حس کسی دارم که بعد از پنج شش سال بارداری، بارشو گذاشته زمین … “مای نیم ایز لیلا” اولین رمان منه که سال ۲۰۰۶ شروع کردمش برای مبارزه با رنج ها و سختی های دل کندن از ایران … و بعد از چندین بار بازنویسی، در این روزهای برفی آخر سال ۲۰۱۲، توسط نشر ناکجا منتشر شده … احساسم قابل بیان نیست در این لحظه به هزاران دلیل؛ مهم ترینش اینکه اینکار و برای اولین بار بدون خودسانسوری نوشتم. بدون فکر به هیچ سانسور و سانسورچی و سلاخی و لذتی بالاتر از این برایم متصور نبوده و نیست و هرگز هم فکر نکردم که یک کلمه شو تغییر بدم تا در ایران منتشر بشه … این رمان اول از همه به خود خودم تعلق داره … ممنونم از تینوش نظم جو و همکارای خوبش در نشر ناکجا که در تحقق این رویا، نقش بزرگی داشتند …
تکه هایی از رمان بیتا
آن چشم‌های درشت قهوه‌ای روشن زن و موهای تابدار بلوطی روی بازوهای لخت دخترک، بوی کهنه زمان دور دست را می‌پاشد توی خانه‌ام. آن دو زن بوی خون می‌دهند؛ بوی خون داغ و غلیظ. بوی خون انبوه و سرخ. آنها ایرانی‌اند.
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)