مدتها دنبال اين نقاشي پرويز كلانتري بودم. دوستي امروز تصوير بزرگ آن را به من هديه كرد. تمام اين روز باراني تهران را مبهوت درك عميق كلانتري از چشم انداز ايران بوده ام. ايراني كه او به تصوير كشيده متروك، غمگين، بي برگ و بار، رو به زوال و بيابان زده است. قريه ها و واحه هايي كه هيچ كشتزاري آنها را در بر نمي گيرد و دور نيست در هجوم غباري كه تسخيرشان كرده يك به يك مدفون شوند. اين نقاشي را ده سال پيش كلانتري كشيده، زماني كه كابوس فرسايش خاك و بيابانزايي اينقدر وخيم به نظر نمي رسيد. دست كم اينكه هنوز ايران به رتبه اول فرسايش خاك در جهان نرسيده بود. اما انگار هنرمندان بزرگ و خلاق مي توانند آينده را پيش بيني كنند.

با اين همه، ايران ما در اين نگاره با همه زوالي كه احاطه اش كرده، همچنان زيبا، رازآميز و زنده است. آن واحه مياني، آنكه گنبدي فيروزه اي دارد و چندتايي نخل سبز، رويايي از اميد را برميتابد: باشد كه اين وطن بياباني را كه در آن گرفتار شده واپس بزند، واپس بزند و واپس بزند، باشد كه برگ و بار اين وطن ديگر بار سبز شود. اين چشم انداز مدفون در غبار، چون زادبوم ماست، براي ما مقدس است، مقدس بوده است و باشد كه در دل زيستمندان و فرزندان آن همچنان مقدس بماند. به اندك لاجوردي كه هجوم بيابان را تاب آورده و استوار مانده ايمان بياوريم و روح پاك و مقدس ايران را از ياد نبريم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)