سیمین جانم دلم برایت تنگ است و واگویه هایم شروع شده. دیدار آخر را با تو نداشتم. درمهر ماه سال گذشته، شبی که مسافر بودم، غروب به دیدارت آمدم که خداحافظی کنم، چون همیشه سرو گونه و آراسته با مهربانی بدرقه ام کردی. تکیده و باریک شده بودی. نمی دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود. ازضعف جسمانی ات گله داشتی ازت خواستم بیشتر استراحت کنی. ازت خواستم دیدارهایت را کم کنی. گفتی نمی شود. دوست و آشنا توقع دارند. و این اولین سخنم است با تو بانو. از تو بسیارآموختم.

مهربانی ات به اطرافیان، دوستان وآشنایان حدی نداشت. همه را با روی باز می پذیرفتی. با فروتنی با همه گفتگو می کردی. در جمع های بیرونی، همیشه می خواستند با تو عکسی به یادگار داشته باشند. لبخند بر لب می ماندی وخسته نمی شدی. هیچگاه ندیدم خم به ابرو داشته باشی. مهربانی را می شناختی و رسم مهربانی را خوب می دانستی و چون شازده گوچولو که دوستش داشتی به اطرافیانت آداب مهربانی را می آموختی. برایت فرقی نمی کرد که چه کسی به دیدنت می آید همیشه آراسته و مرتب به استقبال مهمان می رسیدی. همه ی آن ها که به خانه ات می آمدند سهمی مساوی از مهمان نوازی ات داشتند. سیمین جانم، در تمام این سال ها، هرگز تو را بدون آرایش و نا مرتب ندیدم. می گفتی از مادرم به ارث بردم. می گفتی مادرم همیشه یک ماتیک و ایینه در زیر بالشش پنهان داشت و صبح که از خواب بیدار می شد اول کمی از آن ماتیک به گونه ها و لبش می مالید وبعد از اطاق بیرون می آمد. دوست نداشت کسی او را با رنگ پریده ببیند.

سیمین بهبهانی جایزه شعر نیما

خودت نیز این گونه بودی سیمین جان. به یاد دارم سال ها پیش بعد از جراحی اول ، عصر روزی که از بیمارستان به خانه برگشتی با جعفر پوینده به دیدارت آمدیم. وقتی در را به رویمان باز کردی ، هر دو بهت زده به هم و به تو نگاه کردیم. فکر می کردیم تو را در حال استراحت خواهیم دید، مثل همیشه آرایش کرده و با لباسی بسیار زیبا از ما پذیرایی کردی. از بگیر و ببند خانه ی سفیر فرهنگی که قبل از بیمارستان و جراحی ات اتفاق افتاده بود، می گفتی. داستانی داشت آن شب. همراه با گلشیری و روشنگ داریوش و مهرانگیز کار و تنی چند دیکر بازداشت تان کرده بودند. داستان شیرینی بود آن قصه. می خندیدی و می گفتی خوب شد بخشی از روده ام را بریدند که این همه پرحرفی می کنم.
سیمین جانم، روز تولدت با هم حرف زدیم و گذشته را مرور کردیم، و قول دادم زودتر برگردم. اما دریغ، نمی دانستم این آخرین گفت و گوی ما خواهد بود. و من حال گذشته را مرور می کنم و بغص امان نمی دهد.

واگویه هایم شروع می شوند . به یاد می آورم خانم سیمین دانشور دربخش آی سی یوی بیمارستان پارس بستری بودند. شایعه ی مرگشان پخش شده بود. با چند نفر از دوستان به دیدنشان رفتیم. یکی دو نفری از برادران ارشادی آمده بودند که ظاهرا خرج بیمارستان را بپردازند و برنامه برای تشیع داشته باشند. فورا اعتراض کردی. و دکتر برومند پزشگ انسان دوست بیمارستان کمک از کسی قبول نکرد. و سال بعد زمانی که خانم دانشور فوت کردند، من ایران نبودم. وقتی زنگ زدم تسلیت برای از دست دادن یک دوست قدیمی گفته باشم، سخت دلگیر و پریشان بودی و مدام می گفتی : مهین می دانی نگذاشتند من حتا کلمه ای حرف بزنم . تکرار می کردی مبادا با من چنین کنند. نگذارید مرا از آن تالار که وحشتش می خواندی ببرند. و این را به چند دوست دیگرمان نیز گفته بودی سیمین جانم.

و هیهات و هیهات که تو از همان تالار وحشت گذشتی. و مردم، مردم مهربانی که عاشقانه دوستشان داشتی می دانستند که خواست تو نیست و با فریاد تکرار می کردند. این خواست سیمین نیست. سیل مردم حیرت انگیز بود. عکس ها را دیدم. مردم مهربانی ات را پاس داشتند.
مادر دوم من، واگویه هایم شروع می شوند.

به یاد می آورم خبرمان کردند که منوچهر آتشی، عمو منوچهر غزل و ترانه، اسب سفید وحشی شعر ایران ، که تقریبن هفته ای می شد که در بیمارستان سینا بستری بود، درگذشت. تنی چند به خانه اش رفتیم. نسرین همسر برادر درگذشته اش و فرزندانش مبهوت و پریشان بودند . چند سالی می شد که عمو منوچهر سرپرستی همسر و فرزندان برادرجوانترش را که به ناگاه از دست داده بود. به عهده گرفته بود و آن ها از بوشهر به تهران کوچ کرده بودند. و شده بودند خانه و خانواده ی اصلی او که سال ها تنها زندگی می کرد. همه از مرگ شاعر غم زده بودیم. باری سخن از مراسم و تشیع و قبر و دفن شد. منوچهر آتشی خواسته بود و تاکید کرده بود که او را در امامزاده طاهر به خاک بسپارند.

امامزاده طاهر، گورستانی واقع در مهرشهر کرج، که نخست غزاله علیزاده زن زیبای قصه ها بنا به وصیتش آن جا ماوا گرفت و بعد از آن محمد مختاری و محمد چعفر پوینده، دو تن از قربانیان قتل های زنجیره ای و از اعضای کانون نویسندگان ایران و بعدتر هوشنگ گلشیری قصه نویس یگانه و احمد شاملو، شاعر ملی ایران و نیز احمد محمود نویسنده ی همسایه ها در آن محل به خاک سپرده شدند.

باز هم این بار دو و سه نفری از برادران و خواهران فرهنگی دولتی سر و کله شان پیدا شد. پیشنهاد دادند که شاعر را به بهشت زهرا ببرند. مارا ل دختر برادر شاعر، که عمو منوچهر بسیار دلبسته اش بود، گریه کنان از اتاق بیرون رفت که عموی من این را نمی خواست. سیمین جانم باز هم این بار صدای تو از همه ی ما رساتر بود. به سخن برادردولتی فرهنگی اعتراض کردی و گفتی مگر شما مسلمان نیستید؟ اجابت وصیت میت از واجبات است. و ایشان در جواب فرمودند: شما می خواهید امامزاده طاهر خودتان را آباد کنید.
هیهات از این گوته اندیشی.

باری قرار براین شد که منوچهر آتشی از جلوی بیمارستان سینا تشیع و در امامزاده طاهر به خاک سپرده شود. اطلاعیه داده شد. دیروقت شب زنگ زدند که از تالار وحدت تشیع خواهد شد. نسرین حیران بود. قرارمان بر این شد که فردا صبح راس ساعت تعیین شده به امامزاده طاهر خواهیم رفت. وقتی به گورستان رسیدیم، قبر آماده بود. تعداد زیادی از دوستان و مردم نیز منتظر بودند. اول های آذر بود . یک روز ابری با سوز سرد پاییزی. چندتایی بر مزار شاملو شعر می خواندند. چندتایی گوشه ای گز کرده به انتظار شاعر بودند. چندتایی شعرهای شاعر را زمزمه می کردند و نگاه به انتظار بر مسیر حرکت اتوبوس ها سرمی چرخاندند. چندتایی نیز به قبر خالی که قرار بود ساعتی بعد خانه ی ابدی شاعر باشد خیره شده بودند. اتوبوسی رسید. تعدادی بعد از پایان مراسم تشیع به سمت امامزاده طاهر آمدند و حالا همه منتظرآمبولانسی بودند که شاعر را حمل می کرد. خانواده ی شاعر نرسیده بودند. سیمین جان خسته شده بودی. همه خسته بودند. یکی زنگ زد که جنازه را دزدیدند. همه مبهوت بودیم . خبر آمد که نگذاشتند. به خانواده گفتند به بوشهر ببرید.

حسرت، حسرت و دریغ، اسب سفید وحشی ما، دور از یارانش ماند. اسب سفید اولین نفر از جمع خانه ی لاله مصدق بود که هرسال آذر،ماه آخر پاییز، سالگرد حمید مصدق که به یادش جمع می شدیم. ما را ترک کرد.
و اما
سیمین جانم صبح پنجشنبه ای بود انگار، که زنگ زدی و گفتی : آزاد زنگ زده و خواست او را به امامزاده طاهر ببریم. گفتم سیمین جان سه شنبه در جمع مطرح خواهیم کرد. حتمن می شود کاری کرد.
و اما
م _ آزاد یا محمود مشرف آزاد تهرانی، شاعر، که همه ی عمرش را به شعر و تر جمه سپری کرد و از پایه گزارا ن ادبیات کودکان در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. مدت ها بود بیمار و در خانه بستری بود. در شرایط مادی سختی روزگار می گذراند. آزاد از اعضای قدیمی کانون نویسندگان ایران بود.
عصری زنگ زدی و گفتی پری همسر آزاد زنگ زد. شاعر بیمار ما تمام کرد. ای داد. بهم ریخته بودی.

قرار گذاشتیم فردا صبح با چند نفر از یاران کانونی به خانه اش برویم. شرایط بسیار بدی بود. دو ماه از مرگ منوچهر آتشی می گذشت .قرار گذاشتیم قبر خالی شاعر را از خانواده اش بخریم. و من باید با نسرین تماس می گرفتم و ترتیب انتقال را هماهنگ می کردم. کانون اطلاعیه اش را داد و مسئولیت برگزاری مراسم را بر عهده گرفت. تشیع در یک صبح برفی از در خانه شان در خیابان دولت برگزار شد. همه به سمت امامزاده طاهرحرکت کردیم. از اولین روزهای بهمن بود.روز بسیارغم انگیز و سردی بود.
قبل از ظهر به گورستان رسیدیم. قبر شاعر دشتستانی باز شده بود. دشت سوز بدی داشت. زمین برفی و یخ زده. به یاد یادداشت م – آزاد در روز مرگ فروغ فکر کردم. آن روزهم برفی بود.

گفتند برگردید. این جا نمی شود دفنشان کنید. باز هم همه مبهوت که چرا؟ چند نفر از دوستان به دفتر رفتند. جواب این بود. به ما دستور دادند. به اداره ی اماکن کرج بروید.پی گیری ها آغاز شد. برگشتند. جواب : گفته شد از دفن شاعر و نویسنده در این گورستان جلوگیری شود. شاعر و نویسنده کجا باید دفن شوند؟ جوابی نبود. ساعت ها گذشت و پی گیری ها نتیجه نداد. همه از سرما می لرزیدیم. به غروب و تاریکی رسیده بودیم. و این بار هم صدای رسای تو بود: مگر شما مسلمان نیستید ؟ غروب آفتاب که جنازه را زمین نمی گذارند. به طرف تابوت خیز برداشتی ، و فریاد زدی کمک کنید داخل قبر بگذاریمش. و م –آزاد شاعر در یک غروب دلگیر، درگورستان امامزاده طاهر آرام گرفت.
و اما
بانوی من، سیمین جانم، مادر دوم من. کسی فریادش به قدرت صدای تو نبود که به وصیتت عمل شود و آن جا که انتخابت بود به خاک برگردی. چقدر تلاش کردی برای خریدن قبر. با هم به دفترشان رفتیم . خواستی در کنار مرد همراه ات و نوه ات و یاران کانونی ات بخواب ابدی ات برگردی. از علی ایرانلو یکی از اعضای کانون نویسندگان خواستی مسئولیت خرید قبر را به عهده گیرد. قبر خریده شد. وصیت نوشته شد. خوب می دانستی چه اتفاقی خواهد افتاد. رسانه ای پخش کرد که : دو گزینه بود و خانواده گزینه ی دوم ( بهشت زهرا) را انتخاب کردند. اما کسی نگفت خانواده مجبور به انتخاب شدند .

سیمین جانم واگویه هایم تمامی ندارد. مردم عاشقانه با تو وداع گفتند. سیمین جانم همیشه مدافع زنان بودی. در سخت ترین روزها حضور داشتی. راستی می دانی به هیج زنی اجازه ندادند تا از تو سخن بگویند. دریغ و داد مادرم ، در تالار وحشت حتمن می دانی مجلس کاملن مردانه بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)