برای بهمن قبادی

تو از آشفتگی ستاره ها بگو
از سادگی درد
از اضمحلال درک

از وحشت کودکان از کودکانگی
از وحشت بالغان از سکون ستارها
از نادانی مرزها پس از قرنها کوچ

بگو! بهمن
بگو که عشق، کنار هم چیدن چند تصویر ساده ست
از شادی مادرانی که گره خورده اشک در چشمانشان
بگو که زندگی به این سادگیست
چرخاندن دروربین برای شکار سایه های شومی که روی فهم چمباتمه زده اند

آری!
بغض در گلو
چشم پر اشک
برای آخرین بار شاید!
پشت این دوربینهای ساده لوح
که نه می دانند پرسش چیست
نه بهمن کیست،
از درهای بازی که به هیچ جا ختم می شدند بگو
بگو بهمن!
بگو که بی سرزمین تر از بادی
بگو که قدرتمندتر از خاکی
بگو که ساده تر از شادی کودکانه ای.
اما
چقدر نادانیم ما
چقدر ناتوانیم ما
ما!
این ملت بی وطن
ما که پرچم سنگین تمدن را روی دوشت نهاده ایم و
از دور زوزه می کشیم آزادی را
راکد! در گرداب نفت ایستاده ایم
و گندیدگی خود را بو می کشیم
ما چنین مردمانی هستیم
دست می زنیم
سوت می زنیم
و دوست داریم
بهمن ها را از دور.
بگو، حق با توست
با تو که کوچ تنها قدردانت است.

نارین محمدی
١٤/١١/٢٠١٤
نانت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)