(پیرامون تفاهم‌نامه هسته‌ای لوزان  – در پرتو طنز و تخیل و علم)
قابلیت یک کشور در ساخت سلاح اتمی و مدت زمان دست‌یابی به‌توان هسته‌ای نظامی؛ به‌هیچ‌وجه موضوعی صرفاً فنی و تکنولوژیک نیست، بلکه موضوعی است که با وجوه متفاوت ایدئولوژیک، سیاسی و نظامی در هم‌آمیخته است. کشور ایران را در این زمینه، علی‌رغم همۀ ویژگی‌های منطقه‌ای، نمی‌توان یک کشور کاملاً استثنائی تصور نمود.

تاریخ دستیابی کشورهائی مانند فرانسه، هند و کرۀ شمالی به‌توان نظامی هسته‌ای،  همواره با کشمکش‌ها و جدال‌های بین‌المللی بر محور یک مسئلۀ بحرانی و سؤال‌برانگیز همراه بوده است؛ این مسئله که «زمان گریز» نامیده می‌شود، به‌احتمال نه‌چندان ضعیف مسئله محوری و اساسی تفاهم‌نامه لوزان را نیز شکل داده است و موضوع محوری این نوشته نیز هست.

باور دارم که نوشته‌ها و بیانیه‌هائی که تفاهم‌نامه لوزان را صرفاً در چهارچوبی فنی و تکنولوژیک مورد «محاسبه» قرار می‌دهند، به‌سبب نادیده‌گیری مختلف‌الوجوه بودن این تفاهم‌نامه، مردودند و نوشته‌هائی که این مسئله را صرفاً از نظر سیاسی ملحوظ می‌دارند به‌همان اندازه ضعیف و تک وجهی‌اند.

در این نوشته ناگزیریم به‌پاره‌ای مسائل فنی در فن‌آوری هسته‌ای اشاره کنیم. این داده‌های فنی، اطلاعات عمومی هستند و صرفاً به‌خاطر آشنائی با موضوع بحث مطرح می‌گردند. خواننده‌ای که با جزئیات این داده‌های ابتدائی آشناست، مختار است که این بخش را نادیده گرفته و مستقیماً به‌بخش مربوط به‌احتمالات و وجوه مختلف تفاهم‌نامه لوزان بپردازد.

طبیعی است که کشوری که هنوز به‌سلاح هسته‌ای دسترسی ندارد، در صورت تصمیم سیاسی برای گذر موفقیت‌آمیز از «زمان گریز»، تمرکز خود را بر روی ساخت ساده‌ترین و سریع‌ترین شکل سلاح اتمی قرار دهد، تا پس از گذر از «زمان گریز» و رفع موانع ساخت سلاح اتمی با توسل به‌تسلیحات ابتدائی که به‌تازگی صاحب آن شده است، اشکال پیچیده‌تر تسلیحات هسته‌ای را نیز در برنامه تولید نظامی خود قرار دهد.

«زمان گریز»، هم به‌لحاظ فنی و اجرائی و هم به‌لحاظ سیاسی، مدت زمانی بسیار بحرانی است. در این مدت کوتاه که به‌احتمال قوی با تهدید جنگ و یا حتی بمباران هوائی تأسیسات هسته‌ای همراه است، فرصت زیادی برای پرداختن به‌کیفیت و پیچیدگی تسلیحات هسته‌ای اولیه نیست. بنابراین نخستین شکل سلاح اتمی که در برنامۀ چنین کشور مفروضی می‌تواند قرار گیرد، ساده‌ترین شکل آن یعنی بمب اتمی نوع A است.

بمب اتمی نوع A از نظر ساختار فنی از ساده‌ترین وسایل خانگی (مثل چراغ گاز و یخچال خانگی) نیز ساده تر است. این بمب (بمب حاصل از شکافت ذرات اورانیوم) عبارت است از:

1) یک تودۀ کروی شکل اورانیوم نظامی (غنی شده تا بیش از 90 درصد که عبارت است از درصد ایزوتوپ U235 در جرم مورد بحث) که در وسط آن یک سوراخ وجود دارد.

2) یک استوانه کوچک اورانیوم غنی شده (به‌شکل گلوله) به‌قطر سوراخ همان جرم کروی شکل.

3) یک تفنگ باروتی که این استوانه (گلوله) را به‌درون سوراخ آن جرم کروی شکل شلیک کند.

nuke1

هر فلزکار و تراش‌کار تازه‌کار، با تجربه کافی برای قالب‌ریزی و تراشکاری کروی، می‌تواند مدل قابل آزمایش این بمب را با هر فلز دیگری غیر از اورانیوم (آهن، مس و غیره) بسازد و به‌داشتن «فن‌آوری هسته‌ای» در حیاط خانه‌اش افتخار کند.

اما پیش از این مرحله، شرایطی باید فراهم باشند که گذر موفقیت‌آمیز (یا در حقیقت فاجعه‌بار) کشور مفروض را از «زمان گریز» تعیین می‌کنند.

غنی‌سازی اورانیوم و سانتریفوژ

سانتریفوژ عبارت از هر دستگاهی است که در محور آن به‌تندی می‌چرخد (مانند ماشین لباس‌شوئی در آخر ساعت کارش) و دو ماده را که جرم حجمی نامساوی دارند (مثل لباس‌های تمیز و آب آلوده) را به‌دلیل نیروی گریز از مرکز از یکدیگر جدا می‌کند. کشف نیروی گریز از مرکز به‌دوران پارینه‌سنگی و اختراع فلاخن باز می‌گردد؛ فلاخن همان طنابی است که یک سنگ را درون آن می‌گذارند و با کشیدن یک فریاد هراسناک آنرا دور سر خودشان می‌چرخانند و با ول کردن یک سر طناب، باعث می‌شوند که نیروی گریز از مرکز ذخیره شده در آن آزاد شده و به امید خدا این قلوه سنگ را تا کله دشمن ملت پرتاب کند و به‌مدد روح‌القدس (یا هر تمثال مقدسۀ دیگری) این سنگ به‌کله دشمن برخورد کرده و کافر مذکور را به‌اسفل‌السافلین واصل نماید. البته بعدها با اختراع کوکتل مولوتوف و سایر سلاح‌های دستی کشتار جمعی (!) این سلاح کشتار فردی (با فرض اینکه یک سنگ فلاخن فقط توی کله یک‌نفر می‌تواند بخورد) از رده خارج شد و امروز فلاخن در نیروی های نظامی جهان، به خصوص ارتش‌های پیشرفتۀ ترانس آتلانتیک، احتمالاً فقط برای شکار موش در پادگان‌ها کاربرد دارد.

در میان تلاش‌های علمی نوع بشر در یافتن بهترین وسایلی که با آن بتوان تعداد بیشتری از بنی‌بشر را به‌بهشت واصل کرد، لیکن اینبار در تکاپوئی صلح‌جویانه، آقای آنتونین پراندل با مشاهده فلاخن و اندکی تفکر عمیق، دستگاهی اختراع کرد که عبارت بود از یک کوزه که آنرا تند می‌چرخاندند و می‌توانست شیر را از خامه جدا کند. شیر دارای جرم حجمی بیشتری از خامه است، بنابراین به‌سمت دیواره‌های کوزه کشیده می‌شود و خامه که دارای جرم حجمی کمتری است در وسط کوزه باقی می‌ماند. بعداً برادر آقای آنتونین پراندل (یعنی آقای الکساندر پراندل) این دستگاه را «سانتریفوژ» نام گذاشت و پایه‌های علمی این «افتخار ملی ایرانی» را در سال 1864 در کشور سوئیس بنیان نهاد.

nuke3

کیک سفید عبارت است از یک دایرۀ نان خوب پخته شده (آرد و تخم مرغ و شکر) که خامۀ به‌دست آمده از وسط کوزۀ سانتریفوژ را روی آن می‌مالند و خیلی هم خوشمزه است. متأسفانه من به‌دلیل قند بالای خون باید از خوردن آن در ملاء عام قویاً پرهیز کرده و یواشکی به‌خوردن آن اقدام نمایم!

اما «کیک زرد» که خوردن آن نه فقط برای قند خون بد است، بلکه به‌دلیل داشتن تشعشع رادیواکتیو حتی زودتر از قند خون می‌تواند خورندۀ آنرا به لقاءالله واصل کند (‌این‌کار از انواع متفاوت شهادت‌طلبی است) عبارت است از اورانیومی که از معدن طبیعی استخراج شده و در آسیاب خرد شده است و با برخی دیگر از عناصر قاطی شده تا تبدیل به‌جرم اورانیومی خالص‌تر و قابل حمل و نقل و صادرات بشود. سنگ معدن اورانیوم به‌دلیل سنگینی بیخودی و خلوص بسیار کم برای صادرات مقرون به‌صرفه نیست. این خواص سنگ معدن اورانیوم (یعنی سنگینی بیجهت و خلوص بسیار کم) با خواص معلم تعلیمات دینی و زاهد ریائی و کشیش کلیسای محل قابل مقایسه است.

حال اگر روزی شنیدیم که روسیه قصد دارد تا قیام قیامت به‌ایران «کیک زرد» صادر کند، از نظر علمی فقط کافی است بدانیم که این کیک زرد، کیک تولد نیست و روی آن نمی‌شود شمع فوت کرد. بقیه معامله به‌طور «شفاف» و در پشت درهای بسته انجام می‌گیرد.

اورانیوم موجود در کیک زرد دو ایزوتوپ عمده دارد؛ یعنی ایزوتوپ U235 (که مجلس رقص نوترون ها و پروتون های آن 235 شرکت کننده دارد) و ایزوتوپ U238 (که در خلوت آن 238 نوترون و پروتون مشغول صفا هستند)، افتخار ملی ما (یعنی همان شق‌القمری که «غنی‌سازی اورانیوم» نامیده می‌شود) عبارت از اینست که این دو مجلس خلوت را از هم تمیز داده و سره و ناسره (خودی و ناخودی) را از هم جدا کنیم. اینکار با یک دستگاه سانتریفوژ کمی مفصل‌تر از کوزۀ خامه انجام می‌شود، اما مکانیسم آن بسیار مشابه است.

وقتی این سانتریفوژ حول محورش می‌چرخد (به‌یمن دعای یامحول‌الحول والاحوال) اورانیوم U235 که سبک‌تر است در وسط محور و اورانیوم U238 در جدار آن قرار می‌گیرد. اورانیوم U238 به‌درد افتخار ملی نمی‌خورد. زیرا این ایزوتوپ اورانیوم قابلیت شکافت کمتری دارد و فقط می‌توان از آن در سلاح های ضد زره استفاده کرد. از آنجا که در کلکسیون «افتخارات ملی» ما سلاح‌های ضد زره دیگری مانند حسین فهمیده وجود دارند و ایران به‌دنبال اورانیوم بی‌خاصیت هم نیست، این نوع اورانیوم مستقیماً به‌روسیه فرستاده می‌شود تا در نیروگاه‌هائی مانند چرنوبیل از آن استفاده بشود. نیروگاه خانوادۀ چرنوبیل آنقدر پیشرفته هستند که اورانیوم U238 را که هیچ، ذغال منقل را هم می‌توانند به‌طرفه‌العینی مبدل به‌انرژی سرطان کودکان و نوزادان سه پا و چهار چشم بکنند و فرضیات جهش و تکامل داروین را به‌اثبات برسانند.

به‌طنز باید گفت که اورانیوم U235 (یا همان اورانیوم روح‌القدس) غیرتش، غیرت بیک‌ایمانوردی و اخلاقش درست مثل اصغر ترقه می‌ماند. اگر به‌اندازه کافی عصبانی‌اش کنیم (یعنی چگالی‌اش را بالا ببریم) به‌مرحله جرم بحرانی می‌رسد، یعنی فشار خونش بالا می‌رود و بدجوری شروع می‌کند به داغ شدن!

از آنجا که اورانیوم غنی شده تا بیست درصد (یعنی اورانیومی که بیست درصد جرمش از جنس U235 است) را می‌توان در صورت غیرتی شدن  شدید؛ با صدقه و دعا و گریۀ شبانه و بتون آرمه و آب یخ و هیدروژن مایع خنک کرد و خلاصه طوری جمع و جورش کرد که همۀ در و همسایه را بیدار نکند و آبروریزی راه نیاندازد؛ از آن به‌عنوان «سوخت نیروگاهی» استفاده می‌شود و به‌عنوان «اورانیوم غیرنظامی» شناخته می‌شود.

اگر مقدار عصبیت این اصغر ترقۀ هسته‌ای از 20 درصد بیشتر شد، در اینجا کشور مفروض دیگر دارد در بازی جر میزند و با سرمایه ترانس آتلانتیک «اعتماد سازی» نمی‌کند. زیرا اورانیوم بالای بیست درصد چنان موجودی غیرتی است که وقتی خونش به‌جوش آمد، فقط حضرت خضر شاید بتواند او را آرام بکند. به‌گواه تاریخ دیده‌ایم که در یک لحظه که حضرت خضر به‌مرخصی رفته بود، این نوع اورانیوم که خون غیرت ملی آمریکائی (پاتریوتیسم) در رگهایش قلمبه شده بود، با هیروشیما و ناکازاگی چکار کرد. بخار شدن این دو شهر به کنار، قارچ 99 ساله اتمی پیشکشمان، هنوز در آن منطقه نوزادانی به دنیا می آیند که شانزده انگشت دست، چهار انگشت پا و سه تا چشم دارند. به این می‌گویند پاتریوتیسم و غیرت آمریکائی! چهرۀ این نوزادان درست مثل شاهکارهای آرنولد و رامبو در فیلمهایشان می‌مانند.

حال دوباره به‌تحفۀ «نطنز» خودمان، یعنی سانتریفوژهای گازی IR-1 ساخت شهر سوپرتکنولوژیک قم بپردازیم: این سانتریفوژها به‌این دلیل «گازی» نامیده می‌شوند که از ورودی آنها گاز هگزافلورید اورانیوم (ترکیب فلوئور با اورانیوم با فرمول UF6) وارد می‌شود و بعد از چرخیدن هگزافلوراید اورانیوم U235 و U238 به‌درجه‌ای که بستگی کامل به‌کارآمدی سانتریفوژ دارد از یکدیگر جدا می‌شوند. گاز هگزافلوراید اورانیوم نه‌تنها مثل زهر مار سمی است بلکه رادیواکتیو هم هست و نشت آن از مراکز غنی‌سازی افتخار ملی در نطنز و فردو، معادل شربت شهادت هسته‌ای برای ساکنین فلاکت زدۀ اطراف این مراکز محسوب میگردد. (به عربی: انا للگاز و اناالیه راجعون!)

اما وقتی سانتریفوژهای اتمی در سطح هماوردی تکنولوژیکی عهد بوق باشند؛ آنچه که بعد از این باقی می‌ماند، دیگر نه یک شق‌القمر علمی، بلکه «مهندسی خرکی» نامیده می‌شود. از آنجا که بر خلاف کوزۀ خامه که به‌زور بازوی خامه‌ساز آنقدر می‌چرخید تا همۀ خامه از شیرش جدا شود؛ هر یک سانتریفوژ گازی، نه با زور خامه‌ساز که به‌حول و قوه الهی (یا همان جریان الکتریسیته) فقط می‌تواند درصد ناچیزی از اورانیوم 235 را از اورانیوم 238 جداسازی کند. این بدین معنی است که با یک دستگاه سانتریفوژ گازی ساخت تراشکاری‌های میدان شوش به‌اندازه چند دهم درصد اورانیوم غیرتی 235 غنی‌سازی می‌شود. ولی حاصل این فرایند هنوز به‌قدری نیست که به‌غیرت ناموسی و «حق مسلم» ملت مبدل شود.

nuke2

مهندسی خرکی

«مهندسی خرکی» در این فرایند از آنجا آغاز می‌شود که خروجی یک سانتریفوژ به‌ورودی سانتریفوژ بعدی (به‌طور سری) متصل می‌گردد. با سری وصل‌کردن سانتریفوژها هر بار که چرخ گردون بر وفق مراد می‌گردد، درصد بالاتری از اورانیوم 235 در سانتریفوژ باقی می‌ماند و اورانیوم بی‌غیرت 238 تخلیه و و برای برادران روسی نگهداری می‌شود. البته این شیوۀ سری کاری محققاً جزو مدرن‌ترین دستاوردهای تکنولوژیک امروز به‌حساب نمی‌آید (به‌عبارت روشن‌تر اینکار برای اولین بار قبل از پایان جنگ جهانی دوم به‌انجام رسیده است)

حال از منظر این شیوۀ مهندسی، به‌نقطه حساسی نزدیک می‌شویم که پاسخ سؤالی را دریابیم: اینکه چرا تعداد سانتریفوژها در مناقشات هسته‌ای اینقدر اهمیت دارد؟ مثالی فرضی و ساده این مسئله را روشن می‌کند:

اگر درصد اورانیوم 235 در یک لیتر گاز هگزافلوراید اورانیوم 0.7 درصد باشد و اگر هر سانتریفوژ بتواند آنرا به‌مقدار 0.3 درصد غنی‌سازی کند؛ در صورتی که 300 سانتریفوژ داشته باشیم و آنها را به‌صورت پارالل (موازی) بسته باشیم، تعداد این سانتریفوژها تفاوتی در درصد اورانیوم غنی شده ندارد و نتیجه نهائی معادل 0.3 + 0.7 یعنی 1 درصد اورانیوم 235 است. اما در این شرایط با 300 سانتریفوژ موازی خواهیم توانست در مدت زمان مساوی سیصد برابر حجم بیشتری از گاز اورانیوم را غنی‌سازی کنیم. (یعنی مثلاً به‌جای یک لیتر، سیصد لیتر گاز را به اندازه 0.3 درصد غنی‌سازی کنیم). حال اگر این 300 سانتریفوژ را به‌صورت سری بسته باشیم، در مدت زمان مساوی مقدار مساوی گاز اورانیوم (همان یک لیتر) را غنی‌سازی خواهیم کرد اما درصد این غنی سازی سیصد برابر خواهد شد. یعنی اورانیوم 235 با غلظت 0.3 * 300 یعنی 90 درصد اورانیوم 235 است که به‌تمام معنا یک «اورانیوم نظامی» است و به جز کشتار جمعی بنی‌آدم که اعضای یکدیگرند، فایدۀ جالب‌توجه دیگری ندارد.

حال که به‌این سطح بالای علمی (بالاتر از کلاس سوم راهنمائی!) رسیدیم، باید گفت که موضوع به‌این سادگی‌ها هم که در  بالا آمد، البته نیست. زیرا اولاً در وضعیت سری درصد غنی سازی اورانیوم در سانتریفوژها یکسان نمی‌ماند و سانتریفوژ بعدی با درصد متفاوتی غنی‌سازی خواهد کرد. به‌عبارت روشن‌تر غنی‌سازی اورانیوم 235 هر چقدر که درصدش بالاتر می‌رود، سریعتر می‌شود. دوماً در جهان واقعی اتصال موازی سانتریفوژها در یک واحد غنی‌سازی معنای اقتصادی ندارد و فقط موضوع آزمایش است. در عمل، سانتریفوژهای یک واحد به‌طور سری بسته می‌شوند. سوماً توان غنی‌سازی اورانیوم نه با واحد تعداد سانتریفوژها، بلکه با واحد سو SWU (Separative work units) که نسبتی از ورود کل انرژی به‌ماشین، مدت زمان عملکرد سانتریفوژ و جرم اورانیوم است محاسبه می‌گردد. این «واحد سو» را به‌خاطر بسپاریم.

خامنه‌ای نخستین شخصی بود که دربارۀ برنامۀ ایران در توان غنی‌سازی، آمار و ارقام معینی را ارائه داد. یعنی گفت: «مسئولین ما می‌گویند ما به ۱۹۰ [صد و نود] هزار سو احتیاج داریم. ممکن است این نیاز مال امسال و دو سال دیگر و پنج سال دیگر نباشد، امّا این نیاز قطعى کشور است، خب، باید نیاز کشور تأمین بشود.» (17 تیر 1393 – در این سخنان خامنه‌ای به «تعداد سانتریفوژها» هیچ اشاره‌ای نمی‌کند. عدد تخیلی 19000 سانتریفوژ در تفاهمنامۀ لوزان، به‌نسبت 10 سو برای هر سانتریفوژ، از همین سخنان خامنه‌ای ساطع شده است.)

nuke4

اما فعلاً از این جزئیات که بگذریم به‌یک کلیت عقلانی دست پیدا خواهیم کرد: اینکه صرف تعداد سانتریفوژها کوچکترین اطلاعات مفید راجع به‌توان هسته‌ای یک کشور به‌دست نمی‌دهد. به‌عبارت روشن‌تر یک کشور می‌تواند با داشتن صدهاهزار سانتریفوژ با «سو»ی پائین و اتصال آنها در واحدهای مجزای غنی‌سازی، به‌غنی‌سازی غیر نظامی (زیر بیست درصد و با حجم بالای تولید) ادامه دهد و کشور دیگری می‌تواند با داشتن پانصد سانتریفوژ با «سو»ی بالا و اتصال سری آنها، به‌غنی‌سازی اورانیوم نظامی دست یازد، یعنی «معامله» ایران بر سر تعداد سانتریفوژها و تبلیغات داخلی و خارجی بر سر «پیروزی»ها و «شکست»ها در لوزان و قراردادهای «برد-برد» میان طرفین، صرفاً عملیاتی مهیج-تبلیغاتی است که برای ملموس ساختن ظاهری این معامله برای عموم (به‌واسطۀ چانه‌زدن بر سر یک رقم فی‌نفسه بی‌معنا) به‌انجام می‌رسد.

از این مهمتر اینکه به‌لحاظ فنی کشوری که دارای توانائی ساخت، و یا به‌نحوی تهیۀ حتی یک سانتریفوژ است (مثل ایران) و دارای معادن اورانیوم هم هست (مثل ایران) بالقوه و همواره دارای توان هسته‌ای نظامی هم هست. از این مرحله به‌بعد برای دست‌یابی به‌اورانیوم نظامی نیاز به‌هیچگونه «پیشرفت علمی و فنی» دیگری نیست و همین حد دانش به‌همراه سرمایۀ سرشار برای نصب سری سانتریفوژها و یک تراشکار ماهر و شهادت‌طلب که بتواند یک گوی فلزی اورانیومی بتراشد (و خودش به لقاالله واصل شود) برای بخار کردن شهرهای دشمن کاملاً کافی است. (البته در حول و حوش چنین مهندسی سرشار از خلاقیت کمی طنز هم لازم است؛ زیرا اورانیوم را تراشکاری نمی‌کنند، ولی لوله‌های آلومینیومی را که بر سر خرید آنها از نیجر، عراق را بمباران کردند، می‌توان تراشکاری هم کرد.)

بنابراین «استفاده صلح آمیز» از انرژی هسته‌ای (که در جهان امروز یعنی محدود کردن قدرت تخریب آن به‌تولد نوزادان سه چشم و چهار گوش!) صرفاً یک قرارداد از نوع «من بمیرم، تو بمیری» بین کشورهای جهان و با وساطت آژانس جاسوسی اتمی موساد (ببخشید، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی) است. در این مرحله و خط قرمزی که ایران از آن گذشته است؛ محدودیت استفاده صلح آمیز هسته‌ای هیچگونه محدودیتی برای ایران در رشد تکنولوژی هسته‌ای (به‌تعریف سرمایه‌دارانۀ امروز: یعنی بالا و پائین بردن تعداد انگشتها و چشمان نوزادان آیندۀ بوشهر و نطنز) ایجاد نمی‌کند.

حال که به‌بحث شیرین بخار کردن شهرهای دشمن فرضی و ایجاد ابرها و باران های بهاری هسته‌ای در مناطق بی آب و علف صحرائی آنها رسیدیم، باید یکنفر دیگر را نیز در میان این جمع دوستان غیرتی‌مان معرفی کنیم. این شخص که نامش در ویکیپدیا «پلوتونیوم» گفته شده است (چونکه همزمان با کشف سیاره پلوتو کشف شد) دیگر کارش از غیرت گذشته و مثل برخی جانبازان جنگ تحمیلی کلاً یک آدم «موجی» است. منهای موجی بودن، یکی از سجایای اخلاقی پلوتونیوم اینست که مثل بعضی از خانمهای هلندی، خیلی سهل الوصول هم هست. یعنی برای دست یابی به‌آن نیازی به‌الم و کتل نطنز و فردو نیست و سانتریفوژهای آنرا در ساختمان‌های معمولی نیز، البته با اجازۀ صاحبخانه، می‌توان نصب کرد. از آن بدتر اینکه پلوتونیوم از سوخت مصرف شدۀ اورانیوم غیر نظامی در نیروگاه ها قابل استخراج است. سوخت مصرف شدۀ نیروگاه‌های تحقیقاتی آب سنگین اراک و نیروگاه بوشهر از بهترین گزینه‌ها برای استخراج پلوتونیوم هستند. حتی از همه اینها باز هم بدتر، اینکه برای واکنش زنجیره‌ای پلوتونیوم، جرم کمتری نسبت به‌اورانیوم لازم است. استخراج پلوتونیوم روشی بود که فرانسه توسط آن «زمان گریز» را پشت سر گذاشت و به جمع دوستان اتمی (که در این روز و روزگار همه‌شان حق وتو دارند) پیوست.

زمان گریز

حالا داریم آرام آرام به‌جزئیات تفاهمنامه لوزان نزدیک می‌شویم. «زمان گریز» اصطلاحاً به‌مدت زمانی می‌گویند که یک کشور با داشتن فن‌آوری هسته‌ای صلح‌آمیز، می‌تواند به‌طور مخفیانه و با عملیات سریع به‌اورانیوم یا پلوتونیوم نظامی دست پیدا کند و قدرت خود را از طریق یک انفجار اتمی آزمایشی برای جهانیان (دشمنان ملت) به‌نمایش بگذارد و پس از این مثلاً خود را از دست‌اندازی‌های عمو سام و سایر دشمنان آب و خاک، به‌حیاط خانه‌اش بیمه کند.

امروزه «زمان گریز» برای ایران حدود دو تا سه ماه تخمین زده می‌شود. راست و دروغش را ما نمی‌دانیم. اما این یعنی از لحظه‌ای که تصمیم ایران در سازمانبندی سانتریفوژها برای غنی‌سازی نظامی کشف گردد، دول غربی به‌مدت حداکثر سه ماه فرصت دارند که این سانتریفوژها را از طریق بمباران هوائی از میان ببرند. پس از انقضای این زمان، ایران به‌سلاح هسته دست پیدا خواهد کرد و بمباران هوائی خاک ایران دیگر برای سلامتی بسیار مضر است.

حال می‌بینیم که تمام کشمکش و معاملۀ هسته‌ای در لوزان اساساً نه‌بر سر انرژی هسته‌ای، نه‌تعداد سانتریفوژها، نه‌مقدار (حجم) غنی‌سازی، نه‌تعداد و کیفیت نیروگاه‌ها و غیره؛ بلکه صرفاً معامله‌ای بر سر «مدت زمان گریز» است. در میان مفاد شلوغ و غلط انداز تفاهمنامه لوزان، موارد زیر که موضوع آنها «زمان گریز» است را بررسی می‌کنیم:

1-   بحث بر سر «تعداد» سانتریفوژها، بدون اشاره به‌توان «سو» و چگونگی سازمانبندی آنها کاملاً بی‌ربط است و صرفاً معامله‌ای رقمی است که مقدار «پیروزی» و «شکست» و «برد-برد» در تفاهمنامه هسته‌ای را برای ملت مفتخر ایران قابل لمس می‌سازد. از سوی دیگر تعداد سانتریفوژهای هیچ کشوری در جهان معلوم نیست و لازم هم نیست که معلوم باشد زیرا این داده ها بدون دقت در شیوۀ استفاده و سازمانبندی آنها؛ بیانگر هیچ چیز نیست و داده های پوچ محسوب می‌شود.

2- علی‌اکبر صالحی، رییس سازمان انرژی اتمی به‌خبرنگار ایسنا گفته است: برای تأمین سوخت سالانه نیروگاه بوشهر به ۱۹۰ هزار سو نیاز داریم یعنی اگر ماشین‌های ما توان‌شان ۱۰ سو باشد به ۱۹ هزار سانتریفیوژ نیاز است. در حال حاضر ایران سانتریفیوژهایی را در اختیار دارد که توان‌شان ۲۴ سو است بنابراین اگر ۱۹۰ هزار را تقسیم بر ۲۴ کنیم به بیش از ۷ هزار [نزدیک به 8 هزار] سانتریفوژ نیاز داریم که بتواند سوخت یک سال نیروگاه بوشهر را تأمین کند.

3- تفاهمنامه هسته‌ای لوزان، ایران را به‌کاهش تعداد سانتریفوژهایش از 19000 به‌بیش از شش‌هزار سانتریفوژ (بدون اشاره به‌توان سو) «محدود» کرده است. این بدین‌معنا است که در بندهای بعدی بر سر توافق بر «مطالعات فن‌آوری هسته‌ای» و با فرض اینکه نسل هشتم سانتریفوژهای ایرانی IR-8 دارای توان 24 سو هستند، با رسیدن به نسل‌های بعدی این سانتریفوژها (تا IR-10) ایران عملاً محدودیت سنگینی در «توان» غنی‌سازی اورانیوم  (بر اساس تفاهمنامۀ لوزان و دعویات خامنه‌ای بر توان «سو»ی مورد نیاز در سال‌های آینده) نخواهد داشت.

4- بحث بر سر تبدیل نیروگاه آب سنگین اراک صرفاً برای جلوگیری از تولید پولوتونیوم نظامی از سوخت مصرف شده نیروگاه و کاهش «زمان گریز» توسط ایران است.

5- بحث بر سر تخلیۀ واحد فردو از سانتریفوژهای عملیاتی، به‌سبب اینست که بر خلاف نطنز، واحد فردو در زیرزمین قرار دارد و بمباران هوائی آن با بمب‌های متعارف ممکن نیست.

6- بحث بر سر سوخت نیروگاه بوشهر به این دلیل است که تخلیه بی موقع سوخت این نیروگاه (که در سال گذشته رسماً به عنوان تستینگ اعلام و انجام شد) امکان استخراج سریع پلوتونیوم از اورانیوم سوخته را فراهم می کند و «زمان گریز» را کاهش می دهد.

به‌طور خلاصه، آنچه که در لوزان «تفاهم» شده (و بعداً توافق خواهد شد) چنین به‌نظر می‌آید:

1- تعداد سانتریفوژهایتان به‌ما مربوط نیست. بگذارید فقط یک رقمی را تعیین کنیم که نه‌سیخ بسوزد و نه‌کباب. چند هزار تا سانتریفوژ بگوئیم که چیزی وسط حرف آمریکا و ایران باشد، یک تصویر مقبولی از «برد-برد» به‌ملت با افتخار ایران ارائه دهد و آمریکائی‌های پاتریوت را نیز اندکی آرام کند. خدا عالم که است ایران اصلاً در حال حاضر چند سانتریفوژ دارد.

2- فردو را از سانتریفوژها خالی کنید، زیرا ما نمی‌توانیم آنرا به‌آسانی بمباران کنیم.

3- همه سانتریفوژهایتان را بگذارید در نطنز و یک دستگاه هدف گیر لیزری ما را هم بالای پشت بام نطنز نصب کنید (!) تا در صورت تمایل ما به‌بمباران آن، مشکل هدف‌گیری نداشته باشیم. (اگر یکنفر موقع بمباران برود روی سقف نطنز و پرچم تکان بدهد که ما مسیرمان را گم نکنیم هم خیلی خوب است!)

4- نیروگاه آب سنگین اراک را طوری بازسازی کنید که پس‌سوز آن به‌درد استخراج پلوتونیوم نظامی نخورد.

با اینحال اگر ایران همه مفاد این تفاهمنامه را مو به‌مو اجرا کند؛ «زمان گریز» برای ایران از دو تا سه ماه به‌حداکثر یکسال افزایش خواهد یافت. یعنی از لحظه‌ای که شروع «غنی‌سازی نظامی» کشف گردد؛ ناتو فقط یکسال فرصت دارد که نطنز را بمباران کند و «زمان گریز» را افزایش دهد. این وسط نیروگاه بوشهر هیچ ربطی به‌همۀ این معادلات ندارد. بوشهر تنها نیروگاه اقتصادی هسته‌ای در خاورمیانه است و با صلح و صفا کماکان به‌کارش ادامه خواهد داد.

اما آنچه که در تفاهمنامه لوزان پذیرفته شده است، فارغ از همه محدودیت‌ها؛ خوشامدگوئی به‌ایران در باشگاه اتمی جهان و چانه زدن بر سر «زمان گریز» ایران است. در هیچیک از مجادلات هسته‌ای ایران تاکنون، «زمان گریز» برای ایران به‌رسمیت شناخته نمی‌شد و فقط از آن به‌عنوان «تهدیدی جدی» برای امنیت و صلح بین‌المللی نام برده می‌شد. اما از این پس همۀ تلاش معامله‌گران هسته‌ای ایران بر سر کاهش «زمان گریز» و تلاش معامله‌گران غربی بر سر افزایش «زمان گریز» خواهد بود. این محوری است برای تمامی مذاکرات آینده. کشوری که در باشگاه هسته‌ای دارای زمان رسمی و توافق شدۀ گریز است، هیچگونه محدودیتی در کیفیت و درجۀ فن‌آوری هسته‌ای نیز نخواهد داشت و تمامی محدودیت ها فقط وقتی مورد مجادله خواهند بود که «زمان گریز» را کاهش یا افزایش دهند.

پذیرفتن زمان گریز برای یک کشور اتمی، پذیرفتن واقعیت بسیار کلیدی دیگری نیز هست: اینکه درصورت شروع اقدام این کشور برای «غنی‌سازی نظامی» یعنی اقدامی که از آغاز تا انجام آن به‌سریع‌ترین و مخفیانه‌ترین شکل ممکن وقوع می‌یابد، جلوگیری از غنی‌سازی نظامی به‌واسطۀ بمباران تأسیسات هسته‌ای، بدون پذیرفتن خطر یک فاجعۀ زیست محیطی ممکن نیست.

nuke5

اگر همین امروز کشور ایران عملیات ‌غنی‌سازی نظامی را آغاز کند؛ بمباران هوائی نطنز (به‌سبب حضور مقادیر عظیمی از  گاز هگزافلوراید اورانیوم با غلظت بالای 3.8 درصد از U235  در سانتریفوژهای آن) بی‌تردید معادل فاجعه‌ای زیست‌محیطی قابل مقایسه با انفجار نیروگاه چرنوبیل و فوکوشیما است؛ و ایران که به‌لحاظ تحرکات جوی و زیست‌محیطی در فاصلۀ بسیار کمی از اروپا، روسیه و عملاً در حیاط پشت عربستان سعودی و اسرائیل قرار دارد، منطقه‌ای نیست که به‌سادگی بتوان در مورد آن چنین خطر کرد.

از جزئیات آن نمی‌توانیم اطلاعی داشته باشیم. اما صرفاً به‌لحاظ یک کلیت تعقلی؛ پس از این تفاهمنامه و توافقنامه‌های پس از آن؛ بمباران هوائی نطنز (بمباران متعارف و نه‌اتمی) در‌جهت افزایش «زمان گریز» برای ایران، فقط درصورتی توسط کشورهای اروپائی ترانس آتلانتیک مورد پذیرش قرار خواهد گرفت که مسئلۀ اینکه ایران اصولاً به‌گذر از زمان گریز آغاز کرده است، به‌طور کاملاً قطعی ثابت شده باشد. اما با توجه به‌اینکه ایران از پنج سال پیش ضمن داشتن تمامی امکانات تکنولوژیک برای اقدام به‌فرار (گذر از زمان گریز) بنا به‌همه گزارشات آژانس، چنین اقدامی را نکرده است؛ برای کشورهای ترانس آتلانتیک بسیار مشکل خواهد بود که ایرانی را که در محیطی خصمانه و بدون توافق بر سر زمان گریز، هیچگونه اقدامی برای آغاز فرار هسته‌ای نکرده است، با داشتن یک توافق‌نامه و به‌رسمیت شناختن مدت زمان گریز و بازدید گزارشگران آژانس، به‌چنین اقدامی متهم نمود. بنابراین بیانیه‌ها و تحلیل‌هائی که این تفاهمنامه را «عقب‌نشینی بورژوازی ایران»(!) و آغاز پروسه‌ای برای اجرای سناریوی جنگ عراق برای ایران می‌دانند؛ یا اینکه کلاً تمامی جزئیات تفاهمنامه را نادیده می‌گیرند و یا اینکه این حقیقت ساده را پشت گوش می‌اندازند که ارتش آمریکا زمانی به‌بمباران هوائی و ‌اشغال عراق دست یازید که درست برعکس تبلیغات کاخ سفید؛ کوچکترین خطری برای نشت رادیواکتیو، وجود سلاح هسته‌ای و سایر جنگ‌افزارهای کشتار جمعی در عراق وجود نداشت.

منهای مسئلۀ نطنز که بیانگر مسائل مربوط به «زمان گریز» است، درصورتیکه ایران به‌توافق خود بر سر کنترل و نگهداری و صادرات اورانیوم سوخته شده در بوشهر ادامه دهد و از خروج اورانیوم نیم‌سوخته از هسته‌ راکتورها خودداری کند (بدین معنی که امکان تولید پولوتونیوم نظامی را از سوخت نیروگاه بوشهر حذف نماید) در اینصورت بمباران هوائی نیروگاه بوشهر که یک نیروگاه اقتصادی با پتانسیل بالای امنیتی است؛ از نظر اقتصادی فقط به‌مقدار یک نیروگاه 700 مگاواتی (یعنی معادل چند نیروگاه سدی) به‌ایران صدمه خواهد زد؛ ولی از نظر زیست محیطی (و بلاواسطه از نظر سیاسی برای غرب) به‌معنای اقدامی آگاهانه در ایجاد فاجعه‌ای زیست محیطی و تمام عیار، نه‌فقط برای ایران بلکه برای همۀ منطقۀ خاورمیانه، و مخاطرۀ زیست محیطی بسیار جدی برای اروپا است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)