معرفی نویسنده
سیروس بینا استاد ممتاز اقتصاد و پژوهشگر اقتصاد سیاسی در دانشگاه مینه سوتا است. وی نزدیک به 4 دهه به پژوهش در اقتصاد سیاسی، روش شناسی، تئوری ارزش مارکس، بحران های سرمایه داری، سازمان اوپک، اقتصاد ایران، سیاست خارجی آمریکا، و ملی شدن صنعت نفت در ایران اشتغال داشته است. کارهای تئوریک وی شامل تئوری جهانی شدن بخش نفت، بحران نفت، اجاره تفاضلی نفت، جهانی شدن بخش انرژی، گلوبالیزاسیون و افول پاکس امریکانا، و مهارت در سرمایه داری می باشند. این نوشتار متن گفتاری است که در همایش ایرانیان در فیلا دلفیا در سپتامبر 2010 ارائه شده است.
“بیــدار شو ای دیــده که ایـــمن نتــوان بود
زین سیل دمادم که درین منزل خواب است”
ـــ حافظ
چکیده
قیام پنجاه و هفت و پیامدهای متضاد و پر تحول آن را اگرچه لزوما نمیتوان بدون تمرکز بر ساختار سیاسی-اقتصادی و رویدادهای تاریخی درون ایران بخوبی بررسی کرد، اما به لحاظ وجود روابط متقابل و تنگاتنگ جوامع امروزی با یکدیگر، از یک سو، و ویژگی های جهانشمول دوران کنونی از سوی دیگر، هرگونه دگرگونی عمیق درونی خود کفایتآ به مثابه جزیی جدایی ناپذیر است که ناگزیر از قانونمندی های کّل ساختاری و دورانی در عرصه جهان تبعیت می کند. به همین جهت سخن در این بازنگری بر محور رابطۀ دیالکتیکی قیام بهمن پنجاه و هفت در ایران با افول همزمان نظام جهانی پس از جنگ دوم جهانی، یعنی نظام بین المللی پاکس امریکانا (1979-1945 میلادی)، استوار است. از این رو، لازم است هم رخدادهای های قیام و هم پیامدهای آن را، پس از این سه دهه، باز از منظر تقاطع تنگاتنگ این دو تحّول توأمان تاریخی و نتایج هر دو فروپاشی به بررسی بنشینیم. با این پیش شرط توامان تاریخی است که در این زمان می توان به طرزی سیستماتیک به مفهوم دوران گلوبالیزاسیون و تضادهای ناشی از آن با آمریکای پساهژمونیک و “جمهوری اسلامی” از یکسو، و تضادهای ایران و آمریکا از سوی دیگر، پی برد.
آغاز سخن
در این نوشتار سخن در رابطه با مقطع تحوّلات سال پنجاه و هفت و عواملی است که حکومت شاه، و بانیان آن را در هیئت حاکمۀ آمریکا، بر آن داشته بود که نه با سرکوب و نه با عقب نشینی ناخواستۀ خود شاه از حکومت مطلقه دیگر نمیتوان دودمان پهلوی را در ایران بر پا نگاه داشت. در این زمان، نبود مشروعیت شاه و عدم قابلیت حکومت از جانب رژیم او ــ هم از منظر حامیان داخلی و خارجی شاه و هم از دیدگاه مخالفان وی ــ از راست راست تا چپ چپ ــ به کیفیتی گراییده بود که جز با سرنگونی تمامی رژیم راهی باقی نمانده بود. به زبان ساده، و بر خلاف تصّور نادرست برخی که علّت فروپاشی رژیم کودتایی شاه را مسئلۀ “حقوق بشر کارتر” (و یا نارضایی دولت آمریکا از شاه) تلقی می کردند (و هنوز هم می کنند)، حتا اگر برای دولت آمریکا کوچکترین امکانی نیز باقی بود شاه خویش را با چنگ و دندان حفظ کرده بود. و نیز خلاف نظر بسیاری از هواداران رژیم سابق، با گسیل هر چه بیشتر ارتش در مقابل موج عظیم مردمی و احتمالا ایجاد “حمّام خون،” شاه نه تنها گور خویش را عمیق تر کنده بود، بل آتش تیز مبارزات مردمی را نیز جهت یک مبارزۀ به نسبت طولانی اما پیگیر تیزتر نموده، و چه بسا نیروهای بالقوه رادیکال و سازش ناپذیر را ناخواسته وارد کارزاری کارساز برای یک دگرگونی تمام عیار آماده کرده بود. در این فرایند، تاثیر به اصطلاح حقوق بشر جیمی کارتر را در محدودۀ جنبی آن و تنها به مثابه کاتالیزر می توان به حساب آورد. اکنون پس از گذشت بیش از سه دهه می دانیم که، بر خلاف تمام این بازی های سیاسی که مثلا “چه کسی ایران را از دست داد،” هم سازمان “سیا” و هم نهاد های اطلاعاتی مرتبط با آن به خوبی می دانستند در ایران چه می گذشته، و قبلا هم اپوزیسیون آمریکا-پسند خود را نیز شناسائی کرده بودند. اما در مقابل این قیام خود جوش و گستردۀ مردمی، بعد از شاه، دنبال کسی بودند که بتواند یا این موج را بشکند و هر گونه دگرگونی واقعی را به بیراهه هدایت کند. اما وقتی این گزینه، یعنی تلاش در خاموشی مردم، به جائی نرسید، دولت کارتر ناچار به سوی گزینه های دوم و سوم متمایل شد. و پر واضح است آنچه که اتفاق افتاد به هیچ وجه خواست اصلی دولت آمریکا نبوده است. این نکته البته در رابطه با پیشگیری یک تحّول پیشرفته و مردمی در ایران (در خلال مذاکرۀ جّدی و همکاری با سردمداران سابق رژیم کنونی)، به پیچیدگی نقش دولتمردان آمریکائی (در آماده کردن عناصر رژیم گذشته و سران ارتش شاه، و غیره) به ویژگی فرو نشاندن آتش مبارزات همه گیر ضد امپریالیستی در فرایند خیزش عظیم مردمی، و تبدیل آن به قهر ضّد انقلابی و پیروزی ضّد انقلاب در لوای متحّجر خمینی، می افزاید. اما، با و جود تمام این پیچیدگی ها، اشتباهی نابخشودنی است اگر ما این قیام خود جوش و سراپا مردمی را، که در اساس و انگیزه نه ربطی به اسلام و نه رابطه ای با مشروعه خواهی خمینی داشت، به اَنگ توطئه و تبانی ملّوث کنیم.
چنان که دیدیم از یک سو شاه پس از قدری صبر و انتظار، با صلاحدید دولت آمریکا، بدون چندان رغبتی، شاپور بختیار را به نخست وزیری منصوب و با سرعت آماده سفر بی بازگشت خود شد. از سوی دیگر، آمریکائیان ــ که سال های سال، پس از کودتای 28 مرداد 1332، با خیال راحت به اصطلاح تمام تخم مرغ های سیاسی خود را در سبد پوسیدۀ شاه گذارده بودند ــ اکنون به فراست افتاده بودند و مشغول مذاکره با عوامل مذهبی (و ضد کمونیست) و کارگزاران رسمی، نیمه رسمی، و یا خودخواندۀ آیت اله روح اله خمینی، که بزودی از نجف عازم پاریس بود، بودند. با چند گامی به پس ــ یعنی در اوان مبارزات ضّد رژیمی که هنوز سخنی چندان از خمینی نبود ــ اکنون شاید بتوان به دلیل انتشار مقالۀ “ایران و استعمار سرخ و سیاه،” را که ساواک (به احتمال قوی با انشاء داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی رژیم شاه) با نام احمد رشیدی مُطلق در روزنامه اطلاعات (هفدهم دیماه 1356) به زیور طبع آراسته بود، پی برد. آنان که در سیاست دستی از نزدیک بر آتش دارند به خوبی واقف اند که از جانب رژیم شاه حمله به چپگرایان مسئله ای تازه نبود. اما حمله به راستگرایان مذهبی، آن هم در این زمان که دست آنان نیز در میتینگ و تکیه و حسینیه و مسجد باز نگاهداشته شده بود، چه معنی می توانست داشته باشد. آیا این خود تیری نبود برای هدف گیری همزمان دو نشان، که از یکسو تلاش در ساختن وجهه ای “متعادل” و “پیشرو” برای رژیم پوسیدۀ شاه داشت، و از سوی دیگر (با بد و بیراه گفتن به خمینی در این مقطع) راه را به سوی کانالیزه کردن جنبش به سمت نیروهای ضّد کمونیست مذهبی هموار نمود؟ و نیز آیا همین تاکتیک خود منطبق بر سیاست ضّد کمونیستی دولت آمریکا و اهداف ضّد انقلابی آن در ایران نبود؟
در این بحبوحه، دولتمردان آمریکا سخت نگران فروپاشی سیاست خارجی “دو پایه ” خویش در خلیج فارس (در قالب دکترین نیکسون) در پوشش رژیم های ایران و عربستان سعودی بودند، که با افول رژیم شاه به حالت معّلق در آمده و احتمالأ نیز اثری شکننده در ذهنیت دیگر گماشتگان آمریکا در سایر نقاط جهان می داشته است. دولتمردان آمریکا اما در مورد ایران در یک هدف اتفاق کامل داشتند، که ارتش را باید یکپارچه نگاه داشت و نیروهای ضد کمونیست را باید علیه جنبش تقویت کرد.
این نوشتار در چهار قسمت تدوین شده. نخست با نگاهی مختصر به چرایی رفرم ارضی در قالب “انقلاب سفید” (در سال 41) به نحوۀ اندیشه نیروهای سیاسی اپوزیسیون می پردازیم. قسمت دوم شمه ای از دوران پاکس امریکانا و تحولات سرمایه داری به سوی جهانی شدن را بازگو می کند. در قسمت سوم دکترین نیکسون و بحران رژیم شاه مورد بررسی قرار می گیرد. شکستن اختناق، پولاریزاسیون طبقاتی و موقعیت انقلابی موضوع بحث در قسمت پایانی خواهد بود.
اصلاحات ارضی و مواضع اپوزیسیون
در فرایند 15 خرداد 1342 دو طیف نسبتا متفاوت از نیروهای داخلی در مقابل رفرم آمریکائی “انقلاب سفید” کم و بیش مواضع ایدئولوژیک خود را فرموله کردند. سخن از این دو طیف البته بدین قصد نیست که ما را به انکار وجود نظر و یا نظرات دیگری در این مقطع زمانی در درون جنبش سوق دهد. غرض از این تقسیم بندی فقط و فقط به جهت پرداختن به ریشه یابی نظری نیروهایی است که در درون جبهه ملی، در مقطع “انقلاب پنجاه و هفت،” از لحاظ سیاسی به دو جهت ظاهرا مخالف (یعنی شاه و شیخ) عزیمت کردند، و بدین ترتیب جایگاه تاریخی و نقش سیاسی خود و سازمان خویش را معین کردند. طیف نخست، که تلویحاً بر محور تظاهرات 15 خرداد 1342 و نقش خمینی دور می زد، مخالفت خود را با شاه از دیدگاه بازگشت به جامعۀ سنتی، ابقاء مناسبات ما قبل سرمایه داری، و توسل به یگانه ایدئولوژی ریشه دار بومی، یعنی مذهب و سیاست مذهبی، نشان می داد. البته این گونه تمایل سیاسی در ایران چندان بی پیشینه هم نبوده است، زیرا هم در دوران انقلاب مشروطه و هم در دوران نخست وزیری دکتر مصدق، ما شاهد حرکت ایدئولوژیک مذهب و نحوۀ سیاست گزاری ناشی از آن بوده ایم.
طیف دوم مخالفت با دیکتاتوری شاه بود، اما با اصلاحات ارضی (و غیره) هیچگونه مخالفتی نداشت؛ این طیف همچنین با علّت اصلی این رفرم امپریالیستی ــ که خود نیز بر رابطۀ اُرگانیک میان رژیم کودتا و واشنگتن استوار بود ــ کاری نداشت. عوامل عمدۀ این طیف را در آن زمان، نه تنها می توان در بیشتر سازمان های جبهه ملی مشاهده کرد، بلکه این خود نظری بود فراگیر در حزب توده و همچنین مقبول در میان رادیکال هایی نظیر گروه بیژن جزنی. پس از تشکیل “سازمان چریکهای فدائی خلق”، این نظر (یعنی تحلیل نادرست جامعه بر اساس دیکتاتوری شاه) در مقابل تحلیل دیگری که شاه را عاملی اُرگانیک و سنتزوار با امپریالیزم آمریکا ارزیابی می کرد، و به نظر احمد زاده (مسعود) معروف شد، به مصاف نشست و تقریبا تمام بحث های این سازمان هم در نظر و هم در عمل برای همیشه پولاریزه کرد.
اهمیت این رفرم، صرفنظر از چگونگی نحوۀ اجرای آن، دست کم یک اثر انکار ناپذیر را در بر داشت، و آن این بود که تقریبا به کلی مجموعۀ مناسبات خودکفایی ماقبل سرمایه داری را در بخش کشاورزی در ایران مصادره کرد. این عمل در تحول سرمایه داری بسیار حائز اهمیت می باشد، و خود شامل عنوانی است که در اقتصاد سیاسی آن را با عبارت “انباشت اولیه” می شناسند. نتیجۀ این انباشت و رابطۀ ارگانیک آن با ایجاد ارتش عظیم ذخیرۀ نیروی کار رها شده در بازار، که غالبا با مهاجرت یکسویه از روستا به شهر همراه بوده است، بازگوی برنامه ای بود که در اقتصاد توسعه به سیاست جانشینی واردات معروف شده است. همین سیاست، در حوزۀ پاکس امریکانا، در کشورهای نسبتا بزرگ (مانند ایران، برزیل، مصر، تایوان، و غیره) که به اندازۀ کافی از وسعت بازار داخلی برخوردار بوده اند با کمی اختلاف به اجراء درآمد.
سخن در مورد اصلاحات ارضی در ایران و نتایج حاصله از آن بسیار رفته است. تکیۀ ما اما در این مقطع تاریخی در ویژگی پولاریزاسیون طبقاتی و اهمیت امپریالیزم به عنوان عاملی ارگانیک و داخلی در جامعۀ ایران است. پاکسازی بخش کشاورزی از بقایای عوامل و آثار مادی ما قبل سرمایه داری خود پیش شرطی بود که این رفرم امپریالیستی را به چهار هدف نزدیک نمود: (1) گره زدن حوزۀ تولید داخلی در بخش کشاورزی به تقاضای بازار جهانی، (2) ایجاد رقابت بین تولید داخلی و خارجی در حیطۀ عرضه، فشار مستمر بر کاهش قیمت تمام شدۀ داخلی، و نیاز مستمر به افزایش سرمایه و سطح بالای تکنولوژی در واحدهای تولیدی، (3) تولید نیروی کار ارزان در تمام شئون اقتصادی، به ویژه در صنایع مونتاژ و غیره، و بالاخره (4) پیوند ارگانیک (و در نهایت تفکیک ناپذیر) ما بین سرمایه های تازه پای ملّی (بومی) و سرمایه های بین المللی. پس می بینیم آنان که در این دوران در تعبیر اصلاحات ارضی در ایران (و در نقاط دیگر جهان آن روز) بنا را بر ایجاد “خورده مالکی” و انتظارات ناشی از آن گذارده بودند تا چه اندازه از تحلیل دقیق علمی به دور بوده اند. آن هم تحلیلی که کلید تشخیص و بررسی بسیاری از معضلات اقتصادی-سیاسی-اجتماعی رژیم گذشته بوده و به درک کلیدی جایگاه طبقاتی آن در رابطه با امپریالیزم آمریکا (در دوران پاکس امریکانا) کمک می کرد. این عناصر، که بعضا هم انقلابی بودند و خود را مارکسیست نیز می نامیدند،حتا از خود نپرسیدند که، مثلا، سرمایه درهم فشردۀ بین المللی با آن همه ید و بیضا، تکنولوژی پیشرفته، و با آن مقیاس گسترده و عظیم تولیدی چرا باید به مُشتی خرده مالک مفلوک دل ببندد. آنان به شرکت های کوئپراتیک ارسنجانی، نه به مثابۀ وسیله بل به منزلۀ هدف نهایی نگاه می کردند. شعار بسیاری از اینان نیز “اصلاحات ارضی بله، دیکتاتوری شاه نه” بود.
به نظر ما پاسخگوئی به بحران اقتصادی-سیاسی اواخر دهۀ 1330 خورشیدی در ایران خود جزئی از یک استراتژی عمومی نظام هژمونیک پاکس امریکانا در جهان بود، که از یک سو قصد پاکسازی تمام مناسبات اجتماعی از نظام (یا نظام های) پیشا-سرمایه داری را داشت، و از سوی دیگر در صد د پدید آوردن محیطی مناسب جهت حرکت، انباشت مستمر، و توسعۀ سرمایه های متراکم و متمرکز خارجی ( یعنی سرمایه های نیمه جهانی دیروز) بود. به همین جهت ارزیابی مواضع نیروهای سیاسی در رابطه با اصلاحات ارضی را می توان به عنوان آینه ای تمام نما از ایدئولوژی و جایگاه طبقاتی آنان به حساب آورد. در این رابطه، از همان اوان، خمینی و اقشار و عناصری که در 15 خرداد 1342 در مقابل شاه و “انقلاب سفید” او ایستادگی کرده اند را می توان در یک طرف سکه، و جمع کثیر اما ناهمگونی از نیروهای سیاسی، مانند بسیاری ار عناصر جبهه ملی، حزب توده، و نیز گروه قابل ملاحظه ای از روشنفکران رادیکال را در طرف دیگر سکه قرار داد. در مقطع 15 خرداد 42 (و بعدأ نیز در فرایند قیام)، اما، هم حزب توده وهم طیف گسترده ای از جبهه ملی (به ویژه نهضت آزادی) خمینی را “ضّد امپریالیست/ضّد دیکتاتور” خواندند: اولی با درک نازل و خرده بورژوامآبانۀ روسی بود، و دومی با تعبیری سنّت گرا، ایستا، و ایده آلیستی شبه به بینش آل احمد، مثلا در “غرب زدگی.”
پاکس امریکانا و سرمایه داری به سوی جهانی شدن
پاکس امریکانا نظامی بود که پس از پایان جنگ جهانی دوم بر نیمی از جهان مستقر شد. نحوۀ این استقرار و چگونگی مقابلۀ آن با بلوک شوروی، که در آن روزگار نیمی دیگر از جهان را در بر می گرفت، در حوزۀ این مختصر نمی گنجد. در اینجا تکیه ما برسه نکتۀ حائز اهمیت است: (1) نشان دادن این حقیقت که رشد و انکشاف چنین نظامی ناگزیر در کل به گسترش مناسبات اجتماعی سرمایه داری ای انجامیده که از بُعد جنینی دوران لنین گذر کرده و اکنون به مثابه کیفیتی جهانشمول در آمده است؛ (2) تأکید بر انکشاف و هژمونی سرمایۀ فراملی (به مثابه رابطۀ تعیین کنندۀ اجتماعی) به منظور بیان تضاد درونی و در نهایت فروپاشی دوران پاکس امریکانا می باشد؛ (3) مفهوم هژمونی (و پدیدۀ “قدرت”) از لزوم برقراری عوامل مادی مشخص، نهادهای حاوی هژمونی، و ملزومات اقتصادی-سیاسی-ایدئولوژیک ویژه ای است که پس از فروپاشی کل نظام پاکس امریکانا از درجه اعتبار ساقط است. ، و نیز چرایی ناممکن بودن آن در زمان فروپاشی پاکس امریکانا و دوران انتقالی پس از آن می باشد.
نخست، بر خلاف نظر بسیاری از چپگرایان، به ویژه مارکسیست های خودخوانده، دوران امپریالیزم بالاترین دوران سرمایه داری نیست. حتا با کمی غور در این مسئله می توان دریافت که لنین هم خود چنین ادعایی نداشته است. در آن زمان، بر خلاف دوران کنونی، خیل عظیمی همچنان در استیلای نظام ها و یا نیمه نظام های ما قبل سرمایه داری زیست می کردند. پس به درستی امپریالیزم به خودی خود نه یک سیاست است و نه مقوله ای صرفا سیاسی. امپریالیزم پدیده ای است که ویژگی مادی و تاریخی مشخص دارد، و به همین جهت لزوما باید بر پایۀ روابط مشخص اجتماعی جامعه و مناسبات طبقاتی تولید استوار باشد. هر حرکت “امپریالیستی،” را اعّم از سیاسی یا نظامی به خودی خود نمی توان به نحوی اتوماتیک و بدون انطباق با ریگولاسیون مناسبات مادی حاوی آن، به حساب دوران امپریالیزم گذاشت. همان طور که هر حرکت لیبرالی با مقوله لیبرالیسم متفاوت است، به همان گونه هر عملکرد مذبوحانۀ امپریالیستی را نیز با باید از پدیدۀ دورانی امپریالیسم متمایز شمرد. در دوران امپریالیزم به درستی سخن از انحصارات و کارتل های ملی (وابسته به دولت های امپریالیستی) می باشد. در این دوران تاریخی این کارتل ها، که براستی خود جانشین خودگماردۀ نظام قیمت گذاری بر اساس تئوری ارزش مارکس بوده اند، از یکسو به سرمایه ی ملی (و در نتیجه، به سیاست خارجی دولت متبوع خویش) وفادارند، و از سوی دیگر بواسطۀ وجود بلاواسطۀ اصطکاک و تاکتیک های ناگوار رقابتی میان اعضای خود، به منظور ادامه عملیات تولیدی استعماری و استثماری، اجبار در ایجاد تشکل های هماهنگ کنندۀ بین المللی دارند. کارتل بین المللی نفت (1972-1928 میلادی)، که زمانی عضویت شرکت نفت ایران و انگلیس را نیز در بر داشت، نمونه ای بارز از این دوران تاریخی می باشد.
دوّم، دوران پاکس امریکانا را نمی توان بدون درک کافی از نهادهای اقتصادی-سیاسی-ایدئولوژیک آن به خوبی باز شناخت. پاکس امریکانا، مانند اغلب پدیده های تاریخی، فراز و فرودی دارد که از لحاظ کیفی رشد تحولات دوران پس از خود را در بطن باعث می شود. نهادهای اقتصادی این نظام شامل بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، و دیگر سازمان های بین المللی و منطقه ای بوده است. هژمونی نظام، به نیابت آمریکا، در خدمت بازسازی خرابی های جنگ در کشورهای اروپایی و ژاپن (برنامه مارشال) ، ایجاد بازار مشترک اروپا، و کمک به رشد سرمایه در کشورهای صنعتی دیگر، مناسبات ارگانیک اقتصادی (و روابط اجتماعی حاکم بر آن) را ایجاد و در نهایت به تکامل مدار اجتماعی سرمایه در کّل انجامید. اما این خود نیمی از تحول کیفی در فرایند فراملی شدن سرمایه در این نظام به حساب می آید. نیم دیگر تحولاتی است که بر سیاست دگرگون سازی روابط پیشاسرمایه داری و برقراری مناسبات سرمایه داری در کشورهای معروف به “جهان سوم” منتهی شده است. این سیاست جهانشمول خود بر محور رفرم های ارضی آمریکایی در اغلب این کشورها بنا شده بود؛ در ایران نیز این رفرم با فشار سیاسی به شاه از جانب دولت جان اف کندی (و انتصاب کابینۀ جدید به نخست وزیری علی امینی) در اوایل دهه 1960 میلادی به اجراء گذاشته شد.
سوّم، دوران تاریخی پاکس امریکانا از یکسو با استعمار کهن ( مثلا با امپراتوری انگلیس) در تضاد بود، و از سوی دیگر تضادهای نو استعماری را با یک سلسله کودتا های سیاسی در بطن خویش تقویت می نمود. این تضادها البته به موازات جهانی شدن تدریجی مناسبات سرمایه داری، رشد گردش و دگردیسی انباشت سرمایه اجتماعی در بُعد کلان آن را در وراء مرزهای ملی رشد داد. از مهم ترین بحران های این دوره می توان بحران نظام پولی بین المللی معروف به برتون وودز (1971-1944 میلادی) را نام برد. در این بحران شیرازۀ نظام پولی پس از جنگ جهانی دوم، که مطلقا بر اساس دلار آمریکا پایه گذاری شده بود، از هم فرو پاشید. فروپاشی نهادهای پاکس امریکانا از اواخر دهه 1960 میلادی آغاز شد و طی دهه 1970 میلادی به اوج خود رسید.
دکترین نیکسون و بحران رژیم شاه
شکست سیاسی ـ نظامی آمریکا در ویتنام، به ویژه پس از حملۀ تاریخی ت ت در سال 1968 میلادی، عدۀ قلیلی از ناظران سیاسی را متقاعد کرده بود که این شکست یک باخت استراتژیک است و احتمالا باخت های سیاسی دیگری را نیز به دنبال خواهد داشت. هم نیکسون، رئیس جمهوری وقت آمریکا، هم هنری کیسینجر (وزیر امور خارجه) و نیز رابرت مکنامارا (وزیر دفاع) از نقش تبلیغاتی و گزارش های غیر واقعی و امیدوارانۀ ژنرال وستمورلند (فرمانده کل نیروهای نظامی امریکا در آسیای جنوب شرقی) در ویژگی پیروزی آمریکا در جنگ کاملا واقف بودند، اما آگاهانه از وی و سیاست زیانبار و دروغین نیکسون همچنان حمایت می کردند. در این زمان خاتمه احتمالی جنگ بر محور دستیابی بر صلحی احترام آمیز دور می زد، اما نیکسون، با سیاستی که به ویتنامی کردن مشهور شد، به استراتژی کاهش نیروهای مستقیم آمریکائی و افزایش چهره های بومی رضایت داده بود و همچنان به جنگ و اشغال ویتنام جنوبی، لائوس و کامبوج ادامه میداد. همین سیاست، با چهره ای تکامل یافته اما پوشیده، در اوایل سال های 1970 میلادی جهت ا عمال سیاست خارجی نیکسون در خلیج فارس به عنوان دکترین نیکسون در منطقه خود را عرضه کرد.
اهمیت درک ماهیت رژیم شاه در رابطۀ تنگاتنگ با دکترین نیکسون در منطفۀ خاورمیانه و خلیج فارس نکته ایست اساسی که از یکسو دیدگاه لیبرالی جبهه ملی (و نیز نظریات خرده بورژوائی حزب توده) در ویژگی دیکتاتوری فردی شاه ، و از سوی دیگر بینش ساختارشناختی کل نظام (که حاوی دیکتاتوری شاه نیز میبود) را از یکدیگر باز می شناسد. بدین ترتیب، در فرایند این قیام خود انگیخته نیز ــ آنان که جنبش را مبارزه ای صرفا علیه دیکتاتوری شاه ارزیابی می کردند ــ با خروج وی، یا با عَلَم کردن “قانون اساسی” نظام کودتا را به تمامی نشناخته بودند و یا، با بیعت با “امام” ساخته و پرداخته، واپسگرایانه به صف مخالفان پانزدهم خردادی (1342) پیوسته بودند. این دو تمایل، آگاهانه و یا ناآگاهانه، باعث تقابل ضد تاریخی و ناپویای دو جریان فرصت طلب شد که سالها بعد تبلور عوامفریب و متحّجر یکی از آن در رفراندوم کذائی جمهوری اسلامی با ا عمال دیکتاتوری “ولایت فقیه” خود را جابرانه عرضه کرد. و بدین ترتیب، اول دُرد پیاله و بدمستی، نظام دیکتاتوری سیاه مذهبی در ایران در تقاطع افول رژیم کودتا و فروپاشی پاکس امریکانا پا به عرصۀ وجود گذاشت.
در چارچوب دیکتاتوری رژیم کودتایی شاه نتایج متضاد این رفرم امپریالیستی در ایران را باید مؤلفه ای از یک دگرگونی جهانشمول در سراسر نظام پاکس امریکانا به حساب آورد، بدین معنی که تکامل مدار سه گانه در رابطه با سرمایه فراملی و نیاز به انباشت فراگیر آن در ابعاد مستقل و گستردۀ جهانی ــ و ادغام سراسری کشورهای “جهان سوم” در مناسبات کالایی بازار ــ از این پس با مفهوم و کنترل معمول ملت ـ دولت تضادی آشتی ناپذیر پدید آورد. حل آین تضاد و دگردیسی ناشی از آن کاری بود کارستان که سر انجام موجب فروپاشی این نظام بین المللی شد. دولت آمریکا اما نه تنها از تجربۀ تلخ ویتنام درس عبرت نگرفت، بل در سیاست خارجی خام، خود شکن و دوران ــ ناشمول خویش، به ویژه در خاورمیانه، بیش از پیش پا فشاری کرد.
در اوائل دهۀ 1970 میلادی بخش نفت، در فرایند بحرانی جهانشمول با زدودن نظام قیمت گذاری انحصاری، کارتل بین المللی را در هم شکست، و با هم آهنگی با ملی شدن ضمنی ذ خیره های زیرزمینی در کشورهای صادر کننده، قدم به دوران جهانی شدن تولید و قیمت گذاری عینی بر اساس رقابت سرمایه داری گذاشت. اما جهانی شدن بخش نفت و قیمت گذاری آن بر اساس تئوری ارزش و بازار رقابتی در تمام بازارهای جهان، به مثابه ظروف مرتبطه، در سال های دهه 1970 میلادی جیب شاه را نیز پر پول کرد. انتصاب شاه به ژاندارمی خلیج فارس، اما، هنوز به دولت آمریکا اجازه می داد که عواید نفت مردم ایران را از طریق حاکمیت وی عملا به مصرف سیاست خارجی خویش برساند.
به عبارت دیگر، سیاست خارجی دو پایۀ آمریکا (حکومت های ایران و عربستان سعودی) در خلیج فارس ــ که در زمان نیکسون پا گرفت و تا زمان جیمی کارتر ادامه یافت ــ را نمی توان بدون رابطه ای اُرگانیک و یکپارچه با کنش و واکنش های درونی کل نظام و حاکمیت رژیم کودتا در ایران بازشناخت. به همین جهت، پولاریزاسیون ناشی ار اثرات رفرم امپریالیستی و نقش مبارزات قهرآمیز سیاسی از پایان دهه 1340 خورشیدی به اینسو، همراه با ادغام بی پردۀ ارگان های صوری سیاسی (در هیأت “حزب رستاخیز”) و گسترش نهادهای سیاسی-امنیتی (در هیئت ساواک) در ایران خود حاکی از غلیان همه جانبۀ اجتماعی و سیاسی فرایند این تحول می باشد. در این زمان ایران آئینۀ تمام نمای نظامی بین المللی است که اکنون به سراشیب اضمحلال افتاده بود. از سوی دیگر، نگاهی تاریخی به کل نظام ما را به دیالکتیک سرنگونی شاه در ایران و یا به درک افول حکومت سوموزا در نیکارا گوئه آگاه می کند، بدین معنی که این حکومت ها، ضمن برخورداری از کاراکتر ویژۀ خود، هرگز تافته ای جدا بافته نبوده و باید هر کدام را جزئی جدائی ناپذیر از اجزاء این نظام دورانشمول به حساب آورد. فروپاشی این نظام نیز خود حاکی از تضادهای درونی و اُرگانیک به سوی گلوبالیزاسیون کامل روابط اجتماعی سرمایه است، که در درازمدّت نیز جائی برای رابطۀ هژمونیک آمریکا باقی نگذاشته است.
شکستن اختناق، پولاریزاسیون طبقاتی و موقعیت انقلابی
از اواخر سال های دهه 1340 خورشیدی به اینسو رژیم شاه با یک کاسه کردن دو حزب فرمایشی خویش (“مردم” و “ایران نوین”) حلقۀ کنترل سیاسی را حتا در حیطۀ کارگزاران حلقه بگوش و سرسپر دگان معتمد خود نیز تنگ تر نمود. احداث “حزب رستاخیز” و عضویت اجباری در آن نشانۀ آغاز این کنترل بود. اما خود این به اصطلاح حزب نیز پدیده ای صوری بود، زیرا، در این زمان، رل حزب سیاسی در این رژیم عملا به عُهدۀ سازمان جهنمی امنیّت (ساواک) واگذار شده بود. و آنان (به ویژه سیاسی کاران چپگرا) که عمق اختناق محمد رضا شاهی را در این زمان از یاد برده اند ــ و اکنون با سر سیری از مبارز مسلحانه در مواجهه با حاکمیت فاشیستی شاه سخن می رانند ــ بهتر است در ذهن خود حقایق عینی را یکبار دیگر مرور کنند. حقیقت این است که ــ در اواخر دهه 1340 و اوائل دهه 1350 خورشیدی ــ شکستن “دو مُطلق” (امیر پرویز پویان) با اعلام و اجراء قهر انقلابی هم شاه را از قدرقدرتی مُطلق به زمین فرود آورد وهم به قشری نسبتا آگاه نشان داد که شکستن اختناق بسی فراتر از یک تاکتیک ضربتی بود، و این خود نیز به لزوم درک ماهیت رژیم و چگونگی بافت طبقاتی جامعه نیاز مبرم دارد. حزب توده اما، به واسطۀ سرسپردگی خود به همسایۀ شمالی و وجود استراتژی همزیستی مسالمت آمیز با امپریالیزم آمریکا، به طور جدّی از مبارزۀ واقعی و مستقل با شاه، نه تنها در این دوره تن می زد، بل عملأ با ساواک نیز همکاری می کرد.
در اوائل دهه 1350 خورشیدی، به غیر از شکستن اختناق سیاسی با ضربت مبارزه مسلحانه از طرف سازمان چریکها و سازمان مجاهدین ــ در پاسخگوئی به فشار سیاسی و اجتماعی از جانب نهادهای سیاسی-امنیتی رژیم ــ تحّولی عظیم در مناسبات ساختاری بخش نفت در ایران و جهان پدید آمد. این دگرگونی، در سال های 1974-1973 میلادی، در خلال بحران جهانی نفت به انحلال کارتل بین المللی (1972-1928) و پایان قیمت گذاری انحصاری نفت انجامید. و از این پس این بخش مهّم اقتصادی دوران گلوبالیزاسیون خود را در هیئت فراملّی و رقابتی در جهان آغاز نمود. این آغاز در نهایت مقارن فرود و فروپاشی نظام پاکس امریکانا بود. از این رو، جهانی شدن نفت را باید در بطن ناشی از دگردیسی و جهانی شدۀ مناسبات اجتماعی سرمایه داری در کل باید جستجو کرد، که، از این پس، سیاست خارجی دولت آمریکا را نیز از نصیب خویش بی بهره گذاشت. اما، چنان که ا عمال دکترین نیکسون در رابطه با رل ژاندارمی شاه نشان داد، درآمد در ایران همچنان به عنوان یارانه ای کلان به بودجۀ سیاست خارجی آمریکا کمک قابل ملاحظه ای می نمود. چرا که اساسا گماردن شاه به ژاندارمی در خلیج فارس به نیابت دولت آمریکا بود، و بدین ترتیب خرید این همه تجهیزات و سلاح های پیچیده و تعرّضی (نه سلاح های دفاعی در خور قدرتی ناحیه ای مانند ایران) هدف دفاع از منافع تعرّضی و فرا منطقه ای آمریکا را دنبال می کرد. حتا پرسنل نظامی نیروهای سه گانه در ایران، بدون وجود کارشناسان و معلمان آمریکائی، از به کار انداختن بسیاری از این سلاح ها نیز عاجز بودند. به همین جهت در این زمان ما شاهد افزایش پی در پی پرسنل آمریکائی بودیم که نیز حقوق سه لا پهنا و مُقرّری بی حساب خود را از کیسۀ سخاوت دولت ایران دریافت می کردند.
برگردیم به سخن شاه که پس از خروج از ایران گفته بود کمپانی های نفتی با او دشمنی کردند و نیز دولت کارتر هم حکومت وی را ساقط کرد. و این گفته را سلطنت طلبان، جهت تخطئۀ قیام مردمی 57، باز گفته و هنوز نیز باز می گویند. در فرایند بحران نفت در اوائل دهه 1970 میلادی بخش نفت و در رابطه با آن بخش انرژی به تمامی جهانی شد. از نتایج این بحران ساختاری یکی کارتل زدایی نظام قیمت گذاری و جانشینی عینی تئوری ارزش (و در این زمان با قیمتی به مراتب بالاتر)، و دیگری فرم بندی اجاره تفاضلی نفت در تولید رقابتی در عرصۀ جهانی بود. بازتاب این فرایند عینی نه تنها به کشورهای صادر کنندۀ نفت در سازمان اوپک بل به تمام کشورهای تولید کننده در جهان (منجمله تولید کنند گان نفت در آمریکا) اجازه داد تا، به تناسب کارآیی تولید خویش در فرایند رقابت، به بهره مالکانه دست یابند. بر اساس گلوبالیزاسیون این بخش، نفت ایران نیز (اگرچه ا سما تا قیام 57 هنوز در رابطه با کنسرسیوم بود) از این بابت به در آمدهای کلان (ناشی از ازدیاد حجم اجاره تفاضلی) نائل آمد. به عبارت دیگر، “از صدقۀ سر رازیانه، آب افتاد پای سیاهدانه.” از سوی دیگر، با اسناد و مدارک موجود از این دوره، می دانیم که شاه (و همچنین زکی یمانی، نماینده عربستان سعودی در اوپک) تقریبا همیشه نقش ترمز را در رابطه با قیمت نفت بازی می کرد. پس شاه را نه تنها کمپانی های نفتی بی تاج و تخت نکرده اند، بل حکومت کودتایی وی را نیز با چنگ و دندان حراست کرده بودند؛ و این خود زهی نمک نشناسی است.
جهانی شدن بخش نفت اثر بلا واسطۀ خود را نیز با سرازیری در آمد عظیم و پیش بینی ناشدۀ نفت بر اقتصاد و روند پولاریزاسیون طبقاتی در جامعه ایران به نمایش گذاشت. تورم ناشی از تقاضای لجام گسیخته مصرف و عدم ظرفیت و کیفیت تولیدی لازم از یکسو، و افزایش بی حساب کالاها و خدمات وارد اتی در رابطه با بهره برداری از منابع معدنی و صنایع مونتاژ از سوی دیگر، خود عاملی ویژه (و ناخواسته) در تعیین تقسیم و تخصیص در آمد ملی در عرصۀ اقتصاد ایران بود. سیاست های واکنشی اقتصادی دولت در مواجهه با تورم لجام گسیخته، در قالب کنترل بی روّیۀ و زندانی کردن کسبه، و غیره، جهت پیشگیری از ازدیاد شاخص قیمت ها، ضمن عدم موفقیت و ایجاد عدم رضایت، کّل جامعه (به ویژه اقتصاد شهری) را هم در حیطۀ تولید و توزیع وهم در روند سیاسی بیش از پیش پولاریزه کرد.
اما هیچ یک از این مسائل مشکل ساز را نمی توان از لحاظ اهمیّت با سیاست توسعۀ بی حّد و حصر صنایع نظامی در رابطه با انتصاب شاه به عنوان ژاندارم آمریکا در منطقه مقایسه کرد. چرا که، از دیدگاه اقتصاد سیاسی، تخصیص در آمد نفت به خرید تسلیحات نظامی از جانب شاه تنها با مبادلۀ کالا و دست به دست کردن سادۀ ارز خارجی قابل بررسی نیست. معاملۀ نظامی شاه متضمن گستره ای تولیدی در رابطه با یک سلسله از مجموعه های نظامی-صنعتی بین المللی بود که فرایند تکاملی آن به غیر از ایجاد سخت افزار و نرم افزار های نظامی-امنیتی به گماردن چندین ده هزار پرسنل نظامی و غیر نظامی آمریکایی در ایران منتهی شد. و گردش پول کلان در آمد نفت در این حیطه، همراه با اثرات جانبی آن، از یکسو به پولاریزاسیون طبقاتی و خود انگیختگی سیاسی منجر شد، و از سوی دیگر ورود در مدار کنترل ناپذیر حرکت سرمایه در حیطۀ فرا ملّی، تضاد های جامعه را تشدید و فضای اجتماعی-سیاسی را به سرعت دگرگون ساخت.
زمانی که کمابیش ماندن شاه در جایگاه قدرت به بن بست کشید و تیر آمریکا به سنگ خورد، تنها دو راه بیش نمانده بود: (1) یافتن فردی که به هواداری شاه اَنگ نخورده باشد، و بتواند در غیاب وی رژیم شاه را از حالت آچمز به در آورد؛ (2) در صورت عدم موفقیّت در گزینۀ نخست، دل را به دریا زده و با پشتیبانی از مخالفان مذهبی و نیمچه لیبرال شاه، که بزودی خمینی را عَلَم کردند، وارد مذاکره شد. در هرحال در برخورد دولت کارتر به حّل بحران شاه حق انتخابی در کار نبود؛ در این زمان سیاست آمریکا در پی خریدن وقت و سبک سنگین کردن اوضاع بر روال پیش آمدهای لحظه به لحظۀ سیاسی در ایران بود. دولت کارتر البته هر دو گزینه را در آن واحد در مّد نظر داشت. در این زمان چشم آمریکا، با منظری که نه سیخ بسوزد و نه کباب ، بر طیفی نسبتا دست چین شده از جبهه ملی ( به ویژه عناصر فعال در “نهضت آزادی”) خیره بود. تقریبا تمامی اسناد انتشار یافته در چگونگی تصمیم گیری دولت امریکا حاکی از این است که هنگام بُرد آمریکا به سر رسیده و باخت را باید به حّد اقل رساند. پیشنهاد نخست وزیری و همکاری تنی چند از اپوزیسیون به شاه ــ (همان شاهی که چندی پیش سایۀ این لیبرال ها را نیز با تیر می زد) ــ خود مبّین شناسائی نسبتا دقیق دولت آمریکا از نحوه سیاست، دیدگاه ایدئولوژیک، و نیز کفایت های بالقوۀ این عناصر است.
با قبول نخست وزیری رژیم کودتا از جانب شاپور بختیار جبهه ملی به عنوان یک نهاد کجدار و مریز سیاسی عملا دو شَقه شد. این شَقه (یعنی موافقان نخست وزیری بختیار) با رضایت خود به ادامۀ رژیم کودتایی شاه، نه تنها عملا با میراث سیاسی مصدق بدرود گفت، بل با میراث صد سالۀ مشروطه نیز برای همیشه خداحافظی کرد. چرا که حتا توسّل صوری به “قانون اساسی” مشروطه نیز خود خواب و خیالی بیش نمی توانست باشد؛ و تازه، با کدام اختیاری؟
اما ببینیم چه به روزگار شَقۀ دوم جبهه ملی که شاه را طرد کرده بود آمد. در اینجا تکلیف عناصر مذهبی در نهضت آزادی کاملا روشن است. و هم اینان بودند که در این بزنگاه تاریخی خمینی را “امام” کردند و نیز شماری از آنان هم با نمایندگان دولت آمریکا و هم، با وساطت آنان، با شماری از امیران ارتش شاه به مذاکره نشسته بودند. سمبل تمایل به اصطلاح لائیک شَقّه دوم جبهه ملی اما کریم سنجابی بود که، با 180 درجه اختلاف با بختیار، به کمپ خمینی پیوست.
اکنون پس از گذشت زمان و دستیابی به اسناد و مدارک موجود، سوار شدن بر موج گستردۀ مردمی از جانب خمینی را می توان در سه مؤلفه باز نگری کرد. (1) بَزَک کردن خمینی، به عنوان رهبری صرفا مذهبی و بی علاقه به سیاست، و نیز اداره ارتباطات اولیه با عوامل تسهیل کنندۀ دولت آمریکا؛ (2) برقراری ارتباط مستقیم و غیر مستقیم با عوامل کلیدی رژیم شاه، به ویژه اُمرای ارتش؛ (3) دستور خلع سلاح عمومی، آغاز بگیر و ببند ها، قلع و قمع مخالفان، و اعدام های دسته جمعی. این مؤلفه ها البته پیش شرط هائی لازم جهت برقراری مقدمات قدرت بودند. پیش شرط کافی برای برقراری “جمهوری اسلامی” اما به وقایع و عواملی دگرگون کننده نیاز داشت. وقایعی که بتواند از لحاظ سیاسی توده ها را به حالت تدافعی و تمکین در آورد. عواملی که با تردستی توجه توده ها را گرفته و آنان را از اندیشیدن به سرنوشت سیاسی و اجتماعی شان باز دارد. به همین جهت، خمینی فریبکار، در فکر پیش شرط کافی، هم به گروگان گیری در سفارت آمریکا پاسخ مثبت داد و هم حملۀ صدام حسین به ایران و آغاز جنگ را به فال نیک گرفت. “سگی را شیرکی نامش نهادند/به شیرک شیرکی بر با ̊د ش دادند.” شرم بر آنان که از برای مقاصد گروهی خود این ماکیاول مشروطه ستیز را در کارگاه امام تراشی خود خراّطی کردند. درست در همین فضای آشفته و پر از رعب و وحشت بود که کارگزاران سیاهکار، سخیف و سفّاک خمینی، این سیاه مستان تازه به دوران رسیدۀ قدرت، “جمهوری اسلامی” را چهار میخه کردند.
پایان سخن
بازنگری انتقادی به تجربۀ حسّی از وقایع تاریخی جان می دهد و تمام دیده ها و شنیده های گوار و ناگوار را به طرزی منطقی و پویا کنار یکدیگر می نشاند. محتوای سیاسی و اجتماعی این بحث داستان فاجعه پشت فاجعه است که در تاریخ صد سالۀ اخیر در ایران کمتر نظیر دارد. داستان محمد رضا شاه و عاقبت اسف بار او را نیک می دانیم؛ اما بگذارید تراژدی “مَکبث” را با ان مقایسه کنیم و ببینیم کدام غم انگیز تر است. لَختی به تراژدی ننگبار کمیته مرکزی حزب توده بیندیشیم؛ لحظه ای به مجاهدین و آخر و عاقبت ادبار و ناهنجار آنان نظری بیندازیم؛ به قطب زاده، یزدی، بهشتی، بازرگان، بنی صدر، منتظری، خاتمی، موسوی، کروبی … و بالاخره به سر گذشت غم انگیز شاپور بختیار بنگریم. تراژدی هر یک از این نمونه ها جهانی را در بهت و حیرت فرو می برد. چگونه می توان آب رفته را به جوی باز گرداند؟ خود کرده را چگونه و چه تدبیر است؟ در این جا باید توجه داشت که اشاره به افراد و عناصر بالا لزومأ به قصد همطراز نشان دادن آنان و تقسیم مسئولیت در این فاجعۀ غم انگیز نیست. برای مثال، نه بنی صدر، نه بازرگان، و نه منتظری را می توان مسئول دیدگاه و یا جنایات خمینی دانست، زیرا بدیهی است هر کس مسئول اندیشه و عملکرد خویش است. و نیز، چنان که می دانیم، شماری از همین بازیگران خود نیز قربانی بازی های دیگران بوده اند. منظور ما نشان دادن بُعد فراگیر این فاجعۀ تاریخی است که قابل باز گشت نمی باشد. اما عدم درک جمعی آن از یکسو، و کوتاهی در حراست دستاوردهای گران آن در حافظه و وجدان انتقادی جامعه، بیگمان حکم را به تکرار دو بارۀ تاریخ واگذار خواهد کرد.
در پیامد توسل به تقلب فاحش و دروغ پردازی در انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران، تنها با نگاهی گذرا به کودتای اخیر احمدی نژاد-خامنه ای، علیه بسیاری از سران و پایه گذاران جمهوری اسلامی (و کاندیداهای به اصطلاح خودی)، به خوبی می توان دید که این رشته سر دراز دارد و این رژیم کماکان آبستن تراژدی های دیگری است که حتا شَبَح سرگردان خمینی و استخوان های پوسیده وی را نیز در امان نخواهد گذاشت. داستان جرم و جنایت سید علی خامنه ای و محمود احمدی نژاد هنوز ناتمام است، اما این شب تیره و توفانی همچنان دراز و بی شتاب. علیرغم تمام این کشمکش ها و دشواری ها، اما، بی گمان شناخت درست از دیالکتیک تاریخ گذشته همواره چراغ راه آینده خواهد بود.
سپتامبر 2010 میلادی
مینه سوتا (آمریکا)
· این نوشتار متن گفتاری است که در همایش ایرانیان در فیلا دلفیا در سپتامبر 2010 ارائه شده است.
Website: http://cda.morris.umn.edu/~binac/index.htm
پانوشت ها :

فروپاشی پاکس امریکانا از افول نظام بین المللی پس ار جنگ جهانی دوم حکایت می کند. این نظام همچنین به نظام جهانی در معیت هژمونی آمریکا معروف است. مفهوم هژمونی البته با استیلا و واژه هایی از این دست، که در فرهنگ سیاسی چپگراتان سنتی جای دارد، کاملا متفاوت است. هژمونی رابطه ای است متعلق به کل نظام، و در نتیجه پس از فروپاشی سیستم نمی تواند به اجزاء باقی ماندۀ آن تعلق بگیرد. از این رو، سخن از هژمونی آمریکا (پس از این فروپاشی پاکس امریکانا: 1980-1945) قیاسی است مع الفارق. متاسفانه، امروزه ما این اشتباه فاحش را هم از راستگرایان و هم از چپگرایان، به ویژه مارکسیست های خودخوانده، می شنویم. برای اطلاع بیشتر به مقاله زیر نگاه کنید:
Cyrus Bina, ”The American Tragedy: The Quagmire of War, Rhetoric of Oil, and the Conundrum of Hegemony,“ Journal of Iranian Research and Analysis, Vol. 20, no. 2, November 2004: 7-22.
در اینجا قصد ما بررسی و نقد دیدگاه چریکهای فدائی خلق و رابطۀ آن با چگونگی جامعه و مبارزه مسلحانه نیست. زیرا این خود به مقاله ای ویژه نیاز دارد. اشاره به دیدگاه احمدزاده تنها به خاطر نتیجۀ عملی این نگرش در رابطه با اصلاحات ارضی است که به درستی رژیم شاه را در رابطه ای ارگانیک با مناسبات بین المللی سرمایه ارزیابی کرده بود. و این ارزیابی درست را ، به گمان نگارنده، نباید با نظریه غیر مارکسیستی، خالی از محتوای طبقاتی، و نادرست ” نظریه وابستگی” مخلوط نمود. البته، در آن زمان، نظریه وابستگی در آمریکای لاتین هواداران بسیاری داشت که نیز آن را به عنوان دلیل مبارزه مسلحانه به کار گرفتند. اما، به گمان نگارنده، مبارزه مسلحانه (به مثابه یک گزینش استراتژیک) به این پیش شرط غیر رادیکال، اما بورژوائی، هیچگونه احتیاجی ندارد. زیرا، از لحاظ روش شناسی، جایگزینی مناسبات سرمایه داری به مبدأ یا مبادی بینابینی (نظیر مرکزیت آمریکا و وابستگی شاه) وابسته نیست، بل اینگونه ساختارهای دورانی (نظیر نظام پاکس امریکانا و، در رابطه تنگاتنگ با آن، رژیم شاه) خود به مثابه معلول گذرا به سوی جهانی شدن روابط اجتماعی سرمایه می باشند. چنانکه در بالا اشاره شد، رژیم شاه جزئی تفکیک ناشدنی از نظام پاکس امریکانا بود، تا آنجا که شاه (با با یارانه درآمد از نفت مردم ایران) هزینۀ سیاست خارجی آمریکا را نیز در منطقه تأمین می کرد. در ویژگی دگرگونی نظری و عملی، و پسا مدهای آن، در سازمان چریکهای فدائی، این نکته نیز قابل توجه است که بدانیم اختلاف دیدگاهی نخست در چگونگی دیکتاتوری شاه گره گاهی است که به چرایی رشد علف های هرزه، هرز رفتن سازمان، و برداشتن گام های بعدی به سوی ارتجاع خمینی پاسخ می دهد. برای مثال، چگونه می توان تصور کرد ــ پس از کشتار دسته جمعی زنده یادان بیژن جزنی و گروه او ــ خانه شاگرد بیسواد و کودن جزنی، فرخ نگهدار، بتواند در گرما گرم قیام رهبری را قبضه کند و سازمان را دو دستی تقدیم شَبَح منحوس و مرتجع شیخ فضل اله (نوری) بنماید. همان شَبَح ادبار و واپسگرائی که در 15 خرداد 1342 نیز چهرۀ واقعی خویش را نشان داده بود.

.
در مورد اثرات اصلاحات ارضی در ایران بسیار نوشته اند. به منظور آگاهی از وجود پژوهش های قابل ملاحظه در این ویژگی و نیز یادآوری و نشان دادن این حقیقت که ــ پیش از نشو و نمای شماری فرصت طلب و استیلای اندیشۀ سازشکار و مرتجع “توده ای” در این سازمان ــ چریکهای فدائی خلق در اوائل مبارزه که بوده اند و چه بوده اند، نگارنده علاقمند است خوانندۀ نسل پس از خویش را با چند منبع دست اول این مبارزان آشنا کند.
در باره اصلاحات ارضی و نتایج مستقیم آن (سری تحقیقات روستائی، شماره 1)، انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق، مردادماه 1352 خورشیدی.
بررسی شرکت های سهامی زراعی (سری تحقیقات روستائی، شماره 2)، انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق، مهر 1352 خورشیدی.
بررسی ساخت اقتصادی روستاهای فارس (سری تحقیقات روستائی، شماره 3)، انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق، بهمن 1352 خورشیدی.
بررسی ساخت اقتصادی روستاهای کرمان (سری تحقیقات روستائی، شماره 4)، انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق، خرداد 1353 خورشیدی.
.
لنین به درستی امپریالیسم را به منزلۀ یک پدیدۀ دورانی می نگرد و با خط کشی با سوسیال دمکرات های زمان خود آن را از هر گونه سیاست صرف مبرا می کند. در این دوران استعمار گسترده از یک سو، و وجود بیش از سه چهارم بشریت در سلطۀ نظام های پیشاسرمایه داری از سوی دیگر، امپریالیسم را به عنوان یک مفهوم تاریخی به درستی معنی می کند. به عبارت دیگر، عدم وجود نظام سرمایه داری در مجموعۀ جهان (یعنی به علت عدم کاربرد تئوری ارزش مارکس به عنوان مکانیسم فراگیر و ارگانیک استثمار در عرصۀ گیتی) این دوران را، آنچنان که لنین بیان می کند، امپریالیسم می نماید. آین دوران نه “بالاترین مرحلۀ سرمایه داری” است و نه حتا سرمایه داری به زعم خود مارکس. زیرا، در این زمان، نه نظام کلونیالیستی از میان رفته است و نه تئوری ارزش (مهمترین مبین مناسبات سرمایه داری، به شهادت خود مارکس) کاربردی دارد. به گمان نگارنده، عدم کاربرد تئوری ارزش مارکس در زمان کنونی را چپگرایان سنتی و پیروان مکتب غیر مارکسیستی “سرمایه داری انحصاری” (برای مثال، نگاه کنید به نظریات پال سؤیزی) عَلَم کرده اند. نحوۀ این عَلَم کردن نیز همواره با تکیۀ نا بجا و نازمان بر امپریالیسم لنین بوده است. این گونه اندیشیدن البته ویژۀ این چپگرایان نیست.امروزه، در میان بسیاری از تروتسکیستها، استالینیستها و مائوئیستها این تفکر دوران باخته و غیر مارکسیستی نیز به طرزی فراگیر قابل مشاهده است. کلید این اشتباه فاحش صرفأ به درک نازل از تئوری ارزش مارکس و رابطۀ تنگاتنگ آن با رقابت واقعی در سرمایه داری باز می گردد، بدین معنا که، با قبول تعریف فرضی و غیر واقعی رقابت به مصداق مکتب نئوکلاسیک، اغلب چپگرایان مفهومی متضاد با آن را “انحصار” نامیده اند. و حال این که رقابت واقعی از دیدگاه مارکس بدون تراکم و تمرکز مستمر سرمایه هیچ گونه مفهومی ندارد. به همین جهت، در دوران کنونی، تئوری ارزش مارکس نقشی به مراتب تعیین کننده تر از دوران های پیش (منجمله دوران امپریالیسم لنین) دارد. به علاوه، بر خلاف نظر نادرست برخی ار چپگرایان امروزی، تئوری ارزش نه تنها شامل تعیین قیمت کالا در سرمایه داری است، بل خود به مثابه پدیده ای ارگانیک در فرایند پولاریزاسیون طبقاتی عمل می کند.
.
در بارۀ شاه و ارتباط وی با ریچارد نیکسون، در ویژگی فروش تسلیحات پیشرفتۀ نظامی، کم ننوشته اند. مطلب زیر از جمله مقاله هایی است که در آن زمان گل کرد.
Frances FitzGerald, ”Giving the Shah Everything He Wants,“ Harper’s, November 1974, 55-82: http://harpers.org/subjects/FrancesFitzGerald.
.
نگارنده نزدیک به 4 دهه از دوران زندگی خود را در چگونگی جهانی شدن بخش نفت و بررسی رابطۀ تنگاتنگ آن با تئوری ارزش مارکس، به ویژه دگرگونی های سال های دهه 1970، صرف کرده است. یکی دو نمونۀ زیر شاید بتواند کلید معمای نفت را در اختیارخوانندۀ علاقمند قرار دهد.
سیروس بینا، “جهانی شدن نفت: پیش درآمدی بر اقتصاد سیاسی انتقادی،” سامان نو، شماره سوم، مهرماه 1386
http://www.saamaan-no.org/shomareh03.htm
سیروس بینا، “شیرینی خوران شرم و شقاوت: خواندن نابخردانه تاریخ و پایان لولیتا در بغداد،” نگاه، دفتر بیست و دوم، ماه ژوئن 2008 (177-162):
http://www.negah1.com/negah/negah22/negah22-21.pdf
.
نگارنده (به عنوان یک شاهد عینی) به خوبی به یاد دارد که بسیاری ازعناصر چپگرا (منجمله شماری از مارکسیست های خودخوانده)، در اوائل دهۀ 1970، در بحبوحۀ بجران جهانی شدن نفت شاه را “مستقل و ملی” خواندند. در میان این طیف شماری هم عضو کنفدراسیون جهانی بودند که به “خط راست” معروف شدند، و این خود به انشعاب پر ماجرای سال 1974 در کنفدراسیون انجامید. یکی از دلایلی که شاه ــ از دیدگاه این چپگرایان (که غالبأ خود را مائوئیست می نامیدند) ــ “ملی” شده بود، این بود که می گفتند چون سازمان اوپک در تقابل با کارتل نفت است، شاه را نیز باید با همان محک ارزیابی کرد. این جماعت با درکی عامیانه اوپک را “ضد امپریالیت” می خواندند. علت دیگر این بود که در آن زمان به تازگی فرح پهلوی به نیابت شاه و به دعوت دولت چین به آن کشور مسافرت کرده و مورد استقبال چوئن لای واقع شده بود. لازم به تذکر است که در آن زمان، که به دوران “دیپلوماسی پینگ پنگ” معروف است، شاه نیز به مثابه دنبالۀ سیاست نیکسون عمل می کند. نگارنده همین گونه عملکرد را در موضع ارتجاعی “حزب کمونیست انقلابی” (آمریکا)، و عناصر کمیته مرکزی آن، در قبال سیاست نیکسون، با “مستقل و ملی” خواندن شاه از نزدیک شاهد بوده است. جالب اینجاست که این عناصر، که خود را مارکسیست نیز می نامیدند، خود را هنوز از تک و تا نیانداخته اند.
.
برای آگاهی از روحیّات خمینی، به ویژه توّسل آگاهانه و فرصت طلبانۀ وی به روش “توریه” (یا “توریت”)، می توان به فصل دوم در منبع زیر رجوع کرد:
محمد جعفری، پاریس و تحول انقلاب ایران از آزادی به استبداد، فرانکفورت: انتشارات برزاوند، 1383 خورشیدی.
فرهنگ عمید (سازمان چاپ و انتشارات جاویدان، تهران: 1347 خورشیدی)، صفحه 329، معنای توریه را چنین نقل می کند: “پوشانیدن و پنهان کردن حقیقت، امری را بر خلاف حقیقت نشان دادن، حقیقت را نهفتن و طور دیگر وانمود کردن.”
به کار گرفتن این روش نه به منظور یافتن حقیقت به هر شکل و به هر گونه تعبیر است، بلکه صرفا برای پنهان نگاه داشتن مقصود گوینده (یا نویسنده)، اما، بدون توّسل به دروغ محض می باشد. کسی که دروغ می گوید لزوما باید از حقیقت اطلاع داشته باشد تا بتواند قلب آن حقیقت را ارائه دهد. اما شخصی که به سلاح “توریه” (یا “توریت”) مجهز است مطلقا نه تعهدی در قبال حقیقت دارد و نه احترام و اعتباری برای درک و کشف آن. تنها هدف او باز داشتن مخاطب از منظور اصلی و به اصطلاح خواب کردن وی می باشد. این مقوله، که امروزه در نزد عوام و مکالمات معمول روزانه بسیار مصداق دارد، به تازگی و با مهارتی کم نظیر از جانب یک فیلسوف امریکایی به عنوان “بول ش ت” شناسائی شده است. برای آگاهی بیشتر می توان به منبع زیر رجوع نمود:
Harry G. Frankfurt, On Bullshit, Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
در ویژگی حوادث پس از انتخابات 2009 و کودتای خامنه ای ــ احمدی نژاد چند اثر از نگارنده را می توان در زیر ملاحظه کرد:
Cyrus Bina, ”Post-Election Iran: Crossroads of History and a Critique of Prevailing Political Perspectives,“ Journal of Iranian Research and Analysis, Vol. 26 (2), Fall 2009:
http://www.cira-jira.com/Vol%20%2026.2.1%20Bina-%20Post-Election%20fall%2009.pdf.
Cyrus Bina and Hamid Zangeneh, ”Para-militarization of Universities in Iran,“ Political Affairs Magazine, January 5, 2010: http://www.politicalaffairs.net/article/articleview/9218/.
Cyrus Bina, ”U.S. Foreign Policy and Post-Election Iran: An Open Letter to President Obama,“ CounterPunch, March 12, 2010: http://www.counterpunch.org/bina03122010.html.
Cyrus Bina, ”Post-Election Iran and US Foreign Policy,“ EPS Quarterly, March 2010: Post-Election Iran and US Foreign Policy.
شادباش وتبریک نوروزی، رادیو آزادگان، ماه مارس 2010 سیروس بینا،
http://www.iran57.com/Mosahebeha/Bina,%20Siros/Bina%20Cyrus%20’%2003’28’10%20payam%20Norooz%201389%20%20z%20%2011.00%20.mp3.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)