سرانجام در اوایل پائیزماه امسال یکی از قدیمی ترین رویاهایم را محقق ساختم که نامش را به یاد رمان محبوب کودکی ام «کلاس پرنده» گذاشته ام. پروژه ای که بیش از ده سال با من زندگی می کرد و به اندازه ای پخته شده بود که از شاخه جدا شود.

این پروژه در واقع یک جور تور آموزشی – فرهنگی است برای بازسازی و تجهیز امکانات ارتباطی و ابزار کمک آموزشی مدارس محروم. در سفری کوتاه و فشرده، تیمی متخصص با کمک دانش آموزان همان مدرسه و کمترین هزینه ممکن، آنجا را به مکانی لذت بخش برای درس خواندن تبدیل می کنند. اطلاعات بیشتر درباره ی این پروژه را می توانید در وبسایت اشجستجو کنید. آنچه در ادامه می خوانید شرح اجرای اولین پروژه ی «کلاس پرنده» به مناسبت «روز کتاب و کتابخوانی» در بیست و چهارم آبان ماه است.

چگونه آغاز کردیم؟ و چرا بارنجگان؟
از آنجائی که خودم به مدت پنج سال دبیر رسمی آموزش و پرورش بوده ام به خوبی می دانستم که اجرای چنین طرحی در مدارس از حساسیتی خاص برخوردار است و معمولا در آغاز، جوی از بی اعتمادی میان اولیای مدرسه و هنرمندان مستقلی که مایل اند به آن کمک کنند وجود دارد.

این چنین بود که برای اعتماد سازی بیشتر به موسسه ی خیریه ی «مهر گیتی» پیوستیم که سابقه ی درخشانی در ساخت مدارس مجهز و استاندارد در سرتاسر ایران دارد. و به راستی یکی از بهترین گوشه های این پروژه، آشنائی با مدیر با تجربه و پر انرژی این موسسه، خانم «گیتی نژاد» بود که در همه ی امور مربوط به اجرا و برنامه ریزی، مشارکت سازنده ای داشت و تجربه ی سال ها تدریس و فعالیت های خیریه شان خیلی برای مان موثر بود.

به پیشنهاد ایشان برای اولین سفر، روستای مرزی بارنجگان در خراسان جنوبی را انتخاب کردیم که با وجود فقر و محرومیت، از جو فرهنگی مناسب و پذیرایی برخوردار بود و از طرفی به تازگی توسط موسسه مهر گیتی، مدرسه ای مجهز با نام «دکتر جوادی» در آنجا ساخته شده بود.

خلاقیت کافی نیست
به واسطه ی تجربه های قبلی در مدت زمانی کوتاه، تیم بسیار خوبی را گرد هم آوردم که بعضی از افرادش از خلاق ترین و متفاوت ترین های رشته خودشان اند. گرچه خلاقیت برای به سرانجام رساندن چنین پروژه هایی هیچ وقت کافی نبوده.

دو عامل دیگر در ساختن این تیم اهمیت داشت. اول اینکه ما به گروه همدلی نیاز داشتیم که مسائل سخت و زمان بندی های فشرده ی این پروژه را تاب بیاورند و بتوانند خودشان را با آن انطباق دهند. عامل بعدی درک درست از فضای آموزش بود. گروه نباید با محیط آموزش بیگانه می بودند.

با جلساتی مداوم به سرعت تیم با پروژه درگیر شد و ایده ها سرازیر شدند و همزمان تحقیق درباره ی فرهنگ خراسان جنوبی و طوایف عشایری اش آغاز شد. همچنین من به همراه «شهرزاد بهشتیان» که تجربه ی غنی و خلاقانه ای در آموزش صدا و موسیقی به کودکان دارد، نوشتن نمایش نامه ای را آغاز کردیم که قرار بود به محض ورودمان به مدرسه توسط تمام اعضای تیم اجرا شود تا فاصله ی این گروه ناشناس با دانش آموزان را بشکند.

حامیان پروژه
خوشبختانه در ادامه مسیر حامیان خوبی به پروژه  پیوستند و مسائل مالی پیش تولید و سفر را ممکن ساختند. شرکت «رنگ سحر» مانند پروژه ی فرهنگی قبلی مان علاوه بر حمایت، رنگ های درجه یک مورد نیاز برای نقاشی دیواری مدرسه را در اختیارمان گذاشت.

از آنجائی که در قلب این پروژه یک وبلاگ وجود داشت که قرار بود توسط خود معلمان اداره شود، «میهن بلاگ» نیز به عنوان دومین حامی پروژه به ما پیوست. همچنین «انتشارات سوره مهر» با تامین کتاب های مورد نیاز برای کتابخانه ی مدرسه به یاری مان آمد و اینگونه بود که همه چیز از رویا به واقعیت پیوست و  دل دل های سفر آغاز شد.

وستای بارنجگان کجاست؟
برای رسیدن به این روستای کوچک باید سه ساعت از بیرجند به سمت مرز ایران و افغانستان برانید. از قاین (یکی از مراکز زعفران ایران) و حاجی آباد که بگذرید به این روستای محروم می رسید که اهالی اش دامدار و کشاورزند.

هنگامی که در آن ظهر پائیزی به بارنجگان رسیدیم، خورشید بی خیال و بی رحم می تابید و شنیده های مان درباره ی خشکسالی های اخیر که فراتر از طاقت و توان روستائیان بود را یادآوری می کرد. کم کم چهره های کوچک آفتاب سوخته ای را می دیدیم که با اشتیاق و شرم به مینی بوس مان نزدیک می شدند. آنجا بود که فهمیدیم بچه های روستا از چند روز پیش در انتظارمان بودند.

پس از آشنائی با آقای «محمد بهروزی» مدیر خنده رو و هنرمند مدرسه که بسیار به عشایری بودن شان نیز افتخار می کردند، بلافاصله مقدمات نمایش را فراهم کردیم. داستان این نمایش که هنوز فرصت نشده نامی برایش بگذاریم، درباره ی  پسرکی است که در روستای شان طبل کوچکی پیدا می کند و این ماجرا زندگی اش را دگرگون می سازد. اهالی روستا که از صدای بد طبل خسته شده اند از او می خواهند آن را دور بیاندازد اما پسرک که حاضر به این کار نیست آنجا را ترک می کند. در این سفر او به بلوغ می رسد و در هر مرحله از آن یاد می گیرد چگونه باید مسائل مختلفی را با صدای طبل اش و در واقع هنرش حل کند. سرانجام در انتهای سفر باز به روستای خودش بر می گردد و این بار همه ی اهالی پذیرای او قصه های جدیدش اند.

این نمایش که در آن از مشارکت و هم خوانی خود بچه ها استفاده می شد، با اسقبال زیادی روبرو شد. حتی عده ای از پیران و بزرگان روستا نیز که برای آشنائی با ما آمده بودند بسیار از فصلی که درباره ی خشکسالی و دعای باران در آن گنجانده بودیم خوش شان آمده و آن را وصف حال خودشان یافته بودند. در پایان اجرا، از همه ی بچه ها خواستیم که روز بعد با یک نقاشی درباره ی نمایش برگردند و در یک خط بنویسند که این داستان درباره ی چه بود؟ باقی روز به شناخت بیشتر محیط و برنامه ریزی برای فردا و شنیدن تک نوازی دو تار آقای مدیر مهربان گذشت.

روز دوم 
مدرسه ها بوی خاصی دارند. عطری آمیخته از غم و کودکی و بوی عرق تن کودکان. من این حال و هوا را خوب می شناسم. وقتی صبح زود به مدرسه پا گذاشتیم، دوباره همه ی آن احساسات قدیم زنده شدند. چه خاطرات زمان دانش آموزی و چه خاطرات دورانی که تدریس می کردم و این بار چه خوش بودم به اینکه هیچ کدام از این دو نقش سنتی و تحت فشار را نداشتم. یک جور معلم داوطلب آزاد و رها.

طبق قرار دیروز، بچه ها نقاشی های مربوط به تئاتر را آورده بودند و زمانی که بررسی شان می کردیم مطمئن شدیم آنها چیزی از دانش آموزان مدارس شهری کم ندارند. بچه ها آن چنان نکات ظریفی از نمایش نامه را گرفته بودند که به راستی شگفت زده مان کردند.گرچه در همه ی این آدم های کوچک با آن لباس های فرم بامزه و گشاد یک تفاوت بزرگ وجود داشت که در ادامه ی روز بیشتر درک اش کردیم. اعتماد به نفس دانش آموزان و بخصوص دخترهای کوچک روستا بسیار پائین بود و این گاهی برقراری رابطه را سخت می کرد.

از پیش قرار بود تا پنج کارگاه در مدرسه داشته باشیم : کارگاه عروسک سازی، نقاشی دیواری، روزنامه دیواری و کاردستی و کارگاه موسیقی و صدا. همچنین یک کارگاه وبلاگ نویسی هم برای معلم های مدرسه در نظر گرفته بودیم که قرار بود دوست خوبم «علی نعمتی شهاب» که وبلاگ شناخته شده و پرخواننده ای دارد آن را تدریس کند.

پس از تقسیم کلاس ها هر کدام از اعضای گروه مشغول به مدیریت بخش خودشان شدند و چیزی از روز نگذشته بود که حضورمان در آنجا عادی و معمول شد و خجالت و کمبود اعتماد به نفس دانش آموزان عقب و عقب تر می رفت. خوشبختانه همه ی کارگاه ها نتایج کاربردی خوبی داشتند و این اجرای قسمت دوم برنامه را ممکن کرد.

بعد از ظهر و قسمت دوم برنامه
فردا روز کتاب و کتابخوانی بود و ما از پیش تصمیم داشتیم تا کتابخانه ی ساده ای برای بچه ها و معلمین مدرسه فراهم کنیم. قسمتی از سالن اجتماعات که بی استفاده بود و به عنوان انبار از آنجا استفاده می شد را تمیز و مرتب کردیم و با کتاب ها و کتابخانه های اهدایی «انتشارات سوره ی مهر» و انجمن خیریه ی «حامی» کتابخانه ی کوچکی ساختیم و با محصولات هر کدام از کارگاه های صبح و در واقع با کارهای خود دانش آموزان آنجا را دیزاین کردیم.

کار دیزاین کتابخانه تا ساعت چهار صبح وقت برد و افسوس که باید همان موقع به بیرجند می رفتیم تا از پروازمان جا نمانیم و دیگر فرصتی نبود تا هنگامی که دانش آموزان به مدرسه می آیند عکس العمل های شان را ببینیم. در تمام طول راه تصاویر این دو روز از سرم می گذشت و این گفته ی آقای «حسین لشگری» یکی از معلمان خوب و مهربان بارنجگان در مغزم زنگ می زد که «آسمان بارنجگان شب ها خیلی پرستاره و زیباست. روزها هم خود بارنجگان پر از ستاره های کوچک می شود اما حیف که کم فروغ اند».

 این سفر برای هر کدام از ما ظرائف شخصی ای به دنبال داشت که خودش یک دنیا می ارزید. برای مثال هاله مودبیان که مسئولیت کارگاه عروسک سازی را به عهده داشت از میان کتابهای اهدایی انتشارات «سوره مهر» به کتابی برخورد که روی جلدش را خودش تصویر گری کرده بود و یا شهرزاد بهشتیان سی دی ترانه های کودکانه ای را برای آرشیو صوتی مدرسه آورده بود که وقتی بچه بود در خواندن آواز آنها مشارکت کرده بود. یا خود من به شیوه ی خیلی جالب و کاملا اتفاقی مضمون نمایش را یافتم. آن هم در حالی که یک ماه بود به تصویر پسرکی با یک طبل آویزان بر گردن اش فکر می کردم.  همه ی اینها را می گذارم به حساب اینکه ما به ندای کودک درون مان گوش دادیم. دوست دارم این طور تصور کنم که کودک درون همه ی بچه های گروه مان با یک لج بازی شیرین دوست دارد دوباره به مدرسه باز گردد. گویا از وقتی که در آنجا صرف کرده ناراضی است و از ما می خواهد دوباره با روشی دیگر لحظات خوشی را در مدرسه برایش بسازیم.

شناسنامه پروژه
ایده و اجرا : «استودیو بهرامی» با همکاری موسسه ی خیریه «مهر گیتی»

مدیر اجرایی : مجتبی کلارستاقی

حامیان پروژه : «شرکت رنگ سحر» ، «میهن بلاگ» و «انتشارت سوره مهر»

تیم کلاس پرنده : هاله مودبیان، علی نعمتی شهاب، شهرزاد بهشتیان، سارا طبیب زاده، سوده دوست بخیر، محمد عاشقی، ساره هوشیار، طه بهرامی نژاد، فرزانه ثابت، امیر سهرابی

وبسایت پروژه : www.theflyingclassroom.com

لینک های مرتبط:
گزارش خبرگزاری عصر ایران از همین پروژه و سفر اول گروه

سفرنامه ی صمیمی و خواندنی علی نعمتی شهاب

عکس ها و جزئیات بیشتر در صفحه ی رسمی پروژه در فیس بوک

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)