به 5 دلیل عمده، بیماری های روانی کلاً در میانِ ایرانیان، و بویژه در لایه های اجتماعی خاصی نظیرِ جنگ زدگان، ارتشیانِ زمانِ جنگ، گریختگان، یا افرادِ موسوم به «سیاسی»، شیوعِ بسیار فراونی دارد (1) (2):

1- وقوعِ «انقلابی» خونین در سالِ 57
2- جنگی هشت ساله و بی نهایت مخرب (یعنی طولانی تر از جنگ جهانی دوم)
3- وضعیتِ سیاسی ویژه در ایران در سه دهه گذشته (مثلاً دار زدنِ مردم در ملاء عام با جرثقیل)
4- وضعیتِ اقتصادیِ ویژه در ایران در سه دهه گذشته (مثلاً فقیر بودنِ مردمی که قاعدتاً باید بسیار ثروتمند باشند)
5- فساد و زوال در تار و پودِ روابطِ اجتماعی در جامعه (مثلاً عدمِ اعتماد شدید؛ سرخوردگی شدید از همدیگر؛ کلاهبرداری در معامله ها؛ دسیسه گری و پلیدی در روابطِ شخصی)

همینجا باید ذکر کرد که منظورِ این متن، آن دسته از بیماری های روانی ست که ریشه در خارج از بدن دارند، و نه در ژنتیک یا بافتِ سیستمِ عصبیِ مرکزی. یعنی به اصطلاحِ متخصصان «بیرونی» (Exogen) هستند. و این یعنی که ریشه در محیط و فرهنگ و اجتماع دارند (بگذریم از آنکه همین بیماری ها نیز، بعدها بتدریج بدرون بدن وارد می شوند و اندام ها و عملکردِ آنها را هم مختل می کنند). تشخیصِ بیماری ها اساساً، یک تشخیصِ تخصصی ست و باید توسط یک کارشناس صورت پذیرد. طبیعی ست که کاربُردِ همگانی و روزمره واژه هائی نظیرِ «بیماری»، هرگز جایگزینِ کاربُردِ تخصصیِ آن نیست. چنانکه ما در زندگیِ روزمره براحتی می گوئیم «فلانی افسرده است»؛ اما هنگامی که بحث بر سرِ یک تشخیصِ تخصصی و دقیق باشد، آنگاه باید یک کارشناس این تشخیص را اعلام کند.

حال بنظر می رسد که از میانِ همه ناسلامتی های روانیِ، پس از «افسردگی» که مقامِ نخست را دارد (3)، دو بیماری نزدِ ایرانیانِ میانسال و پیر شایع تر از بقیه باشند:
1- بیماریِ «ترس و اضطراب» (Anxiety disorders)
2- بیماریِ «خود بیمار پنداری» (hypochlorhydria)

هر دوی این بیماری ها، تنگاتنگ با «ترس» و «تلقین» گره خورده اند.
ضرب المثلِ فارسیِ «ترس برادرِ مرگ است» و ضرب المثلِ آلمانیِ «اعتقاد می تواند کوه را جابجا کند» بیان کننده قدرت و تأثیرِ «تلقین» بر انسان هستند. تأثیرِ «تلقین» – که اساساً باورنکردنی است – تا حدی ست که یک بیماریِ مجزا در این رابطه ثبت و طبقه بندی شده است: بیماریِ «هیپوکُندریا» یا «خود بیمار پنداری». همه ما از این تأثیر آگاهیم و گاهاً از آن سخن می گوئیم. منتهی وسعت و عمقِ آنرا تنها کسانی می دانند که به دلایلِ شغلی یا به تجربه شخصی، آنرا به چشمِ خود دیده اند.

در زیر نمونه هائی واقعی، اما باور نکردنی، از تأثیرِ «تلقین» بر بدن و وضعیتِ سلامتی انسان آورده می شود. این نمونه ها مستند و ثبت شده هستند (4). آگاهی از این نمونه ها از آن جهت مهم است که فردِ مبتلا به بیماری های موسوم به «سایکوسوماتیک» (روانی – بدنی)، نهایتاً چاره ای جز آن نخواهد داشت که اهمیتِ ریشه ای بودنِ «تلقین و ترس» را در وضعیتش بشناسد و بپذیرد. دو بیماریِ در بالا ذکر شده، چنانچه نزدِ متخصص درمان نشوند، «معمولاً» به بیماری های «سایکوسوماتیک» ختم می شوند (ایرانیان زیادی به دلایلِ فرهنگی و شخصیتی از مراجعه به پزشکانِ روح و روان خودداری می کنند. اینست که این بیماری ها بطورِ خودبخود معمولاً به بیماری های «سایکوسوماتیک» تبدیل می شوند).

نمونه 1:
Derek Adams، یک جوانِ 26 ساله آمریکائی و مبتلا به افسرگی است. او به عنوانِ «داوطلب» در آزمایشاتِ یک شرکتِ داروئی که مشغولِ ساخت و آزمایشِ داروی جدیدی ضدِ افسردگی ست، شرکت می کند. در همین دوران، دوستِ دخترش رهایش میکند و او چنان متأثر می شود که به خودکشی دست می زند. 29 کپسول از داروهائی را که تِست می کرده یکجا می خورَد. همسایه ای متوجه می شود و او را به بیمارستان می رساند. علی رغمِ تلاش و تقلاهای پزشکان، حالش رو به وخامت می گذارد. یکی از پزشکان متوجه می شود که بیمار، از تِست کنندگانِ داروی جدید است. و روشن می شود که داروهائی که او می خورده، در واقع بی اثر (پلاسِبو؛ Placebo ) (5) بوده است. به محضِ آنکه موضوع را به او می گویند، او که تا همین چند لحظه قبل در حالِ مرگ بود، فوراً خوب می شود و همه علائمِ بیماری ناپدید می شوند. ربع ساعتِ بعد بیمارستان را تَرک می کند.

نمونه 2:
خانمِ «S» کتابدار است و از دورانِ کودکی به تنگیِ دریچه قلب مبتلاست. بیماری ئی که خطرناک و کُشنده نیست، اما هر چند وقت یکبار او را به بیمارستان می کشانَد. یک بار که در بیمارستان بستری ست، سرپزشک هنگامِ ویزیت به کنارِ تخت اش می آید و خیلی کوتاه به همکارانش می گوید: «این هم یک نمونه مشخصِ TS است»، و می رود. بیمار از ترس قبضِ روح می شود و فکر می کند TS، مخففِ « Terminal Situation » (آخر کار؛ مرحله نهائی؛ روزهای پایانیِ زندگی) است. پزشکِ جوانی توضیح میدهد که اینطور نیست و TS فقط مخففِ « Tricuspid Stenosis » است (تنگیِ دریچه تریکوسپید قلب). منتهی بیمار باور نمی کند. خانمِ «S» دچارِ تنگیِ نفس می شود و آب در ریه هایش جمع می شود. پزشکِ جوان داستان را برای سرپزشک تعریف می کند و از او می خواهد تا واقعیت را به بیمار توضیح بدهد. تا سرپزشک چند ساعتِ بعد بیاید و به بیمار توضیح بدهد، بیمار از تجمعِ آب در ریه هایش مُرده بود (یعنی بیمار در اثرِ بیماری ئی مرده بود که بدان مبتلا نبود – مترجم).

نمونه 3:
Sam Shoeman، غمزده از مطبِ دکتر به خانه بازمی گردد. پزشک به او گفته است که «سرطانِ کَبد” دارد. آزمایشاتِ بعدی هم این تشخیصِ اولیه را تأئید می کنند. پزشکان می گویند «چند ماهی» بیشتر زنده نخواهد ماند. و واقعاً هم در همان مدتِ پیش بینی شده می میرد. ولی کالبد شکافی نشان می دهد که امکان ندارد که در اثرِ «آن تومور» مرده باشد. تومورِ مذکور 2 سانت بود و در اندام های دیگر هم هنوز «متاستاز» (6) ایجاد نکرده بود. تومور در این مرحله از رشدش، کُشنده که نبوده هیچ، اصلاً خطرناک نبوده است. علتِ نهائیِ مرگِ بیمار نامعلوم باقی می مانَد.

نمونه 4:
Vance Vanders، در دهه 30 میلادی در «آلاباما» (آمریکا) زندگی می کرد. شبی در قبرستانِ محل «جادوگری» (7) را که ساکنِ همان شهر بود می بیند و به دلیلی با هم دعوایشان می شود. جادوگر مایعِ بدبوئی را از درونِ شیشه ای جلویش می پاشد و نفرین می کند که «توبزودی خواهی مُرد». حالِ این مَرد در روزهای بعد رو به وخامت می گذارد. به بیمارستان منتقل می شود، اما همه آزمایشات بی نتیجه می مانند. نهایتاً یکی از پزشکان هوش و ابتکار از خود نشان می دهد: «جادوگر به من گفت که یک طوری به شما تخمِ مارمولک خورانده است. حالا یکی از این تخم ها توی معده شما باز شده است و آن مارمولکِ کوچک دارد معده شما را از داخل می خورَد». پزشک با سوزنِ بزرگی مقدارِ زیادی داروی تهوع آور به بیمار میدهد و بیمار بشدت استفراغ می کند. دکتر، مارمولکی را که از قبل تهیه کرده بود در محتویاتِ استفراغ شده بیمار می اندازد و می گوید: «نگاه کنید ببینید چی استفراغ کردید. جادو و نفرین تمام شد». چند روزِ بعد بیمار کاملاً بهبود یافته بود و بیمارستان را ترک می کند.
———————————————————————————————————
توضیحات:
1- شیوعِ بیشتر یا قوی ترِ این بیماری ها در افرادِ موسوم به «سیاسی» از این بابت است که اینان، نه تنها در شرایطِ اجتماعیِ بیمار کننده، بلکه حتی در شرایطِ شخصیِ بیمار کننده قرار داشته اند. یعنی مثلاً سالها در زندان بوده اند، یا شکنجه شده اند، یا فراری بوده اند، یا دربدر بوده اند یا امکاناتِ رشد و پیشرفتِ عادیِ شغلی و اجتماعی از آنان سلب شده بوده است، و امثالهم. و در تمامِ این ایام، شبانه روز با ترس و خوفِ شدید زندگی می کرده اند. و این وضعیت، نه یک روز یا یک ماه بطول می انجامیده، بلکه سالها ادامه داشته است. واضح است که زندگی در چنین شرایطی، همه موجوداتِ زنده را بشدت بیمار می کند. در موردِ دخیلانِ در جنگ، فکر میکنم که موضوع روشن باشد و نیازی به توضیح نداشته باشد. تقریباً همه این افراد دچارِ «ضربه روحی» هستند. در زبانِ علمی (و نیز در زبانهای عمومیِ غربی) از واژه یونانیِ (Trauma) به معنای «زخم» استفاده می کنند. منظور طبیعتاً زخمِ فیزیکی نیست، بلکه منظور زخم و ضربه روحی ست. در فارسیِ امروزی نیز «تروما» یا «تراما» گفته و نوشته می شود. البته در بخش هائی از پزشکی نیز این واژه به همان معنای زخمِ فیزیکی بکار برده می شود.

2- در باره شیوع بیماری های روانی در میانِ ایرانیان نگاه کنید به:
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=65331
البته این تنها منبع نیست. با اندکی جستجو در اینترنت، منابع فراوانِ دیگری نیز یافت خواهند شد. مثلاً:
«اختلال اضطرابی شایعترین بیماری روانی/ شیوع 13.6 درصدی افسردگی»

3- به اعتقاد من، در واقع پس از افسردگی، «بیخوابی مفرط» و «خودشیفتگی» رایجترین اختلالاتِ روانی در میانِ ایرانیان هستند. منتهی اینها «اختلال» هستند و نه بیماری. و این دو، در پزشکی و روانشناسی دو بحثِ مختلف اند.

4- چهار نمونه آورده شده، بر اساسِ بخش هائی از برنامه رادیوئیِ «لئوناردو» در کانالِ «WDR5» آلمان ترجمه شده اند. «لئوناردو» یکی از معتبرترین برنامه های علمیِ رسانه های آلمان است.
«لینکِ» متنِ اصلی:
http://www.wdr5.de/fileadmin/user_upload/Sendungen/Leonardo/2013/04_April/manuskript/ms130417SP_Nocebo.pdf
علاقه مندانی که به زبانِ آلمانی آشنا هستند، می توانند در آدرسِ زیر اطلاعاتِ خود را تدقیق و تعمیق کنند:
http://www.deutschlandfunk.de/die-macht-der-boesen-gedanken.740.de.html?dram:article_id=111845

5- «پلاسِبو» داروی بی اثر است. به شکلِ قرص یا کپسول یا قطره و غیره است، منتهی هیچ ماده داروئی در آن نیست. گاهاً در بیمارستانها هم در مواردِ خاصی بجای داروی واقعی به بیماران داده می شود. در تحقیقاتِ داروشناسی، به تعدادی از افرادِ موردِ آزمایش، داروی واقعی داده می شود و به تعدادی دیگر پلاسِبو. با این کار اثراتِ واقعیِ دارو را از اثراتِ ذهنی – تلقینی جدا می کنند. آزمایش شوندگان نمی دانند که داروی واقعی می خورند یا پلاسِبو.

6- «متاستاز» انتقالِ سلول های سرطانی از غده اصلی به اندام های دیگر و ایجادِ غده جدید در آن اندام است.

7- چنین «جادوگرانی» هنوز هم که هنوز است در غرب پیدا می شوند و حتی «سفارش کار» می گیرند و جادو می کنند و امثالهم. واضح است که افکار و اعمالِ ایشان امروزه در حوزه خرافات طبقه بندی می شود و هیچگونه پایه و اساسِ علمی ئی ندارد. منتهی جالبتر آنست که چه تعداد انسان، هنوز به این امور معتقدند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)