از اینها مهم‌تر، چرا در موضوع تحویل ندادن فرزند شیرین تر از جانش به “خاندان دیوان سالار”، مقاومتی را که شایسته شخصیت‌اش باشد از خود نشان نمی دهد؟ همه اینها به این دلیل است که اگر مقاومت مادرانه او برای از دست ندادن فرزندش آنهم طفلی شیر خواره به میان می آمد، آنگاه شیرازه و نظم سناریو بهم می ریخت!

س. شیفته – ششم خرداد ماه ۱٣۹۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)