سوفی بربی-

 ترجمه رویا منجم-

در دوسالانه‌ی 2005 ونیز، برای نخستین‌بار نمایشگاه کنجکاوی‌برانگیز و فریبنده‌‌ی مشترکی به نام “بایگانی امروزی” از کشورهای قرقیزستان، ازبکستان و قزاقستان در کلاه‌فرنگی (پاویون) آسیای مرکزی به نمایش گذاشته شد. چندین ویدئو و چیدمان این نمایشگاه با کاردوباره روی فرم‌های آوانگارد دهه‌ 70 و 80 میلادی ـ نور/تاریکی آبراموویچ و اولی (1077)، اندرونی‌‌های خانگی روسیه شوروی ناباکوف ـ  احساس غریب “آشناپنداری”ای را به وجود می‌اورد که با جست‌وجوی هویت سیاسی و قومی این جمهوری‌های نوپا که پس از فروپاشی شوروی پا به هستی گذاشته‌اند، همراه بود، شیوه‌ای که این شکلهای هنری، از گذشته سفر می‌کرد تا معنایشان را در زمان حال تغییر دهد، پرسشی را پیش می‌کشید که جابه‌جایی هنر انتقادی در زمینه‌‌های تازه بود، و فراتر از آن، این نمایشگاه عاجزانه می‌پرسید آیا درک‌ودریافت هنر این کشورها به شکلی خودمختار از این زمینه‌ی خاص سیاسی شدنی است یا نه؟ اینکه شدنی است یا نه، یا خواه چنین چیزی شدنی باشد یا نه، آیا می‌توان این کارها را به هر حال سیاسی تعبیر کرد، در حالی‌که نام نمایشگاه، شکل مهارشده‌تری از بایگانی را برمی‌انگیخت؟ انگیزه‌های درهم‌تنیده‌ی سیاسی، سودجستنِ دوباره از شکلهای آوانگارد و استفاده از بایگانی، از آن‌گونه پرسشهایی است که فیلسوف فرانسوی ژک رنسییر در کتاب تازه‌اش به نام بیماری در زیبایی‌شناسی (Malaise dans l’esthetique 2004) پیش می‌کشد.

علاقه‌ی رنسییر با دنبال کردن کارش در رشته‌ی فلسفه‌ی سیاسی، در این سالها به فرهنگی دیدنی (بصری) و رابطه‌ی میان سیاست و زیبایی‌شناسی کشیده شد؛ دو رشته‌ای که بنا به دریافت رنسییر، به جای آنکه خودمختار باشند، به شکلی درونزدادی به یکدیگر تعلق دارند. در حالی‌که کتاب تازه‌اش برخی از نظریه‌هایی را بازبینی می‌کند که پیش از ان در زیبایی‌شناسی سیاست پرورانده بود، بازاندیشی‌های تازه‌اش، او را به گفت‌وشنود نمونه‌های خاصی کشانده که از نمایشگاه‌های هنری این سالها بیرون کشیده شده است. چنین می‌نماید که بیماری در زیبایی‌شناسی روشی کاری برای پی بردن به سرشت سیاسی زیبایی‌شناسی در زمینه‌ی خاص هنر امروز پیشنهاد می‌دهد که در عین حال، راززدایی تندرستی‌بخشی از “هنر انتقادی” دهه‌ی شصت و میراثش است.

برای رسیدن به این هدف، برنامه رنسییر بیشتر جاه‌طلبانه است: دربرگیرنده‌ی چیزی جز برداشت‌های تارتارشده‌ای نیست که ما معمولا خوش و خرم با آنها می‌رویم: مدرنیسم و پست‌مدرنیسم، هنر خودمختار و آوانگارد. نقطه‌ی خروج او کار دوباره روی برداشت زیبایی‌شناسی است، اصطلاحی که به گمان او در این سالها مورد یورش گفت‌وشنودهای روشنفکرانه‌ی فرانسه بوده است. از همه بیشتر به نوشته‌های چاپ‌شده‌ی آلن بادیو، ژان ماری شافر پاسخ می‌دهد و گفت‌وگوی درازمدت خود را با کار ژان فرانسوآ لیوتار در باره‌ی “پالایش‌یافته و برین” بازگو می‌کند. با بازگشت به سرچشمه‌های اصطلاح زیبایی‌شناسی در میانه‌ی سده‌ی هجدهم، رنسییر می‌گوید که برخلاف تعریفی که معمولاً از زیبایی‌شناسی می‌شود، این یک رشته نیست بلکه بیشتر یک “نظام خاص شناسایی کردن هنر” است، یعنی راهی خاص که به یاری آن هنر در زمینه‌ی تاریخی یا اجتماعی دانسته‌ای به عنوان هنر شناسایی می‌شود. بنابراین هنر هرگز به صورت انتزاع هستی ندارد، بلکه همیشه راهواره‌ای از راهی است که در دوره‌ها یا نظام‌‌های متفاوت ـ که رنسییر سه تا از آنها را شناسایی کرده ـ درک‌ودریافت می‌شود.

در نظام اخلاقی که در جمهور افلاطون نمونه‌پردازی شده، یک مجسمه بر اساس پرسش راستگویی و کپی بودن سنجیده می‌شود. در نظام بازنمایی‌کننده، مجسمه در درون نظام سلسله‌مراتب سبک و ژانر و در رابطه با کیفیت‌هایی مانند زیردستی و بسندگی در موضوع و بازنمایی آن دیده می‌شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)