بیش از دو ماه است که در بازداشت انفرادى بسر مى برم.تنهایى و بى خبرى از دنیا،بیشتر از بازجویى و مشقات آن دلتنگم کرده است.چگونگى گذر زمان را از نوع و وعده هاى غذا حساب مى کنم،کسانى که سابقه بازداشت توسط قوه امنیتى دارند مى دانند که بعد از گذر چند زمانى بازداشت انفرادى،انسان با تنهایى و شرایط بازداشت وفق پیدا مى کند.نیروهاى امنیتى با اطلاع از این موضوع،براى شکستن مقاومت متهم بسته به مقاومت متهم،که مى تواند یک هفته،یک ماه یا کم و زیاد شود،به اعضاى خانواده متهم ملاقات مى دهند و یا متهمى دیگر را با او هم اتاق مى کنند تا لذت آزادى را براى او،هر چند که کم باشد بچشانند.تا به این طریق متهم همکاریهاى لازم را براى رسیدن به این آزادى قطره اى،که قطعاً توام با اعتراف است را بکند.با دوستم افشین که قبل از بازداشت در این مورد بحث کرده بودیم چون افشین سابقاً پدرش قصاب بود.این عمل نیروهاى امنیتى به این عمل پدرش تشبیه مى کرد که قبل از سر بریدن گوسفندها به خوبى به آنها آب و علف مى داد که سود دِه و آماده سر بریدن بشوند.او مى گفت :نیروهاى امنیتى با این عمل در ظاهر خوبشان،متهم را براى بازجویى حاضر مى کنند.باهم دستگیر شدیم،ولى الان بیش از دو ماه است ازش خبر ندارم که سرش چى اومده.
مأمورین مثل اینکه متوجه دلتنگى من شده بودند و یا خواسته بودند که لذت صحبت کردن با یکى در موقعیت برابر را،براى من بچشانند (چونکه در بازجویى از موقعیت پایین به بالا صحبت مى کنى)هر منظورى داشته باشند یک روز(حساب روزها را نداشتم)بعد از صبحانه «در» با صداى وحشتناکش باز شد.فکر کردم که دوباره براى بازجویى باید بروم،از یک طرف حس ترس داشتم و از طرفى دیگر حس خوشحالى بهم دست داده بود،چه اینکه لااقل بعد از یک روز بازجویى،خسته و کوفته بر مى گردم و خوابى خوش خواهم داشت.چه اینکه تنها ماندن و به ضبحه و ناله که از سلولهاى دیگر مى آید گوش دادن بیشتر دلتنگ و بى قرارم مى کند.یکدفعه دیدم که دم”در” یک مرد حدوداً شصت ساله ایستاده است.با کوبیدن دوباره وحشتناک “در” توسط مامور، چشم بند پارچه اى را که به چشمش زده بود را برداشت و روبروى من نشست.همانطور که کمى با خجالت به من نگاه مى کرد،سلامى کرد.جواب سلامش را دادم و پرسیدم :اسمت چیست؟
جواب داد:رضا
-اسم منهم قربان است.
بینمان سکوت حاکم شد.در بازجویى و شرایطى که ترس بر انسان غلبه مى کند،انسان از همه چیز وحشت دارد،حتى به مثل معروف مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم مى ترسد.به هر کسى شک مى کند که خبرچین باشد،حتى بعضاً پیش مى آید که بعضى از افراد از خانواده و دوستان نزدیک به خود هم وحشت دارند.نمى دانم او در مورد من چه فکر مى کرد،اما من از سر احتیاط دراز کشیده بودم و چشمهایم را بسته و خود را به خواب زده بودم تا چشم به چشم نشده و سر صحبت باز نشود.او هم پتوى سربازى را که اکثرا بدبو و کثیف است را تا کرده (عوض بالش)و به دیوار لم داده بود.در همین اوصاف دوباره در با صداى وحشتناکى باز شد،این “در” یک خاصیتى دارد که موقع باز و بسته شدن،دل آدم را مى ریزد.بلند شدم و نشستم،ایندفعه هم دو نفر را چشم بسته آورده اند.یکى اش افشین بود و آن یکى یک جوان بیست و پنج ساله اى بور بود که معلوم بود کمى وحشت زده است!چون براى هر قدم برداشتن منتظر دستور مامور بود،بهمین خاطر هم مامور سرش داد کشید:
«برو داخل.»
از دیدن افشین بسیار خوشحال شدم،بخاطر اینکه غالباً وقتى که هر دو بیرون از زندان بودیم باهم بحث و رفاقت مى کردیم.افشین انسان خودساخته و باسوادى بود،او بخاطر وضعیت بد مالى خانواده اش مجبور شد که قید ادامه تحصیل در دانشگاه را بزند و در مغازه نجارى کار بکند.اما با این همه هر روز مطالعه مى کرد و جالب اینکه مطالبى را که مى خواند،ساده سازى مى کرد و براى دوستان و همکارانش توضیح مى داد.بعضى وقتها هم مقالاتى مى نوشت که در روزنامه اى که من کار مى کردم با اسم مستعار چاپ مى کرد،اوایل حتى در روزنامه مطالبش را با شک و تردید نگاه مى کردند که شاید نوشته خودش نباشد،چونکه در مملکت ما به صنف کارگر چندان با دید احترام نگاه نمى کنند و یا در باورهاى مردم نهادینه شده که کارگر باید فقط کار بدنى بکند و نمى تواند مطالعه بکند و بنویسد.اما بعدها با استمرار نوشته هایش و بحث هایى که مى کردیم،هر کس با احترام خاصى با افشین برخورد مى کرد،حتى بعضى وقتها که هفته اى مطلب نمى آورد،خودمان بدنبالش مى رفتیم تا مطلبى بنویسد.حالا از دیدنش حق داشتم که خوشحال باشم،او هم از دیدن من نتوانست خوشحالى خودش را پنهان کند و با خنده پیشم نشست و گفت:
« در إعصار قدیم،انسانها میهمان نواز بودند ولى حالا زمانه عوض شده و کسى مقدم میهمان را گرامى نمى دارد.»
دستهایم را دور گردنش حلقه زدم و گفتم:
«درست است که زمانه عوض شده،اما مقدم میهمان ناخوانده اى مثل تو را باید هر زمان عزیز داشت.»
-«ما که سالهاست ندیدیم،اما اینجا فرق دارد.مى بینى خیلى ها اینجا آمدند و هدایت شده اند!شاید تو هم عوض شدى و وقتى بیرون رفتى مقاله اى نوشتى که «در اثر راهنمایى هاى عالمانه و دلسوزانه سربازان گمنام،نورى به قلبم تأبید و به راه راست راهنمایى شدم و میهمان نواز شدم.»
در این بین چشمم به رضا افتاد که بلند شده و پیش جوان تازه رفته و خطاب بهش مى گوید:نادر تو هستى؟
افشین هم بلند شد بطرف جوانى که وحشت زده مى نمود رفت و گفت:
«دوست عزیز چشم بندتت را بردار و بیا داخل،ما هم مثل تو زندانى هستیم.»
پسره خجالت کشان و با حالت ترس،چشم بندش را از چشم برداشت و سلامى داد و در گوشه اى دور از جمع نشست.
رضا رویش را با شادى بطرف تازه وارد کرد و گفت:
«نادر نترس،با کمک خدا همه چیز حل خواهد شد.»
از همینجا فهمیدم که اسمش نادر است و هر دو به یک جرمى دستگیر شده اند.
نادر همانطور که سرش را به زیر انداخته و چشمانش را به زمین دوخته بود گفت:
«بیچاره شدم،۴ ماه است که علاف این اتاقها هستم،آخر من چه گناهى دارم؟خرج خواهر و مادرم را من مى دادم،در این جامعه وحشى که براى زنان کار نیست و اگر کارى هم بود باید ارزان کار کنند و در خطر سو استفاده جنسى هستند،حالا خواهر و مادر من چه جورى در این جامعه بى رحم گذران خواهند کرد؟»
بعد از کمى سکوت رضا گفت:
«تو گناهى ندارى،نگاه کن.من در همه بازجویى ها همه چیز را به گردن گرفته ام،حتى گفته ام که از نادر سو استفاده کرده ام!امروز و فردا تو را آزاد خواهند کرد،نگران نباش،تو آزاد خواهى شد و دوباره کار خواهى کرد و همراه با خواهر و مادرت زندگى خوبى خواهى داشت.»
افشین هم همانطور که دستش گردن من بود گفت:ن«ترس،موقعیت منهم مثل موقعیت توست.درست است که جامعه بى رحم است،اما در نگاه به این ظلمات و تاریکى ها باید شمعهاى روشن را هم دید،نترس.»
همیشه دلم مى خواست مثل افشین بشوم،هر زمانى با روحیه بود و بسان گوى امید بود.خیلى ها اگر جاى او بودند بسادگى خودشان را مى باختند،اما او مثل همیشه با امید و روحیه بود.
یواش یواش کنجکاو مى شدم که اتهامشان چیست،اما مسله اینجا بود که آنها هم از ما احتیاط مى کردند.حتى بین خودشان با احتیاط صحبت مى کردند.”در”دوباره با آن صداى وحشتناکش باز شد!وقت نهار بود و مأمورین غذا را داخل گذاشتند و دوباره “در”را محکم بهم کوبیدند و رفتند.نهار برنج و گوشت بود،هر کس غذاى خودش را به جلوى خودش کشید و مشغول خوردن شد.افشین در حالى که غذاى خود را به جلویش مى کشید گفت:
«واقعاً آدمهاى میهمان نواز و شریفى هستند،براى یک جاى خواب و سه وعده غذا،روزى دوازده ساعت جان مى کَنیم،اما الان دو ماه است که هم اتاق خالى دادند و هم سر موقع غذایمان را مى دهند،یاد بگیر قربان!»
رضا هم با خنده گفت :
«روزنامه نگارها مثل آخوندها خودشان یاد نمى گیریند،بیشتر سعى مى کنند یاد بدهند.»
-خوب براى اینکه ثابت کنم میهمان نواز هستم،من گوشت نمى خورم،اگر مى خورید،تعارف نکنید؟
افشین گفت:من نمى خورم.
رضا با تعجب پرسید:«راست میگى،اگر ناسالم است یا اشکالى دارد به ما هم بگو نخوریم؟»
-«نه چند سالى است که گوشت نمى خورم،فلسفه خاصى ندارد.»
رضا همچنان که بشقابش را جلو آورد،گفت:
«پس آنوقت ما تقسیم مى کنیم و مى خوریم،اما واقعا چند سال که در این تصمیم بى دلیل مصر هستى؟»

-«ده سال»
رضا همانطور که بشقاب را بطرف خودش مى کشید گفت:
«از تصمیم هاى بدون دلیل و آدمهاى که که در این تصمیمات مُصِر هستند خوشم مى آید.»
افشین رو به رضا کرد و گفت:
«انسانها اکثر کارهاى خودشان را بدون دلیل خاصى انجام مى دهند،فقط بعد از انجام کار براى مشروعیت بخشیدن به عمل شان دنبال دلیل مى گردند و حتى بعضى وقتها دلیلى را پیدا نکردند برایش دلیلى مى تراشند!»
یواش یواش دیوار بى اعتمادى بینمان آب مى شد،معلوم بود که رضا آدم با روحیه اى است،اما نادر خودش را باخته بود.شاید هم چاره اى نداشت،در این جامعه بى رحم مسولیت خانواده را بر عهده داشتن و فکر آینده آنها بودن انسان را ضعیف مى کند.وانگهى فشار بازداشت و بازجویى هم اگر روى این مسایل تلنبار شود،نور على نور مى شود.
نهار را به سکوت صرف کردیم،بعد از صرف نهار همه پتو ها را تا کرده و به دیوار تکیه داده بودیم.حالا وقت چاى بود،در دوران بازجویى همیشه بعد از غذا،یک لیوان بزرگ پلاستیکی چاى مى آوردند!دوباره “در” با صداى وحشتناکى باز شد،ضروف خالى را بردند و به هر کدام لیوانى چاى و چند حبه نقد دادند.هر کسى لیوان پلاستیکی چاى را برداشت و منتظر سرد شدنش شد.در این لحظه رضا رویش را بطرف من کرد و پرسید:
«قربان اتهامت چیست؟»
همانطور که چاى را بطرف دهانم مى بردم با حالتى شوخى وار گفتم:
«مى گویند جرمم سیاسى است،اما من که فکر نمى کنم،روزنامه نگار هستم و اینهم از دید آقایان مدرک جرم است.»
با خنده اى موذیانه گفت:
«همه کسانى که به اینجا مى آیند خودشان را بى گناه مى دانند و واقعاً هم همینطور است،چونکه انسان هر عملى را که بنظرش درست مى آید انجام مى دهد.این دید ما یا انسانهاى طرف مقابل است که بسته بنفع یا اعتقادات خودمان، اعمال را به دو دسته بى فایده یا بافایده یا روشنتر رزیلت یا فضیلت تقسیم مى کنیم.از دید کسى که عمل یا بزه را انجام داده،چون بنظرش عمل بافایده و با فضیلت بوده عمل مشروع بوده است.»
در این حین یکدفعه نادر که تا حالا سکوت کرده بود،سکوت را شکست و همانطور که سرش پایین بود گفت:
«آره من عکستو تو روزنامه دیده ام،حتى با آقا رضا چند بارى مقاله و گزارشاتت را خواندیم.یادت مى آید آقا رضا؟»
– «آره راست میگى نادر،میگم که قیافه اش آشناست.هر چند که عکسش از خودش خوشتیپ تر بود،اما یادت باشد بعد از خواندن نوشته هاى قربان باهم،هم صحبت کردیم.»
نادر در حالى که یواش یواش جرات مى کرد سرش را بلند کند و صحبت کند گفت:
«آره گفتى اینجور پیش بره یا به تیر غیب الهى گرفتار مى شود،مثلا تصادف مى کند و یا اینکه میگیرند و مى اندازنش به زندان.»
رضا رو به افشین کرد و پرسید:«توهم روزنامه نگار هستى؟»
افشین در حالى که تبسمى بر لب داشت گفت:
«نه من روزنامه نگار نیستم،اما روزنامه نگارها را دوست دارم.اما چون کمى زیاد دوست دارم ،بخاطر آن من را هم دستگیر کرده اند.من نجار هستم،تو روزنامه نگار هستى قربان،من که نجار هستم!من را چرا بازداشت کرده اند.آقا رضا به موضوع خوبى اشاره کردند،باید بپرسم من را چرا بازداشت کردند.»
در حالى که رو به رضا کردم،گفتم:
«:به شوخى هاش نگاه نکن،واسه روزنامه ما مقاله مى نوشت.بهمین خاطر بخاطر اتهام سیاسى بازداشتش کرده اند،اما خودش قبول نداره که روزنامه نگار است و یا اصلا کار سیاسى مى کند.»
در همین حال افشین گفت:
«مادرم مى گوید هر کسى یک مدل قاطى دارد و تو هم این مدل قاطى دارى.وگرنه نجار باید به کار نجارى اش،نوکر به کار نوکرى اش و شاه به کار شاهى اش بپردازد.مثلاً یکبار که کتاب طاعون کامو را مى خواندم،گفت که این قرتى بازیها چیست تو نهایتاً باید کتابى راجع به فن نجارى بخوانى.حتى پدر قربان گفته بود که به دکتر بودن قربان نگاه نکنید از طرف یک شاگرد نجار اغفال شده است.مى بینى که همه مى گویند که نجار فقط باید به کار نجارى اش بپردازد و با کارهاى دیگه کار نداشته باشد!»
همه مان خندیدیم و من موقعیت را مناسب دیدم و پرسیدم:
«اتهام شما چیست؟»
رضا دستى به سرش کشید و گفت:«حکایت ما دراز است.»
-«وقت زیاد است و ماهم خیلى وقت است خیلى مدت هست هم با کسى صحبت نکردیم.»
رضا لیوان چاى را تا ته سر کشید و گفت:
«من و دو برادرم هم مثل دیگران در اوایل انقلاب جذب کارهاى سیاسى شدیم.البته من کوچک بودم و بیشتر اعلامیه هایى که به برادرهایم مى دادند را من پخش مى کردم،یک روزى هر سه نفرمان را گرفتند،اون دو تا را اعدام کردند و من را چون بچه بودم بعد از مدتى آزاد کردند.خوب تو آن شرایط که بدبختى و حزن از در و دیوار خانه مان مى بارید،دیگر عهد کردم که دیگر گرد کار سیاسى نروم.بزرگ شدم و دانشگاه رفتم،کار کردم و یواش یواش صاحب زندگى که تا حدى مرفه بود شدم،بالاتر از آن با زنى خوب و زیبا ازدواج کردم که صاحب فرزندان خوبى هم شدم.زندگى ام کامل بود،اما وقتى خود را در مقابل ظلم و ناعدالتى موجود در جامعه،بى عمل مى دیدم گرفتار عذاب وجدان مى شدم.بخاطر اینکه از دین و سیاست خاطره خوبى نداشتم،جذب عرفان شدم و بعد از مدت زمانى یواش یواش احساس کردم که توسط عرفان،بى واسطه با خدا ارتباط برقرار مى کنم و بهمین طریق خداوند برایم پیغامهایى را بصورت وحى مى فرستاد که توسط آن جهان را اصلاح کنم.وحى هاى صادر شده را در کتابى جمع آوردى کرده بودم که وقتى براى کتاب درخواست مجوز کردیم،من و همه پیروانم را دستگیر کردند،البته همه شان را بجز نادر با گرفتن تعهد آزاد کردند که امیدوارم نادر را هم به این زودى آزاد بکنند.»
حرفهاى رضا را در ذهنم مرور مى کردم،فکر مى کردم که چطور است که بر انسانهاى قرن بیست و یکم وحى نازل مى شود و این انسانها پیرو هم پیدا مى کنند،برایم خیلى غیر عادى بود!اما این مسله را هم در نظر داشتم که وقتى که انسانها قادر به حل مشکلات پیش آمده نیستند به قدرتى نامجهول که اکثرا خداگونه است متوسل مى شوند.به درازاى تاریخ شاهد مـرگ خرافات و باورها و أدیان سابق بودیم،اما دوباره خرافات،أدیان و باورهاى و خرافات تازه اى سربرآورده اند.
در این افکار بودم که که یکباره نادر گفت:
«آقا رضا جریان چاپ کتاب و چگونگى بازداشتمان را بگو تا آقا قربان بداند که ما چطورى بخاطر ندانم کارى بازداشت شدیم!»
-«آنهم را خواهم گفت،فقط تو اینقدر آه و ناله نکن،همه چیز را به گردن خواهم گرفت و باعث آزادى تو خواهم شد.»
-«نه آقا رضا منظور دیگه اى ندارم،منظورم این است که اگر سیاست بکار مى بستیم و مثلا دروغ مى گفتیم یا خودمان را سانسور مى کردیم،حالا اینجا نبودیم.»
رضا در حالى که دراز مى کشید و چشمانش را بسته بود گفت:
«مى بخشید بخاطر کمر درد باید دراز بکشم.قضیه را از سیر تا پیاز مى گویم،قربان و افشین هم مى توانند در این مورد قضاوت کنند.»
نادر بلند شد و بطرف رضا رفت و گفت:
«بگزار کمى کمرت ماساژ بدهم،نامردها چون مى دانند دیسک دارد همیشه از کمر ضربه وارد مى کنند.»
در حالى که نادر رضا را ماساژ مى داد.با خودم فکر مى کردم،با در نظر نگرفتن درستى و یا نادرستى یک عقیده،انسانها همیشه براى رسیدن به دنیاى بهتر مجادله مى کنند.درست که این مجادله تابحال سرانجامى نداشته است،اما انسانها هم هیچ وقت از تلاش براى حاکم شدن آزادى و عدالت دلسرد نشده اند.مثلا همین رضا دو برادرش را از دست داده است ولى بازهم براى ساختن یک دنیاى بهتر تلاش مى کند،درست است که من خود از پانزده سالگى اعتقادى به ماورالطبیعه ندارم و آمدن وحى براى رضا را در بهترین حالت نتیجه توهم مى دانم،اما اینکه یک نفر در تلاش براى اصلاح جامعه است و در مقابل سکون و استبداد طغیان کرده است نشان مى دهد که ظلم و استبداد هر چه قدر هم مخوف و ترس انگیز جلوه کند بازهم نتوانسته حس طغیان را،حس ساختن دنیایى زیباتر را از ذهن انسانها حذف کند.
حس کنجکاوى ام قلقلکم مى داد که نحوه دستگیرى رضا را بدانم،اینهم از مظرات بازداشت است که انسان را به هر موضوعى کنجکاو مى کند،دیگر نتوانستم جلوى خودم را بگیرم و رو به رضا گفتم:
«جریان آن کتاب و دستگیرى تان چه بود؟»
رضا برگشت و به پشت دراز کشید و همانطور که به سقف نگاه مى کرد گفت:«نادر راست مى گوید من اگر خودم سانسور را قبول مى کردم،اتفاقى برایمان نمى افتاد،اما بگذار جریان را از اول بگویم و بعداً هم البته نظر شما را خواهم خواست که اقدام من درست بود یا نه؟شاید واسه شما و خصوصاً افشین،سرگذشت و اعتقادات من خنده دار باشد،اما اعتقادات و سرگذشت من براى من خیلى هم جدى است!»
افشین جواب داد:
«با مسخره گى به اعتقاد یا سرگذشتى نگاه کردن،کار انسانهاى سطحى و نادان است،درست است که من مدعى دانایى نیستم،ولى همیشه در درونم بر علیه نادانى و سطحى بودنم نبرد کرده ام.من اگر با اعتقاد شما صددرصد هم مخالف باشم،بازهم بخودم اجازه نمى دهم که به آن بصورت مسخره نگاه کنم.»
رضا در حالى که تبسمى بر لب داشت،رو به افشین کرد و گفت:«مى دانم و حتى در مورد تو مطمعنم که به اعتقادات کسى به صورت تحقیرآمیز نگاه نمى کنى،اما این را هم مى دانى که به اعتقادات یک آدم معتقد هر چه قدر هم با تحقیر و مسخره نگاه کنى،اعتقادش سست تر نمى شود که هیچ،حتى محکمتر هم مى شود.حاشیه نمى روم و مى روم سر اصل مطلب.
-وحى هایى که بصورت کتاب برایم نازل شده بود را بصورت کتاب و پ د ف در آورده بودم.برایم وحى آمد که رسالتم را با چاپ کردن کتاب آسمانى ام که اسمش را گلاسو گذاشتم،علنى کنم و اول ایران و بعداً جهان را از ظلمت و تاریکى نجات بدهم.پیروانم را جمع کردم و براى آنها از رسالتم سخن گفتم،بخاطر خاصیت پیرو بودگى شان کسى مخالفت نکرد و همه هم راى شدیم که با چاپ کردن کتاب رسالتم را علنى کنم.سمپاتى به اسم داریوش در اداره ارشاد داشتم،کتاب را پیش داریوش بردم و ازش در چاپ کتاب کمک خواستم.داریوش قول هر گونه کمکى را داد و حتى گفت که اگر لازم شد به دوستانى که در قسمت سانسور و ممیزى هستند پیشنهاد رشوه هم مى دهد که چشمشان را بر روى بعضى نقطه ها ببندند.کتاب را به داریوش دادم و قرار شد که در اولین فرصت خبرم کند.
یک هفته بعد،داریوش زنگ زد و گفت:آقا رضا اگر وقت دارى بیا در مورد کتاب صحبت کنیم.در همان نزدیکى ها بودم،فوراً به طرف اداره ارشاد شتافتم.در بدو ورود به اتاق، داریوش فوراً در اتاق را بست و با صداى آهسته اى گفت:خوب شد اول از همه کتاب را دست من دادى،وگرنه اگر خودت مستقیم اقدام مى کردى،پرونده ات حتماً تا حالا از طریق حراست به مقامات امنیتى ارجاع داده شده بود.اما خدا را شکر کن که بین خودمان این مسله را حل مى کنیم و به وجود آنها احتیاجى نیست.
با تعجب و نگران پرسیدم :چى شده داریوش،نتیجه چیست!
داریوش مانند آدمهایى که فکر مى کرد دیوار موش داره و موش هم گوش داره،آهسته گفت:من به اتفاق دوستانى از قسمت سانسور،کتاب را خواندیم و به این نتیجه رسیدیم که براى چاپ کتاب،دست کم باید ۵٠ صفحه از کتاب را سانسور کنیم،وگرنه هم اجازه چاپ به کتاب را نمى دهند و هم اینکه خودت هم به دردسر مى افتى.قسمتهایى که باید سانسور شوند را جدا کردیم،نگاه کن و کمى بازبینى کن،اگر خواستى بعد از بازبینى بصورت رسمى مى توانیم نسبت به درخواست مجوز چاپ اقدام کنیم.
منهم کمى فکر کردم و گفتم که بگذار به خانه ببرم و رویش کمى فکر کنم،فراد یا پس فردا تصمیم قطعى را مى گیرم.خلاصه خداحافظى کردیم و آمدم خانه و مستقیم رفتم روى قسمتهایى که باید سانسور مى شد.با خودم فکر مى کردم که چرا من باید سانسور را قبول کنم،دوباره به این نتیجه رسیدم که براى چاپ کتاب که مقدمه اصلاح جامعه است من باید به سانسور کتاب تن بدهم.با بررسى کوتاهى که کردم دیدم که با سانسور قسمتهاى مشخص شده،باز کتاب مفهوم اصلى خود را از دست نمى دهد،فقط یک نیم صفحه بود که نمى خواستم آن قسمت سانسور بشود.با خودم هم فکر کردم که سانسور چهل و نه و نیم صفحه را قبول مى کنم و آن کمتر از نصف صفحه را قبول نمى کنم و حتما این گذشت من را قدر خواهند شناخت و براى آن نصف صفحه چشمشان را خواهند بست.
صبح اول وقت پیش داریوش رفتم و بهش گفتم که سانسور را قبول مى کنم فقط یک پاراگراف است که باید حذف نشود.
داریوش هم با خوشحالى گفت:
«کدوم قسمت آقا رضا شاید کاریش کردم.»
-«آن پاراگراف مربوط به خر سیاه.»
داریوش کمى یکه خورد و گفت:«آقا رضا آن قسمت حتما باید حذف شود،آن قسمت حداقل سه سال زندان دارد،نگاه کن آقا رضا،دوباره مى گم آن قسمت حتما باید سانسور شود.»
-«نه داریوش!چناچه انسان بدون مغز مفهومى ندارد و تبدیل به گونه اى حیوانى مى شود،کتاب منهم بدون آن قسمت خالى از مفهوم مى شود و تبدیل به کاغذ باطله مى شود.حتما باید این قسمت سانسور نشود.»
داریوش در حالى که سرش را به پایین انداخته بود گفت:
«اقا رضا من در این سیستم یک نفرم،اگر این سیستم را به ماشینى تشبیه کنى،من پیچ یا مهره اى از آن مى شوم که هر لحظه مى توانند من را تعویض کنند.با خطر انداختن موقعیت خودم در اداره تا اینجا به شما کمک کرده ام،اگر در تصمیم خود مُصِر هستى،خود دانى،اما من را در این پروسه فراموش بکن و حتى طورى برخورد کن که انگار من را نمى شناسى.اما از یادت نبر که اجازه چاپ بهت نخواهند داد و خودت هم به دردسر خواهى افتاد.»
-«البته من تا اینجا از کمکهایت تشکر مى کنم،موقعیت من با تو متفاوت است و موقعیت تو را درک مى کنم و چنان رفتار مى کنم که تو را نمى شناسم و تو هم چنان رفتار کن که من را نمى شناسى.»
در اینجا جلوى خودم را نتوانستم بگیرم و ازش پرسیدم:
«آقا رضا اون پاراگراف چى بود که نتونستى ازش بگذرى؟»
-«قربان آن یکى از وحى هاى نازل شده بر من بود،تو بازجویى هام آنقدر به خاطرش کتک خوردم که دایماً در ذهنم است.»
دیگه داشتم بى تاب مى شدم با حالت تضرع آمیزى گفتم:
«مى تونى آن را بگى آقا رضا؟»
-اون قسمت این است قربان:
«شب در خواب دیدم که از طرف راست سوار خر سیاهى مى شوم و از طرف چپ پیاده مى شوم و دوباره از طرف چپ سوار این خر مى شوم و از طرف راست پیاده مى شوم و اینکار را به تناوب چند بار تکرار مى کنم.»
وحى(وحى اقا رضا از طریق تعبیر خوابهایش نازل مى شود):خر سیاه،دجال خامنه اى است.سوار شدن من به این خر دلالت بر این دارد که تقدیر حکومت دجال خامنه اى در این است که در رسالت جهانى من نابود شود.سوار شدن و پیاده شدن از طرف چپ و راست و تداوم اینکار دلالت بر این نقطه دارد که تلاش چپ و راست براى سرنگونى حکومت خامنه اى و برقرارى آزادى و عدالت بى نتیجه بوده و در واقع ظهور من خود نشانه بى عملى چپ و راست است و مشخصاً چپ و راست در من تجمیع شده است.
از شنیدن وحى آقا رضا بى اختیار خنده مان گرفت.اما شاید وحى و آمدنش و حتى تعبیر خواب آقا رضا خنده دار باشد،بواقع صدها سال است که انسانها بدنبال برقرارى عدالت و آزادى هستند و تلاشها علیرغم جانفشانى ها به نتیجه اى نرسیده است.در همین فکرها بودم که افشین با صداى زیبایش این شعر را خواند:
زنجیر به چکار انسانى که آزاد زاده شده،مى آید؟
زندان به چکار انسانهایى که زنجیرهایشان را پاره کرده اند،مى آید؟
عجب دنیایى هستى!
افسانه هایى دارى!
اى انسان بدبخت چه بى نهایت دردهایى دارى
براى شکستن زنجیرت،چه خونها که نریختى
خرده زنجیرها را جمع کردى و از آن زندان ساختى
غم و فلاکت جزء جدایى ناپذیر زندگى ات است
یک روز سلطان به زنجیرت کشید
یک روز هم آزادى و عدالت.
بعد از دقیقه اى سکوت که حاکم شده بود،افشین آهى کشید و گفت:
«آقا رضا مى بخشى حرفت را قطع کردم،حیفم آمد که این شعر را بدنبال سخنت نخوانم.ادامه بدهید.»
-«درخواست را به قسمت مربوطه ارایه کردم و بعد از یک هفته آمدند من و پیروانم را بازداشت کردند،همانطور که گفتم که پیروانم همگى بجز نادر تعهد دادند و آزاد شدند،حالا هم من و نادر ماندیم،به من مى گویند چون ادعاى وحى و رسالت کرده ام،مرتد حساب مى شوم و در نهایت اعدامم مى کنند.نادر هم فکر کنم امروز فردا تعهد بدهد و آزادش مى کنند.»
نادر در حالى که با انگشتانش را بهم مى مالید گفت:
«بنظر من اگر آقا رضا سیاست بکار مى بست و نسبت به حذف قسمتهاى مذکور اجازه مى داد تا در فرصت مناسب، کارش را مى کرد.درست نمى گم آقا قربان؟»
به راستى من نمى خواستم جواب بدهم یا بحث بکنم،چونکه در بحث ها کمى عصبى بودم و نمى خواستم در اینجا هم با رضا زبان تلخى ایجاد کنم،اما افشین برعکس من آرام و خونسرادانه و در حین حال منطقى مباحثه مى کرد.بهمین خاطر رو به افشین کردم و پرسیدم :
«افشین نظر تو چیست؟»
افشین در حالى به دیوار تکیه داده بود جواب داد:
«هر کس مسول عمل خودش است که مسلماً در شرایطى که شخص عمل کننده در آن قرار دارد،این حق را دارد که با قبول مسولیت عملش،تصمیم نهایى خودش را بگیرد.انسان صاحب هر ایده و تفکرى باشد نباید اجازه بدهد که مجبورش کنند به راه خلاف خواسته خودش سوگش دهند و البته کتاب بدون مفهوم فقط این ارزش را دارد که در هواى سرد و زمستان به جاى هیزم در بخارى استفاده کنى و از گرمایش بهره ور شوى.حتى بعضى وقتها اگر احساس ترس بر انسان غلبه کند،سکوت و بى حرکتى بهتر از عمل ناقض یا قبول ذلت است.»
نادر با تعجب پرسید:
«یعنى شما عمل آقا نادر را تایید مى کنید و رسالت و پیغمبرى اش را باور دارید؟»
-«من منبع قدرت را نه در خدا،بلکه در بندگان خدا مى دانم.نزول وحى به رضا را باور نمى کنم،چناچه مدعیان قبل از رضا را هم باور نکرده ام.حتى پیرو و مرید جمع کردن را خلاف شان انسانى مى دانم،مقاومت و طغیان از تجمع انسانهاى آزاد در شرایط برابر بوجود مى آید!این انتقاد من به ایده و تفکر آقا رضا است.اما به این هم باور دارم که رضا یا هر کسى دیگرى با هر تفکرى محق به طغیان در برابر این سکون و ظلمت است.فرق بین جانداران و غیر جانداران،فقط در مقاومت و طغیان است و در جانداران فرق انسان و غیر انسان در این است که حیوانات در شرایط گرسنگى و تحت حمله قرار گرفتن دست به مقاومت و طغیان مى زنند،اما انسان براى ساختن دنیایى بهتر،آنهم نه براى خودش که براى همه دست به طغیان مى زند.حتى بعضاً جانشان را بخطر مى اندازند،فقط به خاطر اینکه طغیان کنند.»
رضا نگاهى بصورت من کرد و دوباره رو به افشین کرد و گفت:«اما بنظر من افشین اشتباه مى کند،انسان مگر مى تواند بدون مرید و پیرو در مقابل ظلم و پوچى طغیان کرده و پیروز شود؟درست است که مریدهاى من زود وا رفتند و من را تنها گذاشتند،شاید اشکال از من بود که روى شان زیاد کار نکرده بودم.وگرنه براى هر پیروزى احتیاج به انسانهاى باورمند و مرید محتاج هستیم.»
افشین در حالى که پاهایش را جمع مى کرد جواب داد:« انسانها براى مقابله با پوچى زندگى شان،عشق بازى مى کنند،پول جمع مى کنند و براى رسیدن به مقامات بالاتر تلاش مى کنند.ارضا نمى شوند،پس تشنه عشق ورزى مى شوند،کار به جایى مى رسد که با هر مرد و زنى که مى بیند مى خواهد عشق بازى کند.راضى نمى شود مال اندازى مى کند،آنقدر حریص مى شود که با حیله ورزى أموال خواهر و برادرش را هم تصاحب مى کند.به مقامات بالا مى رسد،راضى نمى شود و براى سلطه بر جهان ،جنگها را به راه مى اندازد.تمام ظلمات و پوچى موجود در جهان نتیجه تلاش انسان براى سلطه بر این بى معنایى است.هیچ وقت این انسانها نه به زندگى معنایى بخشیده اند و نه از زندگى لذت برده اند.اسکندر مقدونى هیچ لذتى از سلطه بر جهان نبرد،پس از فتح بابل آنقدر شراب خورد که لااقل شراب معنایى به زندگى اش بدهد آنگاه اندهگین مرد.بنظر من تنها مقاومت و طغیان است که به حیات انسان معنا مى بخشد،ظلم و بى عدالتى از آغاز تاریخ وجود داشته است.انسانهاى بسیارى براى به ارمغان آوردن آزادى و عدالت قیام کرده اند،اما اکثرا زنجیرهایى کوچک را پاره کرده اند و باهاش زندانهاى بزرگ را ساخته اند!این بنظر من یک دلیل بیشتر ندارد،این طغیانها و مقاومتها،اتفاق و اتحاد انسانهاى آزاد نبوده،بلکه اتحاد رهبران مذهبى انسانهاى خداى گونه و مریدان جان بر کفش بوده است.در واقع انسانها آنقدر براى رسیدن به آزادى و عدالت بى تاب هستند که در این راه به هر کس اقتدا مى کنند و نتیجه اش همانطورى که گفتم این شده که هر دفعه زنجیرهایى کوچک را شکسته اند و با استفاده از قطعه هاى زنجیر هاى شکسته شده ،زندانى بزرگ ساخته اند.اما براى من فقط مقصد مهم نیست ،بلکه بیشتر از آن، راه آن مقصد مهم است.اینکه چقدر شانس پیروزى دارم یا شانس دیدن پیروزى را دارم یا نه؟برایم قضیه اى مجهول است که حتى راجع به ان فکر هم نمى کنم .در اصل من انسانى بدنبال لذتها و زیبایى بودم.پول،زیبارویان و مقام نتوانست ارضایم کند اما زیبایى را در نهایت در مقاومت و طغیان یافتم که هر روز لذت اش را بیشتر احساس مى کنم.»
-«افشین تو از این رژیم و سیستم خیلى متنفر هستى، این صحبتها ریشه در نفرت تو در رژیم دارد که بنظر من اینقدر نفرت خوب نیست،من را نگاه کن!دو برادرم را به دار کشیدند،اما من به اندازه تو از این رژیم متنفر نیستم و فقط بخاطر برقرارى ایده ال هاى خودم مجادله مى کنم.
– «اشتباه فکر مى کنى،درست است که من از سیستم متنفر هستم،اما هیچ وقت تنفرم را تقلیل به اشخاص نکرده ام.طغیان و مقاومت من از همه اول علیه خودم است،علیه نادانى و و جهالتى که در درون من است،من بیش از همه کس، علیه جهل و نادانى خودم طغیان و مقاومت کرده ام،بهمین خاطر من از خود بیش از هر سیستم و هر کسى نفرت دارم.حتى شاید باور نکنى ،خیلى وقتها حکومت را مقصر نمى دانم و سبب برقرارى این رژیم جهالت را،جهل خودم،والدینم و انسانهاى اطراف خودم مى دانم.رفتن و آمدن حکومتها در مبارزه من هبچ تاثیرى نمى گذارد،چونکه جهل امرى نیست که با حکومتى بیاید و با حکومتى برود،بهمین خاطر حتى مقاومت و طغیان را هم به حکومتى تقلیل دادن را درست نمى دانم.اما این نکته هست که حکومت جهل بر جهالت ما پایه هاى خود را محکم کرده است،پس مسلماً از جهل ما نفع مى برد و وقتى مى خواهیم علیه جهل خودمان اعلان جنگ کنیم،این را اعلان جنگ علنى مستقیم بر علیه خود تلقى مى کند و این را بر نمى تابد.گو اینکه او مى داند که با درمان جهل ما او حتى قادر نیست حتى یک روز هم دوام آورده و به ظلم خویش ادامه دهد.»
رضا در حالى سرش را مى خارید گفت:
«تو آنارشیست هستى افشین؟»
-«نه،من اول که گفتم نجار هستم.»
همه مان خندیدیم،از این عادت افشین خوشم مى آمد که در بحث ها کسى را خشمگینانه مغلوب نمى کرد و حتى گاهى وقتى شوخى مى کرد خطاب به خودش بود که جو بحث را نرمتر مى کرد.در این اوضاع و احوال در سلول با صداى وحشتناک باز شد و مأمورى در چارچوبه در ایستاد و رو به نادر گفت:
«پاشو تو آزادى،بجنب که شام را در خونه بخورى.»
افشین با خنده گفت:
«سرکار نمى تونه خونه شونو پیدا کنه،بذار باهم ببریم اش!»
همه خندیدیم و مامور در حالى که از فرط خشم قرمز شده بود گفت:شما هم بلند شوید و چشم بندهایتان را بزنید با شما حالا حالاها کار داریم.
چشم بندها را زده و بلند شدیم،نادر به سوى آزادى مى رفت و ما هر کدام در حالى که مأمورى دستمان را گرفته با چشمانى بسته به اتاقى براى بازجویى مى رویم.به گفته هاى افشین فکر مى کنم،میلیاردها تومان پول صرف شده بر دیوارهایى به این بزرگى و انسانهایى که خودشان را در هیبت دیو نشان مى دهند براى این است که این حس مقاومت و طغیان را خفه کنند،اما بودن ما و انسانهاى بیشمارى مثل ما نشان مى دهد که با همه ادعاهاى غلو آمیزشان این حس هنوز زنده است.اگر پسر در مقابل پدر و زن در مقابل مرد با این طغیان و مقاومت به زندگى شان معنا مى بخشند،پس چرا من با طغیان و مقاومت در مقابل بازجو و این تشکیلات ظلمانى،به زندگى خودم معنى نبخشم؟

قهرمان قنبرى

انفرادى و زندان

زندان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)