طبیعیست پهلوی اول هم مانند پسرش پهلوی دوم، قدم های مثبت بسیار و بعضا ماندگاری درجهت مدرن کردن کشور ایران و نه البته اجرای فرایند بنیادین مدرنیته برداشته اند؛ که در جای خود نیز قابل تقدیر هستند. ولی نباید فراموش کرد که اهداف  انقلاب مشروطه  بوجود آوردن ابتدا قوای سه گانه و مستقل مقننه و قضاییه و مجریه بوده که در ادامه به عدم تمرکز زدایی و همچنین به قدرت یکنفره سلطان پایان می داده است.  هدف پایه ای تر، واگذاری تصمیم گیری ها و سازندگی ها و کلا پیشبرد کار کشور به دست مردم تحت بوجود آمدن شورا ها و انجمن ها بوده که بایستی که قدرت بر آمده از نهاد های مردمی، در وضع قوانین و همینطور حراست از تفکیک قوای سه گانه  که ارکان اصلی در  یک نظام دموکراتیک محسوب می شدند، تجلی پیدا می کرده است. در ادامه  باید بدانیم که در دوران انقلاب مشروطه بیش از پنجاه هزار شورا و انجمن های مختلف در ایران بوسیله مردم شهر و روستا تشکیل شده بودند. 

نتیجه اینکه با از بین رفتن این نهاد های اجتماعی و آزادی های بدست آمده توسط مردم در دوران جنبش مشروطه خواهی، درعمل رضا شاه و بعدا نیز پسرش،  ادامه دهندگان همان راه استبدادی شاهان قبل از خود بودند. مشروطه خواهان و  مردم می دانستند که با وجود انجمن ها و مشارکتشان در ساختن کشور، و در صورت همراه شدن شاهان قاجار و از جمله رضا شاه با آنان و “سلطنت” نه حکومت کردن او،  مردم هم به آزادی و رفاه رسیده و وامدار کسی هم بجز مشروطه خواهان و خودشان نبودند. این حقیقت باید درک شود که این خواسته ملت ایران نبود بعد از انقلاب مشروطه کسی تحت هر نامی دوباره به تنهایی تصمیم گیرنده برای یک ملت باشد؛  حتا اگر هم کار های خوبی انجام داده باشد یا بخواهد بدهد. اگر این تفاهم و همراهی مهم بین سلطنت مشروطه و مردم در ایران  اتفاق می افتاد، در این صورت بود که پهلوی ها هم همچون حکومتهای پادشاهی انگلیس، هلند، اسپانیا، اردن….هنوز محترمانه بر تخت شاهنشاهی ایران نشسته بودند. ملت ایران هم سربلند و پر افتخار و آزاد و خوشبخت می بود، چرا که با حضور در احزاب و نهاد های مدنی، خود مسئول و  تصمیم گیرنده برای استقلال و سازندگی و تعیین کننده سیاست های کلان کشور بوده و هم در ساختن آینده خویش و پیشبرد اراده باشندگان هزاران ساله این ایران کهن و بزرگ، مشارکت فعال و تعیین کننده داشته است.

نویسندگان، تاریخ نگاران و سیاسیون داخلی و خارجی زیادی در باره رضا شاه و دوران سلطنتش اظهار نظر کرده اند که در اینجا  تنها به دو نقل قول از آنان که نزدیک به  منظور نگارنده این مقاله میباشند، اکتفا می شود:

اِلول ساتن، ایرانشناس انگلیسی می‌نویسد : «رژیم رضاشاه یک ضعف اساسی داشت و آن اینکه از حمایت فعال اهالی کشور برخوردار نبود…. در بدو کار از عناصر سرشناش و انگیزه‌های ملی نهضت آزادیخواهانه‌ی بر جای مانده از انقلاب مشروطه سود جست و سپس آنان را با بی رحمی کامل سرکوب کرد. از نظر بسیاری از مردم، رضاشاه، دست نشانده‌ی بریتانیا محسوب می‌شد که توسط آنها سر کار آورده شده بود و مورد حمایت آنها نیز قرار داشت. البته رضاشاه در کشور اقدامات و اصلاحاتی در زمینه‌ی تغییر ظواهر، شهرسازی، ساختن کاخها، قصرها، عمارات چند طبقه، اماکن باهیبت وزارتخانه‌ها، میهمانخانه‌های سلطنتی و جاده‌های شوسه انجام داد…. اما طبقه‌ی فقیر فقیرتر شده و ثروتمندان ثروتمندتر شده بودند.».

آرتور مور، نویسنده و ژورنالیست در مورد این تسلط و تغییرات روبنایی می‌نویسد:

“… وضع این کشور به زودی به حال قدیمی خود بر می‌گردد زیرا بر میزان فعالیت افزوده نشده و سطح زندگی مردم بالا نرفته بلکه ترس و وحشت بر کشور مستولی گردیده است.». 

از: هرمز عابدی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)