مراد فرهادپور

اشاره:

تأمل نظری در باب این که چرا و چگونه وضعیت کنونی، با ابعاد و پیچیدگی‌های آن ممکن شده است، در افغانستان کاری عبث به نظر می‌رسد. نگاه سطحی و تقلیل‌گرایانه‌ای که در حوزه‌ مطالعات اجتماعی حاکم است، اصولاً امکان پرسش از بنیادهای وضع موجود را ممتنع کرده است. با این حال، «زمانه حاضر» آناً در سطوح مختلف آن به خصوص به لحاظ آنارشی و آشفتگی موجود، آناً و صدفه‌ای ممکن نشده است. بی‌آنکه سهم و نقش متغیرهای اجتماعی و عوامل تاریخی را بتوان در تحقق «زمانه حاضر» انکار کرد، بنیادهای این وضعیت در وضعیت ذهنی و فکری بنیادی‌تری که محتوا و درونمایه آن را نمی‌توان در قالب‌های تحلیل‌های مألوف و متعارف موجود گنجاند، قابل ارجاع است. یکی از بنیان‌ها را می‌توان «نیهیلیسم» نامید. هنوز به رغم سویه‌ها و ابعاد اجتماعی نیهیلیسم در افغانستان، شناخت و فهم درستی از این مفهوم یا جریان ذهنی در افغانستان موجود نیست و این خلاء و نقطه‌ضعف باعث شده است که مواجهه با پدیده‌های بنیان‌برانداز اجتماعی همچون «خشونت»، «جنگ» و «انتحار» همواره تقلیل‌گرایانه و خالی از بنیادهای محکم و پایدار باشد.

«جامعه باز» در ادامه طرح مقولات فکری در صفحه اندیشه، مجموعه «درس‌گفتار نیهیلیسم» مراد فرهادپور، محقق ایرانی را به نشر می‌رساند تا بسترهای اولیه آشنایی با جریان‌های فکری عمیق و پایه‌ای را فراهم کند که می‌تواند به رغم ناآشنایی ما با آن، در فهم و شناخت بنیادهای وضع موجود و «زمانه حاضر» افغانستان کمک نماید.

بخش پنجم

نخواستن چیزی، محتوای آن را به تعلیق درمی‌آورد و فرم و ساختار آن را آشکار می‌سازد. بگذارید برای روشن‌کردن این نکته بحث قانون و زبان را به جای ارزش پیش بکشیم. همان‌طور که اشمیت اشاره می‌کند و بعدتر آگامبن تأکید می‌کند، برای این‌که اصلاً قانون وجود داشته باشد، باید پیشتر نظمی بر آن مقدم باشد. نظم قانونی مبتنی بر دو امر است: نظم و قانون. از آنجایی که قانون را نمی‌توان بر آشوب و هاویه اعمال کرد، همواره از پیش نظمی وجود دارد که به‌طور بالقوه اِعمال قانون را ممکن می‌سازد. نظم میان‌خالی و بدون محتوا، مقدم بر تشکیل یک ساختار است. این تعلیق محتوا باید در ابتدا صورت بپذیرد تا ساختار شکل بگیرد (صوت حیوانی بشری باید توسط سکوت و حروف صامت به تعلیق درآید تا زبان ممکن شود).

نفس این‌که مرزی کشیده می‌شود و چهارچوبی تعیین می‌شود، خود استوار بر تمایز درون از بیرون است. با مرزکشیدن، درون را از بیرون جدا می‌سازیم و خود محوطۀ داخلی را بر امری بیرونی استوار می‌کنیم. این امر بیرونی، بخشی از درون است که بیرون گذاشته می‌شود؛ استثنایی است که برسازندۀ قاعده است. برای این‌که نظم وجود داشته باشد، باید امکان بیرون گذاشته‌شدن چیزهای درونی همواره وجود داشته باشد. هر‌نوع مرزکشی و تشکیل یک ساختار میان‌خالی و نمادین (که محتوایش می‌تواند قانون یا زبان یا ارزش و… باشد) همواره به یک بیرون و استثنا نیاز دارد تا اصلاً این مرزکشی را ممکن کند.

نیهیلیسم رابطۀ میان این دو، قانون منع‌کننده و مازاد لذت را تبیین می‌کند. نکتۀ مهم آن است که این ماورا، عرصۀ لذت مازاد، همان چیزی است که به قانون قدرت و جان می‌بخشد، یا به بیان دیگر همان امر واقعی قانون است. خود آرمان زهد نه بر‌اساس فشار بیرونی، بلکه بر‌اساس نوعی درونی‌شدن شکل می‌گیرد و به جزئی از وجود آدمی تبدیل می‌شود.

لذا از یک‌سو با یک ساختار صوری و خالی روبه‌روییم (نیهیلیسم منفعل) که از محتوا تهی شده است و از سوی دیگر با یک استثنایِ مازاد و بیرون از ساختار مواجهیم (نیهیلیسم فعال). این دو دقیقاً با منطق میل لکانی متناظر‌اند. این استثنای مازاد در روانکاوی همان ابژۀ a کوچک است که خلأ لذت مازاد را نشان می‌دهد. این ابژه یک خلأ و عدم را به نمایش می‌گذارد و مبین غیرممکن‌بودن ژوئیسانس است. شرط پا‌گذاشتن بر عرصۀ نمادین، از یک‌سو پذیرش اختگی نمادین است (این‌که هیچ هویت توپر و منسجمی وجود ندارد) و از سوی دیگر ادغام‌شدن در عرصۀ نمادین نیازمند جدا‌شدن بخشی از وجود آدمی و ادغام‌نشدن آن در عرصۀ نمادین است. بخشی از وجود آدمی، به‌عنوان امر واقعی به‌طور ابژکتیو بیرون از چنگ سوژه باقی می‌ماند. انسان بدین مفهوم همواره از پیش موجودی دوپاره است. درک نیچه از انسان به‌عنوان حیوانی بیمار، مبین همین نکته است. اصل لذت که بناء است تعادل و هارمونی زندگی اجتماعی را تنظیم کند، درست از آنجایی که با بیرون‌گذاشتن لذت مازاد ممکن می‌شود، همواره بُعدی ویرانگر را به‌طور درون‌ماندگار با خود حمل می‌کند؛ این بُعد همان رانۀ مرگ است، میل به بی‌نهایت و چرخش بی‌پایان، به بیان دیگر راه رسیدن به ابژۀ میل خود تبدیل به ابژه می‌شود. در گذر از منطق میل به منطق رانه، ارضا‌شدن ناشی از یک ابژه، خود تبدیل به یک ابژه می‌شود. ابژۀ رانۀ مرگ، خود ارضا‌شدن است.

دیدیم که نام نیچه‌ای‌ خواست نیستی، «آرمان زهد» است. ظاهراً آن‌طور که از نام آرمان زهد برمی‌آید، این مفهوم به نوعی زهد و چشم‌پوشی از لذت اشاره دارد و چیزی متفاوت با جامعۀ لذت‌طلب امروزی است. اما درواقع آرمان زهد همان پیکربندی‌ فرمالی را ارائه می‌دهد (رابطۀ میان منع لذت و مازاد لذت) که نیهیلیسم امروزی را صورت می‌بخشد. منع لذت دنیوی در خود مسیحیت همواره متضمن یک ماوراء بوده است؛ دنیایی ماورای دنیای جسمانی که در آن لذت مازاد تحقق می‌یابد.

نفس این‌که مرزی کشیده می‌شود و چهارچوبی تعیین می‌شود، خود استوار بر تمایز درون از بیرون است. با مرزکشیدن، درون را از بیرون جدا می‌سازیم و خود محوطۀ داخلی را بر امری بیرونی استوار می‌کنیم. این امر بیرونی، بخشی از درون است که بیرون گذاشته می‌شود؛ استثنایی است که برسازندۀ قاعده است. برای این‌که نظم وجود داشته باشد، باید امکان بیرون گذاشته‌شدن چیزهای درونی همواره وجود داشته باشد. 

قانون همواره این دو وجه را در خود دارد؛ یک وجه همان منع لذت و وجه دوم آن همان پیکربندی آرمان زهد (لذت مازاد) است. نیچه اشاره می‌کند که این دو ضد یکدیگر نیستند، بلکه از لحاظ تاریخی نیز همواره تداوم‌بخش یکدیگر بوده‌اند. قانون منع‌کنندۀ لذت در مسیحیت، همواره نوعی لذت مازاد را وعده می‌داده است؛ لذت مازادی که در ماورا (بهشت) به دست خواهد آمد. نیهیلیسم رابطۀ میان این دو، قانون منع‌کننده و مازاد لذت را تبیین می‌کند. نکتۀ مهم آن است که این ماورا، عرصۀ لذت مازاد، همان چیزی است که به قانون قدرت و جان می‌بخشد، یا به بیان دیگر همان امر واقعی قانون است. خود آرمان زهد نه بر‌اساس فشار بیرونی، بلکه بر‌اساس نوعی درونی‌شدن شکل می‌گیرد و به جزئی از وجود آدمی تبدیل می‌شود. این بدین معناست که لذت مازاد به‌عنوان سویۀ پنهان قانون بدان جان می‌بخشد. زوپانچیچ اشاره می‌کند که در چنین شرایطی قانون خود به یگانه امر واقعی بدل می‌شود. پیروزی آرمان زهد دقیقاً عبارت از این واقعیت است که در یک نقطۀ خاص، آرمان زهد نفس عرصۀ تجربۀ بشری را فتح می‌کند و در اختیار می‌گیرد و به همین دلیل است که قانون (تحت عنوان آرمان زهد) نه‌تنها صرفاً منع‌کننده نیست، بلکه با مازاد میل، ژوئیسانس، پیوندی درونی پیدا می‌کند. نکتۀ مهم درک همین گره‌خوردگی‌ لذت مازاد و قانون است. برای مثال می‌توان به قوانین نانوشتۀ محیط‌های نظامی، مدارس، انجمن‌های اخوت و… اشاره کرد (برای مثال فیلم غلاف تمام‌فلزی کوبریک را در نظر بگیرید). در هر‌محیطی، علقه‌ها و پیوندهایی فراتر از قواعد صریح و رسمی شکل می‌گیرد. از قضا این‌ها معمولاً با امر مازاد، با ناخودآگاه و… گره می‌خورند و انواع رفتارهای منحرف جنسی، نژادپرستی و… را به‌عنوان مکمل قانون بدان متصل می‌سازند. آنچه در جامعۀ پست‌مدرن و هدونیستی اتفاق می‌افتد، پشت‌ورو‌شدن این رابطه میان صورت رسمی قانون و وجه وقیح آن است. این‌جا به نظر می‌رسد که در این پیوند خوردن امر مازاد با آرمان زهد به‌مثابه قانون، این دو سویه با یکدیگر اتصالی پیدا می‌کنند. این اتصالی را می‌توان با اتصالی میان قاعده و استثنا مقایسه کرد. همان‌طور که آگامبن اشاره می‌کند، استثنا (وضعیت اضطراری) آن‌قدر تداوم پیدا می‌کند که خود تبدیل به قاعده می‌شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)