دوستی دارم«هرمز» نام به غایت اهل شکم…کافی است درباره ی فلان غذا از او بپرسی…تمامی رستوران هایی که آن غذا را در منویشان دارند از دم برایت ردیف می کند و در ادامه مقایسه و نتیجه گیری می کند.مثلا کوبیده ی فلان رستوران اعیانی را با کوبیده ی اصغرآقا کبابی در شهرری،انتهای بازار حرم شاه عبدالعظیم مقایسه می کند و یک به یک تفاوت ها و شباهت ها را برایت می شمرد.فرض مثل اگر در این انتخاب تمایلاتت به سمت اصغرآقا نشانه رود، رایت را می زند که:«نرو…! دلت به حال معده ی بدبختت بسوزد…کباب اصغرآقا، عجیب بوی دنبه می ده و چندباری لای سبزی کنار کبابش چند تار سبیل حنازده پیدا کردن…» و به جایش از همان فلان رستوران تعریف ها و تمجیدها می کند که:«پرسنلش همگی لباس فرم پوشیدن و لبخند از لباشون پاک نمی شه و مهم تر از همه، مشتریای رستوران همشون دم کلفت و وزیر و وکیل اند…»حالا بماند که هیچکدام از این رستوران ها و غذا ها نه آنقدر بدند و نه آنقدر خوب…
تقریبا یک ماه پیش، هرمز پیشنهاد داد که صبح جمعه ای برویم کله پزی…گفت:«…گوسفندان این کله پزیه اسرائیلی هستن و پیش خودمون بمونه اینارو قاچاقی وارد می کنن…» گفتم:«نکنه سیاسی میاسی باشه؟! والا من هنوز کلی آرزو دارم…» گفت:« نه بابا، خود من چندباری رفتم.الانم که می بینی صحیح و سالم جلو روت واسادم…» گفتم:« خب فرقش با گوسفند خودمونی چیه؟!» گفت:« هر چیزی خارجی اش بهتره دیگه.مثل ماشین،موبایل،دارو، شامپو…خب معلومه تو هداندشولدرز را ترجیح می دهی تا اینکه بخوای شامپو تخم شفتالوی پرژک را بزنی به کله ت…» خلاصه با این دلایل و براهین ما را قانع نمود و رفتیم….
مثل تمام کله پزی ها در ابتدا بوی تعفنِ اشتها آوری به استقبالمان آمد. هرمز سفارش داد و پشت یک میز نشستیم…در واقع این کله پزی با باقی کله پزی هایی که ما رفته بودیم یا از کنارشان رد شده بودیم هیچ فرقی نداشت حتی درب و داغان تر و بی کلاس تر هم بود…میز و صندلی های ساده ی پلاستیکی عهد تیرکمون شاه، آدم های ساده و کر و کثیف و در و دیوار هایی که از آنها کثافت جاری بود.با خودم گفتم:«یحتمل چون گوسفند اجنبی در اینجا طبخ می شود، محیط مغازه اینجوری ساده است والا ردش را می زدند و دم و دستگاهشان را جمع می کردند و درش را کاهگل می گرفتند…» مغازه سوله مانند بود وسقف کوتاهی داشت و ناخودآگاه مرگ بر اسرائیل گفتنت می آمد.. در انتهای این سوله مرد لاغراندامی که یه نوار باریک مو دور کله اش وجود داشت،پشت دو سه تا سینی و قابلمه نشسته بود و با ملاقه ای محتویات این ها را هم می زد.سیگاری گوشه ی لبش بود که تا نیمه سوخته بود و خاکسترش مانده بود، نمی دانم چرا نمی ریخت پایین…جلوی این بند وبساط هم سه تا کله ی گوسفند گذاشته بودند.چشم هایشان نیمه باز بود، انگار چشمانشان را خمار کرده اند.دندان های سفیدشان را هم بیرون انداخته بودند، انگار می خندیدند.یکی از آنها هم زبانش بیرون بود انگار داشت لب هایش را با زبان خیس می کرد یا اینکه جماعتی که آمده اند کله پاچه بخورند را مسخره می کرد.یا اصلا در زمان حیات جز گوسفند های روشنفکر بوده؛ از اینهایی که لبخند ژکوند می زنند و دنیا و مافیها را به استهزا می گیرند و آن را پوچ و بیهوده می انگارند… .اثری از پشم و پیل هم روی سروکله شان نبود…کلا چهره های منکراتی ای داشتند،لابد چون اسرائیلی بودند…از توصیف کارکنان آنجا می خواستم بگذرم اما وقتی آن دوست کله بیار[کسی که مثل گارسون در رستوران سفارش میگیرد و میاورد.] را هنگام آوردن سفارش دیدم کلا منصرف شدم واین یکی را فاکتور گرفتم.ایشان دست راستشان را جسورانه از پشت به داخل پیراهنشان کرده بودند و کمرشان را با چهار انگشت به انضمام انگشت شست می خاراندند و در همان حال سفارش ما را با دست چپ جلویمان قرار دادند…خلاصه در آن اوضاع اسفبار کله پاچه را که به طور عجیبی چرب و سنگین بود، خوردیم…. و رفتیم خانه و 11 12 ساعتی خوابیدیم… فکر می کنم حدود یک هفته هم توانستیم بدون آب و غذا زندگی کنیم و این از کرامات کله پاچه ی گوسفند اسرائیلی بود…
چند روز بعد که هرمز را دیدم علت این کرامات را پرسیدم و او به طور وحشتناکی لب به اعتراف گشود:«گوسفند اسرائیلی چه صیغه ایه…رضا رو که میشناسی؟ تعریف می کرد که باباش صبح های جمعه با رفیقاش میرفتن اونجا کله پاچه گوسفند اسرائیلی می خوردن و بعدش میرفتن کوه…چون کله پاچه ی اونجا خیلی چرب و چیلی و پرقوت و اونجوری که خودت می دونی بوده، اسمشو گذاشته بودن کله پاچه ی اسرائیلی…منم کنجکاو شدم که برم ببینم مزه ی کله پاچه ی اونجا چه جوریه و واقعا گوسفنداش اسرائیلیه؟! می ترسیدم تنها برم…بنابراین به توام گفتم که بیای که اگر گیر افتادیم یا مردیم یا کلا هر بلایی سرمان آمد، بندازم گردن تو…» سکوتی حکمفرما شد…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)