مگر کارگرِ شهید علی چراغی با پنجه بوکس های شهرداری تهران، پیشِ پای پسرش در خونِ خود نغلتیده است؟! قضات برای جاری شدن عدل در قبالِ او شورای استیفایِ حقِ خونِ پامال شده اش را به راه انداختند؟! قاضی مستقیمِ پرونده ی مرگ او کیست؟! معلوم باشد یا نباشد، می توان حدس زد که مثل همان قاضیِ گرگ صفتی است که برای کارگران اعتصابی معدن چادرملوی اردکان حکم شلاق بریده است. اعتصاب کارخانه ای تنها یا شکایت های فردیِ تیره روزانِ طبقه کارگر راه به کجا می برد؟! شاید یکی از کارهاش این است که دیگِ کثافت و گُه و خونابه ی امروز را به هم می زند، می چرخاند و به هم می زند، بخار گندی از آن پا می شود تا رایحه ی تهوع آوری از عدل و حقی که برای محرومان چیده اند در فضا محاط شود. وضع آنقدر گندیده و خراب است که اگر کارگری به هر دلیلی بخواهد مدتی را از حقِ بیمه بیکاری اش بهره مند شود، آنقدر او را سر می دوانند که تصور گرفتنِ بیمه بیکاری برای او گذشتن از هزار خفت و بازپرسی و کنترل معنا پیدا کند، رستم با گُرز و نیزه و شمشیر به جنگِ دیوانِ هفت خوان می رفت، چه آلوده دنیای ماست که باید دست به دامنِ دیوان بود و یک خوان هم نپیمود، همه به نام و به کامِ قانون. در ماههای اول هر روز شاید کسی را بفرستند تا حاضریِ کارگرِ مستحقِ بیمه بیکاری را بزنند، آنقدر می ایستند تا بیایی و اگر نه، معلوم می شود دروغی در کار است. شاید بسیاری از خیرش بگذرند، شاید بسیاری از کارفرماهای خود شکایت نکنند، خوب می دانید که شکایت ها در پرونده ی کاری او ثبت است و آینده ی شغلی هم پرمخاطره تر.

کثافت و گه و خونابه ی جاری در عدالتی به ایران گستر است و در جهانی بودنش همبسته. آخر باید نتیجه ی امور، فاجعه پشتِ فاجعه بیاورد و انگار از این فجایع گریز نیست! انگار باید دلِ انقلابیونِ حقیقیِ سوریه را به سیخ می کشیدند، داغشان می کردند و به داعشی ها اجازه ی راهنوردی می دادند. انگار باید انقلابیونِ حقیقیِ مصر و تونس را به فجیع ترین ابزار و اشکال معدوم و محکوم می کردند و پاهای نعلین وارِ اسلامی ها و فاحشه های تجدد خواهِ نظامی گر را چاق می کردند.

دسته های قمه کِش، بی کله هایی که مردمکِ چشمانشان صاف و خیره گشته بود، در میدان بالای سرها غداره می گرداندند. چاقو کش هایی که امروز خاطره نویسِ وبلاگهای حزب الله اند و کارگرانِ فیلم های رسوایی و اخراجی و معراجی و وراجی! در وبلاگ هایشان از برحق بودن و نه محق بودن خود، در سالهای تیرخلاص زنی و چاقوکشی هاشان می گویند و در فیلم هاشان به زیرِ صد لایه از ترفندهای سینمایی، تن فروش های شهرِنو را هنوز می سوزانند.

دسته های غداره و قمه کش که با نامِ قدیس مآبِ «انقلاب فرهنگی» دست و گردن انقلابیون واقعی ایران را چاک دادند تا انقلاب رها شود به زیرِ سیلِ جاریِ چاقوکش ها. نوادگانِ سگ دهان و بوزینه خویُ شعبان بی مخ، نوادگان بی کله های باج گیرِ تیزی های پنهان در آستین، نوچه های بمب گذارانِ روز اول اردیبهشت ۵۹ در تظاهرات انقلابیونِ خیابان انقلاب، رایحه ی کثافت و گه و خونابه ی عدالت گسترشان برملا.

قضیه چیست؟ چرا چنین می گویم، از کجاست ماجرا؟

ساعت ۹ شب شد. گفتم بهار است و تهران و هوای گندآلودش قابل تحمل تر. گفتم برویم چرخی بزنیم و شاید هم شام بخوریم. هوایی شدیم و رفتیم.

به یاد کابوسِ چند شبِ پیش اش افتاده بود. گفت: علی برویم آنجا که خوابش را دیدم! گفتم: چه اشکالی دارد برویم!. راه به دو قسمت شد، یکی به سمت شوش و دیگری به سمت جوادیه، گفتم: این طرف راه جوادیه است، کدام یک از دوستان، بچه ی جوادیه است؟ گفت: اکبر!

از پایین به آنجا رسیدیم، یعنی نه از طرفِ مرقدِ آقا، از سوی خیابانِ شوش به کوچه هایش وارد شدیم. کوچه های تودرتو، کوچه های شرم آگین، کوچه های شب نشین، کوچه های کودکانِ شرم آگینِ شهر، به کوچه های دروازه غار در رسیدیم. ماشین ها و ون های پلیس، پارک یا همان گود را قرق کرده اند، دیگر جایی برای بی خانمان ترین ها نیست. آنجا قرق است و بی خانمان ترین ها تمامِ شب پرسه می زنند، حتی اگر بشود برایشان سطل های آهنی بزرگِ شهرداری جای خواب است. از آن کوچه به آن دالان سر خم می کنند داخل می شوند، به غارهای تودرتو، به غارهای تن فروش ها، به غارهای معتادین، به غارهای کودکان. دری باز می شود کسی چیزی می گیرد، می رود، به داخل دالانی دیگر می شود، انتها دری گشوده چراغ هایی در آن روشن اند و عده ای پلاسِ زمین. می کشند، خون می کشند، شیشه به خون می شوند. و شب ها را سراسر تاریک و بیدار!

گفتم اینجا انبار است، انبارهای بنگاه های تجاریِ حمل و نقل، روز که بیاییم گاری ها از کارتن ها پر شده اند و این طرف و آن طرف می گردند. کارگران بار می زنند روز را انبار، بار می زنند شب را خونبار! و شد شب به خون، و شد شبیخونِ تیزیِ قمه ای بر سرم.

گشنه مان بود به چهار راهی رسیدیم پر از جگرکی ها، ایستادیم. گفتم: چند سیخ بگیرم؟ گفت: به اندازه ی یک نان. رفتم جلو گفتم: سلام آقایی! ده سیخ جگر برای ما می گذاری، گفت: خوش گوشت ، خوَک ، قلوه چی، نمی خوای؟ گفتم : فعلا ده سیخ بذار.

دودِ منقل به صورتم می زد، چند لحظه ای گذشت، سیخ های جگر کباب می شدند، حالم خوش بود، دیدم مردِ جگرکی با تعجب به آنطرف چهارراه نگاه می کند، برگشتم، همه جگرکی ها مبهوت بودند و نگاهشان به حرکاتِ جوانی افتاده بود. لگد پشت لگد بود که پرت می کرد به منقل و بساط جگرکی آنطرفِ چهارراه. دنبالِ مردِ جگرفروش به دور منقلِ پهن شده اش بر زمین چرخ می زد. انگار داشت قلمرو تعیین می کرد، بی کله با چشمانِ مسطح و خیره. از دور، چشمم به چشمش افتاد. جوانی دیگر چند دقیقه پیش تر از شروع ماجرا از یک پرادوی نقره ای پیاده شده بود، به بعضی از جگرکی ها مزه می پراند. رفت پیش همان جوان معرکه گیر، خوش و بش کردند، به جگرکی گفتم: مبارکشون باشه، کلی پوله ماشینه، گفت : می دونی چقدر پولِ اون ماشینه؟. جوانِ معرکه گیر دیگر داشت زنجیر پاره می کرد، جوانِ پرادویی می رفت جلویش، می گفت: آروم باش، درستش می کنن!…. آمد کنار منقلی که من پایش ایستاده بودم، دست هایش را در جیب کرده بود. با دست به یخچال کوچک سیار جگرفروش کوبید، گفتم: آقا داداش؟!، خیره نگاهم کرد، گفتم: آقا داداش؟! آمد با لگد، منقل و سیخ های جگر را فرو ریخت. گفتم: اومدیم چند سیخ جگر بخوریم، اینجا رو به هم نریز. خیره نگاهم کرد. به یک آن خودش را کشید جلوی سینه ام، تا نگاهم را جمع کردم با مُشت کوبیده بود بر سرم، هیچ نفهمیدم، موهایم شل شدند، موهایم پُر از آب شدند، کشیدم عقب، لاکردار در مشتش تیزی یک قمه پنهان بود، کشیدم عقب، حمله کرد، دست بر حفره ی سرم گذاشتم، خون می دوید، قمه اش دریده بود.گفتم : چرا؟، اما باز حمله کرد، کشیدم عقب! دیدم دستم به جایی بند نیست، آنقدر تیز و آرام سرم را سوراخ کرده بودکه ویکتوریا آنطرف چهارراه نفهمیده بود، از دور داد می زدم، او نمی شنید، رفتم نزدیکش، زد به صورتش، داد کشید، دستم را گرفت، لباسش خونی شد.

باج گیر بود، جگرکی ها زورشان به او نمی رسید، باج گیر بود و پشتش گرم! مگر می شود؟ هر کدام از جگرکی ها حتما چاقویی برای خورد کردن در بساط شان دارند، اما هیچ کدامشان کاری نمی کرد، نه برای بساطِ خود و نه برای من!. باج گیر بود و از جایی اجیر شده بود و آن جوان دیگر مواظب ش بود که بیشتر افسار پاره نکند. خونم از سر می دوید، به یکی از جگرکی ها گفتم: ندیدید با قمه چی کارم کرد؟ گفت: داداش چی کار کنیم، کاری نمی شه کرد. باج گیر بود و ربط و رابطه ای با شهرداری و پلیس و جاهایی داشت، سمند پلیس که آمد داشتم داد می زدم. قمه کش غیب شده بود. درجه داری از ماشین پیاده شد، داد می زدم و خون از سرم می دوید، گفت: داد نزن خون داره می ره از سرت. داد می زدم، گفت: کی بود؟ چه شکلی بود؟، داد زدم: نمی شناسی ش؟ همه می شناختنش! تو هم می شناسی ش! گفت: ما اومدیم اینجا تا به شما کمک کنیم، گفتم: به من کمک کنی؟. جگرکی ها کشیدنم کنار، گفتند: شماره ی ماشین ش را برداشتیم، بهت بدیم؟ گفتم: به خاطر چند سیخ جگر؟ دنبال کی برم؟!. بی خیالشان شدم، رفتم پیش پلیس، ویکتوریا داشت با او حرف می زد! به او گفته بود: «هیچ کاره ای! هیچ کاری ازت برنمی یاد، برو بگیر راحت بخواب!.» داد زدم، آنقدر زدم تا پلیس را دیدم که سرش را می کوبید به ماشین اش!. فهمیده بود که فهمیده ایم، می دانست ابزار است می دانست دستگاهش با باج گیرها سَر و سِر دارند، می دانست و داد کشید: کی.. تو دهنت! گفتم: کی.. توهم توی دهنِ من، پفیوز! هیچ نگفتیم، فهمیده بود که فهمیده ایم!.

مگر کارگرِ شهید علیرضا چراغی، مگر کارگرِ شهید یونس عساکره به جرمِ بیرون بودنِ کارشان از احاطه ی سرمایه با پنجه بوکس ها و باتوم های شهرداری در آتش و خون نغلتیده اند؟! چرا دستگاهِ پول و خوناب رسانی به سرمایه نمی میرد، چرا سرمایه مدفون نمی شود؟.

علی سالکی – فروردین ۹۴

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)