اعتصاب غذای ده ها هزار کارگر کارخانه های پارس خودرو و ایران خودرو در زمستان ۱۳۹۳ از جمله ی حرکات درخشان جنبش کارگری در سال های اخیر بود، به طوری که علاوه بر دستاوردهای اقتصادی به ویژه افزایش دستمزد – که میزان آن در مورد کارگران دیگر هفده درصد بود اما در مورد کارگران این دو کارخانه بیست و چند درصد شد – روحیه ی همبستگی و اعتراض یکپارچه و متحدانه و نیز جنبه های سیاسی و اخلاقی رابطه ی کارگران با یکدیگر را تقویت کرد، تا آن حد که جمعی از کارگران پیشروِ ایران خودرو این نوید را به جنبش کارگری دادند که پس از این اعتصاب، کارگران این کارخانه بسی متحدتر و بسیار شجاع تر از پیش شده اند و در آینده با اعتماد به نفس بسیار بیشتری برای خواست های شان مبارزه خواهند کرد.

اما مهم تر از این حرکت، تجمع سراسری معلمان در اسفند ۱۳۹۳ و ادامه ی آن در فروردین ۱۳۹۴ بود که اگرچه تا کنون از نظر اقتصادی دستاورد چندانی نداشته است، اما به لحاظ گستردگی حرکت و به ویژه حضور متحدانه ی معلمان در خیابان های شهرهای مختلف برای اعتراض به اوضاع معیشت خود و مطالبه ی افزایش حقوق می تواند نویدبخش موج تازه ای از جنبش طبقه ی کارگر ایران برای رفاه و آزادی باشد. افزون بر این، تجمع معلمان در خیابان بار دیگر همچون آینه ای زلال و شفاف دروغین بودنِ ادعای جمهوری اسلامی مبنی بر «حمایت از مستضعفان» را نشان داد، به طوری که علاوه بر بازداشت یکی از رهبران این تجمع، «مانور مقابله با تجمع خیابانی» را در دستور کار خود گذاشت تا به این ترتیب به معلمان هشدار دهد که ادامه ی تجمع آنها را برای اعتراض به زندگی ذلت بارشان بر نمی تابد و آن را سرکوب خواهد کرد.

تا آنجا که به بازداشت و تهدید کارگران مربوط می شود، باید گفت سال هاست که کارگران ایران بازداشت و زندان و سرکوب را به جان خریده اند و گوش شان هم از این گونه تهدیدها و خط و نشان کشیدن ها پُر است. بنابراین، هیچ کدام از اینها چیز تازه ای نیست، و غرض از این نوشته نیز به هیچ وجه افشاگری درباره ی سرکوب کارگران نیست. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. برعکس، هدف این نوشته انگشت گذاشتن بر چیزی است که چندان عیان نیست، یا اگر هم عیان هست چنان به عیان بودن اش عادت کرده ایم که کمتر مایلیم کسی در باره اش صحبت کند یا آن را به رخ مان بکشد: ضعف ها و ناتوانی های خودمان. برای توضیح مطلب، بر می گردم به آنچه در ابتدا گفتم، یعنی اعتصاب غذای کارگران خودروسازی و تجمع معلمان.

چنان که گفتم، این حرکت ها بی تردید گام های بلندی در پیشروی جنبش کارگری بودند. اما گامی که در محدوده ی خاص این یا آن بخش از جامعه «بلند» به نظر می رسد وقتی در بستر وسیع تر کل جامعه قرار گیرد به گامی «کوتاه» و حتا «ناچیز» بدل می شود. از پیش پیدا بود که حتا بیست و چند در صد افزایش حداقل دستمزد – حداقلی که اندکی بیش از ۶۰۰ هزار تومان بود – باز هم بسیار بسیار نازل تر است از حتا آن چیزی که خودِ رژیم به عنوان «خط فقر» اعلام کرده است. بنابراین، طبیعی است که اکنون کارگران ایران خودرو، به ویژه هنگام مواجهه با رشد افسارگسیخته قیمت ها، از خود بپرسند: این بیست و چند درصد افزایش دستمزد به چه درد ما می خورد؟ این افزایش دستمزد کدام مشکل از کوه مشکلات ما را حل می کند؟ آیا اعتصاب غذا کردیم که همچنان در زیر «خط فقر» در جا بزنیم؟ لازم است تأکید کنم که این پرسش ها اختراعات ذهن من نیست، بلکه آنها را براساس اطلاع موثق از مشغله ی ذهنی کارگران ایران خودرو در این روزها طرح می کنم. یا، در مورد کارگران پارس خودرو، خبر موثق این است که قرارداد یازده نفر از کارگرانی را که در جریان اعتصاب غذا فعال بوده و پس از اعتصاب به حراستِ کارخانه احضار شده بوده اند، تمدید نکرده اند و در واقع آنها را اخراج کرده اند. در این مورد نیز از پیش معلوم بود که، به رغم وعده ای که معاون منابع انسانیِ کارخانه داده بود مبنی بر این که هیچ کارگری به دلیل شرکت در اعتصاب غذا اخراج نخواهد شد، هیچ تضمینی وجود ندارد که کارگران فعال در اعتصاب اخراج نشوند. طبیعی است که اکنون کارگران پارس خودرو از خود بپرسند: آیا اعتصاب غذا کردیم که همکاران مان را این گونه راحت و بی دردسر اخراج کنند؟ وقتی کارگران ایران خورو و پارس خودرو، که حرکت شان به هرحال دستاوردی اقتصادی – هرچند ناچیز – داشته است، با اعتصاب غذای خود این گونه برخورد می کنند، وضع معلمان که تا کنون حتا همین دستاورد را نیز نداشته اند، معلوم است. طبیعی است که آنها نیز از خود بپرسند که به راستی حاصل دو تجمعی که تا کنون برگزار کرده ایم، چه بوده است؟ آیا تجمع کردیم که ناظر منفعل بازداشت یکی از رهبران مان باشیم؟

این تجربه های گرانقدر درس بسیار مهمی را به ما می دهند و با صدای رسا به ما گوشزد می کنند که: اعتصاب غذای هفت هزار نفریِ کارگران پارس خودرو به تنهایی به جایی نمی رسد؛ اعتصاب غذای بیست هزار نفریِ کارگران ایران خودرو به تنهایی به جایی نمی رسد؛ حتا تجمع خیابانیِ چندین هزار نفریِ معلمان در سراسر کشور به تنهایی به جایی نمی رسد. توهم محض است اگر کارگران ایران خودرو یا پارس خودرو فکر کنند به تنهایی و بدون اتحاد با بخش های دیگر طبقه ی کارگر از جمله معلمان و پرستاران و… می توانند حتا به مطالبات حداقلی شان برسند. خیال بافی مطلق است اگر معلمان بیندیشند به تنهایی و بدون اتحاد با کارگران صنایع و… می توانند از چنگ زندگی ننگین در زیر «خط فقر» رها شوند. حتا تحقق خواست های پایه ای کارگران از جمله دستمزدی که متضمن رهایی از زندگی در زیر «خط فقر» باشد در گرو اتحاد سراسری کل طبقه ی کارگر است. هیچ بخشی از طبقه ی کارگر به تنهایی قادر نیست به هیچ یک از خواست های حداقلی اش برسد، و به فرض این که برسد هیچ تضمینی برای تثبیت و تداوم آن دستاورد وجود ندارد.  آری، تنهایی کارگر- حتا تنهایی چندهزارنفریِ او- یعنی ناتوان بودن، یعنی بی یار و یاور بودن، یعنی بی پشت و پناه بودن، یعنی ادامه ی دست و پا زدن در فقر و گرسنگی. واقعیت این است که هم تک تک کارگران و هم بخش های مختلف طبقه ی کارگر ایران از یکدیگر جدا و تنهایند. آنها با هم بیگانه اند و به یکدیگر اعتماد ندارند. حتا اگر کار و تولید در زیر یک سقف به اجبار آنها را با هم متحد کند تا برای خواست های شان مبارزه کنند، از آنجا که با کارگرانِ زیر سقف های دیگر و نیز با کارگران محلات زیست خود متحد نیستند و خواست های آنها را خواست های خود نمی دانند، بازهم تنها و جدا از یکدیگرند و به علت این تنهایی و جدایی قادر به رسیدن به خواست های شان نیستند. حقیقت تلخ این است که طبقه ی کارگر ایران به علت تکه پارگی و جدایی و بی خبری بخش های مختلف آن از یکدیگر فاقد قدرت لازم برای رسیدن به خواست هایش است. صورت مسئله ی واقعی زندگی کارگران چنین است و هرگونه لاپوشانی این حقیقت  کمک به بقا و تداوم زندگی ننگین و خفت بار در زیر یوغ  سرمایه است.

روشن است که تنهایی و جدایی کارگران از همدیگر و بیگانگی آنان با یکدیگر و بدین سان عجز و ناتوانی آنها از رسیدن به خواست های شان بلایی است که سرمایه به سر آنها آورده است. سرمایه به معنی خرید و فروش نیروی کار است، و کارگر با فروش نیروی کارش در واقع تمام توانایی و قدرت خود از جمله محصولی را که تولید می کند یا خدمتی را که ارائه می دهد به سرمایه دار تفویض می کند و به این ترتیب با تهی کردن خویش از هر گونه قدرت و اختیار، خود را به یک هیچ کس، به یک no body، تبدیل می کند. راز تنهایی و بی پشت و پناهی و هیچ کس بودنِ کارگر در همین اجبار به فروش نیروی کار برای زنده ماندن نهفته است. آیا این بدان معنی است که تا این اجبار وجود دارد سرنوشت محتوم کارگر این است که تنها و بی یار و یاور و ناتوان از دستیابی به خواست هایش باقی بماند؟ نه! چنین نیست.

کارگر همچون اسطوره ی یانوس دو چهره دارد، یکی رو به عقب و دیگری رو به جلو. درست است؛ استبدادِ سرمایه (که نباید آن را با استبداد به معنای سیاسیِ آن اشتباه گرفت) هرگونه قدرت و اراده و اختیار را از کارگر سلب می کند. این همان چهره ی رو به عقب کارگر است. اما سرمایه چیزی نیست جز آفریده ی دست همین موجودِ سلب قدرت شده. کافی است در هر جایی که هستیم به اطراف خود نگاه کنیم تا پی ببریم که در دنیای کنونی همه چیز از سفیدی نمک تا سیاهی ذغال محصول دست و مغز کارگر است. هر آن چه در جامعه ارزش استفاده دارد و در واقع ثروت جامعه را می سازد محصول کار و تولید کارگران است، محصولی که به شکل کالا و پول و سرمایه درآمده است. و اشتهای سیری ناپذیر سرمایه برای تبدیل هر ارزش مورد استفاده ی انسان به ارزشی برای خرید و فروش است که او را به بیرون کشیدن هر چه بیشترِ ارزش اضافی از جسم و جان کارگر وا می دارد، و بدین سان با دست خود کارگران را از نظر جمعیت به اکثریت مطلق جامعه تبدیل می کند، قدرت انسانیِ عظیمی که می تواند گور خودِ سرمایه را بکَند. اما نفس تولید سرمایه داری این حقیقت را که ثروت جامعه محصول کارِ کارگران است در پرده ای از رمز و راز ایدئولوژیک می پوشاند، به طوری که کارگران نه فقط قدرت کار و تولید خود را در پس این ثروت سرمایه شده نمی بینند بلکه، برعکس، حتا موجودیت و حیات جمعیت عظیم خود را مدیون این ثروت می دانند. وارونه نماییِ ایدئولوژی سرمایه است که باعث می شود کارگر مخلوق خویشتن را خالق هستی بخشِ خویش پندارد. کافی است که این پرده ی ایدئولوژیک کنار زده شود تا کارگران، در کنار چهره ی رو به عقب خود، چهره ی رو به جلو خویش را نیز ببینند، یعنی از اسارت ایدئولوژیک سرمایه و احزاب و نیروهای سیاسیِ آن رها شوند و به توانایی و قدرت عظیم و آفرینشگر خود در پس سرمایه ی تولیدشده در جامعه پی ببرند. به میزانی که کارگران بتوانند در جریان مبارزه ی خود علیه سرمایه از این اسارت ایدئولوژیکِ آویزان ساز رها شوند به همان میزان قادر خواهند بود به انسان های خودآگاه و متحدی تبدیل شوند که روی پای خود ایستاده و ضعف و ناتوانی و بیگانگی با قدرت خویش را به زباله دان تاریخ افکنده اند. بنابراین، پراکندگی و ضعف و ناتوانی سرنوشت محتوم زندگی طبقه ی کارگر در زیر یوغ سرمایه نیست و این طبقه می تواند در زیر همین یوغ، و برای آن که آن را براندازد، متحد و متشکل و قدرتمند شود.

اما پیشروی کارگران به سوی رهایی از اسارت ایدئولوژیک سرمایه پیش از هرچیز در گرو تمرین و رواج گفتمانی است که اساس اش مقابله با منجی طلبی و مبارزه با آویزان شدن کارگران به سرمایه و نیروهای سیاسی آن و بدین سان برطرف کردن موانع اتکا به نیروی متحد ومتشکل کل طبقه ی خود حتا برای دستیابی به مطالبات حداقلی است. این مقابله در گرو حرکت کارگران برای اتکا به خود و دمیدن روحیه ی اعتماد به نفس در میان آنان است، حرکتی که من – به پیروی از شعار جنبش روشنگری اروپا در قرن هجدهم یعنی «جرأت اندیشیدن به خود دهیم!» – آن را در این شعار خلاصه می کنم: «جرأت روی پای خود ایستادن به خود دهیم!». در شرایط کنونیِ جنبش کارگری ایران، مهم ترین عوامل تضمین کننده ی این حرکت عبارت اند از:

۱-جاافتادن و عمومیت یافتن تعریف کارگر به عنوان فروشنده ی نیروی کار. نظام سرمایه داری – دقیقاً برای تضعیف بیش از پیشِ طبقه ی کارگر –  تعریفی از کارگر را در جامعه رواج داده که بر اساس آن کارگر یعنی no body، یعنی «مش رجب»، یعنی نفهم و بی سواد و حداکثر کم سواد، یعنی کسی که نیازمند ثروتمندان است و بدون کمک آنان شلوارش را هم نمی تواند بالا بکشد، یعنی کسی که آفریده شده تا دست به سینه در خدمت ثروتمندان باشد، کسی که فقط سرایدار است و کارش فقط نگهبانی از اموال ثروتمندان است، کسی که فقط آبدارچی است و فقط بلد است برای مدیرانِ سرمایه دار چای بیاورد، کسی که فقط نظافت چی است و فقط می تواند اتاق مدیران و سرمایه داران را جارو کند، کسی که فقط رفتگر است و فقط بلد است کوچه ها و خیابان ها را تمیز می کند، کسی که صرفاً دست های پینه بسته و زمخت دارد و مغزش  به اندازه ی مغز گنجشگ است، کسی که خشن و بی فرهنگ است، عمله است و… . این درک رایج از کارگر، که منحصر به دوران سرمایه داری نیست و پیشینه ای به قدمت اسطوره ی ایدئولوژیک هابیل و قابیل دارد، نه فقط به قصد تحقیر و توهین طبقه ی کارگر بلکه، مهم تر از آن، به قصد کوچک کردن و تضعیف نیروی این طبقه و دامن زدن به احساس عدم اعتماد به نفس در میان کارگران طراحی شده است. یک رکن مهم گفتمان «روی پای خود ایستادن» طبقه ی کارگر مقابله با این درک حقارت بار و ناتوان ساز است. باید در همه جا بگوییم که کارگر کسی است که برای امرار معاش مجبور است نیروی کارش را بفروشد. بی تردید، انسان های بی سواد و کم سواد و انجام دهندگان کارهای سخت و کم درآمد و «پیش پا افتاده» و به طور کلی کسانی که جامعه ی طبقاتی امکان رشد و شکوفایی استعدادها و تحصیل علم و دانش را از آنها سلب کرده و از زمانی که دست چپ و راست خود را شناخته اند مجبور بوده اند کار کنند، فروشندگان نیروی کارند و به این اعتبار نه تنها اجزاءِ جدایی ناپذیر طبقه ی کارگرند، بلکه از آنجا که طعم محرومیت و ستم سرمایه را بیش از کارگران دیگر چشیده اند کینه و نفرت بیشتری از سرمایه دارند. بحث بر سر منحصر کردن طبقه ی کارگر به این کارگران است. بحث بر سر این است که طبقه ی کارگر فقط این بخش از کارگران نیست. طبقه ی کارگر علاوه بر اینها معلم هم دارد، پرستار هم دارد، زن خانه دار هم دارد، دانشجو هم دارد، انواع کارشناس هم دارد، مهندس هم دارد، پزشک هم دارد، روزنامه نگار و خبرنگار هم دارد، نویسنده و مترجم هم دارد و الی آخر.  اگر تعریف کارگر به عنوان فروشنده ی نیروی کار در جامعه جا بیفتد، یک مانع مهم ذهنی از سر راه پیدایش اعتماد به نفس در میان طبقه ی کارگر برداشته می شود، چرا که کارگران به این ترتیب پی خواهند برد که آنان از نظر جمعیت اکثریت مطلق جامعه، از نظر تولید نعمات زندگی آفرینندگان ثروت جامعه و از نظر توان اداره ی جامعه شایسته ترین افراد جامعه هستند.

۲- یکی از پیامدهای پذیرش عمومیِ درک از کارگر به عنوان فروشنده ی نیروی کار فراهم شدن زمینه های ذهنی برای پیوند و اتصال حلقه ی مختلف جنبش کارگری و بدین سان ارتقای اعتراض ها و اعتصاب های پراکنده در مراکز کار و تولید و محلات زیست به سطح مبارزه ی طبقاتیِ متحد و سراسری طبقه ی کارگر است. برای مثال، اگر معلمان به این درک رسیده بودند که کارگران پارس خودرو و ایران خودرو هم طبقه ای ها و هم سرنوشت های آنان هستند و باید از آنان حمایت کنند، اعتصاب غذای این کارگران صرفاً در محدوده ی کارخانه های شان باقی نمی ماند و توان تأثیرگذاری اش برای افزایش دستمزد به مراتب بیشتر می شد. (تأسف آور این بود که حتا کارگران دو کارخانه ی پارس خودرو و ایران خودرو که هم حرفه هستند و منافع شان قاعدتاً به هم نزدیک تر است از یکدیگر حمایت نکردند، به طوری که گویی مبارزه شان هیچ ربطی به یکدیگر ندارد!). برعکس، اگر کارگران خودروسازی ها برای حمایت از تجمع معلمان به میان آنان می رفتند و از حرکت آنها حمایت می کردند، بی تردید نتیجه ی حرکت معلمان چیزی غیر از بی اعتنایی جمهوری اسلامی به آنان از یک سو و بازداشت یکی از رهبران شان از سوی دیگر می شد.

۳- برقراری پیوند و اتصال بخش های مختلف جنبش کارگری و به میدان آمدن کارگران در سطحسراسری و به عنوان یک طبقه معنایش حضور مستقل این طبقه در عرصه ی سیاست است. هر مبارزه ی طبقاتی یک مبارزه ی سیاسی است. با به میدان آمدن کارگران به مثابه ی یک طبقه، مبارزه برای افزایش دستمزد دیگر از محدوده ی مبارزه ی صرفاً اقتصادی در این یا آن بخش از جنبش کارگری فراتر رفته و به یک مبارزه ی سیاسی تبدیل می شود، امری که فقدان اش تا کنون در واقع همچون پاشنه ی آشیل جنبش ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر عمل کرده و نگذاشته است انبوه مبارزات کارگری برای افزایش دستمزد در سال های اخیر به ثمر برسد. ناگفته پیداست که فرق است بین مبارزه ی کارگرانِ یک مرکز کار و تولید برای مطالبه ی افزایش دستمزد حداکثر بر اساس میزان تورم از کارفرمای آن مرکز و مبارزه ی کل طبقه ی کارگر برای خواست افزایش حداقل دستمزد به نسبت ثروت تولید شده در جامعه از حکومت جمهوری اسلامی. این همان فرقی است که بین انبوه کارگران اتمیزه شده و ناتوان و بی یار و یاور از یک سو و کارگران قدرتمند و متحد و متکی به خود از سوی دیگر وجود دارد. طبقه ی کارگر قدرتمند و متحد و متکی به خود نه تنها می تواند قدرت خود برای افزایش دستمزد و تبدیل آن به قانون و بدین سان تقویت توان مادی و فکری خود برای مبارزه با سرمایه را به طبقه ی سرمایه دار و دولت او تحمیل کند بلکه از حالت بی تفاوتیِ خفت بار کنونی نسبت به مسائل سیاسیِ جاری در جامعه بیرون آمده و با دخالت فعال در این مسائل مُهر و نشان سرمایه ستیزانه ی خود را بر تمام مسائل سیاسی جامعه بکوبد و نگذارد سیاستمدارانِ حاکم کارگران را قربانی و گوشت دَم توپ سیاست های طبقه ی سرمایه دار کنند.

۴- آشکار است که موارد بالا فقط و فقط بر بستری از آن نوع سازمان یابیِ کارگران امکان پذیر است که بتواند قدرت واقعی طبقه ی کارگر را در خود متجلی کند و در واقع از قوه به فعل درآورد. این سازمان یابی نیز چیزی نمی تواند باشد جز سازمان یابی شورایی، به این دلیل ساده و روشن که دموکراسی مستقیم و دخالت دادن تحتانی ترین سطوح طبقه ی کارگر در تصمیم گیری ها و در همان اِعمال اراده ی توده ی کارگران برای عزل نمایندگان خود در هر زمان که بخواهند فقط و فقط ازشورا ساخته است. افزون بر این، برخلاف تشکل هایی که ساختار و مکانیسم های تشکیلاتی شان بر تحمیل اراده ی جمع بر فرد استوار است، شورا سازمانی است که می تواند اتحاد جمعیِ کارگران را به عاملی برای رشد و شکوفایی توانمندی های فردیِ آنان تبدیل کند، و این از جمله ی عوامل مهمی است که به آحاد کارگران امکان می دهد روی پای خود بایستند و به نیروها و احزاب تشنه ی قدرت سیاسی آویزان نشوند.

۵- سرانجام، روشن کردن راه افزایش توان جسمی و فکری طبقه ی کارگر ایران برای اتکا به خود در مبارزه برای الغای خرید و فروش نیروی کار مستلزم تدوین و تصویب منشوری است حاوی مطالبات پایه ای طبقه ی کارگر ایران که کلی ترین و عمومی ترین خواست های این طبقه یعنی رفاه اقتصادی و آزادی سیاسی در آن به صورت مبسوط و در جزئیات فرمول بندی شده باشند.

محسن حکیمی

۷ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۲۷ آوریل ۲۰۱۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)