خوابگاه ها خیلی دلگیر بودند.به خصوص پنجشنبه جمعه ها که رسماً به قبرستان تبدیل می شدند.روزهای اول ترم، بچه ها بعد از کلاس عصر،غمباد می گرفتند و در گوشه ای کز می کردند و غرق در فکر و خیال می شدند.یکی نوازنده بود و دلش هوای ساززدن می کرد.یکی اهل کتاب بود و دلش پر می کشید برای خواندن کتاب های تازه.یکی خوشنویس بود و مشامش هوس بوی مرکب کرده بود.یکی هم مثل من که هوای هدفونم را کرده بودم.چون در کشوی میزم گذاشته بودم و یادم رفته بود برش دارم! از این رو اسپیکر تلفن همراهم را با صدای پایین می گذاشتم نزدیک گوشم و آهنگ هایم را گوش می دادم.خلاصه شرایط سخت بود…!
کلاس هایمان دیگر مرتب برگزار می شدند.این ترم بیشتر دروس، عمومی بودند.اما در بین همه ی کلاس ها، کلاس فارسی از همه جذاب تر و خاطره انگیزتر بود.استاد فارسی، دکتر «نوید.ف» بود.شاید 10سالی از ما بزرگتر بود.کتابی و لفظ قلم حرف می زد و به قول معروف «کم گوی و گزیده گوی چون دُر…»؛ کم می گفت و گزیده می گفت…یک ذره هم لق می زد.به خصوص زمانی که با تلفن همراهش صحبت می کرد، شانه هایش مثل الاکلنگی که یک طرفش فیل باشد و طرف دیگرش فنجان…!یکی از دلایلی که این کلاس، بسیار مهیج و دلچسب بود شاید وجود مادمازل ها در آن بود.اغلب پسرها روزشماری می کردند تا روزِ این کلاس برسد و بروند سکینه و صغری و پارمیدا و پولیکا را ببینند…آن هم با آن تیپ های عجیب و غریبشان! پسرها را می گویم…! آن روزها موهای امیر بلند بود.موهایش را به سمت عقب شانه می زد و انتهای موهایش فر می خورد و می آمد بالا.مدل موهایش کلاً قیافه ای «جوات» از او ساخته بود و فقط یک دستگاه پیکان جوانان گوجه ای رنگ 49 کم داشت تا به مقام عظمای جواتیت نایل شود! حتی مورد داشتیم پسری با کت و شلوار فرم دبیرستانش و کتانی سفید آدیداس آمده بود سر کلاس.وقتی علت را از او جویا شدیم فرمودند که: کتانی سفید نشانه ی زرنگی است و به قولی آن را «کتونی زرنگی» می نامند…کلاً دانشجویان همگی می خواستند به نحوی خودی نشان دهند و سری از تو سرها دربیارن! عده ای اهل سیگار و دود و دم شدند.علت را که جویا شدیم، سبیل زرد رنگِ «محمود دولت آبادی» و صدای خسته ی «داریوش اقبالی» را بهانه کردند…عده ای شاعر(!) شدند.دلیل را که پرسیدیم، طنازی دلبر را بهانه کردند…خلاصه همه دنبال بهانه بودند تا یک غلطی بکنند!!! تب خودنمایی بالا بود به خصوص در بین گل پسرها!یادم رفت بگویم که تب جزوه گرفتن هم بالا بود.باز هم من با خودم گفتم که مگر چی من از بقیه کمتر است؟! و باید همرنگ جماعت شد و این جور حرفا! این شد که از یک خانم با کمالات جزوه گرفتم و اتفاقاً این بار واقعاً عاشق شدم.(که داستان این عشق ناکام(!) را در سلسله گفتارهایی تحت عنوان«خانوم شین» خدمتتان تقدیم خواهم کرد.)
روزها می گذشت.ما هم که به قولی از پایتخت آمده بودیم شهرستان، به شرایط و ضوابط عادت کرده بودیم.گاهی درس می خواندیم و گاهی فقط جزوه می گرفتیم و در ادامه عاشق می شدیم و طبق معمول گذشته شکست عشقی می خوردیم…!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)