شهرک فجر: سرگذشت شهرکی که برای خانوادۀ شهدا ساخته شد

در مورد جنگ هشت ساله ایران و عراق متنهای زیادی نوشته شده و نوشته میشوند. این متنها عموما مناسبتی هستند. بسیاری از آنها به شرح قهرمانیها و یا تحلیلهای نظامی از جنگ اختصاص دارند.اما به ندرت متنهایی نوشته میشوند که به حاشیههای جنگ بپردازند؛ به شهرهای تخریب شده در جنگ و انسانهای آسیب دیده از آن. به زندگی پس از سالهای جنگ، به خانواده نزدیک به ۲۰۰هزار کشته جنگ و بیش از ۵۵۰ هزار مجروح آن.
متن پیش رو روایتی مردمنگارانه از یک شهرک در تهران است. شهرکی که در دوران پس از جنگ به اسکان خانوادههای کشتهشدگان در جنگ اختصاص یافت. این گزارش با اندکی تلخیص از وبسایت مجله شهرت بازنشر شده است.
پذیرفتن قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت که یک سالی از صدور آن میگذشت، به معنای آتشبس و پایان جنگ ایران و عراق بعد از هشت سال بود. اما جنگ برای خیلیها با آن قطعنامه تمام نشد. خیلیها تا سالها پس از آتشبس با تمام قوا جنگیدند. برای تکتکِ لحظاتِ زندگی. خیلیها هنوز هم در جنگی تحمیلی هستند و قطعنامهای از سوی هیچکجا برایشان صادر نشده است.
«شهرک فجر» داستان خانوادههایی را روایت میکند که جنگ سرنوشت پر فراز و نشیبی برایشان رقم زد. محلی برای زندگیِ خانوادههای شهدا. شهرکی که برخلاف باقی نقاط شهر، حضور مردانش بیش از همهجا در قاب عکسهای روی دیوار خانههایش به چشم میخورد. شهرکی در انحصارِ زنان و کودکان، واقع در بزرگراه نیایش، روبهروی پارک ملت.
«تهران» برای من از همین شهرک شروع شد. پیش از آن هرگز تهران را ندیده بودم. یکباره همه زندگیمان را باخته بودیم و برای شروعی دوباره بار و بندیلمان را جمع کرده بودیم و راهی پایتخت شده بودیم. خوشمان بیاید یا نه، رسم روزگار بر این است که دَر همیشه روی یک پاشنه نچرخد. به لطف سپاه توانستیم در شهرک فجر خانهای دستوپا کنیم. و امید ببندیم به آمدنِ روزهای بهتر.
شهرک یک دبستان دخترانه شاهد داشت. کلاس سوم تا پنجم را همانجا خواندم. چون پدرم سهمی از جبهه و جنگ داشت، توانسته بودم در آن مدرسه ثبتنام کنم. فاصله مدرسه تا خانهمان چند قدم بیشتر نبود، آنقدر کم که صدای زنگ مدرسه از خانه شنیده شود و پنجره کلاس از بالکن آشپزخانه خانهمان قابل رویت باشد. آن سالها مادرم هم معاون دبستان شاهد پسرانهای بود که در فاصله کوتاهی بیرون از شهرک قرار داشت. گاهی از مدرسه راه میافتادم و با هزار سلام و صلوات در امتداد اتوبان و از راه باریک بین شهرک و دبستانِ پسرانه پیاده میرفتم پیش مادرم. شاگردهای مدرسه پسرانه هم اغلب همبازیها و همسایههایمان در شهرک بودند. اما به اندازه دخترها خوششانس نبودند که صدای زنگ مدرسه را از خانه بشنوند.
آن روزها همه تهران برای من خلاصه میشد در بیست بلوک شهرک که به آنها «فجر» میگفتیم، فجرِ یک تا بیست. ساختمانهایی چهارطبقه با آجرهای زردرنگ و بالکنهایی بزرگ. خیلی که دنیایم بزرگ میشد، میرسید به محل کار مادرم یا استخر باشگاه انقلاب که فاصلهاش از خانهمان به اندازه یک پل هوایی بود. زندگی در شهرک برای من شانس بزرگی بود. دلتنگیهایم برای خاله و عمه و دایی را کمرنگتر میکرد. کافی بود از در خانه بیرون بیایم، از راهپله ساختمان تا فضای باز جلوی بلوکها، همه و همه محل بازیمان بود. با همانهایی که صبح سر کلاس درس بودیم، عصرها هفتسنگ و وسطی بازی میکردیم یا میرفتیم کتابخانه شهرک، «بینوایان» امانت میگرفتیم و به حال کوزت و ژان والژان دل میسوزاندیم. دم غروب هم برای نماز میرفتیم مسجد شهرک و حسابی احساس میکردیم بزرگ شدهایم و سری توی سرها درآوردهایم. خریدهایمان هم که خلاصه میشد در کاغذ رنگی و بستنی، از بازارچه کوچک شهرک قابل تهیه بود.
آن روزها هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که معنای خروارها تاریخِ جنگ را که زیرِ پوستِ این شهرک خوابیده بود بفهمم. مادرم میگوید خانهای که برای ما شروعی دوباره شد، قبل از ما سرپناه یک همسر شهید بود که بعد از ازدواج مجدد خانه را ترک کرد و پیش همسرش رفت. حالا که گمان میکنم سنوسالمان به اندازه کافی برای رفتن به سراغ تاریخ زیاد شده است، میخواهیم روایت زنانهای را بازگو کنیم از تاریخی که زیر سایه جنگ در این شهرک ساخته شد.
سر پناهی از جنس شهرک
سراغ یکی از همسایههای قدیمیمان میرویم. از مهر ماه سال ۶۶ در شهرک فجر زندگی میکند. همسرش علی در عملیات شلمچه مفقود شده بود که دست دوتا بچههایش لیلا و علیرضا را گرفت و از محله پدریاش در جیحون کوچ کرد به شهرک فجر. اسم همسرش در فهرست گمنامها بود و معلوم نبود چه بلایی سرش آمده. زهرا و دو فرزندش نُه سال بلاتکلیف بودند، تا اینکه بالاخره در فروردین ماه سال ۷۳ پیکر شهید را تشییع کردند.
زهرا خانم یاد آن روزها میافتد و از آمدنشان به شهرک فجر میگوید: «یکی از دوستان داداشم در بنیاد شهید نواب کار میکرد. یک روز با مادرم پا شدیم رفتیم بنیاد شهید. علیرضا روی کولم بود و دست لیلا را هم مادرم گرفته بود. راستش در همسایگی خانه پدرم یکی از همسایهها داشت خانهاش را میفروخت. فکر میکردیم شاید با کمک بنیاد بتوانیم آنجا را دستوپا کنیم که هم نزدیک خانوادهام باشم و هم از مستأجری نجات پیدا کنم. به زن تنها هم که به این راحتی جایی خانه نمیدادند. بنیاد شهید که رفتیم، دوست داداشم سخت اصرار کرد که نه! داریم برایتان روبروی پارک ملت نزدیک خیابان ولیعصر خانه میسازیم. چه خانههایی، چه واحدهایی!… آن موقع پدرم تازه مرحوم شده بود. مادرم هم که حسابی تحت تأثیر حرفهای مسؤول بنیاد قرار گرفته بود، زیر گوشم میخواند که آنجا همه مثل خودت هستند، باهمید و من خیالم راحت است.» خانههای شهرک فجر را به خانوادههای شهدا یا مفقودان میدادند، به آنهایی که ساکن تهران بودند و مستأجر یا آنهایی که در شهرستان زندگی میکردند ولی اصالتاً اهل تهران بودند. خلاصه که همسران شهدا از گوشه و کنار شهر یا شاید هم مملکت دست بچههایشان را گرفته بودند و آمده بودند اینجا.
زهرا خانم پارتیاش قوی بود. دوست داداشش که در بنیاد بود یک روز دفتر را برایش باز میکند و میپرسد: «کدام واحد را میخواهی؟» زهرا خانم هم گفته: «آن کلهاش را بده به من.» هر قدر هم دوست برادرش اصرار کرده، گوشش بدهکار نبوده. میگفته خوبی طبقه چهارم این است که کسی بالای سر آدم سروصدا نمیکند. فکر روزهای پیری را نکرده بود که پلهها امانش را میبرند. میگوید: «وقتی آپارتمانمان را تحویل گرفتیم، داداشم و دوستانش حسابی کمکمان کردند. داداشم میخواست برود جبهه ولی میگفت تا وضعیت آبجی مشخص نشود، نمیروم. دوستانش را بسیج کرد، ماشین گرفتند و اثاثها را جمع کردند، بعد هم خالی کردند و آوردند بالا. خیالش که راحت شد، رفت جبهه.»

همسایهاش فرشته خانم اما انگار آن روزها حسابی دستتنها بود. همه کارها را باید خودش انجام میداد. بعد از شهادت همسرش با سه تا بچههایش از شیراز آمده بود تهران که پیش پدر و مادر خودش باشد. پیکر شهید را هم با خودش آورده بود. همسرش وصیت کرده بود: «هر جا که خانمم و بچهها هستند، آنجا باشم.» دو سه سال اول پیش پدر و مادرش بود. بعد همراه بچههایش رفتند «شهرک شاهد» در فلکه دوم تهرانپارس و حدود یک سال و نیم یا دو سال هم آنجا ساکن بودند. بر عکس شهرک فجر همه خانههای شهرک شاهد ویلایی و یکطبقه بودند. بعدها که میخواستند شهرک شاهد را به جانبازان واگذار کنند، مجبور شده بود بیاید شهرک فجر. با دل پر میگوید: «خیلی از خانوادهها نمیخواستند بلند شوند. ولی زور بود دیگر. بنیاد میگفت اگر بلند نشوید، خودمان میآییم و اثاثیهتان را جمع میکنیم. انتخابی در کار نبود. گفته بودند اگر با زبان خوش اینجا را خالی نکنید و نروید شهرک فجر، شما را میفرستیم یک شهرکی در افسریه. من هم از ترس افسریه رفتن، قبول کردم و آمدم شهرک فجر.»
روزهایی که دشوار گذشت
خیلی که بخواهم در گوشه و کنار ذهنم جستوجو کنم و خاطرات را از پَستوها بیرون بکشم، نخستین تصاویر ذهنیام از شهرک فجر میرسد به آخرین سالهای دهه هفتاد که همهچیز در شهرک مهیا بود. اما روایتهای همسران شهدا چیز دیگری میگوید؛ همیشه اوضاع به این منوال نبوده است. زهرا خانم تعریف میکند که اوایل نه از مغازه خبری بود نه از بازارچه. فقط یک کانتینری میآمد که چیزهایی مثل پنیر و شیر و کره داشت. برای بقیه خریدها هم خیلی وقتها مجبور میشدند بروند فروشگاه سپه تجریش. میگفت: «شکر خدا ماشینی هم از آن دور و برها رد نمیشد. باید پیاده میرفتیم تا سر ولیعصر و پیاده برمیگشتیم. تا اینکه خدا خیرشان بدهد، بعدها مینیبوس گذاشتند. اوایل حتی آب و برق و گاز درستوحسابی هم نداشتیم.»
اما سختی آن روزها فقط از سرِ تقصیراتِ کمبود خدمات نبود. زندگی در شهرکی بدون مرد سختیهای دیگری را هم به ساکنان آن تحمیل میکرد. پیش یکی از دوستان مادرم میرویم که از سال ۷۳ در شهرک فجر زندگی میکند. فقط بیست سالش بوده که همسرش شهید شده. سه ماهه حامله بوده که خبر شهادت همسرش را آوردند. میگوید: «تازه جواب آزمایشم را گرفته بودم و به همسرم نشان داده بودم. خودش مرا برد دکتر و برای ماه دیگر هم برایم وقت گرفت. ولی دیگر برنگشت.» زندگی مشترکش با همسرش یک سال هم طول نکشیده بود. هشت سال بعد دوباره ازدواج میکند. میگوید: «تازه ازدواج کرده بودم و به انتظاماتِ جلوی در اطلاع نداده بودم. یک روز خانه بودم که دیدم پاسدار با همسرم آمد جلوی در و با عصبانیت از من پرسید: این آقا کیه؟ گفتم با اجازهتان همسرم است! برای برادرم هم زیاد از این اتفاقات افتاده بود که او را تا جلوی در خانهام بیاورند و مطمئن شوند که واقعاً برادرم است. کنترلها خیلی سفتوسخت بود.»
«پاسدار» از آن واژههایی است که سروکلهاش در حافظه مشترک همه آنهایی که حیاتِ شهرک فجر را در دهه نخستینِ تولدش دیدهاند، پیدا میشود. زهرا خانم هم برایمان تعریف کرده بود که اوایل هیچ مردی در شهرک نبود. فقط زن و بچه. فقط یک پاسدار بود که با موتورش دور شهرک طواف میداد و مراقب بود کسی دست از پا خطا نکند. حتی به همسران شهدا میگفت: «حق ندارید با مرد نامحرم حرف بزنید. هر کاری هم که دارید، باید بروید بنیاد شهید به آنها بگویید که رسیدگی کنند.» آمدن و رفتنها هم کنترل میشد. هر کس که میخواست بیاید داخل شهرک باید به انتظامات میگفت و همراه پاسدار میرفت درِ خانه.
تجمیع و تفکیک یا به تعبیری جمع کردن و جدا کردن دو مفهوم متضادیاند که در شهرک فجر شانه به شانه هم پیش رفتند. هفتصد خانواده شهید از گوشهوکنار این شهر در این شهرک گردِ هم جمع شدند. همین جمع شدنِ زنان و فرزندانی با دردِ مشترک که گمان میرفت درمان آن جداجدا ناممکن است، آنها را از دیگر اقشار جامعه بُرید. البته جز آنچه زنانه شدن فضا بر مقتضیات آن دیکته میکرد، مشکلات دیگری هم پدید آمده بود. مدارس شاهد تبدیل شده بودند به محافلی برای تحصیل فرزندانِ پدر از دست داده.منیر خانم معلم است. سالها در مدارس پسرانه شاهد به فرزندان شهدا درس داده است. بسیاری از شاگردانش خصوصاً در سالهای نخستِ پس از جنگ از ساکنان شهرک فجر بودند. به واسطه شغلش با شهرکنشینان تعامل بسیاری داشت. میگوید: «موقع ورود به شهرک باید توضیح میدادی که به خانه چهکسی میروی. من برای درس خواندن به خانه دوستم در شهرک فجر میرفتم که همسر شهید بود و ازدواج نکرده بود. به همین خاطر همسرم نمیتوانست همراه من بیاید. مجبور بود برود و چند ساعت بعد دوباره برگردد دنبالم. یک بار جلوی در شهرک سوار ماشین همسرم شدم و به سمت پمپ بنزین جردن حرکت کردیم. در پمپ بنزین جلویمان را گرفتند، گفتند بزنید کنار. شما این خانم را از شهرک فجر سوار کردهاید، باید مدارکتان را ببینیم. هرچه گفتیم زن و شوهریم، قبول نکردند. با وجود اینکه توضیح دادیم، باز هم گفتند که حتی اگر همسرتان هم هستند، باید مدارکتان کنترل شوند.»
تجمیع و تفکیک یا به تعبیری جمع کردن و جدا کردن دو مفهوم متضادیاند که در شهرک فجر شانه به شانه هم پیش رفتند. هفتصد خانواده شهید از گوشهوکنار این شهر در این شهرک گردِ هم جمع شدند. همین جمع شدنِ زنان و فرزندانی با دردِ مشترک که گمان میرفت درمان آن جداجدا ناممکن است، آنها را از دیگر اقشار جامعه بُرید. البته جز آنچه زنانه شدن فضا بر مقتضیات آن دیکته میکرد، مشکلات دیگری هم پدید آمده بود. مدارس شاهد تبدیل شده بودند به محافلی برای تحصیل فرزندانِ پدر از دست داده. منیر خانم از تجربه معلمی آن سالها میگوید: «سالهای اول کارم مثلاً در کلاس هجده فرزند شهید داشتم و فقط حدود پنج شش نفر عادی. وقتی تعداد فرزندان شهدا اینقدر زیاد میشود دیگر نمیشود توجه خاصی به آنها کرد. دیگر مساله عادی میشود و اصلاً چیز عجیبی نیست. ولی مثلاً همین چند سال پیش دانشآموزی داشتم که پدر نداشت. چون یک نفر در کلاس بود، آدم سعی میکرد بیشتر حواسش به شرایطش باشد.»
مریم خانم هم از معلمان سابق مدارس شاهد است. کارش را در مدارس شاهد از دبستان پسرانه حکمت شروع کرد. ساختمان مدرسه از خانههای مصادرهای ساواک در پاسداران بود. اغلب شاگردانش اما از شهرک فجر میآمدند. میگوید: «ابتدا قرار بود در کلاسهایمان نسبت خانوادههای شهدا به عادی شصت به چهل باشد که بچهها شرایط خانوادههای عادی را هم درک کنند ولی چون تعداد خیلی زیاد بود، نشد.» بعد هم از سختی کارش در آن سالها میگوید: «سالهای اول مادرها که میآمدند مدرسه، فقط اشک میریختند. هیچ چیزی نمیتوانستند بگویند. آن سالها آنقدر شرایط خانوادهها نامساعد بود که مدیر مدرسهمان اصلاً اجازه نمیداد مادران تحت فشار قرار بگیرند. میگفت هیچ تکلیفی نباید خانه برود. از ساعت یک تا سه در مدرسه میماندیم و تکلیفها را در مدرسه انجام میدادیم. جلسات با اولیا هم در شهرک تشکیل میشد. با آژانس از مدرسه حکمت میرفتیم سالن اجتماعات شهرک فجر که لازم نباشد مادران تا پاسداران بیایند و اذیت شوند. شرایط خیلی غیرعادی و خاص بود.» صحبت کردن راجع به آن سالها اشک مریم خانم را درمیآورد. یاد یکی از شاگردانش میافتد که دو ماهِ تمام به هیچ زور و ضربی نتوانسته بود راضیاش کند که بنویسد «بابا». انگار این کلمه را از دایره لغات فارسی بیرون انداخته بود. خواهر مریم خانم هم همانجا نشسته بود. یادِ حالِ ناخوشِ خواهرش در آن سالها میافتد و میگوید: «یکی میرفت شهید میشد. بقیه که میماندند شهادتشان بیشتر بود.»
پای مردان به شهرک باز میشود
همه چیز در حال عوض شدن بود. بچهها آرامآرام بزرگ میشدند و مشکلات هم پابهپای آنها بزرگتر. رتقوفتق امور زندگی آنهم دستتنها، بار سنگینی روی دوش همسران شهدا میگذاشت. زندگی کردن در شهرکی که همه کودکانش با نشانِ مشترکِ «فرزند شهید»، از باقی مردم جدا شده بودند، سرنوشت متفاوتی برایشان رقم زد. هر روز خبر میرسید که یکی از همسران شهدا ازدواج کرده است. روزهای جدیدی برای شهرکِ بدون مَرد در پیش بود.

منیر خانم که آن روزها مدام با بچههای شهرک فجر سروکار داشت، میگوید: «سالهای اول مشکلاتمان خیلی کمتر بود. چون فقط بچههایی را در کلاس داشتیم که پدر نداشتند. ولی یواشیواش که همسران شهدا ازدواج میکردند، مشکلات بیشتر میشد. روی تربیت بچهها اثر منفی میگذاشت… مثلاً وقتی خانمی همسر دوم آقایی میشد، فقط در ساعت اداری میتوانستند با همدیگر باشند. برای همین مجبور بودند بچه را در آن ساعات از خانه بیرون بیندازندکه آن آقا بیاید با خانمش باشد. این شرایط باعث میشد بچه ضربه بخورد. اولین چیزی که پیش میآمد این بود که از آن آقا بدش میآمد، به علاوه مسائلی را درک میکرد که مناسب سنش نبود و سوم اینکه این بچه دیگر حواسش به درس نبود. تمام دغدغه فرزند از درس به سمت خانواده منحرف میشدیا باعث میشد بچه با مادرش درگیر شود.» همسران شهدا چون هم خانه داشتند و هم حقوق میگرفتند، برای بسیاری از آنهایی که دنبال ازدواج مجدد بودند، انتخابهای مناسبی به حساب میآمدند.
بعد از گذشت این همه سال هنوز از ارتباطاتِ همسایگیمان چیزهایی باقی مانده. آنقدری که با دوستم برویم سراغ یکی دیگر از همسایههای قدیمی که از سال ۸۰ در شهرک فجر زندگی میکند و او هم با روی گشاده پذیرای ما شود. از خانوادههای شهدا نیست و بعد از واگذاری خانهها به سپاه ساکن این شهرک شده است. او هم خاطراتی از درگیریهای فرزندان شهدا با مادرانشان در ذهن دارد. میگوید: «بعضی از فرزندان شهدا بعد از اینکه بزرگ میشدند، نمیتوانستند همسر دوم مادرشان را بپذیرند و دعواهای افتضاحی در شهرک راه میافتاد. من خودم چند مورد را دیدهام که پسر مادرش را از خانه بیرون کرد. مثلاً داستان یکی از خانمهای شهرک که دوباره ازدواج کرده بود و پسرش میخواست او را از خانه بیرون کند، خیلی مفصل شد. پسر، مادرش را کتک زده بود، بعد هم موهایش را گرفته بود، کشانکشان از پلهها آورده بود پایین و از خانه انداخته بودش بیرون.» با این حال میگوید: «من خودم از زندگی در اینجا یک احساس امنیت درونی دارم که تمامش از برکات خانوادههای شهداست. میدانم شهدا تحت هر شرایطی میآیند اینجا به خانوادهها سر میزنند و مراقبشان هستند. این به من آرامش میدهد.»
جبرانِ مافات یا نوشدارو پس از مرگ سهراب
با وجود ماجراهایی از این دست، بنیاد شهید آرامآرام شروع کرد به واگذار کردن خانهها. زهرا خانم برایمان تعریف کرده بود که بنیاد به آنهایی که یک فرزند داشتند یازده میلیون تومان و به آنهایی که دو فرزند داشتند سیزده میلیون میداد تا خانهها را تحویل بدهند و بروند جای دیگر. بعد هم آرامآرام از اواخر دهه هفتاد، بنیاد شهید خانهها را واگذار کرد به سپاه. فرشته خانم هم میگفت: «اتفاقاً من همان زمان رفتم بنیاد گفتم اگر خانهها را یازده میلیون میفروشید من میتوانم یکی را بخرم برای آینده بچههایم. گفتند ما به بچه شهید نمیفروشیم!» میگفت خیلی اصرار کرده بود اما گفته بودند «میخواهیم خانوادهها پخش بشوند. درست است که اولش میخواستیم خانوادهها را جمع کنیم که همدرد هم باشند ولی اشتباه میکردیم.»
تا پیش از واگذار کردن خانهها، سندِ همهشان در اختیار بنیاد شهید بود و خانهای سندِ مستقل نداشت. ساکنان شهرک فجر خبردار شده بودند که به خانههای «شهرک ایثار» سند دادهاند. شهرک ایثار درواقع شهرک نیست. دو تا کوچه در جردن است با خانههای ویلایی دوطبقه برای خانوادههای شهدا. اینطور شد که ساکنان شهرک فجر دنبال این افتادند که چرا به آنها سند نمیدهند. زهرا خانم برایمان تعریف کرد که بنیاد شهید میگفت شهرک فجر مال آستان قدس رضوی است. میگفت: «دیدیم اینجوری نمیشود. یک روز فرش و موکت انداختیم توی محوطه و همه جمع شدیم. بچههایمان را نگذاشتیم بروند مدرسه. خودمان هم سر کار نرفتیم. درهای شهرک را هم بستیم و زیارت عاشورا خواندیم. از طرفی یکی از ساکنان هم هماهنگ کرده بود که صدا و سیما بیاید و گزارش تهیه کند. خلاصه قول دادند که به ما سند بدهند.» دوست مادرم که گفتم از سال ۷۳ ساکن شهرک است، آن سالها معلم مدرسه بود. روز تحصن از ترس مدیرش رفته بود سر کار. میگفت: «در را بسته بودند. باز کردند که من و همکارم برویم سر کار. خانوادهها هم حسابی دعوایمان کردند که چرا شما نمیمانید! ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم روی دیوارها کاغذ زدهاند که به ساکنان مبایعهنامه میدهند. بلافاصله.» به قول او بعد از اینکه سند دادند، خیلیها راحت شدند. انگار که اینجا حبس شده بودند. بعد از آن اما اختیار دست خودشان بود.
از زبان خیلیها شنیدیم که کاش به جای جمع کردن ما از همه جای شهر در یک شهرک، کمکمان میکردند تا همانجا در محلهمان و کنار خانوادههای خودمان خانهای دستوپا میکردیم. با این کار نه نیاز مادی داشتیم و نه از خانوادههایمان دور افتاده بودیم. لااقل بچههایمان سایه عمو و دایی بالای سرشان بود. خیلیها هنوز هم «شهرک فجر» را مقصرِ بسیاری از بدبختیهایشان میدانند.یکی از همسایههای قدیمی میگوید: «زمانی که واگذار کردن خانهها شروع شد، بعد از اینکه تعدادی از خانهها تخلیه شدند، گفتند هر کس هر کجا میخواهد برود. بلبشویی راه افتاد که نگو و نپرس. خانوادهها یکهو حمله کردند. مثلاً یکی از همسایهها میگوید وقتی دیدم خانه طبقه پایین خالی شده با یک دست لحاف و تشک رفتم که آنجا را بگیرم و بعد یواشیواش اسباب و اثاثیه را ببرم. هیچ مرجعی هم نبود که بگوید خانم شما به چه حقی آمدهای اینجا یا مثلاً کدام فرم را پر کردهای.»
ایکاشها…
درست است که همیشه نقل کردهاند «إنما الأعمال بالنیات» و هزار و یک حدیث و جمله قصار هم میشود پیدا کرد در توضیحِ برتری داشتن نیت به عمل اما از روزهایِ سختِ ساکنانِ این شهرک هم نمیشود به سادگی چشم پوشید. درست است که بنیاد شهید گمان میکرد کنار هم بودن خانوادهها مرهمی میشود بر دردِ مشترکِ آنها و با این روش میتواند پدری باشد برای فرزندان شهدا و زیر بالوپرشان را بگیرد. این هم درست است که به برکت همین همسایگی، خیلی از روزهای سخت برای زنانِ جوانِ همسر از دست داده آسانتر گذشت، اما رنجهای ساکنان شهرک هم قابل انکار نیست. از زبان خیلیها شنیدیم که کاش به جای جمع کردن ما از همه جای شهر در یک شهرک، کمکمان میکردند تا همانجا در محلهمان و کنار خانوادههای خودمان خانهای دستوپا میکردیم. با این کار نه نیاز مادی داشتیم و نه از خانوادههایمان دور افتاده بودیم. لااقل بچههایمان سایه عمو و دایی بالای سرشان بود. خیلیها هنوز هم «شهرک فجر» را مقصرِ بسیاری از بدبختیهایشان میدانند.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

نظرات
چقدر هم که بهتون سخت گذشت…
شهرکی که زمان پهلوی دوم به دستور محمد رضا شاه ساخته شد و شما تونستی به قول خودتون “بار و بندیلتون” رو ببندین و بیاین تهران، حالا کجاش به سپاه ربط داشت که لطف و مرحمت اینها باشه، نمیدونم.
ولی این رو میدونم که ماشاالله خیلی هم بهتون بد نگذشت…
تو دورانی که باقی مردم ایران داشتن از اثرات دیر نوشیدن جام زهر، زجر میکشیدند، شما داشتین از خدمات رایگان (باشگاه انقلاب، شهربازی چمران، سهمیه مدرسههای شاهد و دانشگاه و …) لذت میبردین و باز هم فریاد ما خانوادههای شهدا چقدر مظلومیم سر میدادین!
الان هم که ماشاالله تمام واحدهای شماها حداقل چند میلیاردی ارزش داره، تمام فرزند شهیدها هم که به مناسبت بنیاد شهید دارای مقامات اجرایی در دستگاههای دولتی شدید، زمانی رو هم به خاطر بیارید که کروبی رئیس بنیاد شهید بود و تمامی همسران شهید یرای سکههای طلا چه کار که نمیکردند.
از بد روزگار اینها گوشهای از همسایگی با شما مردم پر ادعای از درون فاسد و از بیرون متدین، در حدود ۲۰ سال از عمر من بود…
چقدر واقعاً تمامی ساختارهای جمهوری اسلامی به هم زیبندهاند…
یکشنبه, ۲۶ام مرداد, ۱۳۹۹