یادم است یکشنبه بود و اولین کلاسمان ساعت 14-16 تشکیل شد؛کلاس فارسی!
کلاس ما به قول معروف مختلط(!) بود.یعنی هم جنس نر داشت و هم ماده…! خیلی از پسرها به محض ورود به کلاس و دیدن دخترها که اغلب زودتر از ما می رسیدند، گل از گلشان می شکفت.نیششان تا بناگوش باز می شد و همگی نقشه ها در سر می کشیدند…! خیلی ها کلا حواسشان رفت به دخترها و اینکه به زودی از تنهایی و به قولی، سینگلیت درمی آیند.عده ای هم مثل ما جوگیر بودند و از ب بسم الله استاد تا حرکات بدنش مانند دست در گوش و دماغ کردن و شلیک های مستمرش، همه را کتباً ثبت و ضبط کردند….بعد از کلاس بسیاری از پسرها غمگین و افسرده بودند.در بین دوستان ما هم چند تایی در این حالت به سر می بردند.از یکیشان سوال کردم:«چِت شد یهو؟!چرا پکری؟!» درآمد که:«وحید به قرآن دوستم داره…» گفتم:«کی؟؟!!»گفت:«همون دختره که بغل دستم نشسته بود،منم الان فهمیدم که دوستش دارم، عاشقشم، وحید می فهمی عشق یعنی چی؟ عاشق یعنی کی؟ مارو ببین با کی داریم دردودل می کنیم…!» گفتم:«خب از کجا فهمیدی دوستت داره؟؟!!» گفت:«خودکارم افتاد زمین، رفت زیرپاش، خم شد و خودکارمو برداشت،داد بهم!» گفتم:«خب بعدش؟؟!!» گفت:«هیچی بابا بیخیال، می گم تو نمی فهمی عشق یعنی چی،اصن برو بابا!» خلاصه که تب عاشق شدن خیلی در بین دانشجویان بالا رفته بود…هرکسی حداقل عاشق یک نفری بود.(البته این را هم در پرانتز اضافه کنم که خیلی ها هم آسته می رفتن و آسته می آمدن و سرشان در لاک خودشان بود و فقط درس و درس و درس!) من قضیه را به امیر گفتم و در کمال ناباوری متوجه شدم که امیر هم در همین چند روز عاشق چهارپنج نفری شده است…! من هم به فکر افتادم عاشق شوم چرا که هم به نوعی حال می دهد و هم اینکه چرا من تافته ی جدا بافته باشم؟ و مگر چی من از بقیه کمتر است؟ و…فکر کردم و دو دو تا چهارتایی کردم تا گزینه هایم را پیدا کنم.هرچه به کله ام فشار آوردم کسی به خاطرم نیامد….تا عاقبت دو نفر را یافتم.نمی دانستم می شود عاشقشان شد یا نه؟! ولی برای من چاره ای نبود، باید عاشقشان می شدم…گزینه ی اول باعث پیشرفت من در درس ریاضی1(که همان ترم داشتم) شد و این فرد خوشبخت کسی نبود جز استاد درس ریاضی1 ام! یک خانم حدودا 30 ساله، کاملا محجبه و چادری که البته لبخند زیبایی داشت…! در این دوران، من در درس ریاضی1 پیشرفت شایانی داشتم…روزها از پی هم گذشت تا بالاخره یک روز فهمیدیم که استاد قصه ی ما بختش باز شده و…من هم مدتی شکست عشقی خوردم…طبق روال کار باید می خوردم! نمی شود عاشق شد و میانه ی کار رها کرد؛ یا باید به عشقت برسی یا شکست عشقی بخوری! (این قضیه لااقل در دانشگاه ما اینطوری است و باید این روال طی شود) خلاصه ما هم خوردیم…! گزینه ی دوم یا فرد خوشبخت دوم، خانمی بود که در سلف پردیس بر عبورومرور و کارت های دانشجوها نظارت می کرد.که بعدا فهمیدم که ایشان هواخواهان بسیارِ دیگری نیز داشته اند که به اختصار ایشان را به نام یک میوه(که با حرف هـ شروع می شود) یاد می کردند.حدودا 27 28 ساله که به نظر بنده در حقش اجحاف شده بود و الان بایستی از بازیگران هالیوود می بود…در آن دوران بسیاری از دانشجویان از اقصی نقاط شهر به سلف پردیس می آمدند و خورش کرفس(یکی از بدمزه ترین غذاهای سلف) را چنان با ذوق و شوق و انگیزه و عشقی می بلعیدند که حتی گوشت می شد بر تنشان! روزها همانطور که می گذرند، گذشت. تا اینکه یک روز این خانم با دو بچه اش به سلف پردیس آمد و ساعتی بعد شوهر قلچماقش به دنبالشان…! خلاصه بسیاری از دانشجویان از جمله من شکست عشقی خوردیم…!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)