behkish

خانه ابدی خانم بهکیش در قطعه ۹۹ و در همسایگی ریحان قرار دارد. دیروز هر چه کردم نتوانستم به غسالخانه بروم . مستقیم رفتم قطعه ۹۹. منصوره بهکیش و حوری فرجزاده و چند آشنای دیگر آنجا بودند. چند مامور لباس شخصی هم . هنوز گورکنان مشغول کندن و آماده سازی گوری بودند که چندی قبل به خانواده بهکیش پیشکش شده بود . بعنوان مزار محسن . یکی از چهار پسر اعدام شده . منصوره برایم گفت که دلش میخواسته تکه ای کوچک از استخوانهای برادر را داشته باشد . گریه کرد و گفت که اسکلت را دیده و تکه ای اضافه که مادرش در بسته ی کفن خود قرار داده بروی استخوانهای محسن کشیده اند .
هوا سرد بود و حضور ماموران سردترش میکرد . آخر خاکسپاری پیرزنی که بیش از سی سال از عمرش را در آتش فراق عزیزان جانباخته اش گذرانده بود نیازی به حضور اینهمه مامور نداشت !! هستی این زن از او ربوده شده بود . خاکسپاریش هم با دخالت چند جوان و میانسال حالتی غیرعادی پیدا کرده بود .متاسفانه بعضی مامورین چنان چشم چران و بد اندیش بودند که چندش آور بود . کاش مسئولین بدانند که رفتار مامورانشان در بهشت زهرا چیزی شبیه رفتار دزدان با چراغ و مزاحمین نوامیس است . هر کدام یک گوشی و دوربین دستشان گرفته اند و عکس میاندازند . خدایا این چه قانونی است که مردک مامور اجازه دارد عکس دختر و زن مردم را بگیرد ولی مردم نباید عکس آن مرد هیز را بگیرند ؟ به یکی از این چشم چرانها گفتم مثل آدم رفتار کن . به چه حقی بدون اطلاع عکاسی میکنی در حالیکه هنوز مراسم شروع نشده و در واقع ماموریت کثیف آدمفروشی تو برقرار نیست .پاسخش لبخند چندش اوری بود که بیشتر از آنکه تاسف آور باشد تهوع اور بود . واقعا که روسای این مامورین کلاهشان را بالا بزنند که امنیت مردم را به اینان سپرده اند . ولله که بعضی هایشان دست کمی از حاج مرتضای سربندی ندارند !!!
نیمساعتی از حضورم نگذشته بود که گروهی که بیشترشان زن بودند سرودخوانان به گور سردی که دهانش برای بلعیدن پیکر نحیف زنی مقاوم باز شده بود نزدیک شدند . و بلافاصله زنانی که محفظه حمل پیکر را بر دوش داشتند رسیدند . طبق رسوم معمول خاکسپاری منتظر بودیم تا شاعرانی که بین جمعیت ایستاده بودند شعری بخوانند . یکی خواند و الحق زیبا خواند. دومی اما علیرضا جباری بود . شاعری که با وجود بیماری در مراسم آزادگان این جامعه حضور پیدا میکند . چند خطی خواند که یکی از مامورین با بینی عمل کرده اش بی ادبانه حمله کرده و دست شاعر را گرفت و کشید . بی خجالت و حیا . با وساطت چند مهمان ، جوانک مامور ، کنار کشید و گفت زود باشید تمامش کنید . و مردی از آشنایان خانواده که بر بلندی ایستاده بود با تمام توان سعی در کوتاه کردن مراسم داشت . من میفهمم که صاحب عزا در چنین موقعیتی چقدر نگران میهمانان است . از ترس اینکه مبادا اتفاقی بیفتد با عجله متوقی را به خاک میسپارند . گاهی فرصت تمرکز برای وداع آخر هم وجود ندارد . یکی دو سرود آرام و زیبای دیگر هم خوانده شد . حالا فرصت داشتم که نگاهی به تیم ماموران بیندازم . سر دسته شان همان بود که در خاکسپاری و مراسم مختلف ریحان بود . همان که عربده اش تا ابد در گوشم هست : صاحب این جنازه منم و تا دو دقیقه ی دیگر دفنش میکم . صدای هر کس هم در بیاید همراه جنازه میتپانمش توی همین گور .
آن موقع از شنیدن کلمه جنازه و اطلاقش به کفن پوشی که اسمش ریحان بود حالم بد میشد . ریحان من که مثل طاووس میخرامید تبدیل به جنازه شده بود .
تقریبا بیشتر مامورین همانها بودند که قبلا به نوعی چنگهایشان را بر مزار ریحان نشانمان داده بودند .
اینگونه بود که مادر بهکیش در کنار استخوانهایی که بدون هر آزمایش و تایید علمی محسن نامیده شده بود آرام گرفت . تصمیم داشتم به قطعه مجاور بروم و ساعتی کنار ریحان بخوانم آواز دلتنگی را . با حوری فرجزاده رفتم . چند دقیقه کنار ریحان . سرمای پرسوز حسابی گلهای ناز را خراب و پلاسیده کرده . پس از آن به قطعه ۳۰۴ رفتیم . به دیدار شهرام .جوانی که اگر عاشورای ۸۸ ماشین نیروی انتظامی از روی بدنش رد نمیشد اکنون ۴۰ ساله بود و دختر دوازده ساله اش را نوازش میکرد . حوری سنگ برادر جوانمرگ را حسابی شست و برق انداخت . منهم با چشمهای بسته برای ریحان و شهرام آوازی حزین خواندم . گورستان خلوت بود و بسیار غمگین . منهم که سراپایم دلتنگی بود با اوازم شکایت کردم از دلی که فقط او را میخواهد و اکنون که نیست نمیدانم چکارش کنم . بجای مادر شهرام که در بستر بیماری است و نمیتواند به مزار پسرش بیاید هم خواندم . و صد البته که گلویم از بغض باد کرد و همانطور ماند .
تمام دیروز تحت تاثیر خاکسپاری مادر بهکیش و یاداوری خاطرات سال گذشته قرار گرفت . چنان که شب از شدت خستگی بیهوش شدم . روحم درد میکرد و نفرت از رفتار مامورین حاضر در خاکسپاری ها در دلم رشد میکرد . همچنان که امید نیز در سرم . اولین بار بود که میدیدم زنان بی نگرانی ، زیر تابوت زنی میروند و سرود خوانان او را بخاک میسپارند . تا یاداوری کنند که زنان نغمه خوانان امید و زندگی هستند و هرگز مرگ حریف سرود زایش و امید نخواهد شد .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)