شعر های آنیکا کارما

شهر آزادی کجاست؟

شعری از آنیکا کارما
ترجمه م.س
…………………………………

من آن موجم که پیوسته سر به صخره ها می سایم
تا تن و جانم به راه خود از گذرگاه بگذرد
بافندهء واقعه ها
از تار و پودِ زمان
لحظهء بی حاصلی را به لحظهء بی حاصلی می دوزد
اما این سر ِ پر شوری که مراست
و این دلِ سرگشته درسینهء من
از لحظه های بی حاصل بیزار است
جان من ، دل به نسیمی سپرده است
که سر رسد
و کوچه ء سپیده دمان مرا از غباراین شب هول آور بروبد
چشم هایم بر این بام
به ستاره ای ست
و دلم آینه دارِ تماشای او ست
روشنایی مهجور است و
غربت زدگان از ره می رسند
فصل رفتن است و قافله ها در گذرند
پس تو ای دلِ گرفتارِ سفر کردهء من
بدان که
شهر آزادی از منزلی ست تا منزلی دیگر

***

پیام زندانی
شعری از : آنیکا کارما
ترجمه م.س

ای آزادگان

زندانیان را به خانهء مِهرِ خود فراخوانید
واز شهر اندوه آنان خبری به دست آرید
زیرا تا زمانی که صدا در خواب
و سکوت بر پا ایستاده است
بندی که به پای اسیران است
ساختهء دستانِ ماست !
تا زمانی که ما از خود دیواری به گِرد ِسکوت می کشیم
با قاتلان همدستیم
شنیده ام از یک زندانی
که به نگهدارندهء سکوت چنین می گفت :
اگر مرگِ ما پنهان می ماند
به واسطهء خموشی ِ توست !
پس سوگند به وجود تو ای دوست
که سکوتِ تو ما را می کُشد
ای آن که هرگز فراموش نمی شوی
به وجودِ تو سوگند
که سکوت تو عمرِ ما را به باد می دهد
عمرِ ما را که پای در بند داریم
ولبانمان بر لبخند، فروبسته است
به یاد آور :
هنگامی تو بر غمِ ما لب فرو می بندی
جهان ما به فراموشی فرو می رود
هنگامی که لبان خود را در برابر رنجِ ما دیوار می کنی
قاتلانِ مارا بدل به پیشروانِ قافله کرده ای
به یاد آور

***

و این از خودِ ماست

شعری از آنیکا کارما
ترجمه م.س
……………………..

با دفتری درهم آشُفته
ودلهای پرکنده
چونان پیام آورانی هستیم که به منزلگه مقصود خود نرسیده اند
به سانِ پرندگانی که هنوز بال وپر نگشوده اند
به ترکِ آشیانهء خود گفته ایم
و از ره گم کردگانِ پریشان روزگار شده ایم
این چه کسی ست که در ویرانهء تنهایی ِما لانه کرده
و بی صدا می گرید؟
و آن چیست که همچون ماری جگر فرسای در سایهء ما خزیده
و برما کمین کرده ست؟
پیش ازین تصویرما در آینهء ما ازین سان درهم آشفته نبود
و حضوری چنین نازیبا ، نه در دل نقشی داشت
و نه در دیدگان
اکنون می باید از چه کسی شکوه کنیم
که چونان میوه ای که بر درخت، ناچیده بمانَد
پژمردگی ما از خودما است ؟
گلِه های ما از کیست
که همچون آهی که از دل برنیامده
و چون شکوه ای که ناکرده مانده است
زندانیِ رنجِ خویشتنیم؟
این از خودِ ما برخاست؛
اگر فردای ما ، مغلوبِ دیروزِ ما شد
و این از خودِ ما بود
اگر شب ِ ما بر سپیدهء ما یورش آورد
این از خودِ ماست اگر خورشید ما در آینه نطر نمی افکند
واین از خودِ ماست
اگر ظلمت به گِرد ِ جهان تار تنیده است !
ما آن قصهء خویشیم که ناگفته ماندیم
و افسانهء ناگشودهء خود را ناشنیده نهادیم !

***

در سفر

شعری از آنیکا کارما
ترجمه م.س
…………………………

در سفر است
بستر و جامه خواب او همه حسرت
تاریکی او را دعا می کند و او آمین می گوید
گاه در ظلمت و تنهایی
به راهی که نا امن است دستی به دیوار می نهد
بیداری خود را به رؤیاهای خود می سپارد
مگر خوابی را رنگین کند
در قافله ، اما بیرون از قافله
از دلِ خود تنها تر
بارسنگینی را به دوش می بَرَد
گاهی شوق درون را
به شعله ء ناچیزی در اجاقی تسکین می دهد
وگاه سر در جویباری فرو می برَد
تا به یاد خنکای چشمه ای ، جرعه ای بنوشد
همچون گویی سرگشته
که به ضربت تیپایی در باد رها شده باشد
یا چون وزیر شکست خورده ای که از صفحهء شطرنج دور افتاده است
در سفر است
وهرگز نمی گوید که مقصد او کجاست؟
یا پیرو کدام آئین است
عهدی با راه بسته است
و نمی داند که از کفر می گریزد یا از ایمان؟
همینقدر می داند که دروجود او
چراغی از جنس ماه یا پروین روشن است
همچون ارفهء شاعر در پی دیدار معشوق
دفتر خود را از سرود پُر می کند
در سفر است
واز این منزل
تا آن منزل
لحظه ای قرار و آرام ندارد

****

آیا آیا ؟

شعری از آنیکا کارما
ترجمه م.س
…………………………………

ای کلماتی که پرکشیده اید
با من بگویید که :
آیا به شهر او رسیده اید؟
آیا روی بام خانهء او نشسته اید؟
چون غنچه ای بر لبان او شکفته اید؟
آیا نشانی تان را در راه گم نکرده اید؟
آیا آشنایی در راه دیده اید؟
آیا برای خوشه های سلامی که به منقار داشتید
پاسخی گرفته اید؟
آیا برای دلی که با خود برده بودید
برگهء مهری خریده اید؟
آیا نگاهی به شما نگفت که روز شما خوش؟
آیا برکرانهء غمی آرام نیاسودید؟
آیا با موج ها بر فراز صخره ها نرفتید
و از بیم سنگ ها نگریختید؟
با من بگویید
آن خرمنی که همه گُل بود
از آن که بود؟
و از کدام شاخه اش چیده بودید؟
آه
ای واژه هایی که در راه گم شده اید
اکنون از برابرچشمان چه کسی می گذرید؟

****

پس چه شد آن آتش؟

شعری دیگر از : آنیکا کارما
ترجمه :م.س

ای گل نودمیده
از خود ، خبری نمی دهی؟
و غبار ی از گذری با خود نمی آوری؟
در باغِ زبان آوری و اندیشه
خوشهء هنرت را به کجا پنهان می کنی؟
کام ِ شقایق خشکیده ست
ای گل صحرایی بگو که آواز تو در کجاست ؟
چه شد که گوش های تو بر صدای من بسته است؟
و سخنی نوشین بر زبان تو جاری نمی شود؟
چشمانت درکار سیر دیگران اند
و به یاران نمی نگرند
قاصدِ نیمه جانت
پیام کوتاهی نمی آورَد
اگر تو می خواهی که از تو نپرسم
چرا به نگاهی اشارتی نمی کنی ؟
ای دوست
پس چه شد آن کبریت شعله ورت
چه شد آن آتشی که می باید برفروزی؟

***

موج هستی من

شعر دیگری از آنیکا کارما
ترجمهء م.س

آه تو ای موج سرگردان که پیوسته سر بر سنگ می سایی
و یک آن از تلاش خود باز نمی ایستی
هم با ساحل بیگانه ای و هم از دریا می گریزی
آخر ای دیوانه ، به من بگو که از کدام دیاری؟
اینچنین با خشم طبیعت همراهی
فارغ از هراس
توفنده و کوبان
ای آشنای صخره ها
ای غریبه با خویشتن
به چه هنگام روح آرام ناپذیرِ خویش را درخواهی یافت؟
ای موج ، ای سایندهء صخره سنگ ها
این بی تابی برتو مبارک باد !
خروش تو خوابِ طبیعت را برمی آشوبد
این بیداری
واین بی خوابی بر تو مبارک باد !
ای که موج آرامش ناپذیر دریای هستیِ منی
من به دور از هستی ِ تو
بسته ء یک مردابی بیش نبوده ام
نیک و بد را رها می کنم
و در تو می گریزم
زیرا تویی که آرامش منی
تویی که نا آرامی من و بود و نبود منی !

****

سفر به خانه

یک شعر از آنیکا کارما
ترجمه: م.س

هرگاه سفری به خانه می کنم
گویی به سوی خطری بزرگ می روم
نگاه ِ من به هر سنگ و خشتی که می افتد
تار و پودِ وجودم از بُن استخوان به لرزه درمی آیند
هنگامی که از روزنهء دل خود سرک می کشم
گویی سر من می خواهد از تن من بگریزد و به گوشه ای پناه جوید
واگر به بوته ای نظر افکنم وجودی را در او شعله ور می بینم
واگر چشمی برخیابان بگشایم
گویی برای همه ابرهای جهان پیام می فرستم
واز آنها می خواهم تا ببارند
و با این آرزو جهان را درباران تر می کنم
آه که آنچه می بینم جز طوقِ لعنتی نیست
و بدین سان است که از نگریستن می گریزم
آن چیست که در آن چاه تاریکی دیده می شود
و اینگونه راه را بر نفس های من تنگ تر می کند؟
کدام دشمن باغ خانهء مرا در آتش سوخته است
که من از دیدن باغ و درخت وحشت دارم؟
چه چیزی جز هیزم خشگ در آنجا باقی مانده
که من تنها آرزوی داشتن تبر در دل دارم؟
از بطن «نیکی» چه زاده شده است
که من اینگونه خداوندان «بدی » را به مدد می طلبم؟
آه ، من آن خانه را دوست می دارم
هرچند پیوسته در جستجوی راهی برای گریز از آن هستم
با اینهمه اینگونه که بنیان و بام او را طعمهء موریانه ها می بینم
دل من در غم او غوطه ور می شود

*****

شعـــــــــــــله

شعری از آنیکا کارما
ترجمه : م.س

اضطرابی همچون روحِ جهان باید داشته باشی
و حضوری نهان در غیبت
دلت می خواهد از شب سیاه بگذری
شُعله آفتابی باید در دل داشته باشی
مثل موجی که از دریا می گریزد
باید شتاب کنی به سوی افق های روشن
می خواهی که لبت از تشنگی شسته شود؟
می بایدبرای لحظه ای کنارچشمه ای در سراب بایستی
و اگر دوست میداری که آینه ات حقایق را بازگوکنند
به چهرهء بی نقابی در آینه نیاز داری
و اگر دلت می خواهد یوسف را از چاه آزادکنی؟
به دلو و طناب دیگری
و به دست دیگری و به قصد دیگری نیازمندی
ونه قصدی از نوع برادران یوسف
و اگر دل به رندان آزاده سپرده ای؟
می باید از میخانهء غم شراب بنوشی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)