زمانی که [«سطحِ فرهنگ» و «فرهنگِ سطحی» در جامعه بامزه ما] را می نوشتم، قصد نداشتم که بیش از این به چنین موضوعاتی بپردازم و قرار نبود که شماره دو و سه ائی در کار باشد. منتهی مگر در این اوضاعِ کنونی می شود؟ زوال و ابتذال، بی فرهنگی و دوری از تمدن، چنان در تار و پودِ جامعه ما رخنه کرده است، که قُلّه آن را در خیابانها و هنگامِ کشتنِ شهروندان (جشن های اعدام) مشاهده می کنیم.
https://www.tribunezamaneh.com/archives/80613?tztc=1

در آن نوشتار، با توسل به نمونه خانمِ «مسیح علی نژاد»، خبرنگارِ مشهورِ «صدای آمریکا»، یکی از وجهه های منفیِ «خبرنگاریِ غیرِ جدی» (به اصطلاحِ غربی ها: yellow press) را به خوانندگان نشان دادم. همچنین سطحِ فرهنگِ ضعیف و پائینِ بسیاری از جوانانِ ایرانی را با توسلِ به نمونه آقای «امیر تَتَلو» ترسیم کردم.

متنِ حاضر به اتهاماتی می پردازد که به آقای «عباس معروفی»، نویسنده شهیرِ ایرانی، وارد آمده است. همچنین نمونه های کوتاهی از زبانِ تند و بی ادبانه ایشان را در جریانِ یک مشاجره «ائی میلی» در اختیارِ خوانندگان قرار می دهد.
نظیرِ متنِ قبلی، من شخصاً تحقیقی نکرده ام و تنها اتکایم ادعاهائی ست که در رسانه ها موجود است. چنانچه این اتهامات در موردِ آقای «معروفی» صحت داشته باشند، و چنانچه ایشان به رفعِ این اتهامات نپردازند، به اعتقادِ من ضربه ای غیرِ قابلِ جبران به جایگاهِ خود در ادبیاتِ معاصرِ ایران، و همچنین به قلبِ خوانندگانِ خود خواهند زد.

چنین نوشتاری، مطلوبِ رسانه های ایرانی نیست. اغلبِ دست اندرکارانِ رسانه ها، همدیگر را می شناسند و روابطِ «پارتی بازی و قربانت شوم» با یکدیگر دارند. من این نوع از روابط را «قبیله ای و مافیائی» می نامم. چنین است که اولاً به انتشار رساندنِ این قبیل متن ها چندان ساده نیست. دوماً اغلبِ رسانه ها در مقابلِ چنین نوشتاری آگاهانه و عمداً سکوت می کنند. سکوتی معنا دار. و خب طبیعی و روشن هم هست که چنین برخورد بشود. منتهی امروزه، امکاناتِ عصرِ دیجیتال فرای این سکوت ها و سانسورها و خودی و ناخودی کردن هاست. خوشبختانه. حال ببینیم عاقبتِ این متن به کجا ختم می شود!

پیرامونِ هر فردِ معروف شده ای شایعات همیشه و در همه جا بسیارند. معمولاً اثباتِ چنین ادعاهائی بی نهایت دشوار و در بسیاری از موارد حتی ناممکن است. بنابراین تا یک بررسیِ قضائیِ مستقل و دقیق، اظهاراتِ «شاهد» صرفاً ادعا دانسته می شوند. همچنین طبقِ قوانینِ کیفریِ غرب، باید فرض را بر بیگناهیِ «متهم» گرفت و به هیچ عنوان او را محکوم ندانست.
چنین ادعاهائی می توانند کاملاً صحت داشته باشند؛ ناقص باشند؛ یا اساساً نادرست باشند. متأسفانه ساختارِ مافیائیِ فرهنگِ ایران (تعارف و پارتی بازی و قبیله گری و باندبازی و غیره) مانعِ بسیار بلندی در راهِ بررسیِ حقوقیِ چنین مواردی هست و خواهد بود. چون «دوستان» حتی اگر که مطلع باشند، سکوت می کنند و تمایلی به تولیدِ دردسر برای خود ندارند.

در باره آقای «عباس معروفی»، شایعات و داستان ها از همان زمانِ «گردون» در ایران و مشاجراتِ ایشان با «کانون نویسندگان ایران» وجود داشت. گاه گاهی، اینور و آنور، کسی چیزی می گفت یا می نوشت. اما نه مستند و محکمه پسند، و نه مستدل و اُبژکتیو. و چه کاری ساده تر از وارد کردنِ اتهاماتِ واهی به افراد؟

پس از مهاجرتِ آقای «معروفی» به خارج، این شایعات و اتهامات بالاتر گرفت. و اکنون دوباره، هم در برخی «صفحات» و هم در «فیسبوق»، مواردِ «نسبتاً جدید» و «نسبتاً اُبژکتیوی» در چرخش اند. «اُبژکتیو» که می گویم از این لحاظ که طرفِ مقابل، ناپیدا و مجهول نیست، بلکه با نام و رسمِ اصلی و شناخته شده واردِ میدانِ دعوی شده است.

در جنگلِ «اینترنت» صفحه ای هست بنامِ «هفته» که در «مونترآل» – کانادا منتشر می شود و شخصی بنامِ آقای «خسرو شمیرانی» سردبیرِ آن هستند:
http://2shanbe.ir/ExternalPages/?id=25995

در این صفحه، متنی مشاهده می شود با این مشخصات:

07 مرداد 1394 (29.7.2015)؛ نوشته شده توسط هفته
حیرت‌انگیز، باورنکردنی و شرم‌آور
هرچه بگندد نمکش می‌زنند….
نقش نویسنده معروف در تعطیلی کتابخانه‌ی «زاگرس»
http://2shanbe.ir/ExternalPages/?id=25995

این متن سراسر به آقای «معروفی» پرداخته است و وقایعِ ذکر شده در آن بر می گردد به سالِ 2012 میلادی در «مونترآل» – کانادا. در این متن ادعا شده است که آقای «معروفی»، به قراردادهای فرهنگی – ادبیِ خویش وعده نکرده اند و «مرکزِ فرهنگی و کتابخانه زاگرس» در «مونترآل» را، متعلق به آقای «مهدی شهرستانی»، به زحمت و خرج های سنگین انداخته اند و بدین ترتیب موجباتِ ورشکستگی و تعطیلیِ نهائی آنرا را فراهم نموده اند.
بر اساسِ این متن، داستان از این قرار بوده است که «مرکزِ فرهنگی و کتابخانه زاگرس» بتدریج در خطرِ ورشکستگی و تعطیلی قرار می گیرد. آقای «خسرو شمیرانی»، سردبیرِ «هفته»، موضوع را با آقای «معروفی» در میان می گذارد. آقای «معروفی» برای کمک به این مرکز، حاضر می شود تا کُتبِ مرکز را خریداری نموده، بدین ترتیب از مرکز حمایت کرده باشد.

در متن از قولِ آقای «شمیرانی» آمده است (هر چه در قلاب آمده است، مستقیماً از نشریه «هفته» کُپی شده است):
[محاسبه ساده‌ای بود. مرکز فرهنگی که به سختی از پس پرداخت اجاره‌اش بر‌می‌آید و تنها سرمایه‌اش کتاب‌اش است باید این را به فال نیک بگیرد. ده هزار جلد کتاب به بهای متوسط 7-8 دلار هم حساب کنیم رقم چشمگیری می‌شد].

آقای «شهرستانی» که به اصطلاح قرارداد را – ظاهراً فقط بصورتِ شفاهی – با آقای «معروفی» بسته است، در متن چنین نقل قول شده است:
[در تاریخ 15 جولای 2012 بعد از صحبت‌های مقدماتی روزهای پیش از آن، در دفتر مجله «هفته» نشستیم و پس از چانه‌زنی‌های آقای معروفی روی موارد زیر به توافق رسیدیم:
1) آقای معروفی 10 هزار جلد کتاب از زاگرس خریداری می‌کند.
2) قیمت هر کتاب برابر است با همان قیمت پشت جلد با این قرار که هر هزار تومان یک دلار حساب شود. لازم به توضیح است که در آن زمان در بازار هر دلار نزدیک به هزار و ششصد تومان بود.
3) هزینه ارسال به آلمان توسط خریدار (آقای عباس معروفی) در مونترال پرداخت می‌شود. یک سوم مبلغ کل تا حداکثر یک ماه بعد در تهران پرداخت می‌شود و بقیه به طور ماهانه و هر ماه سه هزار دلار پرداخت خواهد شد].

در این جلسه، شاهد دیگری نیز حاضر بوده است بنامِ آقای «رضا داودی» که از سوی ایشان چنین آورده شده است:
[رضا داودی، مترجم رسمی ساکن مونترال، که در این نشست حضور داشته می‌گوید: «خوشحال بودم از اینکه یک نفر پیدا شده و می‌خواست به زاگرس کمک کند، زیرا به طور روزانه شاهد دشواری‌های این مرکز بودم. اما اینطور نشد].

سپس آقای «معروفی» شخصاً حدودِ 1300 – 1400 جلد کتاب را انتخاب می کنند و به دیگران مأموریت می دهند تا بقیه کتابها را بر اساسِ معیارهای ایشان جدا کرده، بسته بندی نمایند. جمعاً و با تلاش های زیاد، 3300 جلد کتاب بسته بندی می شود و با شرکتِ حمل و نقلی بنامِ (PMC Transport) به آلمان ارسال می گردد.

در متن می خوانیم:
[طبق گفته مدیر زاگرس هفته‌ها طول می‌کشد تا آقای معروفی کتاب‌ها را از گمرک تحویل بگیرد و در این فاصله هزینه‌های جدید ایجاد می‌شود و خلاصه بعد از دریافت، هیچ مبلغی پرداخت نمی‌شود.
پاسخ آقای نویسنده به پرسش درباره چرایی عدم پرداخت این است: «کتاب‌ها آجر هستند.» یعنی بی‌ارزش هستند].

جمعبندیِ تا اینجای ماجرا: اینک 3300 جلد کتاب به برلین رسیده است. آقای «معروفی» آنها را از گمرک ترخیص کرده اند. کتُب نزدِ آقای «معروفی» هستند. اما به فروشنده، یعنی آقای «شهرستانی»، پولی پرداخت نمی شود. در جوابِ به این پرسش که چرا پولی پرداخت نمی شود، آقای «معروفی» اظهار می دارند که کتابها آجر هستند. یعنی بی ارزش هستند.

بنابراین آقای «شهرستانی» بدنبالِ خریدارِ دیگری می گردد و عاقبت هم پیدا می کند:
[آقای شهرستانی موضوع عدم انجام هیچ‌گونه پرداخت را با شمیرانی در میان می‌گذارد و می‌گوید که یک خریدار پیدا کرده که حاضر است تمام کتاب‌ها را در برلین تحویل بگیرد و یک جا پرداخت کند].

موضوع توسطِ آقای «شمیرانی» به وسیله «ائی میل» به آقای «معروفی» اطلاع داده می شود:

[عباس عزیز و گرامی سلام؛ آقای شهرستانی خبر داد برای کتاب‌هایی که با شما معامله کرده اما شما آنها را نمی‌خواهید یک مشتری پیداکرده. گفت به شما ای میل زده اما جوابی نگرفته و درخواست کرد که من هم پیگیری کنم.
من (به عنوان یک فرد) به هیچ وجه نه در کار زاگرس ذی‌نفع هستم، و نه شریک سود وزیان معامله‌ای هستم که بین شما آغاز شد، اما به عنوان یک انسان خودم را در هر کار مثبت هنری و فرهنگی و اجتماعی ذی‌نفع می‌دانم و اتفاقا به همین دلیل هم بود که واسطه معرفی شما شدم تا آنطور که شما می‌گفتی و می‌خواستی به این مرکز فرهنگی یاری کنی.
متاسفانه این ماجرا نه تنها سبب یاری به این مرکز نشد بلکه صدمه بزرگی به آن زد. چه غم‌بار است که ما گاهی به تبعات تصمیم‌ها و اقدامات خود نمی‌اندیشیم. قبل از این «معامله» زاگرس روزهای سختی را می‌گذراند اما وجود داشت و کار می‌کرد. بعد از این ماجرا اما، بخش آموزشگاه موسیقی تعطیل شد، عملا کتابفروشی بسته و کتابخانه در آستانه بسته شدن قرار گرفت. مسئول آموزشگاه موسیقی زاگرس یکی از نیکوترین انسان‌های هنرمندی بود که در زندگی‌ام دیده‌ام، از جان و دل کار می‌کرد و از خود و خانواده‌اش مایه می‌گذاشت. مجموعه ضعیف زاگرس تحمل فشار وارد شده را نداشت. اولین قربانی آموزشگاه موسیقی بود. رضا، این جوان شایسته که ماه‌ها عمر و زندگی خود را در این کار گذاشته بود به ناچار گذاشت و رفت و جامعه ایرانی مونترال از یک مرکز سالم فرهنگی با مدیریت سالم و هنرمندِ آن محروم شد.
در تمام این مدت فکرمی‌کردم شما گرفتار مشکلات مالی هستید (مثل خودم و مثل خیلی افراد دیگر که در عرصه فرهنگ تلاش می‌کنند) همین اواخر به آقای شهرستانی گفتم برای مدتی با آقای معروفی تماس نگیرید، احتمالا نمی‌تواند، اگر می‌توانست حتما تا به حال، دست کم، هزینه حمل و نقل را پرداخته بود. به او گفتم بگذارید ما که کار فرهنگی می‌کنیم روی همدیگر فشار نیاوریم. حالا زاگرس که به این روز افتاده چه فایده به معروفی هم فشار بیاوریم. می‌دانید در پاسخ به من چه گفت؟ پاسخی داد که در ابتدا گمان کردم شوخی می‌کند. رو به من گفت فلانی خوشحالم از این که کتاب‌ها دست معروفی است. جای خوبی است. دست کسی است که قدرش را می‌داند.
وقتی شما نوشتید 70 درصد کتابها «آجر» است، نمی‌دانستم چه فکر بکنم.
عباس عزیز به نیابت از آقای شهرستانی از شما خواهش می‌کنم مجموعه کتاب‌ها را آماده کنید تا ایشان یک شرکت حمل و نقل خبر کند و کتاب‌ها را تحویل بگیرد …
با مهر و احترام / مونترال 4 ژانویه 2015].

[درتاریخ 22 جولای 2015 مهدی شهرستانی می‌‌گوید: «آقای معروفی بیش از ۲۳ هزار دلار بدهکار بود اما تا امروز گسر کوچکی از آن را پرداخت کرده است].

از متن چنین استنباط می شود که آقای «معروفی» کتب را پس نمی دهند و تا کنون کسرِ کوچکی از بهای آنها را پرداخت کرده اند. به عبارت دیگر، نه بهای کاملِ کتب را پرداخت می کنند و نه اجازه می دهند که فروشنده آنها را به خریدارِ دیگری بفروشد. در انتهای متن، جمله ای آمده است که شاید مهمترین بخشِ متن باشد:
[لازم به ذکر است که طی مدت طولانی که از آغاز این ماجرا می‌‌گذرد در چندین ای میل از آقای معروفی تقاضا شد به سوال‌ها و اتهامات پاسخ بدهد اما هرگز پاسخی داده نشد].

چنانچه اتهاماتِ وارده به آقای معروفی صحت داشته باشند، و چنانچه آقایان «مهدی شهرستانی»، «خسرو شمیرانی»، و «رضا داودی» بتوانند ادعا های خویش را ثابت نمایند، آنگاه باید گفت …

چه باید گفت؟
___________________________________________________________

نمونه ای دیگر:

https://www.facebook.com/faramarz.dehgan/posts/420512781409210

[استاد ارجمند جناب آقای معروفی __! سلام من فرامرز دهگان هستم . مجموعه داستانی به نام « ناهید پدرم بوده است » دارم که قرار بود توسط نشر افکار منتشر شود اما متأسفانه غیر مجاز اعلام شد . به توصیه دوست عزیزمان آقای ابوتراب خسروی می خواهم آن را برای شما بفرستم . اگر زحمتی نیست لطفا راهنمایی بفرمایید چطور برایتان بفرستم]

این ابتدای مراسلاتِ «ائی میلی» یک نویسنده جوان با آقای «عباس معروفی» در سالِ 2013 میلادی است. خلاصه داستان از این قرار است که ایشان کتابشان را در اختیارِ آقای «معروفی» قرار می دهند تا برایشان چاپ کنند. در طولِ ماجرا، سؤتفاهماتی رُخ می دهد و نویسنده جوان مشکوک می شود و به آقای «معروفی» اتهاماتی وارد می سازد. و سپس همه مراسلاتِ مابینِ خود و آقای «معروفی» را در صفحه «فیسبوقِ» خود منتشر می کند. حال جالب 2 چیز است:

1- دو نویسنده مملکت، یکی شهیر و یکی جوان، ظاهراً قادر نیستند که با یکدیگر به گونه ای «مراسله و مکالمه» داشته باشند که به سؤتفاهم منجر نشود. و قادر نیستند این سؤتفاهمات را رفع کنند.

2- زبانِ آقای «معروفی» پس از موردِ اتهام قرار گرفتن. زبانی که از هر فردی متصور است جز از یک ادیب.

متنِ همه «ائی میل ها» مخدوش و نامرتب بود. من سعی کردم تا آنها را کمی جمع و جور کنم، اما کوچکترین تغییری در متن ها نداده ام. چند اسم را که بعنوانِ شاهد در متن ها ذکر شده بودند، حذف کرده ام.

[فرامرز عزیز
سلام
این ای میل رو شما برای من نوشته ی؟ اقلا زنگ بزن از … مدیر نشر ققنوس که کتاب رو
در نمایشگاه فرانکفورت دیده و حتا با خودش آورده به تهران بپرس بعد برو قاضی.
تو وقعا روت شد این ای میل رو برای من بنویسی؟
این تلفن نشر ققنوس …
در ضمن زنگ بزن انتشارات فروغ که مرکز پخش کتاب خارج از کشوره بپرس ببین که
کتابت پخش شده یا نه. آقای …
در ضمن برو در سایت کتاب فردوسی سوئد کتاب رو ببین
اون رفقایی که رفته ن دنبال کتاب و سرتاسر اروپا رو گشتن و کتابتو پیدا نکرده ن، میشه بپرسی کجا رفتن پرسیدن؟
لطفا اینو برام روشن کن، چون خیلی برام مهمه.
اگر هم بهت دروغ گفته ن در رفاقتشون بدجوری شک کن چون واقعا بهت دروغ گفته ن.
از این گذشته؛ شماها توی ایران مگه از این کارها می کنین که خیال می کنین بقیه هم همینجور
باشن؟
من به تو و کتابت و داستانهات و حتا اون چند نفری که کتاب بهشون تقدیم شده احساس دارم.
کاش آدم معرفت داشته باشه
از این گذشته اگر نسبت به چاپ کتابت ناراضی هستی به من خبر بده که تمام نسخه هاشو معدوم
کنم و پولت رو بهت پس بدم لازم نیست بری برای برادر من دادخواست بدی که روحش از همه ی
ماجرا بی خبره و توی عمرش حتا یه کتاب هم نخونده می دونی فرامرز؟
متاسف نیستم. غمگینم]

[اولین جایی که تماس گرفته شده بود کتابفروشی فروغ در کلن بود که هیچ اطلاعی از این کتاب نداشتن . دوم در سایت کتاب فردوسی هیچ اثری از این کتاب نیست . 3 همین الان ساعت 6 بعد از ظهر روز شنبه 18 مهر با آقای … مدیر نشر ققنوس تماس گرفتم گفتند آقای معروفی یک کتاب خودشان را به من هدیه کردند یک بسته هم فرستاده اند که وسایل خیاطی در آن است .
پس لطف کنید کتابهای موهوم را معدوم و پول مرا برگردانید .
برای این کار هم زیاد صبر نمی کنم در غیر این صورت همانطور که در ایمیل قبلی ام متذکر شدم رفتار خواهم کرد]

[چرا دروغ میگی آقای عزیز؟ چرا زنگ نمی زنی از … بپرسی؟ من که تلفنش را برات نوشتم. خودم کتابهایت را دادم دستش. مگر می شود که … بگوید خبر از کتاب ندارد؟ من خودم یک نسخه از کتاب شما را در چمدان آقای … گذاشتم. برای من مهم نیست که شما تا کجای وقاحت رفته اید، فقط مهم است که بگویم اسم من عباس معروفی است، و هرگز در عمرم دروغ نگفته ام و شما خیال می کنید برای یک مبلغ ناچیز بهتان فرصت می دهم که با این اسم و امضا بازی کنید؟
شما چند نمره کوچکید برای این کار من الان در آمریکا هستم و 18 دسامبر برمی گردم و البته تمام مزخرفات شما را همین چند روز می زنم توی صورت تان و البته کاری را هم که گفتم خواهم کرد؛ تمام نسخه های کتاب شما را معدوم می کنم پول تان را هم می ریزم توی صورت تان کاش معرفت داشتی آقای فرامرز دهگان.
این بار برای تو متاسفم]

[در ضمن تو در اندازه ای نیستی که به ادبیات ایران و من فرصت دوباره بدی من هم 18 سال توی تبعید نفله شدم ولی هنوز یک یورو از دولت آلمان کمک نگرفته م سه سال شب تا صبح گریه کردم و توی هتل جون کندم بنابراین تو و پولت در اندازه ای نیستید که برای کلاهم منجوق بدوزم خجالت بکش
خجالت بکش خجالت بکش دو هفته ست هر روز با سردرد میرم سر کلاس و پشیمونم از آدم عوضی و ناشی اینهمه استقبال کردم از این گذشته، آقای فریبرز نمی دونم چی چی تو اگر انسان بودی، معرفت داشتی باید به حرف من اعتماد می کردی من اسمم آقای عباس معروفی ست حتا اگر 1500 یورو پول تو رو بالا کشیده بودم نمی بایست بی شرمی می کردی لااقل به پاس رمانهایی که ازم خوندی به پاس سه رمان که از تازه ترین کارهام در اینترنت رایگان در اختیار مردم ایران قرار داده م حالا حالت خوب شد؟ برو مصاحبه هام رو دوباره تماشا کن در وی او ای گفتم چی؟ مهم نیست که نویسنده ی بزرگ یا مشهوری باشیم، مهم اینه که آدم باشیم آقای فرامرز دهگان لطفا معرفت داشته باش هروقت کسی رو به خاک بندازی، گرد و خاکش میشینه رو خودت نکن آدم باش عباس معروفی]

[لاشخور! من عمرم را پای آزادی بیان به باد دادم و مثل تو هردمبیل نیستم هروقت برگشتم برلین کتابهات را می ریزم توی سطل آشغال و پولت را می شاشم به هیکلت مگر آن که عذرخواهی کنی
باز هم تکرار می کنم پول تو رقمی نیست که بشود با آن طرفی بست آدم باش معرفت داشته باش وگرنه، نه در ادبیات، نه در آدم بودن، نه در زندگی با خانواده ات، به هیچ نقطه ی مطلوبی نمی رسی این روزها من در دانشگاه کالیفرنیا تدریس دارم، و دوست ندارم دیگر خبری یا نشانه ای ازت ببینم گمشو هروقت رسیدم روز 20 دسامبر 2013 می دانم باهات چکار کنم عباس معروفی]

تکرار می کنم: چنانچه اتهاماتِ وارده به آقای معروفی صحت داشته باشند، و چنانچه آقای «فرامرز دهگان» بتوانند ادعا های خویش را ثابت نمایند، آنگاه باید گفت …

چه باید گفت؟
چه باید کرد؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)