اگر بخاطر بیاورید، سالها پیش، در خارج و مُندرِج در هفته نامه «نیمروز» (چاپ لندن)، جدالی نوشتاری میانِ آقایان «رضا براهنی» و «عباس معروفی» – هر دو از «روشنفکران» ایران – درگرفت که به اظهاراتی مبتذل، به زبانی مُستهجَن، منجر گشت. اظهاراتی نظیرِ (نقل از حافظه): «همچون شلواری خشک شده تو را به بندِ رخت می آویزم» (2). البته گویا نزاعِ ایشان بعدها نیز با همین الفاظ ادامه یافت و به «لقد پرانی» هم رسید (3).

این شیوه از گفتگو، در میانِ برخی «روشنفکرانِ» ایرانی، همچنان برقرار است. آن هم بطورِ علنی و عمومی در مطبوعات و «اینترنت». متنِ زیر به همین موضوع می پردازد. علاوه بر این، نمونه ای از انتقاد ناپذیری را خواهیم دید. علاوه بر این، نشان داده خواهد شد که چگونه در رفعِ ابهام از یک موضوعِ ساده عاجز هستیم. و «اینها»، نه نزدِ مردم و عوام و خلق و توده و اُمت و غیره. بلکه نزدِ باسوادان و «الیتِ جامعه».

نمونه های زیر، فقط «نمونه» هستند. پیشتر در نوشتاری به نمونه های بیشتر و عمومی تر و کلی تر پرداخته ام که «لینکِ» آنرا در زیر ملاحظه می فرمائید. به دلائلِ روشن، این نوشته با سکوتِ کاملِ رسانه ای مواجه شد. و هیچ بعید نیست که نوشتارِ حاضر نیز به همین سرنوشت دچار شود. اما خوشبختانه در عصرِ «اینترنت»، چنین سکوت های برنامه ریزی شده ای دیگر چندان موفق نیستند:
https://www.tribunezamaneh.com/archives/63677?tztc=1

داستانِ غم انگیزِ کنونی از آنجا آغاز می شود که آقائی بنامِ «افشین پرورش»، در «فیسبوک» پروژه ای براه انداخته اند که در آن، سرقت ها، جعلیات، کُپی ها، کلاهبرداری ها، و امثالهم را در دنیای هنر و ادبیات و فرهنگِ ایران افشاء می کنند. ایشان تلاش می کنند تا بطورِ مستند و مستدل، نشان دهند که چه شخصی، چه چیزی را، از کجا کُپی کرده است یا دزدیده است یا جعل کرده است و غیره.

و چه نیک است این همتِ ایشان! به اعتقادِ من، قدمی ست بسیار ارزنده و مهم در جهتِ ارتقای فرهنگِ ایران. چه بسا که همین، آغازی باشد برای رعایتِ قوانینِ «کُپی رایت» در سطحِ استانداردهای غرب و پیوستنِ ایران به چهارچوبِ قانونیِ «کُپی رایت» (آمین).

در این راهِ سخت، ایشان نخستین فرد نیستند. منتهی زمان، خوشبختانه به کامِ ایشان است و «فیسبوک» و «اینترنت» موجود است. تا پیش از ایشان (بیاد می آورم نوشتجاتی را در «بررسی کتاب» یا «نیمروز» یا «کاوه» و خیلی جاهای دیگر – سالها پیش)، هر صدائی، در جنگلِ کاغذینِ رسانه ها به ناله ای تبدیل می گشت و کم کم ضعیف تر و بی رنگ تر می شد، تا آنکه بالکل خاموش شود و بدستِ فراموشی سپرده شود. امروزه خوشبختانه دیگر چنین نیست. حافظه «اینترنت» بسیار قویست.

من حدوداً یک ماه این پروژه را تعقیب و مطالعه کردم؛ همه اظهارات و «کامنت ها» را با دقت خواندم؛ و همه اسناد و مدارکِ آورده شده را با وسواس بررسی کردم. و تلاش کردم تا در این بررسی، بی طرف و «اُبژکتیو» بمانم.

طبیعی ست که هر پروژه ای (و هر انسانی) ضعف ها و نقاطِ قوتِ خود را دارد. من همواره تلاش کرده ام تا هر دو جنبه را در هر انسانی، با هم ببینم. اینست که از نکاتِ مثبتِ پروژه ایشان خُرسندم و همیشه آرزوی پیروزیِ ایشان را در این راهِ دشوار داشته و دارم.

اما در طیِ این یک ماه، به مواردِ آنچنان رقت بار و تأسف آوری از «نحوه برخوردِ باسوادانِ ایرانی با همدیگر»، «نحوه برخورد با انتقاد»، «نحوه پاسخگوئی»، و «زبانِ ضعیف و خشن و پُرکینه و کنایه» در میانِ قومی که به هر حال – چه روشنفکر و چه به ظاهر روشنفکر – قشرِ باسواد و فرهنگ سازِ آن جامعه را تشکیل می دهد برخوردم، که صلاح دیدم موضوع را در اختیارِ طیفِ وسیعتری از خوانندگان قرار دهم. چون نه همه «فیسبوک» دارند و نه همه تمایلی به داشتنِ آن.

نمونه هائی که در زیر می آورم، به اعتقادِ من، از آن جهت مهم اند که نشاندهنده زوالِ فرهنگی و اخلاقی و حرفه ای در ایرانِ امروز اند. زوالی که طبیعتاً خود را در زبان نیز به نمایش می گذارَد. به اعتقادِ من، آنگاه که قشری که «روشنفکر» است، یا «روشنفکر» محسوب می شود، یا نزدیک به «روشنفکریست»، یا به هر حال قشرِ باسواد و فرهنگ ورزِ جامعه را تشکیل می دهد، چنین فقیر و مبتدی باشد، تکلیفِ کُلیتِ جامعه روشن است.

ناگفته پیداست که هیچگاه «همه» چنین نیستند. همانطور که «همه» چنان نیستند. هنوز هم فراوانند درستکارانِ صادقی که با عشق و کاردانی، به ادبیات و هنر و فرهنگ می پردازند و تولیداتی به غایت حرفه ای و باکیفیت به جامعه ارائه می دهند. اما در یک بررسیِ انتقادی، «مجبوریم» که نمونه های منفی و ناقص و ضعیف را بزیرِ ذره بین بکشیم، تا شاید چیزی، جائی و زمانی اصلاح شود. علاوه بر این، من شخصاً بر این تجربه و بر این باورم که – متأسفانه – اکثریتِ «روشنفکرانِ» ما چنین اند، نه چنان.

********

موردِ نخست: «آقای افشین پرورش» و آقای «شراگیم یوشیج» و آقای «حامدِ داراب»
هرچه در قلاب […] آمده است، مستقیم از صفحاتِ «فیسبوکی» مربوطه کُپی شده است.

فردی بنامِ «حامد داراب»، سردبیرِ بخش ادبیِ نشریه ای بنامِ «شهروند» (در ایران)، مصاحبه ائی را با آقای «شراگیم یوشیج» (فرزندِ نیما یوشیج)، در تاریخِ [شانزدهم خرداد 1394]، در نشریه «شهروند» درج می کند با این عنوان: [63 سال از نگارش شعر «داروگ» گذشت؛ بر بساطی که بساطی نیست؛ گفتگو با «شراگیم یوشیج» فرزند نیما].

سپس افرادی به آقای «پرورش» اطلاع می دهند که:
[ … بعد دست بر قضا در حال جستجو بودم که مصاحبه‌ای با شراگیم یوشیج را مربوط به دو سال قبل دیدم، تازه اینجا بود که عمق فاجعه مشخص شد … مصاحبه روزنامه شهروند خلاصه‌ای از همان مصاحبه است؛ یعنی «حامد داراب» حتی بعضی از سوالات را هم تغییر نداده است … اما لید مصاحبه را که خواندم دیدم که نه‌خیر ایشان مدعی است که مصاحبه را همین تازگی گرفته … متاسفانه خبر صحت دارد و «حامد داراب» سردبیر بخش ادبی شهروند دست به سرقت زده است. او مصاحبه ی «شراگیم یوشیج» در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ را از سایت رسمی نیمایوشیج خلاصه کرده و بعنوان یک گفتگوی جدید در شانزدهم خرداد ۱۳۹۴ در صفحه ی هشت روزنامه ی شهروند منتشر کرده است … روزنامه ی شهروند باید درقبال چنین تخلفی ضمن اخراج «حامد داراب» ، از مخاطبانش بابت سپردن صفحه ی ادبی این روزنامه به یک سارق ، عذرخواهی کند]

آقای «پرورش» در «فیسبوکِ» خود این اطلاعات را منتشر می کند و برای متنِ خود این تیتر را انتخاب می نماید:
[روزنامه نگار یا سارق ، یغمائیسم در روزنامه ی شهروند
به لطف … و … از انتشار یک مطلب به سرقت رفته در روزنامه ی شهروند مطلع می شوم. … در مطلب تازه ی خود چنین نگاشته است]

در اینجا، شاید واژه «یغمائیسم» خواننده را گیج کند. پس توضیح بدهم که آقای «پرورش»، کلاً دزدی ها و جعل های ادبی و فرهنگی را «یغمائیسم» می نامد. چون پیشتر، ترجمه ها و نوشتارِ آقای «یغما گلروئی» را بررسی نموده بود و در آنها به کراتِ مواردِ خلاف و جعل یافته بود. اما از این موضوع فرعی بگذریم و به اصلِ مطلب بازگردیم.

بنابراین تا اینجای قضیه: به آقای «داراب» تهمت زده شده است. کلماتِ کلیدی اینها هستند: «تخلف»؛ «سرقت»؛ «سارق».

طبیعتاً هر دو طرفِ دعوا، یعنی هم آقای «پرورش» و هم آقای «داراب»، مدارک و اسناد و «لینک هائی» را در اختیارِ خوانندگان قرار می دهند تا از مدعای خود دفاع کرده باشند. و خوشبختانه هر دو، در «کامنت هایشان» از حوزه ادب و نزاکت خارج نمی شوند و نسبتاً آرام و «موضوع گرا» باقی می مانند (این موضوع، در شاید 20 سالِ گذشته شکل گرفته باشد و برای من بی نهایت امیدوار کننده است. نسل های پیشتر، بویژه نسلِ انقلاب کننده، بسیار خشن تر و تند تر و بی ادب تر بودند. چنان که در پاراگرافِ اولِ نوشته حاضر می بینیم).

یکی از «کامنت ها» گویای آنست که موضوع مستقیماً به اطلاع آقای «شراگیم یوشیج» رسانده شده است و ایشان گفته اند که شخصاً پیگیری خواهند کرد. اما دریغ از یک «کامنتِ» ساده و روشنگر از سوی ایشان. یعنی آقای «یوشیج» (پسر یکی از بزرگترین ادبای سرزمین ایران) زحمت این را به خود ندادند که ندادند که بیایند و مستقیماً در همان محلی که دعوا بر پاست – دعوائی که بر سرِ مصاحبه با ایشان است – با نگارشِ 2 خط، غائله را ختم نمایند.
خوشبختانه اما، آقای «یوشیج» بالاخره در صفحه آن یکی از طرفینِ دعوا، یعنی در صفحه آقای «داراب»، مرقوم می دارند که: [بله اقای حامد داراب با من مصاحبه کرد …]. اما نه تاریخی ذکر می کنند و نه روشن می کنند که مصاحبه اول منظور نظر است یا مصاحبه دوم یا اینکه اساساً این دو مصاحبه، هر دو یکی بوده اند؟
نکته جالبِ دیگر آنست که در صفحه رسمی «نیما یوشیج» (یکی از بزرگترین ادبای سرزمین ایران)، این مصاحبه درج است، اما نامِ مصاحبه کننده دیده نمی شود (4). من نمی دانم که گردانندگانِ آن صفحه چه کسانی هستند. اما این را می دانم که این کار، غیرحرفه ای، غلط، و گیج کننده است. هر مصاحبه ای دو طرف دارد و نامِ هر دو طرف باید دیده بشود. این نه تنها از الفبای کارِ حرفه ایست، بلکه از الفبای تفکرِ منطقی و طبیعی ست.
این بود نحوه روشنگریِ آقای «شراگیم یوشیج». در موضوعی ساده و نه چندان پیچیده. به عبارتِ دیگر، ایشان قادر نبودند که با ذکرِ توضیحی کوتاه، دعوای میانِ هزاران نفر را خاتمه بخشند. آیا باید توضیح بیشتری در این پیرامون داد؟

به هر حال … در طی «کامنت ها» و آوردنِ اسناد و بیانِ استدلالات و ضدِ استدلالات، نهایتاً روشن می شود که: آقای «داراب»، همان مصاحبه ائی را که در سالِ ۱۳۹۲ با آقای «شراگیم یوشیج» انجام داده بوده است، مجدداً در سالِ۱۳۹۴، به مناسبتِ 63 سالگیِ شعرِ «داروگ»، به انتشار می رساند، اما هیچ کجا ذکر نمی کند که این مصاحبه قدیمی ست و قبلاً در فلان و بهمان جا به چاپ رسیده است. یعنی به اعتقادِ من، ناصادقانه و غیرحرفه ای عمل می کند.
این هم نحوه کارِ آقای «دارب» است. سردبیرِ بخش ادبیِ یک نشریه. به عبارتِ دیگر، ایشان صداقت و شجاعتِ آنرا نداشتند که با ذکرِ توضیحی کوتاه، خطای پیش آمده را تصحیح نمایند. آیا باید توضیح بیشتری در این پیرامون داد؟

و اما نحوه کارِ آقای «پرورش»:
نهایتاً هم که روشن می شود که نه سرقت و دزدی ائی در کار بوده است و نه جعل، بلکه صرفاً یک اشتباه و خطا، احتمالاً از روی ندانم کاری و بی تجربگی و «ایرانی بودن»، و با وجودِ خواهش ها و تذکراتِ متعددِ برخی از خوانندگانِ صفحه، باز هم آقای «پرورش» نه اشتباهِ خود را می پذیرند و نه از آقای «داراب» عذرخواهی می کنند. حتی یک توضیح تکمیلی و جدید هم نمی نویسند. بلکه برعکس، اظهار می کنند که:
[… از آغاز این پروژه، زبان فارسی را برای نوشتن انتخاب کردم چون اولا تمرکزم بر روی هنر و ادبیات ایران است و ثانیا مخاطبانی که به زبانهای دیگر آگاه نیستند، مشکلی برای درک و فهم مسایل نداشته باشند. حالا اینکه برخی در فهم و درک زبان فارسی هم دچار مشکل هستند ، مساله ای نیست که ارتباطی به من داشته باشد. این دوستان میتوانند به کلاسهای شبانه (اکابر) بروند یا اگر در کشورهای دیگر زندگی می کنند ،مراجعه به سایتهای آموزش زبان فارسی، بهترین و سریع ترین راه یادگیری زبان فارسی است].
منظور آقای «پرورش» آنست که خوانندگانی که اعتراض کرده بودند و کارِ آقای «داراب» را نه دزدی و سرقت و جعل، بلکه به نوعی «دزدی از خود» نامیده بودند، بدرستی فارسی را نمی فهمند. در صورتی که به اعتقادِ من، کارِ آقای «داراب» صرفاً یک اشتباهِ حرفه ای و یک ناصادقی در کار بوده است. نه دزدی یا سرقت یا جعل. دزدی و سرقت یک بحث است، مصاحبه خود را دو سال بعد منتشر کردن و ادعا نمودن که مصاحبه تازه است، یک بحثِ دیگر.
این هم نحوه کارِ آقای «پرورش» است. آیا باید توضیح بیشتری در این پیرامون داد؟

*******

موردِ دوم: آقای «نادر فتوره چی»
آقای «نادر فتوره چی» گویا مترجمی ست که در زمینه های فلسفه و ادبیات و امثالهم، زحماتی دارند. موضوعِ درگیری ایشان با آقای «پرورش» به نوشته حاضر مربوط نمی شود. اما آنچه که باید ذکر شود، شخصیتِ والا و روحِ بزرگِ این انسان است. چرا که ایشان، از بسیار معدود کسانی ست که خود، نگاهی نو و انتقادی به آثارِ خود را اعلام کرده است (آقای پرورش ادعا نموده اند که افشاگری های ایشان باعث شده است تا آقای فتوره چی این نگاهِ جدید و انتقادی به آثارِ خود را پیشه کند. من درستی یا نادرستیِ این ادعا را نمی دانم و آنرا تحقیق نکردم). این حرکتِ آقای «فتوره چی»، از دیدِ من، آنچنان بزرگ است که جایگاهِ تاریخی بر آن باید نهاد. عصبانیت و آشفتگیِ ایشان نیز پس از تهمت هائی که به ایشان زده شده است، طبیعتاً برای هر کسی قابلِ درک است. اما نه این عصبانیت و نه هیچ چیز دیگری، این لحن از گفتار و نوشتار را، از سوی یک مترجمِ ادبیات، مشروعیت نمی تواند بخشد:

[مخالفم نگین خانم، تو سر سگ مى زنى مترجم فلسفى و فلسفه هنرى ریخته. والا الان تنها کار موثر کتاب در نیاوردن است]
[به این بالایی: وا بده بابا بچه پر رو]
[به این یکی بالایی: این بزم فقط تو یکی را کم داشت]
[من براى نشان دادن نکبت وجود امثال تو، نیاز به جعل ندارم آقا. سابقه ات روشن است و ارزشش را ندارى که بیش از همین چند دقیقه، بخواهم حتى یک کلیک اضافه خرج ات کنم]
[این آقا دادار دودور راه انداخته که من باعث شدم که همه به گوه خوردن بیافتند و]
[و سطحى را به لایک زدن هاى ناشی از حسادت و ماتحت سوزى از سر متن هاى]

*******

البته نباید ناگفته بماند که این پدیده به اصطلاح «مستهجن شدنِ زبان»، پدیده ایست جهانی و به هیچ وجه مختص به ایران یا برخی «روشنفکرانِ» ایرانی نیست. همچنین پدیده جدیدی نیست. متأسفانه این نوع از گفتار، حتی می توان گفت که در ایرانِ امروز نوعی مُد و نشانه «روشنفکری» شده است (بنظر می رسد که به نوعی تقلیدِ نحوه گفتارِ مرحومِ «صادق هدایت» باشد).
بحث تنها بر سر شاخص ها و ملاک هاست. بحث بر سرِ ضرورت یا عدمِ ضرورت است. بحث بر سرِ نمکی ست که درواقع نباید گندیده باشد. بحث بر سرِ الگوهاست. و اگر یک مترجمِ ادبیات یا یک نویسنده، صحیح و پسندیده صحبت نکند، پس چه کسی باید چنین کند؟ و مگر این، نشانه ای برای زوالِ فرهنگ و اخلاق و زبان نیست؟
البته اشاره به این نکته هم ضروریست که متأسفانه، بسیاری «راحت صحبت کردن» را با «بد صحبت کردن» اشتباه و عوضی می گیرند. همچنین است که بعضی گمان می کنند که «ما به زبانِ مردم و کوچه سخن می رانیم و تمایلی نداریم که زبانِ الیت را بکار بریم». برای من شخصاً، هر دو قوم، هم کسانی که «کتابی سخن می رانند» و هم کسانی که مستهجن کلام می گویند، هر کدام از یک سوی بام افتاده اند.
همچنین ادعا می شود که «فلان نویسنده غربی هم گفت گُه؛ دیدید؟». بله. طبیعی ست که گفت و می گوید. اما اولاً او، در و به زبانِ دیگری، متعلق به حوزه فرهنگی دیگری، سخن می گوید. و دوماً موضوع به همین سادگی ها نیست. «کانتکست ها» فرق می کنند (این موضوع بی نهایت پیچیده است و به آن در اینجا پرداخته نخواهد شد).

*******

حال که تا اینجا آمده ایم، خالی از «تفریح» نیست که به متنِ دیگری نیز اشاره کنم و قدری با هم خستگی مطالعه را بدر کنیم. به خشونتِ کلامی و زبانیِ این «روشنفکر» دقت بفرمائید:
باز هم هرچه در قلاب […] آمده است، مستقیم از صفحاتِ مربوطه کُپی شده است.

تیترِ متن: «گامی چند در احوالات کاشف «راز گل سرخ»!»
نویسنده: «اسماعیل نوری علا»
منبع: نشریه اینترنتی «اخبار روز»

[در برابر یاوه گوئی های کسانی که بعلت هتک فریبکارانهء آبروی دیگران دو سه باری! کارشان به دادگاه های آلمان کشیده و برخی شان از اعضاء گروه کوچکی از تشکلی آشفته و پریشان شده بنام «جبههء ملی»! هستند; علیه من مقاله می نویسند، قصد داشتم همچون همیشه سکوت اختیار کنم]

[ما این هفته چشمم به مقاله ای از مخالف دیرین ام، آقای دکتر پرویر داورپناه، روشن شد که، آشکارا به نیابت از مرشد ظاهراً علم آموختهء خود، به میدان آمده و خواسته است تا، به خیال خام خویش، آنچه را که خانم میرزادگی تاکنون (به مدت چهل سال) پنهان کرده اند رو کنند و، در این مورد، همه جا، بجای ضمیر «من» از ضمیر اول شخص جمع (ما) استفاده کرده اند تا همگان بفهمند که «ما چند نفر یک روحیم در چند بدن؛ و هر که با علی شاکری زند درافتد سر و کارش با دکتر پرویز داورپناه است!»]

[و اکنون، تنها بخاطر اینکه پذیرفته است همراه زندگی من باشد، با مشتی اوباش دروغزن و یاوه گو روبرو شده که، بقول خودش، در هر «دعوا» قداره می کشند و، برای از میدان به در بردن حریف، «خار ـ مادر ـ زن» او را به شلیک دشنام های پست می بندند.]

[اما، در این نوشتار، من در پی دفاع از همسرم نیستم. او خود نویسنده ای رشید و خوش قلم است که می تواند ده ها تن از این یاوه گویان را بجای خود بنشاند؛].

توضیحات:

1- سُفله با جاه نیز هیچکس است / مور اگر پَر در بیاورَد مگس است (بیدل)

2- موضوع بر می گردد به زمانِ ماقبلِ اینترنت، اینست که پیدا کردنِ منبع برای این جدالِ مطبوعاتی میانِ آقایان «رضا براهنی» و «عباس معروفی» در هفته نامه «نیمروز» چاپ لندن بسیار دشوار است. این هفته نامه سالهاست که تعطیل شده است. من در نوشته دیگری نیز به این جدال اشاره کرده بودم:
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/09/166815.php

3- https://www.tribunezamaneh.com/archives/24143

4- http://www.nimayoushij.com/poetry184.html

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)