امشب رفتم فیلم آرگو را دیدم. هیچ کس توی آن سینما نمیدانست یا حدس نمیزد که کسی هم پای این فیلم نشسته که قسمتهای تعلیق و هول و ولای داستان یا جذابیتهای عملیات سرّی فیلم برایش اصلا جذاب نیست و حتی از اشارات طنزآمیز توی دیالوگها هم ککش نمیگزد. دارد به گذشته‌ی تاریک تاریخ کشورش نگاه میکند و اگر کمی خونسردی چاشنی احوال خود نکند ممکن است حتا نتواند بنشیند و فیلم را تا انتها تماشا کند. که سرش به شدت درد گرفته. و فکر و فکر رهایش نمیکند.

اگر چند ثانیه نریشن آغاز فیلم نبود چیزی برای گفتن نداشتم. چون فیلم یک فیلم معمولی بود. یک فیلم با گرایشات میهن دوستانه امریکائی و قهرمان ستائی آن. که البته برای یک ذائقۀ معمول شاید دوست داشتنی و سرگرم‌کننده هم میتوانست بود. اما برای من الّا اینکه قدری در صحنه پردازیهای فرعی هم ایران را غریبتر از آنچه بود نشان میداد، نکته خاصی نداشت.

اما نریشن ابتدای فیلم؛ درست و دقیق همان چیزی که از حزب توده تا چریکهای فدائی خلق خلق کردند و توی ذهن و دهن خلق انداختند و حتی گرایشهای میانه‌رو و راست و ملی را هم خام کردند و برخی لایه های در حال توسعه (یا عقب نگاه داشته شدۀ) مذهبی، همچون کمونیستهای مسلمان و سوسیالیستهای خداپرست را دنبال خود راه انداختند: دولت دمکراتیک، ملی کردن نفت، کودتای ننگین امریکائی، حکومت شکنجه و فقر و خب البته انقلاب.

در یک قسمت از بیانیۀ دانشجویان اشغال کنندۀ سفارت هم میگفت: امریکا اینهمه سال از حکومتی دفاع کرده که بچه ها را در آغوش مادرانشان میکشته است.

به این جمله‌ها فکر میکردم و اینکه این حرفها را کیا یاد این افراد دادند. بعضی از دوستان در درکِ میزانِ ناراحتیِ من از چپ و تمام مکاتبی مثل مکتب انتقادی و ساختارگرائی و پساساختار و ساختگرائی و واسازی و پست مدرنیسم و هرچیز دیگری از این دست که پوستش را که بکنید چیزی بیشتر از مانیفست حزب کمونیست تویش نیست، تعجب میکنند. از نگاه من، هر چه در این دهه‌ها بر ما رفت، از آنها است. انقلاب ایران از مسجدها شروع نشد. از دانشگاهها شروع شد. دانشگاه آن سالها مذهبی‌های رساله‌ایش هم (که اقلیت کوچکی بودند) تا مغز استخوان چپ بودند. مهم نبود که تضاد دیالکتیکی را رد میکنند یا خدا را اثبات. مهم بود که در نقد سیاست و اقتصاد و روابط بین‌الملل شاگرد مارکس و لنین و سارتر بودند و در موضعگیریهایشان میخواستند روی دست مارکسیستها بلند شوند تا روپوش باقی کم و کسریهایشان باشد. اشغال سفارت هم تکه‌ای از همین روند بود.

باری دلم میخواست نویسندۀ یا کارگردان فیلم را میدیدم و از او میپرسیدم آخر این چه تناقضی است. شما که سرتاسر فیلم میخواهی این حس را انتقال بدهی که مشتی عقب‌ماندۀ خشونت‌گرا آدمهای بیگناه را در حبس و شکنجه داشتند، و حتی به همدیگر هم رحم نمیکردند، آن نریشن اول فیلمت یعنی چه؟

اگر روزی و روزگاری بود و دولت دمکراتیک ملی بود و بعد با کودتای امریکائی سرنگونش کردند و حکومت شاه هم با شکنجه و کشتار پیش برد و نظمی اقتصادی برپا کرد که اقلیتی پولدار و اکثریتی گرسنه از آن درآمد، پس مردم هم حق داشتند هم با شاه آن رفتار را داشته باشند هم با امریکا.

(البته حدسم این است که نریشن را یکی از روشنفکران ملی یا چپ (و از قضا ساکن امریکا) نوشته و آنها هم نفهمیده و ندانسته استفاده کرده اند.)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)