آقای پازولینی چرا بسیاری از افکار جوان جذب انگاره ی خطرناک فاشیستی می شوند؟ ما که در جامعه ی جوانی زندگی می کنیم این پرسش را مطرح می کنیم و نمی توانیم پاسخی بدان بدهیم.
برایتان یک مورد شخصی را تعریف می کنم. یک مثال. شاید شما بدانید یا بتوانید تصور کنید که چگونه زندگی من در مجموعه ای از وظایف بیهوده سپری شده. پاسخی پوچ به پرسش های مطرح شده ی پوچ.

پازولینی

یعنی زیستن در بخشی از جهان شبه فرهنگی یا همانطور که به روشنی دوستم الزا مورانته می گوید جهان غیرواقعی. این را من باید به بخش همگانی زندگی ام بپردازم. به آن همه ازمن که به من تعلق ندارد و تبدیل شده به چیزی چون نقابی در تئاتر هنری نو، دیوی که باید آن چیزی باشد که مردم ازش توقع دارند. من سعی می کنم دون کیشوت وار علیه قساوت و تقدیری که مرا از من جدا و چون عنصری خودمختار در مجلات می کند و بعد مانند یک بیماری به تعمق در خودم ختم می شود مبارزه کنم. ولی به نظر می رسد هیچ کاری نمی توان کرد . موفقیت برای یک زندگی اخلاقی و احساسی یک چیز وحشتناک است و بس.
بسیاری از روزنامه نگاران کارشان به اینجا کشیده شده که هر بار اندکی از این دنیای متخاصمی را که می خواهد شخصیت هایش آن سان که او توقع دارد باشند عرضه کنند و هر بار من سعی کرده ام نسبت به آنان نوعی کینه یا نوعی آزردگی کدر و ناراحتی آسیب شناختی را تجربه کنم. به طوری که فقط نگاهی به یک باجه ی روزنامه فروشی در برخی لحظات روز می تواند حال مرا بد کند.
خب این مقدمه است و درست است که من می توانستم آن را پیش خودم نگاه دارم ولی شما حتما درک می کنید.
من مجهز به این ممانعت، به این بیزاری کور و دردناک ، نمی توانستم اجازه دهم تا چند هفته قبل برای یکی از جراید کثیرالانتشار با من مصاحبه کنند. من خیلی مقاومت کردم. اما بعد تسلیم شدم. کمی از ضعف (چون قادر نیستم دست رد به سینه ی کسی بزنم) و کمی هم به خاطر ساده لوحی ام.(همیشه خودم را می فریبم که چیزها می توانند بهتر از آنچه که به تجربه ثابت شده پیش بروند). بدین سان گذاشتم تا روزنامه نگاری با من مصاحبه کند . یک خانم جوان، کمی رنگ پریده ولی از لحاظ خطوط چهره استوار. یک زن تیپیک شهرستانی که تنهاست و با کارش زندگی می کند. احساس خوبی به او داشتم و نمی توانستم به احترامی که برایش قایل بودم با مصاحبه ای به شیوه ی حساب شده و سرد خیانت کنم. با او مثل یک دوست صحبت کردم. اولین روز تعطیلی ام هم پس از کار دراز دوبله ی مامّا روما بود. خلقم خیلی خوش بود. دنبالش به خانه اش در لونگوته وِره ی سوزان و سفید رفتم. درآن آرامشی که تقریباً سرسام روزهای ناب تابستان است شادمانه از کنار دریا به سمت اوستیا دویدیم و شنا کردیم و کمی از همه چیز گپ زدیم. از ادبیات، از سینما و از خودمان و تا جائی که شرم همیشگی ام به من اجازه می داد، سعی کردم با او کاملاً صادق باشم ، و در واقع هم بی هیچ مشکلی چنین بودم . شاید به این دلیل که او شغلش را می شناخت ؛ مثل یک پزشک حاذق یا یک وکیل خوب که می توانند به تو گوش بدهند و تقریباً با سکوت به سخن وادارت کنند؛ چیزی که لازم است تا تو به حرف بیایی. من روی شغلش حساب می کردم و به آن احترام می گذاشتم. عنوان روزنامه نگار برای اونزد من یک عنوان شایسته بود. او هم در مجموع از خودش با من حرف می زد و از مشکلاتش، از داستان ازدواجش، داستان کارش و پسرش. بله؛ پسرش؛ یک کودک 15،14 ساله که زاده ی یک ازدواج نه چندان خوشبخت و الان با او تنها بود. یک پسر فاشیست. چرا فاشیست؟ شاید به علت اعتراضش نسبت به او، یعنی همان جدل جاودانه ی میان فرزندان و والدین وقتی که والدین به نوعی، ابژه ی یک محکومیت اخلاقی ناخودآگاهانه و ابتدایی هستند؛ یا شاید به دلیل این که با یک بی تفاوتی حاکم، ماههای متوالی در یک محله ی مناسب از شهر با همکلاسی هایی پولدار و احمق که عملاً همه فاشیست بودند به خود رها شده بود. مجموعه ای از ملزومات توامان برای آفرینش این مورد پوچ و دردناک که مشت ها را در تو از خشم گره می کنند و بغضی در گلویت از خشم می آورند.
مانند یک درام خانوادگی و اجتماعی کوچک، او، آن مادر، نگران بود و به من می گفت که دارد با پسرش مبارزه می کند و سعی می کند از قدرتش در مقام و نام مادر سوءاستفاده نکند و یا به خاطر تجربه اش از او باج نگیرد. خلاصه برایش دشوار بود. او را برده بود تا فیلم ” توجه توجه! ما فاشیست هستیم” را ببیند و امیدوار بود تا نتیجه ی خوبی حاصلش شود. امّا دست کم پیشوا برای پسر چون چهره ای، مسخره و دیوانه آمده بود. بعد بحث درباره ی پسر قطع شد و به روال معمول مباحثاتی از این دست به چیز دیگری پریدیم.
اینگونه آن دختر با چهره ی عریان و خشنش با نخستین روز تعطیلات تابستانی من از هستی پیچیده ام ناپدید شد.
چند هفته بعد نوشته ی او در جراید منتشر شد. بسیار توهین آمیزتر از آنی بود که می توان در ارتباط با من نوشت. توهین آمیز چون توسط همان احمقی که به نام اربابان واقعی یا خیالی اش از من بیزار است نوشته نشده بود بلکه توسط یک شخص فرهیخته، متمدن و با سطح روزنامه نگاری بالا نوشته شده بود.
دیدن همه ی نکات مشترکی که اشخاص ناسزاوار هر گونه احترامی بر من هوار کرده بودند تا برایشان آن ماسک تئاتر هنری نو را بسازم یعنی: تجربیات خشونت بار، شعر مودی ( maudit )، قابلیت سودجوئی، پیش پاافتادگی و رایگانی استفاده از زبان محلّی و لاتی و…. از سوی کسی که به نظرم قابل احترام آمده بود برایم توهین آمیز بود.
قضاوت های دهاتی و جاهلانه ای که تقریباً از سستی، دوست یک روزه ی من تکرارشان کرده بود که با سرمستی به سوی نقطه ی مشترک او با همدستان مبتذلش چشمک می زد.
بفرما یک عمل فاشیستی. فاشیستی در عمق، در گنجه های مخفی روح. ایتالیا دارد در رفاهی می پوسد که خودخواهی و حماقت و بی فرهنگی و غیبت و اخلاق گرایی و تبانی و حزب بادی گری است. سهیم شدن به هر شیوه در این گندیدگی فاشیسم است. لائیک بودن و لیبرال بودن هیچ معنایی نمی دهد وقتی آن قدرت اخلاقی وجود ندارد که بتواند بر وسوسه ی شریک شدن در جهانی پیروز شود که آشکارا با قوانین اغواگر و خشنش کار می کند. لازم نیست برای مقابله با فاشیسم در قالب های دیوانه وار و مسخره اش نیرومند بشویم. لازم است برای مواجهه با فاشیسمی چون بهنجاری، مثل کدگذاری و رده بندی های گیریم شاد، جهانی و از لحاظ اجتماعی برگزیده و در مجموع به نحو خشنی خودخواهانه در یک جامعه، قویتر بشویم . در کل پسر خیلی کمتر فاشیست بود تا مادر یا لااقل در فاشیسم او چیز اصیلی بود که قطعاً خودش هم نمی توانست از آن آگاه باشد. یک اعتراض، یک خشم، او در صداقتی کودکانه می فهمید که جهانی که در آن می زید در کل بی رحم است و خودش را با قدرت رسواگری که به او ایده ی فاشیسمش را می دهد به سویش پرت می کند. فاشیسم مادر اما اضمحلال اخلاقی، شراکت در دستکاری مصنوعی ایده هاست که نئوکاپیتالیسم به کمک آن دارد قدرت نوین خود را شکل می دهد. اعتراف می کنم که لحظه ای دچار خشمی تقریباً شاعرانه علیه آن مادر شدم که مرا واداشت بیندیشم پسر فاشیست شایسته ی او بوده و درست هم بود و این تقدیری بود که در خودش توازنی کامل میان دادن و داشتن برقرار می کرد و تازه خشونت مرا هم – که فوراً سرکوب شد و بد بود- برای نوشتن یک لطیفه برانگیخت. لطیفه ای که با آن به دشمنان بورژوایم داشتن فرزندان فاشیستشان را تبریک بگویم و بگویم: شما را ای فرزندان فاشیست ها بادا تا فرزندان فاشیست- این لعنت نو- بیایند. همان بچه های فاشیستی که شما را با ایده های زاده شده از ایده های شما تخریب می کنند. کینه ای زاده از کینه ی شما.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)