11034556_457507764401859_788345998_o
من سالهای سال توی خونه ام یک کابینت پر از داروهای مختلف داشتم. از انواع آنتی بیوتیک و مسکن ها گرفته تا ضد افسردگی ها، داروهای خواب آور، قرص های ضد اضطراب، قرصهای افزایش تمرکز، پروپرانولول، امپرازول، قرص برای اسهال، قرص برای یبوست، قرص معده، قرص ضد تهوع، آمپولهای مسکن و ضد تهوع، بی ۶ تا بی ۱۲، انواع مولتی ویتامین ها و … . قبل از اونهم مادرم توی خونه اش یک کابینت دارو داشت به همین مفصلی. و از خونه مادر بزرگم هم که یادم میاد کابینت داروهاش گرچه نه به این شدت اما به اندازه قابل توجهی پر بود. یادمه تا یک “فخی” میکردم یا دو تا سرفه و یک گلو درد یا حتی احساس یبوست و یا ترشی معده، یا علایم پیش از قاعدگی، و … بدو بدو کلینیک سر کوچه بودم. سنگ مفت گنجشک مفت. بیمه داشتم. پول چندانی نمیدادم. برای دکتر رفتن معطل هم نمیشدم. دکتر گرامی هم یک فشاری میگرفت و توی یک سرم قندی نمکی دو تا آمپول زرد خوشگل خالی میکرد و یکساعتی رو تختش دراز میکشیدم و آنچنان در نقش “بیمار” که به یاری دکترعزیز واسه خودم تراشیده بودم غوطه ور میشدم و چشم به قطره های زرد سرم میدوختم که کلا اسمم هم یادم میرفت. وقتی هم میومدم خونه چسب روی جای سوزن سرم رو تا جایی که راه میداد، حتی به بهای دو روز حمام نرفتن، رو دستم نگه میداشتم چرا که یک جور مجوز ذهنی بهم میداد تا از زیر بار مسوولیتهای روزمره در برم و مادر و پدر و پارتنر و … هم بروند و بیایند و باهام حرف بزنند و بهم سر بزنند و نیاز به دیده شدن و محبت گرفتنم رو حسابی ارضا کنند. نه اینکه فکر کنید آگاهانه و طراحی شده بود، نه. همه این فرایند خیلی عادتی و خودکار و کهن الگویی دیده شده بود و آموخته. واقعا هم احساس ناخوشی داشتم که میرفتم پیش دکتر اما مطمین نیستم که واقعا انقدر، جسمی یا روانی، “بیماری” جدی ای داشتم که درمانش آنهمه دارو باشد یا نه. دکترهای عزیز هم مثل یک یار قدیمی در ایجاد این نقش “بیمار” از هیچ تلاشی دریغ نمیکردند. اونها البته خوب میدونستند جریان چیه و بعدها که خودم به نوعی جمعشون پیوستم بارها شنیدم در مورد اثر پلاسیبو (تلقینی) سرم درمانی ها، ویتامین درمانی ها، و حتی خیلی از دارو درمانی ها چطور بیمارهاشون رو پشت سر دست میندازند. البته دو تا توجیه داشتند: ۱- کم بودن هزینه های ویزیت درمانی و ناچاری به کسب درآمد ۲- ایجاد رضایت در بیمارانی که فکر میکردند دکتری که بهشون نقش “بیمار” و یک کیسه دارو نده دردشون رو تشخیص نداده. البته که دلیل دیگه ای هم وجود داشت که بازهم تا به جمع دکترهای عزیز نپیوستم متوجه اش نبودم. خیلی وقتها دلیلشون برای بستن بیمارها به انواع آزمایشهای جورواجور و داروهای غیر ضروری قراردادهای پشت دست بود. قرارداد با آزمایشگاه دارها و داروخونه چی ها که به ازای هر بیماری که واسشون ارجاع میدادند پورسانت خوبی نصیبشون میشد. من با اینکه تحصیل هم کرده بودم اما همه این بازیها رو بلد نبودم و همچنان فکر میکردم آدم ضعیف و بد حالی هستم که اگه کابینتش پر از دارو نباشه هر آن ممکنه از بی دارویی بمیره. از قضا من مهاجرت کردم. از نصف داروهام دل کندم و نصفه دیگه اش رو که در عکس مشاهده میکنید گذاشتم تو چمدونم و از یکی از دوستان پزشک هم برای همه اش نسخه گرفتم که اگه تو فرودگاه کشور مقصد ازم توضیح خواستن مدرک داشته باشم. اما داستان کلا عوض شد. از یک قضای دیگر، در کشور مقصد در رشته ای شروع کردم به تحصیل که کارش مطالعه این بازیهای شرکتهای دارویی و آزمایشگاهها و دکترها و فرهنگ مصرف گرایی دارویی و پیامدهای فاجعه آمیزش است. اینهم نا گفته نماند که اوایل که یکی دوبار برای دکتر رفتن در کشور مقصد بالای پنج ساعت تو اورژانس بیمارستان معطل موندم و بعدش با دستی نسبتا خالی دکتر رو ترک کردم عصبانی شدم و در اعتراض به سیستم نفهم پزشکی کشور میزبان دو تا پست در توضیح اینکه اینها باید سیستم پزشکی شونو بدن قاطر وارد کنند گذاشتم. اما راه کاربردی ای نبود انگار. افتادم به پیدا کردن راه چاره واسه یبوست و میگرن و خلق اضطرابی و احساس یاس و بی خوابی و تپش قلب و … . نتیجه مطالعه تخصصی و غیر تخصصی ام و راهجویی از در و همسایه و دوست های جدید این شد که جای این داروهایی رو که با کلی همت با خودم حمل کرده بودم و آورده بودم با ورزش منظم و تغذیه سالم (نان جو و سبزیجات و میوه و حداکثر حداکثر هفته ای یک مرتبه گوشت قرمز)، شام سر شب خوردن و خواب به موقع، و روی همه، اجبار به کار واقعی عوض کردم. چیز دیگه ای که یاد گرفتم هم این بود که آستانه تحمل فرهنگی که من در دامنش رشد کردم بسیار بسیار پایین هست. هرگونه تغییری در حال و احوال روزمره بسان یک هیولایی ادراک میشه که انگار تنها ماموریتش بلعیدن خوشبختی و خوشحالی ماست و قرار نیست به هیچ وجهی تحمل بشه. بماند که وقتهای آزاد هم در کشور عزیزم خیلی بیشتر از اینجا هست و وقت خیلی زیادی برای فکر کردن و ور رفتن به ثانیه ثانیه خلق و حالاتمون داریم. من هم تا متوجه میشدم که خلقم یا اعتماد به نفسم یک ذره از دوست کنار دستیم و یا هفته قبل خودم پایین تر اومده بدو بدو با تشخیص افسردگی (دوباره به کمک یاران روانپزشک عزیز و آغوش باز شخص خودم) میرفتم زیر فلوکستین و سرترالین و سیتالوپرام. یا در بهترین حالت علامتهای پیش از قاعدگی ام تشخیص طبی میگرفت و در ازای سه چهار روز علایم پیش از قاعدگی (پی ام اس)، متخصص روانپزشک عزیز بهم سه هفته فلوکستین تجویز میکرد. منهم که کلا فرهنگ مسحور خدای سفید پوش بودن داشتم بدون اینکه بپرسم آخه عزیز دل، دکتر مهربان، دوست گرامی آخه این انصافه واسه سه چهار روز در ماه سه هفته فلوکستین بخورم، دارو رو میزدم به جان، چراکه یادم رفته بودم سه چهار پنج روز تغییرات طبیعی هورمونهای بدن رو باید تحمل کرد تا بگذره. مورد دیگه اینکه اگر احیاناَ به دلیل تا نصف شب فیلم و سریال نگاه کردن و چت کردن پای فیس بوک و عدم اجبار برای ساعت هفت صبح بیدار شدن یک هفته ریتم خوابم بهم میخورد، هفته بعدش با یک چت کوچولو به یاری همون یاران پزشک و روانپزشک میوفتادم رو زولپیدم و دیازپام و کلونازپام و … . آنتی بیوتیک برای هر سرفه و گلو دردی ولو یک سرما خوردگی ویروسی ساده که حکم اسمارتیز رو داشت. و از این موارد بسیار، به تنوع همه داروهایی که در عکس میبینید، برای مثال زدن دارم. داروهایی که تو این عکس میبینید همه منقضی شدند و وقتی داشتم دسته بندی شون می کردم که تحویل داروخانه سر کوچه بدم به این فکر افتادم که این تجربه رو با شما به اشتراک بگذارم. از آنجاییکه شک ندارم کم نیستند که کما بیش کابینت های پر از دارو دارند و چمدونهای پر از دارو رو از این کشور به اون کشور میبرند گفتم شاید این مطلب به کار شون بیاد. من که در دو سال گذشته از مصرف همه این داروها سرباز زدم تا منقضی شدند، داشتم مهاجرت رو با همه اعمال شاقه سالهای ابتداییش تجربه میکردم. مهاجرت که خودش به تنهایی یکی از بزرگترین عوامل ایجاد استرس روانی است. پس بحث اینکه رفتن از ایران و دوری از هوای آلوده و آب آلوده و ترافیک و مشکلات سیاسی و اجتماعی نیازم به مصرف دارو رو کم کرده یک تعبیر ساده انگارانه از ماجرا است. صادقانه بگم در دو سال گذشته به مراتب بیشتر از قبل کار کردم، درس خوندم، و واسه یادگیری زبان و فرهنگ و اثبات هویتم زیر فشار زیادی بودم و طبق یک عادت قدیمی بارها رفتم زیر دوش گریه کردم. اما “بیمار” نبودم. بیماری که لازمه “نرمال” شدنش خوردن اونهمه قرص و تزریق اونهمه آمپول باشه نبودم. من هم در این دوسال مثل همه آدمهای دیگه و مثل همه سالهای قبلی زندگیم سردرد، سرماخوردگی، بیخوابی، اضطراب و پی ام اس رو تجربه کردم اما به مراتب کمتر. نه اینکه چون در یک کشور “آزاد” زندگی میکنم. نه. من یک تازه مهاجر هستم. این یعنی آدمی هستم که با زندگی روزمره اش در چالش جدی هست. اما به مراتب همه این حالات ناخوش رو کمتر تجربه کردم چونکه نتیجه مطالعات فرمال و غیر فرمالم و جستجوهایم به این ختم شد که باید به طور منظم و جدی ورزش کنم، ماهی بخورم، میوه و سبزی بخورم، ماهی یکبار هم گذارم به فست فود نیوفته، و از همه مهمتر برای احساسات منفی ام و یا تغییر در خقلم از خانواده و دوستانم کمک بگیرم. به جای توهم مدرن بودن و دفاع از زندگی فردگرایانه و برای هر تغییر حالی بدو بدو مثل یک آدم “مستقل” “تحصیلکرده” پیش دکتر رفتن، یاد گرفتم که بچسبم به فرهنگ جمعی پیشینیانم و روی همدلی و هفکری و حمایت عزیزان مهربانتر از آب روانم بیشتر حساب کنم. الان وقتی احساس ناخوشی و یا بی قراری و یا از دست دادن انگیزه و یا همه احساسها و هیجاناتی که یک آدم به واسطه آدم بودنش تجربه میکنه دارم به عزیزانم زنگ میرنم، چت میکنم، و میگم فلانم و فلونم. به حرفهام گوش میدن، باهام حرف میزنن، از خودشون میگن، از روزمره زندگی و پیچیدگیهاش، و من یادم میوفته که تنها نیستم و فقط توی اطاق دکتر و زیر سرم نیست که حرفم شنیده میشه. اگه بخواهم و از عزیزانم درخواست کمک کنم همه شون با جون و دل هستند و کمک میکنند. و از همه مهمتر اینکه یاد گرفتم که گاهی هم حال ناخوش رو “تحمل” کنم. چون یک آدم هستم و ممکنه به دلیل فشارهای مختلف حالم یک روزی بدتر از روز قبلش باشه. مرور میکنم که از اون کارهایی که حالمو بدتر کرده حتی االامکان فاصله بگیرم. اگر هم ممکن نبود بعد از تحمل اون کارهایی که حالمو بد میکنه میرم استخر، عکاسی، یوگا، رفیق بازی و هرچیزی که حالمو بهتر بکنه. جان کلام اینکه منظورم از نوشتن این داستان این نیست که بگم همه دکترها با آزمایشگاهها و داروخونه ها قرارداد دارند و یا هیچ بیماری نباید پیش دکتر بره. نه همونطور که بسیاری از آنها متاسفانه بویی از اخلاق پزشکی نبردند، بسیاری هم هستند که طبابت برایشان هنوز مقدس هست و حرفه مقدسشون رو با زیاده خواهی های مالی شون عوض نمیکنند. “بیماری” هم وجود دارد و “بیمار” باید با “درمانگر” در ارتباط باشه. ولی نه همه آنچه که تشخیص طبی و درمان طبی میگیرد به واقع بیماری است. اشاره اصلی من در این نوشته به خودمان برمیگردد. به آغوش بازمان برای تعریف پزشکی دادن از زندگی، حالات روزمره، مشکلات اجتماعی و بین فردی مان. به از زیر بار تلاش برای تغییر سبک زندگی در رفتنهایمان. به تبدیل شدن به مشتریان پر و پا قرص و بی چون و چرای کمپانیهای دارویی و پیوستن به میلیونها آدمی که در سرتاسر دنیا قربانی تعریف جدیدی هستند که این کمپانی ها از یک فرد “نرمال” بهشون تحمیل کرده است. تعریفی که میلیاردها دلار درآمد مافیای دارویی و سیستم و تجهیزات پزشکی رو تضمین میکند. اشاره اصلی من به آغوش بازمان برای زیر درمان طبی و دارویی رفتن هست بدون اینکه به عوارض جانبی بیشمارش توجهی بکنیم. درمورد خیلی از داروها و جراحیها و پروسه های طبی این موضوع صدق میکند. از مصرف قرص متفورمین برای کاهش چربی دور شکم گرفته تا تزریق چپ و راست بوتاکس و مصرف بی رویه داروهای اعصاب و روان. داروهایی که اصولاَ برای لاپوشانی علایم و نه “درمان” آنچه هست که ثمره سبک زندگی نامناسب، آستانه تحمل پایین، صد البته نقص درمهارت های کنترل خشم و استرس، و عدم مهارتهای ارتباطات بین فردی هست. آنچه که امروزه به نوعی به فرهنگ مصرف گرایی دارو و خدمات پزشکی هم تنیده شده است عوارض جانبی این داروها و این باور “من” “بیمار” هستم (دوز داروهام رو ببین حالمو نپرس!) یک موضوع جدی است که پیامدهاش فقط محدود به جسم و روان یک فرد نمیشود. در سطح اجتماعی آسیب های جبران ناپذیر به بار میاورد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)