از جهت مضمون ادبیات باید احساس مسئولیت و تعهد کند و به یاری انسان و جامعه بشتابد و مدد کار اکثریت مولد و زحمت کش جامعه و دشمن پیگیر طغیان اجتماعی باشد و آدمی را با صفات مثبت بپرورد و در او نور ایمان و امید بر افروزد و آتش رزم وطلب را شعله ور کند. روح هنرمند مانند شطی که به دریا می ریزد باید از خود تهی گردد تا آن که دریای جامعه را غنی تر کند.

از زمان شادروان احمد کسروی مورخ و مبارز شهید تا زمان خسرو گلسرخی شاعر و نقد نویس و مجاهد شهید، کسانی از روشنفکران مترقی که خواستند برای تحول بنیادی جامعه و حرکت سریع آن به جلو چاره اندیشی، راهیابی و راهگشائی کنند، مسئله ی فرهنگ کلاسیک ایران و نقش هنر و به ویژه شعر را مطرح کرده اند.

کسروی در یک سلسله از آثار خود مانند *فرهنگ است یا نیرنگ*، *حافظ چه می گوید*، در پیرامون ادبیات و غیره ادعا نامه ی شدیدی علیه ادبیات کلاسیک ما و فرهنگیان معاصر دولت خواه که می کوشیدند و می کوشند این فرهنگ را افزار مقاصد ارتجاعی قرار دهند، صادر کرده است. در آثار برخی از مبارزان امروزی و از آن جمله مبارز شهید گلسرخی انتقاد از *فرهنگ مومیائی* و خواست آن که *فرهنگی پویا* جانشین آن شود، انتقاد از شعر کلاسیک تا حد نفی آن و ستایش شیوه های نو پردازانه در شعر، طنین نیرومند و آشکاری دارد.

در این برداشت ها مسلما هسته ی تعقلی مهمی است که نمی توان و نباید نادیده گرفت: جامعه ی ایران تشنه ی یک دگرگونی بنیادی است و در عصر دو انقلاب: یعنی انقلاب اجتماعی در مناسبات تولید و انقلاب علمی و فنی در نیروهای مولده، نمی تواند در آن چارچوبی که جامعه طی قرن های دراز در آن منجمد شده بود، باقی ماند. جامعه باید به سوی افق های نو، میزان ها و ارزش های نو، نهادها و موسسات نو جهش کند.

فرهنگ ادبی کلاسیک ما و دیگر رشته های هنر و به ویژه موسیقی کلاسیک ما در شرایط نظامات سنتی فئودالی _ پدرشاهی، در شرایط چیرگی یک بند *دسپوتیسم شرقی* یعنی استبداد خونین شاهان ایران، در شرایط فقر و تیره روزی همه گیر، زندگی کرده و تکامل یافته ولذا جراحات عمیقی از درد های سرکوفته، آه ها و اشک های بی امید، تسلیم های تملق آمیز، هرزگی های انحطاط آمیز، پستی ها و فرومایگی هائی (که به قول عبیدزاکانی به صورت *مذهب مختار* یعنی روش مقبول و مرسوم در آمده بود) با خود دارد. موسیقی آوازی (مقامات) و ترانه ای ما غالبا ناله و شکوه ای است بی روزنه و بی درمان که به ناچار تجهیز نمی کند، بلکه روح را می کشد و به قول معروف *شخص را به یاد بدهکاری هایش می اندازد* این ادبیات و این موسیقی به طور عمده نمی توانند افزار نیرومند انگیزش، بسیج، به رزم خواندن، به پیروزی راندن باشند و حال آن که به چنین افزار معنوی نیاز سوزانی داریم .

ولی از این هسته ی معقول گذشته در احتجاجات شادروان کسروی یک سلسله استنتاجات و غلو های نارواست. از آن جمله است نفی کامل ارزش هنری ادبیات کلاسیک ایران به ویژه ارثیه ی گران بهای شعری آن و از آن جمله شعر عارفانه مولوی و حافظ. اتفاقا نکته این جاست که آثار ادبی نثر و نظم، به ویژه نظم کلاسیک ما با آن چنان مهارت و قدرت هنری ودر آن چنان ذروه خلاقیت بدیعی ایجاد شده که دارای قدرت تاثیر بی پایان است و لذا در ارزش عالی هنری آن اندک تردیدی روا نیست، و نیز شعر عارفانه در ایران یکی از وسائل مهم مقاومت معنوی است. جای این بحث در این جا نیست. نیز خطاست اگر تصورکنیم ادبیات کلاسیک ما دیگر *فرهنگ مومیائی* است و نمی تواند به عنوان عنصر زنده و زندگی بخش مورد استفاده قرار گیرد. لذا باید از آن دربست صرفنظر کرد. اگر مشتی ادیبان سرسپرده ی رژیم و امپریالیسم که خود را با پاسداران و متولیان این ادبیات جلوه گر می سازند آن را به افزار دکان داری و گمراه سازی بدل کرده اند، دلیل نیست که فرهنگ ادبی ما در واقع دربست دارای سرشت ارتجاعی است. در فرهنگ ادبی شعر و نثر ما عناصر زیبا، ماندگار، رزم آفرین، جان بخش، واقعا انسانی، که در عین حال در اوج هنری بودن است نه فقط کم نیست، بلکه فراوان است. اگر کسی از این دید گاه، وارد بارگاه شعر و ادب فارسی بشود، در نزد استادان سخن مانند رودکی، فردوسی، ناصر خسرو، مولوی، نظامی، سعدی، حافظ، ابن یمین، جامی، صائب، و دهها تن دیگر، مرواریدهای درخشانی خواهد یافت که دارای تابش جاویدانند.

لذا وظیفه ی ما بزرگداشت فرهنگ ادبی ایران و توضیح و تفسیر تاریخی و منطقی آن واستفاده ی بجا از آن و جدا کردن عناصر زیبا و پویای این فرهنگ از عناصر مرده و منحط است و نه برخورد یک جهت نفی و تایید، نفرین و آفرین.

در همین زمینه باید گفت که قرار دادن ادبیات و شعر معاصر ما به مثابه پارسنگی در برابر ادبیات و شعر کلاسیک ما نیز نادرست است. در ادبیات و شعر معاصر نیز ما با بسیاری گرایش ها، اشکال، مضامین و شیوه ها ی سراپا مضر، انحطاطی، شکل پرستانه و غیر دموکراتیک روبرو هستیم. بند شکنی در شعر فارسی که به ویژه به وسیله ی نیما یوشیج آغاز شد اقدامی بود ضرورو به گسترش ادبی کمک رسانده است ولی نه هر بند شکنی، نه هر نو آوری به خاطر نو آوری، می تواند چیزی ماندگار در تاریخ ادب ایران بیافریند. به آثار نوپردازانه باید از جهت شکل و مضمون برخوردی سخت گیرانه و جدی تری داشت.

در میان شکل و مضمون، عمده مضمون است. از جهت مضمون ادبیات باید احساس مسئولیت و تعهد کند و به یاری انسان و جامعه بشتابد و مدد کار اکثریت مولد و زحمت کش جامعه و دشمن پیگیر طغیان اجتماعی باشد و آدمی را با صفات مثبت بپرورد و در او نور ایمان و امید بر افروزد و آتش رزم وطلب را شعله ور کند. روح هنرمند مانند شطی که به دریا می ریزد باید از خود تهی گردد تا آن که دریای جامعه را غنی تر کند. تردیدی نیست که اجراء این وظیفه ی خطیر و مقدس باید به شکل هنری به شیوه های هنری، یعنی از طریق توسل به تعابیر هنری، با چهره ها و صحنه پردازی های واقع گرایانه انجام گیرد و نه به شکل مقاله ی منظوم یا موعظه گری و شعر دهی روزنامه نگارانه و صدور احکام جامد.

در باره اینکه شعر و ادب نباید افزار یک درون کاوی، یک تفنن، یک تسکین خود برای شاعر باشد، بلکه باید به یاری مردم بشتابد، ادیبان و هنرشناسان سخنان ارجمندی گفته اند: ماکسیم گورکی به درستی می گوید *که شاعر نباید لله و دایه ی روح خود باشد، بلکه بکوشد تا به پژواک جهان مبدل گردد*. هگل می گوید: *هر اثر هنری گفتگوئی است مابین هنرمند و آن کس که آن سوتر ایستاده است*. در قابوس نامه ی خود ما نیز این اندیشه آمده است، آن جا که می گوید: *شعر از بهر دیگران گویند، نه از بهر خویش*.

برخی تصور می کنند که اگر هنرمند قبول مسئولیت و تعهد کند، ناچار خواهد شد واقعیت را به شکل معینی که با تعهد اوسازگار است منعکس کند نه بدان شکلی که در واقع هست. این سخن زمانی صحیح است که تعهد هنرمند در جهت خلاف واقع، در جهت خلاف حرکت تاریخ باشد. اگر این تعهد از خود واقعیت برخیزد و در جهت تکامل تاریخی قرار داشته باشد، موجب دگر سازی و مسخ حقیقت و واقعیت می شود. لذا کوچکترین تضادی مابین تعهد نویسنده و واقع گرائی نیست.

باری محتوی است که در هنر اصل قضیه است. ولی برای بیان این محتوی هنرمند می تواند و باید اسلوب ها و اشکال مختلف و ژانرهای گوناگون هنری، را بکار بندد. این دیگر منوط به قریحه، ذوق، سلیقه، سبک، دید و و یژگی های کار هنری است که به هنر خود چه شکلی عطا کند. ولی این شکل ضرورتا باید بلیغ و دموکراتیک باشد و نه به صورت طلسماتی برای *خواص* و نمادهای اسرار آمیز نادریافتنی روشنفکرانه.

این استدلال که گویا پیچیدگی های سمبولیک خوب است زیرا خواننده و شنونده را به فکر فرو می برد و لذا تجهیز می کند، سطحی است. آری اثر هنری باید خواننده و شنونده را به فکر فرو برد. به اندیشیدن وادارد ولی نه از راه دشوارپردازی بلکه از طریق ژرف گوئی. در عین حال ما، به ویژه در دوران کنونی که رژیم استبدادی مانع بیان آزاد است، استفاده ی صحیح و هنری از افزار نمادها و سمبول های هنری را سودمند می شمریم و با کسانی که آن را نوعی ترسوئی و گریختن در پرده ی استعارات و احتراز از آشکاره گوئی می شمرند، موافق نیستیم. ما نباید میدان تعبیر هنری را تنگ کنیم. چنین عملی سکتاریسم در هنر است.

بر پایه ی این دو اصل در مورد شکل و مضمون فرهنگ نو آورانه ی ادبی و شعری ما باید بررسی نقادانه قرار گیرد تا از صورت درون کاوی های رنج بار، بحث های تجریدی، حدیث نفس و شکوه گری های انفرادی، چهره پردازی ها و صحنه سازی های مینیاتوری، انتزاعی، در آید و در آن جریان خود زندگی، نبض کوبنده ی حوادثی که در اطراف ماست احساس شود، چنان که آثار نثر و نظم فراوانی به وجود آمده است که این توقعات را بر آورده می کند.

اگر بخواهیم سخن خود را خلاصه کنیم آن است که نه نفی فرهنگ گذشته، بلکه بهره برداری درست و علمی و انقلابی از آن، نه مقابله ی فرهنگ گذشته و نو با یک دیگر، بلکه دیدن پیوند ارگانیک تاریخی میان بهترین عناصر این دو فرهنگ، نه ستایش دربست و بلاشرط نو پردازی، بلکه سیر شعر و نثر معاصر به سوی محتوی مثبت و شکل بلیغ، راه درست کار و حل صحیح مسئله است. هرگاه فرهنگ ادبی معاصر ما از ارثیه ی غنی گذشته ی خود و از چشمه های فیاض فرهنگ جهانی و زمینه ی سرشار فرهنگ فولکلوریک بهره گیرد و مسئولیت و رسالت تاریخی خود را از نظر دور ندارد، خواهد توانست به خلق آثاری درخشان تر از آن چه که تاکنون توانسته است، موفق شود.

بی اعتنایی به فرهنگ کلاسیک ما، بی خبری از فرهنگ پر تنوع جهان، بی بهرگی از فولکلور غنی ایرانی، بی توجهی به هدف های یک هنر پویا در عصر طوفانی ما، نمی تواند موجب سترونی هنر و سقوط آن در شکل گرائی انحطاطی و مضامین پوچ نشود.

احسان طبری

منبع: دنیا، نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران

مرداد ۱۳۵۳، شماره ۲ (دوره سوم)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)