هیچ از قواعدِ این دنیا تو را نگفته اند که کارِ مرد، کلنگِ سنگین بر زمینِ یُبس کوبیدن است و نان از دلِ خون درآوردن؟ نشسته ای به عافیتِ “نوشتن” نه عرقی می ریزی نه بگومگویی با مردمانِ جاهل، نه راهِ دوری می روی، این چگونه مردی باشد که تویی؟

در احوالِ “دجّال” و “دیوانه” و “دستوری” و “دستاری” و “داستانی” خوب نگریسته ام؛ همه همچون تو راه می دزدند و جریده می روند و در سایۀ درختِ عزلت  دام می کُنند و نان از گذریانِ خسته بازو می خورند که: “ما خاصّان ایم نا منطبق بر مردم و مدارِ این زمانه؛ ما را روزگار گفته ایم دگرگونه گاه نگاه دارد که ما خوی مان به دیگر خلقِ خدا نمی ماند!

گاهی از بازار که می گذری، از حجره های حاجیانِ تخت نشینِ تخت خیال، زیرکی نگاهی هم خیره کن به حمّالانِ مورآسا؛ مزمزه کن نانی را که شب به خانه می برند و بی مزّه است از بس که حلال است.

هیچ حمّال نمی شوی به این شانه های فرش نشده؛ هیچ خیک ات به خانانِ پدردرپدر کدخدا نمی ماند؛ هیچ فنّی نه، هیچ دانشِ خوش فروشی، هیچ مال و متاعِ بی زوالی، هیچ هیچ… تو را با کدام زاد زادند؟ به چه حیله رهای ات کردند در این حیات؟ گفتند هیچ بر سرِ کدام چاه بروی روزی اگر تشنه، بر سرِ کدام خوان اگر گشنه؟ بگریَم بر بخت ات ای نابهنگام آمده مهمان!

همان بنشین به نوشتن! تو خود حدیثِ مفصّلی!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)