پیش از پیروزی انقلاب سال پنجاه و هفت بسیاری از فعالان سیاسی و روشنفکران دینی و غیر دینی، هر یک به قصد و نیتی با امواج مواج انقلاب همراهی نمودند. اما در پس پیروزی و به ثمر نشستن درخت انقلاب بسیاری از این دست انقلابیون موفق به برداشت میوه های انقلاب نشدند. گویی انقلاب برای آنان که آن را کاشتند و داشتند میوه ای به بار نداد تا آن را برداشت نمایند. از همان روز های آغازین به ثمر نشستن درخت انقلاب رویه حذف بسیاری از فعالان عرصه انقلاب کلید خورد. آن روز ها سئوال یک چیز بود، بنی صدر و بازرگان و قطب زاده و بسیاری دیگر از انقلابیون از قطار انقلاب پیاده شده اند یا سرنشینان قطار انقلاب اینان را از درون کوپه ها و واگن ها به بیرون پرتاب کرده اند؟؟؟ از همان روزها بود که “خط امام” و “راه امام” بر ادبیات سیاسی انقلاب وارد شد و بسیاری از وقایع و حوادث را تحت شعاع خود قرار داد. سئوال اینجا بود که آیا انقلابیون از خط و راه امام انحراف یافته بودند یا امام نوظهور نشسته در زیر درخت سیب نوفلوشاتو خود از راه امام خارج شد و به خوارج تاریخ پیوست؟؟؟

اکنون این قلم را قصد و نیت آن نیست تا بخواهد در توضیح و توجیه بر آید که انقلابیون از قطار انقلاب پیاده شدند و یا انقلاب آنان را به بیرون پرتاب نمود. این نوشتار سعی بر آن دارد تا از زاویه ای دیگر و متفاوت به این مهم بپردازد. مسئله جدایی ها و رویارویی ها هر چه که بوده وهست یک چیز بیش نیست، و آن اینکه وقوع جدایی ها و رویارویی ها تا بدان حد و اندازه برای قرائت ارتدوکس رژیم بس گران آمده است. این گران آمدن کام رهبر دیکتاتور جمهوری اسلامی را تلخ نموده است. خرداد سال هشتاد و هشت در پس خط و نشان دیکتاتور فقیه ایران اوج جدایی ها و رویارویی ها بوده و میباشد.

khamnei

رهبر جمهوری اسلامی در سالیان پس از تقلب انتخاباتی سال هشتاد و هشت بارها و بارها به دفعات و کررات از ریزش ها و رویش ها سخن گفته است. البته نباید از یاد برد که او از ریزش ها و رویش ها فقط در سالیان اخیر سخن نگفته است. قدمت سخن راندن از ریزش ها و رویش ها در بیان او به سال ها قبل از وقایع سال هشتاد و هشت باز میگردد. شاید بتوان از جامع ترین سخنان او پیرامون مسئله ریزش ها و رویش ها به گفتارهایش در بیست و دوم تیر ماه سال هفتاد وسه اشاره کرد. او که در جمع هنرمندان و مسئولان فرهنگی کشور سخن میگفت سر درون خود را آنچنان آشکار کرد که گویی از تنها نهادن رژیمش توسط اصاحب هنر و روشنفکران بسیار درمانده و اندوهگین است. دیکتاتور فقیه که به غایت دیوانه مطالعه رمان های کلاسیک جهان میباشد افسردگی خود را از بی توجهی و بی عنایتی اصحاب فرهنگ و هنر به رژیم بی کفایتش ابراز داشت. دیکتاتور فقیه در این دیدار از اقبال نویسندگان شهیر روس همچون داستایوفسکی، شولوخوف و ماکسیم گوری به دیکتاتوری استالین یاد کرد و عدم اقبال نویسندگان ایرانی به رژیم استبداد دینی را به باد تمسخر گرفت. او گفته بود:

« من وقتی با دید مقایسه به انقلابِ سوسیالیستىِ شوروىِ سابق و انقلاب اسلامی خودمان نگاه میکنم، میبینم آن انقلاب چقدر خشن بوده است . . . وقتی انقلاب خودمان را با انقلاب سوسیالیستى شوروىِ سابق مقایسه میکنم، میبینم انقلاب ما خیلی بهتر از آن انقلاب است. اما همان انقلاب خشن غیر قابلِ پذیرش، عدّه‌ی بیشماری از روشنفکران، نویسندگان و شعرای درجه‌ یک روسیه‌ی آن زمان را جذب کرد. حتی کسانی هم که ابتدا مخالف انقلاب سوسیالیستی بودند، پس از مدّتی، جذب آن شدند. یکی از آن مجذوبین آلکسی تولستوی است که من یکی دوبار، به مناسبتی اسم او را در جمع بعضی از شما آقایان که به این‌ جا آمده بودید، آورده‌ام؛ چون از او خیلی خوشم می‌آید. او که چند کتاب معروف هم دارد، نویسنده‌ی عجیبی است. آلکسی تولستوی تا سال هزار و نهصد و بیست و پنج میلادی، ضدّانقلاب بوده است و حتّی از کشور فرار میکند و به قول آقایان، به اصطلاح به عنوان “عنصر سفید” آن روزگار، به آلمان یا فرانسه میرود. ولی پس از مدّتی که به شوروی برمیگردد، کتاب ” گذر از رنجها” را مینویسد. نمیدانم این کتاب را دیده‌اید یا نه؟ ” گذر از رنجها” رمانی بسیار عالی در بابِ انقلابِ سوسیالیستىِ شوروی است. این آدم که ابتدا ضدّ انقلاب بوده است، چنین کتابی مینویسد . . . راجع به رمان “دُنِ آرام”، در جایی خواندم: زمانی که شولوخف نوشتن آن را به پایان برد، به او اجازه‌ی انتشار و پخشش را ندادند. ولی بعداً ماکسیم گورکی که رئیس شورای ممیّزى فرضاً وزارت ارشادِ شوروىِ آن روز بود گفت: ” من به عهده میگیرم که شولوخف خودی است” و الّا، مسؤولین فرهنگى نظامِ سوسیالیستى شوروی، مدّعی بودند چون شولوخف اهل قزّاقستان است، لذا در رمان خود، احساسات قزّاقی وبومىِ منطقه‌ی “دُن” را منعکس و القا کرده است»

lenin

آنگونه که از فحوای کلام بر می آید دیکتاتور فقیه با مقایسه نسبت اقبال نویسندگان و اصحاب فرهنگ و هنر مابین دیکتاتوری فقاهتی خود و دیکتاتوری پورلتاریای استالین از روی گردانی نویسندگان و ادیبان نسبت به دستگاه سلطنت خود بسیار رنجور و درمانده بوده است. با این زمینه اکنون باید دید حضرت خلیفه چه نظری به مقوله ریزش نیروهای خانه زاد خود داشته و دارد. آنچه از روحیه ایشان بر می آید کاملا واضح و آشکار است که با جدایی و رویارویی بسیاری از محرمان درگاه ولایت فقهایی ایشان خود را مهجور یافته و حس انزوا بر ایشان مستولی گشته و می گردد. او و رژیمش سعی بر آن داشته اند تا با ترسیم و عملیاتی نمودن برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت سرمایه خود را برای آموزش و پرورش خواصی از نیرو ها در سطوح مختلف هزینه نمایند تا باشد که در وقت مقتضی بهره آن را در خازنه قدرت خود انباشت نمایند. نگاهی به سخنان ولی امر جمهوری اسلامی پس از انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت میتواند به خوبی بر ما آشکار نماید که چگونه حضرت ولی امر در پی اقرار به ریزش نیرو های وفادار به زور و زر و نعلین در صدد توجیه بر آمده تا از هزینه های سرسام آور این ریزش نیرو و تضعیف بدنه اجتماعی دستگاه حاکم بکاهد و در تحمیق اندک وفاداران به وضع موجود همت گمارد. قبله رژیم پس از انتخابات سال هشتاد و هشت برای اولین بار در نهم دی ماه همان سال بحث ریزش ها و رویش ها را طرح نمود تا سر سپردگان وی نیز این مبحث را وارد ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی نمایند. دیکتاتور گفته بود:

« اگر این مسئله اتفاق نمی‌افتاد و عدّه‌ای وسط راه، سست‌ عنصری نشان نمی ‌دادند، امروز وضع کشور در زمینه‌ های مادی و معنوی خیلی بهتر بود، اما همان‌گونه که بارها تأکید شد و واقعیت‌های جامعه نیز نشان می‌ دهد هر مقدار ریزش بود، دو برابر آن رویش وجود دارد»

این گفتار حکایت از آن دارد که دیکتاتور وقوف کامل به ریزش نیروهای اجتماعی از بدنه قدرت داشته و در جهت توجیه بر آمده تا طبق روال قبیح قدرت کاستی ها را به گردن ریزشی ها آویخته و به نام آنان مرقوم دارد. همچنین دیکتاتور در نماز جمعه چهاردهم بهمن ماه سال نود رویش ها را بیش از ریزش ها خواند و ریزشی ها و پشت کردگان به قدرت مطلقه خود را فرسوده خطاب نمود. دیکتاتور گفت:

« یکی از نقاط قوّت و مثبت ما همین است که این ارزشها به نسلهای دوم و سوم منتقل شد. البته ریزش داشته‌ایم، توبه‌ کار از انقلاب و پشیمان از انقلاب داشته ‌ایم، اما رویشهای ما بیشتر از ریزشهای ما بوده است. نیروهای فرسوده ریزش پیدا کردند، اما نیروهای جوان و باطراوت بالا آمدند و رویش پیدا کردند»

دیگر بار در بیست و دوم مهر ماه نود و یک در جمع خانواده‌‌های شهدا، جانبازان و ایثارگران خراسان شمالی گفتند:

« برخی افراد به دلایل مختلف همچون احساس خستگی یا تردید در گذشته‌ خود و یا فریفته‌ شدن به لبخند دشمن، از مسیر انقلاب خارج شدند، اما درمقابل، به برکت خون شهیدان، رویش‌ های جدید و فراوانی در نسل جوان به‌ وجود آمده که سراسر کشور را لبریز از روحیه‌ی ایستادگی، ثبات و عزت کرده است. . . جامعه امروز مملو از جوان‌های شجاع، آگاه، آشنا به حقایق زمان و مسلّط به مسائل گوناگون سیاسی است که رویش‌های جدید انقلاب هستند»

sepaheghods

اما دیکتاتور مهجور، عاقبت در سال نود و دو در جمع سپاه پاسداران خواهان جلوگیری و توقف ریزش نیرو ها شد. اگر چه آنچه را او بدان می اندیشید بیشتر به انتظاری محال میمانست و برایش شکنجه ای بیش نبود و نیست. او در یافته بود که ریزش نیروها در لایه های متوسط و زیرین جامعه میتواند و توانسته است ضربات مهلکی بر پیکره نیمه جان سلطنتش فرود آورد. دیکتاتور در صدد حذف و محو خودی های لایه فوقانی قدرت بود که رقیبی در برابرش باقی نماند، اما او نیک می دانست و می داند همان اندازه که خودی های سطح فوقانی برابر فرامین قدرت میباید رشته محرمی را بدرند و در سلک نا محرمان حاضر آیند، در سطوح میانی و زیرین محرمان میباید رشته های محرمیت را تحکیم نمایند و استحکام بخشند. اما آنچه روی داد چیزی دگر بود. پنداری طوفان ویرانگر برخواسته از شهوت قدرت سلطنت فقیه همه سطوح و لایه ها را کلهم اجمعین راند و تاراند. روی تافتن عزیزی همچون “محمد نوری زاد” که روزی خالصانه و از سر صدق قلمش در تحبیب و تمجید دیکتاتور کلمات را از پس یک دیگر منقش مینمود و او را مولا و مقتدا میخواند و مینامید به یک باره خواستار عذر خواهی این مولا و مقتدا از ملت معترض روز بیست و پنجم خرداد شد. نامه های سرگشاده اش به مولا و مقتدای دیروز، اما آفت جان امروز بر مدعیان حکومت بر قلوب گران آمده است. امثال او کم نبودند و نیستند. محمد نوری زاد ها که روزی خالصانه و بی ریا ذوب در ولایت جور بودند به علت سوابق پیشینی که شناخته شده بودند دگر دیسی و حریتشان همچون حر ریاحی بالفور و در وسعت جامعه طنین انداز شد. اما بودند و هستند بسیاری از همچون نوری زاد ها، دکتر خزعلی ها و اغیاری که همچون اینان صادقانه از راه پیشین و خانواده های ذوب در ولایت شان دل کنده اند و به عنوان ذره ای به ذره بی انتهای ملت پیوسته اند اما اخبار حریتشان انتشار نیافته است.

همین چند روز قبل بود که طی رخدادی در دنیزلی ترکیه با خبر شدم دوست قدیم دوران مدرسه ام چهار ماهی ست که همچون خودم آواره خارج کشور شده است و روزگار پناهجویی را از سر میگذراند. “امیر حسین پوررزاز” رشد و نمو یافته در خانواده ای بسیار پر جمعیت از بندر انزلی که به یکی از دو خانواده ذوب در ولایت و حماقت شهره آفاق بوده و هستند. امیر حسین از قاریان قرآن تراز اول در استان بود که رژیم ولایت فقیه به جهت موقعیت خانوادگی او از سال ها قبل در جهت منویات خود بر روی او سرمایه گذاری کرده بود. اما از چرخش روزگار از میان ظلمات او نور شد و از ناخلفان یکی خلف در آمد. این دوست شوریده بر هویت اجباری گذشته خود ترسیم کننده و مؤسس سایت های “شهر من انزلی” و “انزلی بلاگ” بوده است. فعالیت های اجتماعی او در این سایت ها که در پی اعتراضات سال هشتاد و هشت محتوای سیاسی بر خود گرفت عاقبت برایش ماجرا ها و اسارت ها آفرید که در دو نوبت جمالش به دیدار زندان شهر ساحلی ما انزلی روشن شد. اما آنچه تبعات رنج او در شهر کوچک و کاملا غیر سیاسی انزلی بود چیزی نبود الا ایجاد تعجب و شوک که به همشهری ها تزریق شد. با توجه به جایگاه خانوادگی محبوس در بند در رژیم ولایت و حماقت، همشهری ها هاج بودند و واج. روی گرداندن این خلف از نا خلفان برای دستگاه امنیتی رژیم در انزلی و رشت گران آمده بود. چرا که اینبار کسی علنا از رژیم اعلام برائت جسته بود که اعلام برائتش میتوانست حس انزوای رژیم را به همشهریان تزریق نماید. اما شانس و اقبال با اداره اطلاعات شهر ما یار بود که جو غیر سیاسی شهر به مدد امنیتی ها و گماشتگان آمد. چرا که در این جو غیر امنیتی کس حضور نداشت تا داستان اعلام برائت “امیر حسین پوررزاز” از اهریمنان را به حوزه رسانه منتقل نماید. اینچنین بود که قهرمان داستان ما بی رسانه ماند و کنج ازلت اختیار نمود. اکنون نیک آن است که شهروندان آگاه باشند جمهوری اسلامی بیش از هر مهمی از رسانه ای شدن و بازتاب گسترده بازجویی ها، حبس ها و کشتار ها ترس و واهمه دارد. چرا که چنین اخباری فی نفسه و خودی به خود بازگو کننده آن است که رژیم در لایه های اجتماعی مهجور تر از پیش شده و میشود. الا ایحال با آنچه در سطور فوق در مورد تأثیر ریزش ها در سطوح میانی و تحتانی حاکمیت بر دیکتاتور فقیه معلوم آمد، معقول آن است که شهروندان خود یک خبرنگار باشند و تمامی این دست خبر ها، بالاخص تمرد و روی گردانی جداشدگان از رژیم ولایت و حماقت را به رسانه ها ارسال دارند. باشد که غرور پوشالین دیکتاتور فقیه در هم شکسته شود و بیش از پیش از حس نا امنی را تجربه نماید. شاید از این نگاه بود که نیروهای امنیتی پس از اعتراضات سال هشتاد و هشت به دفتر کمیته پیگیری امور بازداشت شدگان که توسط مهدی کروبی و میر حسین موسوی راه اندازی شده بود حمله و با حکم دادستانی تهران اسناد موجود را مصادره نمودند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)