در حاشیه محروم ماندن زن فوتبالیست از مسابقات آسیایی

در دوران دبستان دوستی داشتم که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. دوست من هیچ‌گاه با این جدایی کنار نیامده بود و سعی می‌کرد از همه پنهانش کند. آنچه دوستِ کوچکِ مرا عمیقا رنج می‌داد و گاهی پرخاش‌گر و عصبی می‌کرد، نه جدایی پدر و مادرش که علت جدایی‌شان بود. پدر معتقد بود که همسرش باید کارش را رها کند، باید در خانه بماند و باید تمام وقت به فرزندش برسد. اما مادر کارش را دوست داشت و حاضر به ترک آن نبود. مشاجره بر سر “رسیدگی” به دوستِ کوچکِ من آن‌قدر ادامه پیدا کرده بود تا آن دو از هم جدا شده بودند. او در همان عوالم کودکی خود را مقصر این اتفاق می‌دانست و به خاطر جدایی والدینش احساس گناه می‌کرد.

9044a7f9-1145-4ffd-94b5-ba2ec976789a-cb، کاپیتان تیم فوتسال زنان ایران قرار نیست در نخستین دوره رقابت‌های زنان جام ملت‌های آسیا شرکت کند. مطابق قوانین رسمی جمهوری اسلامی ایران، همسرش این حق را دارد که به او اجازه خروج از کشور ندهد. همسر این زن فوتبالیست با خروج او مخالفت کرده و در نتیجه او نتوانسته گذرنامه خود را تمدید کند. همسر نیلوفر اردلان گفته دلیل مخالفت‌اش ضرورت حضور مادر در اولین روز مدرسه رفتن پسرشان است.

از سوی دیگر مادر به روزنامه «گل» گفته که ۲۸ شهریور زمان جشن ورود پسرش به کلاس اول است و او می تواند روز اول مدرسه را در کنار فرزندش باشد. تیم بیست و نهم پرواز دارد. دوم و سوم مهر هم تعطیل است و بعد از آن تیم از مالزی برمی‌گردد. “بنابراین موضوع فقط بر سر یک روز مدرسه رفتن پسرمان است.”

ماجرا هنوز تمام نشده و به احتمال زیاد، پدر دوباره در فیس‌بوک، اینستاگرام یا گفت‌و‌گو با نشریه‌ای از مثلا “دغدغه”‌اش برای نبودن مادر در “روزهای اول مدرسه” پسرش می‌گوید.

با پیش آمد این ماجرا بسیاری به درستی از ناعادلانه بودن این قانون و دردآورتر از آن همراه شدن مردی از قشر جوان و تحصیلکرده با این ناعدالتی عمیق گفتند، از قانونی که دست مردانی چون او را باز می‌گذارد تا به پشتوانه آن حتی به تسویه حساب‌های شخصی و “رو کم کنی‌ها”ی خود مشغول شوند. بعضی نیز به ذکاوت مطرح می‌کنند که چطور می‌توان فکر کرد زنی که رویایش را جلوی چشم‌هایش نابود می‌کنی، فقط به واسطه حضور فیزیکی‌اش با تمام احساس خود کنار فرزندش باشد؟

اما من به دوست کوچکِ دوران دبستانم می‌اندیشم و به پسرک هفت ساله‌ای که مدرسه رفتن‌اش بهانه نرسیدن مادر فوتبالیستش به یکی از بزرگترین مسابقاتی است که در پی داشته. به او که قطعا تمام هجمه‌ها را می‌شنود. به او که قطعا اشک‌ها و ناامیدی مادرش را دیده و صدای پدرش را شنیده که او را- پسرک هفت ساله را- توجیه همگامی‌اش با ناعدالتی دانسته است. فکر می‌کنم پسرک کوچک هفت ساله در این چند روز چند بار در گوشه اتاق به کیف مدرسه‌اش نگاه کرده و بغضش را قورت داده؟ چند بار خودش را عامل تمام این کشمکش‌ها و ناراحتی‌ها دانسته؟ بی‌شک کشمکش‌هایی از این دست، که کودک به طور مداوم خود را عامل جدال میان والدین‌اش می‌بیند می‌تواند تاثیرات منفی عمیقی بر روح و روان او داشته باشد؛ تاثیراتی که تا بزرگسالی همراه او خواهند بود.

به پسرکی فکر می‌کنم که حتی از دوستِ کوچکِ من هم آسیب‌پذیرتر شده است. خودخواهیِ پدر او نه فقط در چهاردیواری خانه و حریم شخصی‌شان و در حق مادرِ روا شده، که بسیار فراتر از آن ضربه‌ای سخت به فوتبال زنان و تیم ملی ایران بوده است. موضوع، فراتر رفته، رسانه‌ای شده و تحلیل‌ها و بحث‌ها و برداشت‌های مختلفی را در پی داشته است. بنابراین قطعا در همان روزهای اول مدرسه، هستند دانش آموزانی یا والدینی یا مربیانی که او را بشناسند و بدانند این روزها در خانه پسرکِ هفت ساله چه اتفاق افتاده است. شاید او را به هم نشان بدهند، پچ پچی کنند و سری تکان بدهند که اگر از چشم‌ها و گوش‌های کوچکش دور نماند، تمام زندگیش را تکان می‌دهد.

به پسرک کوچکی فکر می‌کنم که این روزها ذهنش پر از تناقضات است. او که می‌توانست درست در همین روزها سرشار از حس افتخار به مادری باشد که کاپیتان تیم ملی فوتبال است و قرار است به زودی به مسابقاتی مهم اعزام شود، حالا شاید تنها با احساس گناهی تحمیلی دست به گریبان است و در باورش خود را عامل شکست مادر و نرسیدن او به آن چه رویایش را داشته می بیند.

به پسرک هفت ساله فکر می کنم که از پسِ تمامِ این ماجراها چگونه برمی آید؟ دیدن بی‌عدالتی که در حق مادرش رفته است، زنی که در کشوری چون ایران، قطعا با مصائب زیاد توانسته در رشته‌ای چون فوتبال خود را بالا بکشد، او را به یک مبارز حقوق زنان تبدیل می‌کند و در بزرگسالی به صف کسانی می‌پیوندد که برای برابری تلاش می‌کنند؟ یا شرایط پیش آمده و شکاف‌های روحی جامانده از این اتفاق، او را به سوی توجیه عمل پدر و حتی الگوبرداری از او سوق می‌دهد تا در آینده با قانون‌گذاران زن‌ستیز همراه شود؟

من به این پسرکِ کوچکِ هفت ساله، که نامش را هم نمی‌دانم، می‌اندیشم که چطور به این سادگی روحش خراش برمی‌دارد و کسی نمی‌بیند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)