Hossein-Nooraninezhad-1.jpg.815x390_q85_crop_upscale

این جا در زندان گاهی مجبور به اعتراف و درخواست عفو می شویم. لطفا کسی ژست قهرمان های سازش ناپذیر را نگیرد و نگوید چه کار بدی! آن زمان که من و شما به خاطر چند دقیقه تاخیر در رسیدن به آن صبحگاهی های نظامی به خط می شدیم، تا ضمن شیلنگ و خط کش خوردن بر کف دست، گریه کنان به غلط کردن بیفتیم، آن لحظاتی که زیر چک و لگد معلم و در محیط تعلیم و تعلم یادمان می دادند که اقرار به کثافت خوردن کنیم و تازه باید در ذهن مان می سپردیم که ” چوب معلم گله، هر کی نخوره خله”، آن وقتی که یکی از خودمان برای ممانعت از تنبیه جمعی کلاس یا هر دلیل دیگری حاضر می شد که خود یا دیگری را برای هر کار به ظاهر خلافی لو دهد، همه مان صد پله بدتر از این اعتراف ها و تواب شدن در زندان ها را از سرگذرانده بودیم. راستی تهدید به سیاهچال را یادتان هست؟ این جا هم داریم، البته کمی جدی تر از آن بلوف سیاهچال. بهش سوییت میگویند اما خودمانی تر ” انفرادی” صدایش می کنند.

یادتان هست که از میان خودمان مبصر و انتظامات درست می کردند و تازه برخی ناظم ها که خلاق تربودند، مرتب یادآوری می کردند که ما نه تنها در مدرسه که در کوچه ومحله هم ریز آمارتان را از طریق دوستان خودتان داریم و مامور مخفی بین شما گذاشته ایم. در زندان هم این شیوه های آدم فروشی وجود دارد. تازه در زندان خیالت از خانواده ات راحت است که طرف توست. اما زمان مدرسه ضمن این که عملا مدرسه خودش را جبهه ای در برابر جبهه دانش آموزان فرض می کرد و طبعا دانش آموز هم خودش را در جناح مقابل و البته در نبردی نابرابر می دید، خانواده هم اسیر نمایش خیرخواهی و خوب نمایی مدرسه می شد و با آن ها در یک سنگر قرار می گرفت. مدرسه به پدر و مادرها یاد می داد که از بچه هایشان در خانه جاسوسی کنند و متقابلا مدرسه این زحمت اولیا را در حوزه حاکمیت خود جبران می کرد و هر کاری می کردیم، دو تا رویش می گذاشت و خبر می داد. چه زجرها که برای به هم زدن این اتحاد ضد آزادی، ضد شادی، ضد بازی، ضد تجربه و حتی ضد آگاهی نکشیدیم. حالا حداقل زندان آن قدر نمایش خیرخواهی ندارد که خانواده هایمان را سمت خود بکشد.

در زندان هم نوعی لیست خوب ها و بدها داریم. در زندان هم متملقین و متخصصین آمار از برخی امتیازات برخوردار می شوند و برای ادامه این مسیر مشعشع آموزش می بینند. در زندان هم واحدهای فرهنگی وجود دارد با همان کیفیت لوس امور تربیتی ها. در زندان هم باید مو را کوتاه نگاه داشت، تازه زندان سهل گیر تر است.

یادم نمی رود اولین روزی که احساس کردم به نوعی فرهنگ رسمی و حاکمیت من را به چشم مجرم، مزاحم و عنصر نامطلوب نگاه می کند، کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم، از زمان ابتدایی سر صف قران می خواندم و با مذهبی بودن و نمایش آن، تصور مقرب بودن داشتم. تنها مشکلم این بود که مویم را از فرق وسط باز می کردم، آن روز یکی از مربیان امور تربیتی مدرسه ایی که تازه مدرسه معمولی نبود، نمونه بود و مخصوص درس خوان ها و مثبت ها، به من اجازه قران خواندن نداد. او در حالی که ژست آدم های خوشمزه را به خودش گرفته بود،در جمع بچه های مدرسه گفت که مویم را شکل دخترها درست می کنم و در حالی که موهایم را با دستش به هم می ریخت، گفت «در مدرسه پسرانه دخترها نباید قران بخوانند!» خنده حضار! و البته لجاجت و ادامه سلیقه خودم تا ستیزهایی که بماند. این جا که زندان باشد، لااقل از آن خبرها نیست. هر چند در زندان هم نیمچه تلاشی برای القای یک فرهنگ رسمی وجود دارد. اما هر چه باشد آن دانش آموز طفل معصوم هیچ نقش و اختیاری در آن تقدیر ۱۲ ساله نداشت، اما زندانی ها کما بیش خودشان هم نقشی در سرنوشت شان ایفا کرده اند.

باز هم هست، اگر از روزهای سخت بازجویی و دادگاه بگذریم، زندان حداقل آن استرس های امتحان و نمره و تکلیفی که در مدارس می کشیدیم را ندارد، به خصوص اگر قانون سازمان زندان ها که نسبتا قانون خوبی است رعایت شود. اما طبق قانون مدرسه، چقدر اطلاعات بی خودی، چقدر اسامی آدم ها و قله ها و رودخانه ها از چین گرفته تا آمریکا، چقدر سال تولدهای بی دلیل، چقدر اطلاعات زیستی غیر لازم، چقدر چقدر چقدر بی جهت و اضافی حفظ می کردیم و چقدر تکنیک های زندگی که باید یاد می گرفتیم و یادمان ندادند.

راستی چرا برخی ناظم ها آن طور خشن بچه ها را می زدند؟ فرضا کسی سر صف با دیگری پچ پچ کرده بود. خب که چه؟ دلیل این که نمی گذاشتند یک قمقمه آب با خودمان سر کلاس ببریم و در آن کلاس های گرم و شلوغ و بی هوا و تهویه تشنگی می کشیدیم و اجازه رفتن به حیاط و آب خوردن از آن آبخوری های کثیف و بدبوی کنار توالت ها را نمی دادند چه بود؟ مگر در کل آن ۱۲ سال چند ساعت درس مهم و مفید یادمان می دادند که در آن چند دقیقه حیاط رفتن و آب خوردن از آن محروم می شدیم؟

اگر در مدارس به زور ازمان پول می گرفتند، این جا هم مجبوریم از جیب خودمان خرج زندان کنیم تا ما را در آن نگه دارند. فروشگاه های مدرسه را برای تمرین تحمل فروشگاه های زندان طراحی کرده بودند. هر چقدر در مدرسه چون و چرا اعتبار و عزت داشت، این جا هم دارد. حق دخالت و مشارکت دانش آموزان و زندانی در مدیریت مدرسه و زندان با هم تفاوتی ندارد. همان قدر که بره بودن و بی زبانی و تبعیت محض و تملق در آن جا امتیاز بود این جا هم هست. برای برخی مجرمان توجیه حداقلی درست یا غلطی دارد اما در مدرسه چه؟

زندان همان مدرسه است و زندانی همان دانش آموزی که فقط شیفت صبح و عصر ندارد. او و خانواده اش مجبور به تحمل دوره محکومیت اند تا تمام شود. حکمی که برای زندانی می تواند یادآور همان روزهای مدرسه باشد. مدرسه هایی که اگر مدرسه نبود، وضع امروزمان خیلی بهتر از این می شد. بهتر از این که زندان هایمان آباد شده و انضباط اجتماعی نداریم، تکنیک های زندگی را بلد نیستیم و یک عمر در اسارت نمره و مدرسه سوختیم و ساختیم. و آن هایی هم که پولدار بودند و مدرسه های بهتری رفتند، چیزی نشدند جز ماشین های تست زنی با همان معلومات اضافه دیگران و کمبودهای دیگران.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)