مدرسه فمینیستی: در کتاب مقدس دوران کودکی من یک نقاشی بود که موسی پیامبر و دریای سرخ را نشان می داد. موسی با آن ریش بلند و بدن قدرتمند و غرق در تابش نور آسمانی خیلی متفاوت با گروه اسرائیلی های خسته و ژولیده به نظر می آمد. دست های او با عصایش رو به آسمان بلند بود و دریا به دو نیمه تقسیم شده بود. دو دیوار بزرگ از آب دریا در دو طرف راهی که باز شده بود سر به آسمان کشیده بودند و در آن آبها میلیون ها ماهی با ترس و وحشت در حال گریز بودند.

real-men

روند به وجود آمدن جنسیت چیزی شبیه به صحنه ای است که در بالا تصویر کردم. به این می ماند که اجتماع نیز مانند موسی که دریا را به دو نیمه تقسیم کرده بود، تمامی ویژگی های انسانی را به مردانه و زنانه، به دو جنس مخالف و به دو جنسیت که مکمل یکدیگرند تقسیم کرده است. در یک سو تمامی مردانگی شگفت انگیز ایستاده است و در سوی دیگر تمامی زنانگی زیبا.

اگر زندگی مانند تصویری که ترسیم کردم این قدر مستقیم و سرراست بود، همه چیز برای مردان آسان می بود. هر مردی هنگام بزرگ شدن متوجه می شود که زن نیست و باید مرد بودن را بیاموزد. اما پس چرا امروزه این قدر سرگشته گی در تعریف مردانگی میان مردان وجود دارد؟ چرا میلیون ها مرد درباره ی چگونگی کشف مردانگی شان بحث می کنند؟ چرا برخی مردان خودشان را به آب و آتش می زنند تا مردانگی شان را ثابت کنند؟ بخشی از پاسخ این است که موضوع دستیابی به مردانگی برای پسران جوان مشکل است. یک پسر جوان تلاش می کند تا خودش را با اوهام و خیالاتی که با ایده مردانگی گره خورده اند منطبق کند. این ایده مردانگی همیشه در حال تغییر بوده و دادن تعریفی برای آن بسیار دشوار است و پسر جوان ما از همان آغاز احساس می کند که لذت و دردِ همزمان بخشی از تجربه ی او در رابطه با قدرت هستند.

وحشت اولین زخم

به یاد بیاوریم که آغاز روند مردانه شدن پسر جوان به خاطر وعده و نوید قدرتی است که به او داده می شود. پسر جوان با پس زدن و انکار آنچه که او زنانگی مادرش و عامل وابستگی خودش می پندارد، در طلب قدرت است. این یک پس زدن و طرد تمام عیار نیست چرا که پسر جوان می داند که این زنانگی را از طریق آن زن (مادر) تجربه می کند و روزی با کسی مانند او ازدواج خواهد کرد. پسر جوان ویژگی های معینی را از شخصیت خودش می زداید و هنگامی که این ویژگی ها را از دست داد، شخصیت او در جهت دیگری رشد خواهد کرد مانند راهی که رودخانه از میان خشکی باز می کند و هرگز به مسیر اصلی باز نمی گردد.

ما با انتخاب این مسیر جدید، از آنچه قدرتمندترین تجربه مان از رابطه با یک انسان دیگر است فاصله می گیریم. در این روند، برای مقابله با همسویی، همدردی، یکی بودن و هماهنگی، موانعی بر پا شده است. ما آنچه را که “نانسی چادرو” مرزهای سفت و محکم ضمیر ما می خواند، توسط دیوارهای عاطفی مان میان خود و باقی جهان بر پا می داریم. دیوارهایی که ما را به عنوان جدامانده و غیرقابل نفوذ تعریف می کنند (۱). درجه ی جدایی و فاصله ی عاطفی ما با دنیای پیرامون، میان مردان مختلف تفاوت دارد. ما ممکن است حس همدردی محدودی داشته باشیم اما همچنان دلسوز و صمیمی و بخشنده بمانیم. با این وجود تعاریف مسلط ما از مردانگی، برای جدا بودن، استقلال و خودمختاری ما پاداش قائل می شوند.

مرد در برابر گروهی از عواطف انسانی که نقاط ضعف او را بازنمایی می کنند موانع روانی تازه ای بر پا می کند. همزمان، آن مرد یک موجود پیچیده ی انسانی است با نیاز به صمیمیت و محبوبیت و مورد پرستاری قرار گرفتن. مردی برایم تعریف می کرد: “برای اولین بار که به اردوی ورزشی رفتم وقتی پدر و مادرم برای خداحافظی مرا جلوی بچه های دیگر بوسیدند احساس کوچک بودن کردم. یادم هست یک جوری آنها را به عقب هل دادم. می دانی چه شد؟ دو روز بیشتر نگذشته بود که دلم برای خانه خیلی تنگ شده بود. هنوز هم یادم هست که چطور روی تخت ام دراز کشیده بودم و گریه می کردم. احساس می کردم اگر همان موقع به خانه نروم می میرم. هیچ کدام از بچه ها مسخره ام نکردند ولی هنوز هم از آن موضوع خجالت می کشم”.

تا آنجا که شخصیت مرد این ویژگی های ناخواسته را شامل می شود، او احساس آدمی ناتوان را دارد. او حس می کند که برای برخورداری از قدرت مجبور است بر احساسات خودش غلبه کند و آنها را که هنوز درگیر این احساسات هستند زیر کنترل بگیرد. اما بر همه احساسات نمی توان غلبه کرد و بنابراین این نیازهای رام و برآورده نشده، مانند حفره ای از ترس های فروخورده و دهشتناک در مردان عمل می کنند. از آنجا که این مسائل با قدرت زنان و با موضوع قدرت به طور کلی در ارتباط هستند، پسران جوان و مردان، به طور پنهانی از زنان در هراس اند.

داستان های هراس آور مانند فرانکشتین به ما کمک می کنند تا به چگونگی این هراس و وحشت پی ببریم. هراس از این نیازهای رام نشده و امکانات نهفته و پنهان شده موضوع بسیاری از این داستان ها هستند: مردان قادر به کنترل انگیزه های حیوانی خودشان نیستند و درون آنها حیوانی با عواطف رام نشده در کمین است. حیوانی که تنها خونریزی بدوی می تواند او را آرام کند.

مردان، مسحور ظرفیت های خلاقه زنان باقی می مانند و به آن رشک می برند. ولی این رشک بردن مایه ایجاد هراس در مردان می شود: نمونه این موضوع افسانه های فرانکشتین است که طی آن مردان، خالق زندگی هستند اما با این حال همه طرح های شان به هم می ریزد و آنها قادر به کنترل مخلوقات شان نمی شوند.

پسران جوان، در گوشه های تیره و تار قلب شان، از نیازشان به مادر، یعنی به همان کسی که از او فاصله می گیرند و از خواستن همه آن چیزهایی که مادر آن را نمایندگی می کند، هراس دارند. این روزها ما خیلی درباره عدم حضور پدر می شنویم. در واقع، همان طور که پیش از این دیده ایم، غیبت نسبی پدر یا جدا ماندن عاطفی بیشتر پدران در اجتماع ما، تاثیر بزرگی روی زندگی مردان دارند. ولی آنچه همزمان شاهد آن هستیم درد و رنج عمیق و سرگشتگی در میان پسران جوان و مردان است که این جدایی از والاترین عشق و غیبت شان از نقش سرمشق در امر پرستاری و رفتار موجب آن می شود. نخستین جراحت وارده بر ما مردان، آن جراحتی نیست که تنها توسط غیبت پدران وارد می شود بلکه همزمان زخم ناشی از جدایی از مادر نیز هست، از دست دادن مادر و پس زدن آن امتیازها و حقوقی که با زنانگی پیوند دارند.

بیرون راندن جراحت مادری

پسران تا حدودی می توانند از پس جراحت مادری بربیایند زیرا پذیرفتن راه های موجود در دنیای پدرسالاری با پاداش همراه است و بالاخره برد با آنهاست. ما مردان به جای این که از دست دادن رابطه با مادر و هراس خودمان را از قدرت زنان حس کنیم، به اتحاد برادرانه با دیگر مردان می پیوندیم، اتحادی که بر زنان برتری دارد و دارای توانایی های بیشتری از آنان است. و ما در یک کار “خلاقانه” قابل توجه، مجموعه ترس های انباشته شده خودمان را بر سر زنان می ریزیم و تازه پس از آن می گوییم: این زنان اند که ضعیف و ترسو هستند. این مردان نیستند که نیاز به پرستاری شدن توسط زنان دارند. نه. این زنان هستند که باید توسط ما مردان محافظت و نگهداری شوند.

این نوع رفتار در برابر زنان – حسرت و خشم، هراس و نفرت، وابستگی و محافظت کردن – در هراسِ بزرگ مردان از بدن و قدرت زن بازنمایی شده است، از نخستین جوامع پدرسالار تا دنیای مدرن امروزی. برخی جوامع پدرسالار اولیه مناسک و تشریفاتی استادانه را طرح ریختند که پایه آنها بر این ایده و نظر قرار داشت که خون دوره ماهیانه زن بر روی توانایی مردان تاثیر دارد و قدرت بدنی مرد را کاهش می دهد. زنان در طول دوره خونریزی ماهیانه و یا بلافاصله پس از زایمان از دیگران جدا نگاه داشته می شدند و تصور می شد که اگر به اشیاء مورد علاقه و استفاده مردان دست بزنند، آن اشیاء دیگر قابل استفاده نخواهند بود. در برخی از فرهنگ های بومی آمریکای شمالی، زنان اجازه شرکت در مراسم حمام بخار را که برای پاکی تن و روح برپا می شود نداشتند، اگرچه آن بومیان در آن دوره به قدرت برتر زنان باور داشتند. جوامع پدرسالار بسیاری از تابوهای مربوط به عادت ماهانه زنان را به جوامع امروزی انتقال داده اند. هم در اسلام و هم در میان یهودیان ارتودکس، زن و شوهر اجازه داشتن رابطه جنسی در دوره عادت ماهانه زن را ندارند و همچنین زن در این مدت اجازه وارد شدن به مسجد یا کنیسه را ندارد. تابوهای اجتماعی متداولِ امروز در رابطه با عادت ماهانه زنان، تنها کمی ملایم تر از تابوهای گذشته هستند. برای بسیاری، عادت ماهانه زن موضوعی است که نباید درباره اش حرف زد و این مسئله به نوعی هنوز در پرده ابهام نگاه داشته می شود. تصویری که من از این موضوع از دوران کودکی ام در ذهن دارم تصویر مادرم است که از داروخانه با بسته پیچیده شده در کاغذ قهوه ای رنگ به خانه می آمد و در حالی که کیفش را در دست می فشرد به سرعت وارد حمام می شد. در حالی که تمام چیزی که او نیاز داشت یک نوار بهداشتی ساده بود. عادت ماهانه روندی است که موجب به کار گرفتن واژه های «مناسب تر» برای آن می شود: «آن دوره ماهانه»، «محصولات بهداشتی زنانه» که در بسته هایی با تصویر گل و پرنده عرضه می شوند، تصویرهایی برای پوشاندن نفرت یا شرم.

این رفتارها در فرهنگ امروز ما توسط بیشتر زنان مورد پذیرش قرار می گیرند و زنان این پذیرش را به دختران شان منتقل می کنند. ضمناَ برخی مقام های مذهبی احترام خودشان را نسبت به مادر و قدرت او برای خلق زندگی ابراز می کنند اما فقط تا جایی که زن آن قدر مغرور نشود که روی داشتن قدرت برای کنترل روی بدنش اصرار بورزد و حق تنظیم باروری اش را طلب کند. تمامی آن خون کثیف و بد باید به دور ریخته شود.

از نظر تاریخی، ما مردان از تمام راه ها کوشیده ایم تا نقش قدرت باروری زن را برای خلق انسانی دیگر پاک کنیم. جوامع پدرسالار افسانه های آفرینش را به گونه ای استادانه پرورانده اند چنان که بر طبق آنها مرد، یک خدای پدرسالار یا خدایان مردانه، تمام اعتبار آفرینش زمین را کسب می کنند.

مری برایان، فیلسوف و جامعه شناس، به طور قانع کننده ای استدلال می کند که پدرسالاری پاسخی بود به درک و فهم این موضوع که بالاترین ظرفیت انسانی – زایش نوزاد – از آن زنان است. مردان تسلط خودشان بر زنان را با اعمال کنترل روی شرایطی که کودک در آن زاده می شود آغاز کردند. انسان شناسان مختلف امروزه بر این باور هستند که تنها با تحمیل تک-همسری به زنان بود که مردان می توانستند نسبت به شناسایی فرزندان خودشان کسب اطمینان کنند. فرزندانی که می توانستند قدرت آن مردان را به ارث ببرند و وجودشان تأییدی برای قدرت باروری پدران شان بود. به نظر می رسد که این موضوع منشاء این استاندارد دوگانه ی جنسی است. استانداردی که بر طبق آن، تک-همسری تنها از زن طلب می شود، آن هم در جایی که چندهمسری، یا حداقل بی قیدی در روابط جنسی، تنها به مردان تعلق می گیرد.(۲)

هراس ناخودآگاهانه مردان از زن از محدوده حسادت به توانایی های خلاقانه آنها می گذرد و به هراس از آن چیزهایی که همیشه مورد انکار مردان بوده می رسد. درون چارچوب های مردانگی مسلط، مردان کمابیش در هراس از نقاط ضعف خود و آسیب پذیر بودن شان به سر می برند. به این ترتیب، مردانگی در هر شکل آن، نوعی سپر دفاعی است در برابر خواسته ها و آسیب پذیری، شکلی از حفاظت خود در برابر احساس حسادت نسبت به قدرت خلاقانه زنان. روان-تحلیل گر، آلفرد آدلر، این نوع مردانگی را “مردانگیِ اعتراضی” نامید و قضاوت خودش را درباره آن چنین بیان کرد: “شیطان فرهنگی ما، برتری جویی بی حد و مرز مردیت”.

وقتی که ماهی از چنگ ما لیز می خورد

کودک پسر به سوی چیزی در حرکت است که آن را “غیر زنانه” تجربه می کند. این گسست از مادر و هویت جویی با سمبل ها و نمادهای مردانه، تا حدودی بر پایه تصویری آرمانی و خیالی از پدر قرار دارد. مانند ماهی درخشنده و لزجی که تلاش می کند با دست نگاه دارد. هنگامی که از مردی میانسال درباره تصور او از مردانگی سوال کنید او بی درنگ به یاد پدرش خواهد افتاد. مکث کوتاهی کرده و خواهد گفت: “من هیچ تصور واقعی از پدرم در ذهن ندارم. هیچوقت درباره این فکر نکرده بودم. او خیلی زیاد پیش ما نبود. می دانم که او خیلی قوی و عادل بود ولی واقعاَ چیز زیادی به خاطرم نمی آید”. حتی موقعی که پدر حضور پر رنگی هم دارد او هنوز یک تصویر خیالی را نمایندگی می کند چرا که او باید تجسم میزانی غیر واقعی از استقلال و قدرت اجتماعی باشد.

این احساس که همه چیز یک تصویر وهم آلود است، این موضوع که ما هیچ گاه نخواهیم توانست به قدرتی که در تصور ماست دست پیدا کنیم، در بدن جوان خود ما نمود پیدا می کند. برای نمونه، آلت تناسلی ممکن است کلید ورود به دنیای قدرت باشد ولی در سال های کودکی، این آلت تناسلی نمی تواند ما را در برابر دنیای پیرامون محافظت کند. این ابزار در برابر آلت تناسلی پدر و مردان بزرگ تر از ما، قابل مقایسه نیستند. به یاد می آورم موقعی را که در پنج شش سالگی زیر دوش به تن پدرم خیره می شدم. سال ها بعد دریافتم که این موضوع دارد برای من هم تکرار می شود، موقعی که می دیدم پسر خودم در حمام به تن من خیره نگاه می کند. این اواخر هنگامی که پسرم لیام نُه ساله شد موقع صحبت به او گفتم که وقتی بزرگ شود آلت تناسلی او هم مثل من بزرگ خواهد شد. او فقط خندید و گفت: “امکان نداره!”. درست مثل این که به او گفته باشم که وقتی بزرگ شد می تواند روی آب راه برود.

این تصویر درونی شده از کوچکی و پسرانه بودن خود، حضور آزاردهنده خود را در ناخودآگاه مردان حفظ می کند، تا آنجا که مردان بزرگسال به جنگ می روند تا توانایی های مردانه خودشان را به اثبات برسانند. آنها زندگی خودشان را به خطر می اندازند تا مردانگی شان را نشان بدهند. البته این موضوع ریشه و علت وقوع جنگ ها نیست ولی به ما برای درک این که چرا این همه مردان جوان تن به بسیج شدن برای جبهه های جنگ می دهند یاری می رساند.

از آنجا که ما مردانگی خودمان را بر پایه یک تصویر آرمانی بنا کرده ایم، این روند حتی در غیبت کامل پدر هم انجام می پذیرد. کودک به سادگی و با استفاده از مواد خامی که برادران یا مردان بزرگتر و یا رسانه ها در دسترس او می گذارند، برای خود تصویری از مردانگی می آفریند. من از یک مهندس میانسال درباره اولین تصویرهایی که او از مردانگی در ذهن داشته بود پرسیدم و این تصاویر اولیه را او از عموی خود داشت و نه از پدرش. او عموی خود را تنها یکی دو بار ملاقات کرده بود ولی این مرد بزرگتر حضوری شبح آلود در زندگی او داشت. “خوب، عموی من یک مهندس بود که در آمریکای مرکزی مشغول جاده کشی از میان جنگل ها بود. این تصویر در تمام دوران کودکی با من بود: کشیدن جاده از میان جنگلی انبوه با درختان بریده شده”. آیا این مایه تعجب است که این مرد در بزرگسالی به دنبال همان حرفه ی عمویش رفت؟

هر مردی به عنوان مدل و شکلی از مردانگی عمل می کند. به هر حال در ذهن یک کودک، تمام مردان در زمره پدر هستند. هر تصویری از مردانگی می تواند در ظرف ناخودآگاهی ما تبدیل به تصویر پدر شود. آن مرد بزرگسال ممکن است لزوماَ پدر واقعی ما نباشد بلکه می تواند عمو یا پدربزرگ، یک برادر بزرگتر و یا آموزگار مدرسه ما باشد ولی در جامعه ما یک کودک گرایش به این دارد که تصویری از یک پدر آرمانی برای خود بیافریند.

از بلوغ تا مرد بودن

روند مرد شدن برای یک کودک در پنج یا شش سالگی کامل نمی شود. همه آن تضادها و کشمکش های سال های اولیه دوران پیش از بلوغ، با سرسختی تمام در دوران نوجوانی دوباره ظاهر می شوند. حوالی پنج سالگی ما به نوعی از ثبات می رسیم. تا آن هنگام بیشتر ما توانسته ایم تعریف های اجتماعی از جنسیت را فرا بگیریم و در روند شکل گیری شخصیت خودمان جایگزین کنیم. همه چیز برای چند سال عادی و خوب پیش می رود. اما در سال های بلافاصله پیش از نوجوانی، یعنی در یازده یا دوازده سالگی، همه چیز شروع به لرزش می کند و برقرار کردن و تثبیت دوباره سنگر هویت جنسیتی تلاش فوق العاده ای می طلبد.

امنیت دوران کودکی ما بوسیله تغییرات انجام شده واقعی یا قابل انتظار در بدن ما، به لرزه می افتد. هنگام ورود به دوران بلوغ، سکسوالیته دوران بزرگسالی ما، همراه با تمام آن تغییرات فیزیکی مرد شدن که در ذهن مان انتظار ظهورشان را داریم، بیدار می شوند. دگرگونی های بدن ما، هم مایه غرور می شوند و هم مایه شرم. ما هیچ گاه احساس نمی کنیم که این دگرگونی بدن با سرعت دلخواه مان صورت می گیرد، ولی به سرعت ظرافت و تناسب کودکی را از دست می دهیم. صدای مان دورگه می شود، در خواب دچار انزال می شویم و آلت تناسلی مان حساس می شود.

پس این موضوع درست است که ما در ابتدا درهم آمیختگی جنس (سکس) و جنسیت را تجربه می کنیم. تا پیش از این مرحله بلوغ بیشتر ما می توانسته ایم با مجموعه ای از امکانات انسانی خود عمل کنیم. می توانسته ایم گرایشات عاطفی مشخصی را که با زنانگی پیوند زده می شوند، پنهان کنیم ولی با این حال گاهی هنوز همان بچه کوچک باشیم، نیاز نداشتیم به صورت مداوم و ثابت قوی باشیم، می توانستیم گریه کنیم و کج خلق باشیم و هنوز فضایی برای مورد پرستاری قرار گرفتن برای ما وجود داشت. اما با تغییرات بدنی دوران بلوغ ناگهان شاهد این هستیم که داریم مرد می شویم، اینجا موهای مان می روید و آنجا صدای مان کلفت می شود ولی احساسات ما هنوز، همان احساسات یک انسان پیچیده و چند وجهی است و هنوز مجموعه ای از آرزوها و نیازهای عاطفی داریم، با وجودی که این نیازها لزوماَ با درک ما از مردانگی همخوانی ندارند.

احساس ما نسبت به خود که حالا واقعاَ دارد به عضوی از جنس مردانه بدل می شود، برخورد می کند با نگرانی مان از این که ما هنوز به مردانگی کامل دست نیافته ایم. ما این تصویر جدید از بدن مان را در ذهن داریم ولی این تصویر هنوز با واقعیت بدن های نوجوان ما تطابق ندارد. این موضوع، منشاء آن شیفتگی دوره نوجوانی ماست نسبت به قهرمانان مرد با بدن های قوی و عضلات درهم پیچیده مانند چارلز اطلس در دوران نوجوانی من و آرنولد شوارتزنگر در دوران نوجوانی پسرم. نتیجه این عدم تطابق، ملتهب شدن عواطف است و تناقض در در رفتارهای نوجوانان در اجتماع امروز ما.

این کشمکش فردی از کشمکش های جنسیتی مربوط به دوران کودکی فرسنگ ها فاصله دارد. در دوره کودکی، ما هم برای اثبات خود و هم برای استقلال از والدین مان مبارزه می کردیم. در دوره نوجوانی، زمینه اجتماعی و وضعیت شخصی ما با دوران کودکی متفاوت است. در این دوره ما برای مورد قبول واقع شدن می جنگیم، برای دوست داشته شدن و به رسمیت شناخته شدن از سوی رفقا و همتایان خودمان. پسرهایی که در اطراف ما هستند آیینه هایی می شوند از آنچه ما خود دوست داریم باشیم و یا برعکس، از آنچه خود از آن پرهیز می کنیم. ما اطمینان داریم که پسرهای دیگر بر همه چیز غلبه کرده اند و ما تنها کسانی هستیم که با عدم اتکا به نفس و ترس های مان دست به گریبانیم. ما مجبور به حفظ فاصله حتی در رابطه با دوستان صمیمی خود هستیم چرا که در غیر این صورت ممکن است آنها عدم اتکا به نفس ما را کشف کنند و یا به این خاطر که ما خودمان از وابسته بودن، نیازمند یا منفعل بودن هراس داریم. در این لحظات دردناک نوجوانی است که الگوهای همیشگیِ منزوی شدن از دیگر مردان زاده می شوند.

در فرهنگی مبتنی بر جدایی عاطفی میان مردان و مبتنی بر پایه تحمیل یک هنجار و نُرم دگرجنس خواه (هتروسکسوال)، ما مجبور بوده ایم تغییرات آسیب زننده عواطف و علایق مان را بپذیریم. در طول دوره کودکی، پسران دیگر سوژه عواطف ما قرار داشتند. آنها همبازی و متحدین مورد اعتماد ما بودند. اما حالا، با رشد گرایش جنسی مان به دختران و هشدار درباره پنهان نگاه داشتن عواطف در برابر مردان دیگر، از ما انتظار می رود که روی خودمان را از نزدیک ترین رابطه ها بر گردانیم و به سوی دختران جهت بگیریم. اگر این پسران هستند که سرمشق و مدلی هستند برای آنچه ما می خواهیم باشیم، دختران وسیله ای هستند برای اندازه گیری موفقیت مان در رسیدن به آن سرمشق ها. هنوز پسرها همراهان اصلی ما و موضوع تحسین و پسند ما هستند و برای سالیان طولانی افرادی که دوستشان داریم باقی می مانند.

“جان” تعریف می کرد: “من به خاطر می آورم دوره ای را که به همراه دیوید هر کاری را دوست داشتیم با هم و به کمک هم انجام بدهیم. هر روز پس از مدرسه با هم بودیم، موسیقی گوش می کردیم، مشق های مان را می نوشتیم و تلویزیون تماشا می کردیم. مشغولیت های آخر هفته را با هم انجام می دادیم و شب ها فیلم می دیدیم و در خانه هم می خوابیدیم. تا این که او با اولین دوست دخترش آشنا شد و جای من را دیگری گرفت. منظورم این است که ما هنوز با هم بیرون می رفتیم ولی نه به اندازه قبل. من وانمود می کردم که این برای من مهم نیست چون نمی خواستم فکر کند که من آدم عجیب و غریبی هستم. من هم با دختری که می شناختم دوست شدم و با هم بیرون می رفتیم. ولی واقعاَ مثل دوره ای که با دیوید بودیم نبود”.

از آنجایی که ما مجبوریم “پسر بودن مان” را پشت سر بگذاریم، دوره نوجوانی زمانی است که بسیاری از مردان جوان احساس هراس بزرگی نسبت به همجنس گرایی و گرایش جنسی خودشان پیدا می کنند. ترس “جان” از این که او را یک آدم “عجیب و غریب” بدانند خیلی قوی تر می بود اگر آنها هم مانند خیلی پسرهای دیگر در دوران بلوغ جلوی همدیگر استمنا می کردند. شدت این هراس، این موضوع را توضیح می دهد که چرا بیشترین حملات و آزار همجنس گرایان بوسیله نوجوانان انجام می شود.

این دوره نوجوانی به خاطر روشی که اجتماع ما بر پایه آن شکل گرفته باز هم پیچیده تر می شود. ناتوانی و بی قدرتی واقعی یا نسبی جوانان، چه پسر و چه دختر، با احساسات در حال رشد ما نسبت به خود، برخورد پیدا می کند. در دوران کودکی، پسران، تعریفی را از “خود” پذیرفته بودند که ما و کنش های ما را با قدرت مساوی می دانست. تمام آن سمبل ها و نمادهای پسرانه، تمام آن تفنگ ها و مجسمه های قهرمانان، تجسمی بودند از قدرت. ولی این احساس قدرت شروع به رنگ باختن می کند آنگاه که آگاهی پیدا می کنیم نسبت به این موضوع که چه کسی در دنیای پیرامون ما واقعاَ صاحب قدرت است و چه کسی دارای قدرت نیست.

ما به خاطر طبقه اجتماعی یا نژاد، به خاطر توانایی ها یا تفاوت های فیزیکی و جسمی، به خاطر دین یا قومیت مان، به خاطر قهرمان نبودن یا جایگاهی مقدس نداشتن، به خاطر این که ما آدم های معمولی هستیم، احساسی از بی کفایتی و یا حتی تنفر از خود را پرورش می دهیم. احساس می کنیم متفاوت از دیگران هستیم و یا شاید به خوبی و کارایی آن دیگران نیستیم. ما روی محدودیت های والدین مان انگشت می گذاریم و نسبت به مسائلی مانند پول، شغل، روابط و یا میزان موفقیت در کارهای مان احساس تشویش و نگرانی می کنیم. و تمامی این ها با اختراع تازه جوامع غربی قرن بیستم، یعنی “نوجوانی” تشدید می شود.

دوران بلوغ دیگر مانند گذشته به معنی وارد شدن به دوره بزرگسالی نیست. امروزه “نوجوانی” به معنای ورود به دنیایی برزخی مملو از توقعاتی چندگانه و ناهمگون است: از سویی از ما خواسته می شود که مانند بزرگسالان رفتار کنیم ولی از سوی دیگر ما دارای آن قدرت بزرگسالان برای استقلال و اتخاذ تصمیم برای زندگی خودمان نیستیم. ما از بدنی شبیه به بدن بزرگسالان برخورداریم ولی از سوی دیگر فاقد امکانات اجتماعی و اقتصادی برای یک زندگی شبیه به زندگی بزرگسالان هستیم. بزرگسالان تلاش می کنند سکسوالیته ما را محدود کنند و زیر کنترل بگیرند. ما از یک سو می خواهیم استقلال داشته باشیم ولی از سوی دیگر، وابسته بودن ِ اجباری سبب می شود که هنوز رفتاری مانند کودکان داشته باشیم.

آن ناتوانی و عدم قدرت که در واقعیت تجربه می کنیم با آرمان های مردانگی برخورد پیدا می کند. این برخورد و عدم هماهنگی، پریشانی و سردرگمی ما را در مورد تفاوت جنس (سکس) و جنسیت تشدید می کند و ما بیش از پیش احساس می کنیم که هنوز برای مرد بودن آماده نیستیم. برای همین است که پسرهای نوجوان هم از نظر زبانی و هم از نظر رفتاری بیشتر پرخاشگر می شوند. این پرخاشگری در واقع راهی است برای اعلام بلند و رسای این که آنها در مسیر “درست” مردانگی گام بر می دارند. تمام شکل های رفتاری آنان در میادین ورزشی، در راهروهای مدرسه و یا در خیابان بیان چنین پیامی است. آزار دادن دختران و یا تمسخر پسرهای ضعیف تر بیشتر از همه نمایشی برای دوستان ِ خودی است. تبعیض جنسی همان قدر با سلسله مراتب قدرت میان مردان جوان رابطه دارد که با احساسات آنها در مورد زنان جوان.

شرط و شروط سختی در کار است. این که ما چگونه توسط رفقایمان قضاوت می شویم و این که چگونه احساسی داریم با مقیاسی از ناامنی شخصی مان اندازه گرفته می شود. هر کنش یا حرکت ما در معرض تهدید این است که با دقت، میزان ناکارآمدی آن کنش و میزان ضعف ما به عنوان یک مرد اندازه گرفته شود و یا از سوی دیگر با تصویری که خودمان از قدرت مردانه ساخته ایم سنجیده شود.

من در کلاس هفتم یا هشتم شیفته رفتار پسری بزرگتر از خودم شده بودم که مدام آدامس می جوید. من مبهوت عضلات صورت او و احساس نافذ قدرت، کنترل، سرسختی و جذابیت جنسی او برای دختران می شدم. همین کنش آدامس جویدن او برای من بازنمایی کامل شکوه و عظمت قدرت مردانه بود و هر قدر تلاش می کردم نمی توانستم در این کار با او رقابت کنم.

یک چیز برای من از روزگار گذشته به همان صورت باقی مانده است. ما یاد گرفته بودیم که مردانگی چیزی است که باید برای آن جنگید. آن هیجانِ دعواهای حیاط مدرسه مبارزه ای بود برای تعریف مردانگی خودمان و شکل دادن به آن مردانگی، مبارزه ای که با وارد شدن به دوره نوجوانی ادامه می یابد. با این حال آنچه کاملا پایدار نمی ماند ظرفیت عاطفی ماست برای تحمل تمام این سرچشمه های برخورد و اضطراب.

هنگامی که خیلی کوچک بودیم می توانستیم دو احساس متضاد را بدون تشویش و اضطراب تاب بیاوریم. ما می توانیم از پس برخوردها و تناقض های دوره کودکی مان برآییم زیرا شخصیت فردی و ساختارهای روانی مان هنوز در حال شکل گیری اند و دارای انعطاف هستند. همین که این شخصیت فردی و ساختار روانی تثبیت شد، گفتگو و همزیستی میان فشارها و انتظارات و مطالبات متناقض دشوار خواهد شد. اگر چیزی با احساس ما از خود، هماهنگ نباشد، خوب، به سادگی آن را نمی پذیریم. دلیل دیگر برای دشواری تحمل روحی انتظارات جدید این است که ما به صورت فزاینده ای ابزار آزادسازی عواطف مان را از دست می دهیم و این امر ما را آسیب پذیرتر می کند و توانایی مان را برای تحمل اضطراب و پاسخ دادن به چالش های دشوار دنیای تازه مان کاهش می دهد.

در دوره نوجوانی، هنگامی که در واقعیت مرد می شویم، احساس مان نسبت به قدرت مردانه به طور فزاینده ای دچار سردرگمی و تحقیر می شود. حالا صحنه آماده شده است برای تجربیات بزرگسالی ما، برای پیچیدگی های رابطه جنسی، برای انواع گوناگون رابطه با زنان و مردان دیگر، برای خشونتی که امکان دارد هنوز در زندگی های ما حضور داشته باشد و برای تناقض ها و بحران های مربوط به مردان در دوره گذار و دگرگونی.

پانوشت ها:

۱ . به نظر جسیکا بنیامین، کودک می خواهد تناقض حل نشدنی میان تمایل به ماندن در کنار مادر و تمایل به پرواز و جدا شدن از او را حل کند… “راه حل” این مسئله دشوار جداسازی است، تعیین تلاش های متناقض نسبت به پدر و نسبت به مادر. به نظر بنیامین برقرار کردن مرزهای عاطفی، می تواند منجر به این شود که پسر ظرفیت شناخت متقابل و یکی شدن با دیگری را از دست بدهد. “همسویی عاطفی، تقسیم افکار، خود را با همدلی به جای دیگری گذاشتن و درک شهودی نیازها و احساسات دیگری، همه اینها با زنانگی پیوند زده می شوند. همسویی عاطفی به عنوان از دست دادن خطرناک خود در دیگری تلقی می شود”.

۲ . اما قدرت این افسانه های پدرسالار هر چقدر باشند، آنها تنها افسانه اند و بنابراین بر ماست که آنها را دوباره بنویسیم. در بازگویی و تفسیر تیموتی فایندلی از داستان نوح و کشتی او (“نامطلوب برای سفر”)، نوح یک پدرسالار است، خداوند پیرمردی بداخلاق است که خودش را در میان گروهی از فرشتگان چاپلوس محصور کرده و زن نوح- که اسم خانم نویس به او داده شده چون در انجیل عهد قدیم هیچ اسمی ندارد- به صورت یک قهرمان ظاهر می شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)