” تصمیم ”
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دیدین یه موقع هایی آدم یه تصمیم بد می گیره و یه کاری رو شروع می کنه همه هم هی بهت میگن ؛ بابا این تصمیم یا کاری که داری انجامش میدی درست نیستااااااااااااا……..
ولی خوب آدمه دیگه ، یه موقع هایی با خودش هم لج می کنه و می خواد اون کار رو با اینکه دیگه فهمیده اشتباهه ولی به زور هم که شده انجامش بده ……..
معمولا هم ، معمولا که نه حتما اون کار سرانجامی هم نداره ، ولی باز آدمیزاده دیگه از رو که نمیره ، به خودش دلداری میده که مثلا ؛ درسته که تصمیمم اشتباه بود ولی یه تجربه خوب به دست آوردم …………!!!!!!!!!
اینجور موقع ها همه مون میدونیم که داریم خودمون رو خر می کنیم و قضیه ، قضیه قماربازه هست که اگه نگه به فلان جام می ترکه . ولی خداییش باید دوروبری های آدم یه خورده آدم رو درک کنن و به آدم دلداری بدن ……….
معمولا این جور موقع ها به اولین کسی هم که آدمی که اشتباه کرده پناه می بره ، بزرگترهای فامیل هستن تا اونا یه جورایی قضیه رو مدیریت کنن یا به قول قدیمی ها ماستمالی کنن بره پی کارش …….
برای من که خیلی اتفاق افتاده ، هزاران بار ، هر کی میگه نه بی رودرواسی دروغ میگه ……..!!!!!!!!
قیضیه ، قضیه خودم نیست ……..
بچه بودم ، بی بی خانم خونه ما بود و ما طبق معمول داشتیم به قول بی بی خانم ؛ آتیش می سوزندیم .
بی بی خانم هم چون سن و سالی ازش گذشته بود و زن دنیا دیده ای بود ، معمولا مهمون داشت . قوم خویش ها برای دیدنش یا مشورت کردن باهاش ، میومدن به دیدنش . اون بنده خدا هم تا جایی که میتونست راهنمایی می کرد و تجربیات خودش رو در اختیارشون میذاشت و به قول معروف راه و چاه رو نشون شون می داد .
ولی امان از روزی که طرف به حرف بی بی خانم گوش نمی داد و می رفت کار خودش رو می کرد و دوباره برمی گشت پیش بی بی خانم ……..
تا بی بی خانم اون آدم نگون بخت شکست خورده رو که به نصایحش گوش نکرده بود و دوباره برگشته بود می دید .
داد میزد و می گفت :
– چیه مث گربه ای که با کمچیز زده باشن تو سرش دوباره برگشتی ………؟؟؟؟؟؟
طرف مثلا یه کم عذرخواهی می کرد و اظهار شرمندگی می کرد و دوست داشت یکی باهاش همدردی کنه ، می گفت :
– کله بگم جان ، غلط کردم . حالا که این جوری شده چکار کنم ؟
بی بی خانم که همیشه از موضع قدرت با مخاطبینش حرف میزد دوباره داد میزد :
– چمچاره ……….. خیر سرت حالا که گوزیدی اومدی گرد نشستی ………….!!!!!!!!!!!!!
و با این جمله بود که بی بی خانم برجک طرف رو می زد و اجازه هیچ تحرکی به طرف نمی داد ……………..

( مهرداد تقربی )
پی نوشت :
کمچیز = ملاقه
کله بگم جانی = کربلایی بگم جان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)