مدرسه فمینیستی: متن زیر، سخنرانی جلال سرفراز، شاعر نوپرداز ایرانی است که در مراسم «بزرگداشت سیمین بهبهانی در شهرداری برلین»[1] ایراد شد:

دیر یا زود سیمین بهبهانی هم باید می رفت، و رفت. جایش خالی ست. از این پس زندگی اش را در ذهن مردمی ادامه می دهد که با کلام پرشور او به زندگی امیدوارتر می شوند. لقب شاعر ملی که به او داده اند، بی تردید برازنده نام سیمین بهبهانی ست. این به معنی تایید همه ارزش ها در شعر او، و نفی ارزش در شعر دیگران نیست. امروزه در شعر ما تجربه های بسیار متفاوتی می شود که هرکدام در خورِ توجه و ارزش گزاری ست. در واقع هیچ شاعر و هنرمندی جای دیگری را تنگ نمی کند. منظور این است که گاهی شاعری از خط قرمزهای سیاسی و اجتماعی پا فراتر می گذارد و حرف هایی را عنوان می کند که بی تردید صدای اعتراض، و حرف دل بخش بزرگی از مردم است. سیمین خانم از این دست شاعران بوده و هست. زبان مردم به طور گسترده، حتا بخشی از کنده شدگان از حکومت وقت، و نه تنها در حوزه روشنفکری. روزگاری شاملو گفت: دهانت را می بویند/ مبادا گفته باشی دوستت می دارم…/ روزگار غریبی ست نازنین. و فروغ بر سیاهکاری زاهدان ریاکار انگشت نهاد. حالا حرف سیمین خانم است که بر زبان همگان جاری ست: دوباره می سازمت وطن/ اگرچه با خشت جان خویش.

چنین شعرهایی به حافظه جمع گره می خورد، و حس مشترکی می سازد که خمودگی و درخود فرورفتن را بر نمی تابد. جامعه ما، درست یا نادرست، هنوز که هنوز است، در کنار دیگر برآمدهای هنری و ادبی، بیشتر جامعه شعر است. سنت شعر از مشروطه تا امروز زمینه های اجتماعی بیشتری یافته است ما چکیده تاریخمان را در شعر فردوسی و خیام و ناصرخسرو و حافظ و نیما و دیگران دریافتیم، و آیندگان چکیده تاریخ این روزگار را در گفته های شاملو و فروغ و سیمین و دیگران درخواهند یافت. برخی از کسان، سیمین خانم را با فروغ مقایسه می کنند. چنین مقایسه هایی راه به جایی نمی برد. این دو گرامی، دنیاهای متفاوتی داشتند و دارند، چنان که پروین اعتصامی و دیگران. آنچه گفتنی ست، جایگاه بلند این عزیزان در بُرش های متفاوت دوران معاصر ایران است.

سیمین خانم در شعرهایش زنده است، و تا هنگامی که رویدادهای ناهنجار اجتماعی سیاسی، و تلخکامی های ناشی از آن پابرجاست، زبان اعتراض او نیز بُرایی اش را از دست نخواهد داد. سیمین خانم در ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ بر زندگی چشم فروبست. این تاریخ خودبخود رویداد تلخ دیگری را نیز در ذهن ما باز می تاباند. در فاصله این دو رویداد سیمین خانم هرگز ساکت ننشست. هرچند که پس از انقلاب بهمن ۵۷ فراگیرتر می اندیشید، و دوره نوینی را در شعرش تجربه کرد، که از دیدگاهی نشانه کمال و پختگی تدریجی ، و از دیدگاهی نشانه وجدان بیدار اوست، که هرگز به خواب نرفت. یعنی که ما زنده ایم هنوز، و تن به ستم نمی دهیم. بی دلیل نیست که سیمین خانم می گوید: شمشیر من همین شعر است / پُرکارتر ز هر شمشیر .

واپسین بار، سه سال پیش در خانه خانم نگار اسکندرفر دیدمش، با دولت آبادی، سپانلو، سیدعلی صالحی و دیگران. چشمهایش به درستی نمی دید، بیشتر با چشم دلش نگاه می کرد. دو سه بار از من پرسید: پس کو فلانی؟ حال آن که فلانی کنارش نشسته بود. آن شب شاهد رویداد غیر منتظره یی هم بودم: سیمین خانم آواز خواند. صدایی داشت خوش طنین و دلنشین، اما نه چندان رسا ـ که بیمار بود، و توانِ چندانی در خود نمی دید تا در صدایش رها شود. مجذوبش شده بودم. همیشه مجذوبش می شدم. محذوب بی ادعایی، سادگی و بی شیله پیله گی اش. مجذوب جسارت و شجاعت خدشه ناپذیرش. مجذوب بردباری اش. سیمین خانم اهل رقص هم بود. اهل بذله گویی هم بود. نمونه یی بود از انسانی بی تکلف، اما هشیار، که نبضش میان جمع می زد. او تنها زنی با دیدگاه های فمینیستی جاافتاده و مبارزه پی گیر در راهِ برابرحقوقی زنان و مردان نبود بلکه فراتر از آن، شاعری بود خودآگاه، و مسوول،که از مواضع انسانی اش عقب نمی نشست، و با قدرتی شگفت پای حرفش می ایستاد. به یاد آوریم درد بزرگش را پس از قتل های زنجیره یی، و یا در کشاکش جنگ خانمانسوز، هنگامی که مادری مویه کنان بند پوتین های فرزند از دست رفته اش را به گردن می آویخت. همیشه همینطور است. کمی به سحر مانده که دلهره می ریزد، در این دلِ درمانده / چگونه؟ چه می دانم. مثلن این که / از آن چه که باید کرد، هزار دگر مانده / خبر همه وحشت بود. سیاهیِ مواجش / فشرده چو کابوسی به پیش نظر مانده / هجوم خبر در سر ، هراس خطر در دل / چنان که در تهِ فنجانم رسوبِ شکر مانده.

زبانی بُرنده و تاثیر گزار، «پرکارتر ز هر شمشیر» که لرزه یی بر تن دشمن می شد. چنین بود که زن و مرد، عامی و روشنفکر، به احترامش سرفرودمی آوردند. سیمین خانم زبان حق بود. در عین حال نمی توان فراموش کرد، که سیمین خانم از دلش غافل نبود، و غزل های مردافکنش بر سرِ زبان این و آن بود.

سیمین خانم هرگز در برج عاجی جا خوش نکرد، اما جایگاهی فراتر از برخی برج عاج نشینان این روز و روزگار داشت. با او می شد راحت بود. چون برادری کوچک تر با خواهرش. چون فرزندی با مادرش. چون دوستی با دوست. راحت از خود گفت و از او راحت شنید. یک بار هم در خانه اش بودم. دستپختش حرف نداشت. سیمین خانم قدر دوست را می دانست. ممکن است ضعف هایی هم داشته بود، مثل هر انسان بزرگی، که من کمتر به آن برخوردم.

به ایران برگشته بودم و مشتاق دیدارش، مثل بسیاری از آرزومندان سرزمین مادری، و خانه پدری. قبلن در برلین یکدیگر را دیده بودیم. گفته بود: خاطراتت را بنویس! گفتم: بهتر که فراموش کنیم. چیزی نبود جز افت و خیزی کوتاه، و پرتاب شدن به دایره های تاریک و تودرتوی غربت و مرثیه خوانی بر عزیزان و فرصت های از دست رفته. اگر اشتباه نکنم، سیمین خانم دوبار به برلین آمد، و هر دوبار فرصتی برای دستبوسی ایشان. شبی که جایزه اوسیتسکی را می گرفت، اشک شوق از چشمان دوستدارانش سرازیر شد. این جایزه نصیب هر کسی نمی شد. باید به قد و قواره و شجاعت شاعری چون سیمین بودی، تا با نام کارل فون اوسیتسکی، نویسنده و روزنامه نگار ضد فاشیست آلمانی، و برنده جایزه نوبل، قَدرَت را می دانستند. با جایزه اوسیتسکی روح بیدارِ قربانیان و زخم خوردگان فاشیسم از سیمین خانم سپاسگزاری می کرد، چرا که ساکت ننشسته بود. چرا که نمی توانست ساکت بنشیند و شاهد آزادی کشی، و سقوط ارزش های انسانی در سرزمینی باشد که شیونِ مردمی خون دیده و رنج کشیده از در و دیوارش شنیده می شد.

 

 

blog_simin

سیمین خانم در آن نشست تاریخی همراه با منیره برادران گفتاری افشاگر داشت و در پاسخ به تفسیر و تحلیل های ستایش برانگیز سخنرانان از شعرش، به تشریح زندگی دشوار زنان و کودکان و نوجوانان ایرانی پرداخت. او بر ضرورت مبارزه با حق کشی ها و نابرابری های اجتماعی، و بویژه آزادی بیان و قلم، و زندانیان سیاسی پای فشرد. همین جا یادآور می شوم، و امیدوارم گوش شنوایی باشد. سیمین خانم پس از دریافت نشان اوسیتسکی در حضور جمع وصیت کرد که این نشان را بر آرامگاهش بگذارندّ یا حک کنند. سیمین خانم نتوانست در جایی که خود می خواست، به عزیزان و همرزمانش بپیوندد، اما نشان اوسیتسکی می تواند یادگاری از او باشد، و نسل و نسل های آینده را به اندیشیدن وادارد، که او که بود و چه کرد؟

شبی در برلین، در محفلی با زنده یاد آقابزرگ علوی نشسته بودیم. سیمین خانم غزلی خواند. بیرون که آمدیم آقا بزرگ گفت: بزرگبانویی ست این زن. زبان این روزگار است. سال ۵۵ یا ۵۶ گفت و گویی با زنده یاد نادر نادرپور داشتم – که شرح و تفصیل آن موضوع جداگانه یی ست برای نوشتن. نادرپور وسواس عجیبی داشت نکته یی نبود که از نظر دور بدارد. پیش از انتشار گفت و گو، مهمان سدار سنگور، رییس جمهور سنگال بود، که سالیانی در فرانسه با هم دوست شده بودند. از همانجا به من تلفن زد و خواست در فلان سطر و فلان صفحه گفت و گو تغییر یا تغییراتی بدهم. علت را پرسیدم. گفت: اخیرن سیمین بهبهانی در فلان جا مساله یی را عنوان کرده که نمی توان به آن نپرداخت. یادم نیست چه مساله یی بود؟ اما بُرد حرف سیمین خانم در ذهن نادرپور برایم تازگی داشت.

تا آن زمان آشنایی من با سیمین خانم در حد یکی دو برخوردی بود که در حیاط رادیو، در میدان ارک، با او داشتم. سلامی می گفتم و پاسخی می شنیدم. پس از آن طبل انقلاب به صدا درآمد و سیمین خانم هم در میان جمع بیشتر آفتابی می شد. درگیرودار درگیری های کانون نویسندگان در تابستان و پاییز ۵۸ پای سیمین خانم هم به کانون باز شد. او نیز چون شاملو، از همان آغاز نشان داد که با وضعیت موجود سرِ آشتی ندارد. نمی توانست داشته باشد. از این یا آن گرایش سیاسی پیروی نمی کرد. حرف خودش را می زد، و کم نبودند کسانی که حرفش را با دل و جان می پذیرفتند. سیمین خانم در تمام این سال ها هموندِ پویا، کوشا، و وفادار کانون نویسندگان ایران باقی ماند. نه تنها با هموندان رسمی کانون، که با اهل قلم، چه در درون و چه در برونمرز پیوندی گسست ناپذیر داشت. من شاهد سخنرانی پرشور او در بزرگداشت احمدرضا احمدی، و تلاشش برای گردآوری کمک مالی برای نجات جان شاعری جوان بنام شهرام شیدایی بودم. او در همان حال که با سایه و کسرایی و اخوان و عماد خراسانی دمخور بود نمی توانست نسبت به رشد و بالش دیدگاه های نو در جامعه هنری و ادبی ایران بی تفاوت باشد. پلی بود در همزیستی سنت و مدرن. نوشته ها و تحلیل های او درباره نام آورانی چون یدالله رویایی، آتشی، احمدرضا احمدی، سپهری، و دیگران نشانی از توجه او به ضرورت بالندگی و گوناگونی هنر و ادبیات بود. او با حفظ دیدگاه های خود در ادامه و گسترش شعر کلاسیک، در فرم و زبانی امروزی، می کوشید میان دیروز و امروز، میان نیما و دیگران پیوندی برقرار کند. سیمین خانم همراه با شاعرانی چون حسین منزوی از مدار بسته غزل، دریچه یی به سوی دنیای نو گشود.

از دیروز و امروز، تصویری روشن از فروتنی، و در عین حال جسارت سیمین خانم در ذهن من به جا مانده است. مهم ترین ویژگی این بزرگ بانو، آزاد اندیشی و آزادی خواهی او بود و هست. حضورش را حس می کنم. اعتراض به رنج ها و شوربختی های مردم در هر مقطع زمانی، و انعکاس آنها در شعر، از ویژگی های دیگر او بود، که از دل برمی آمد و بر دل می نشست. سیمین خانم دچار رودربایستی و ملاحظه کاری های مرسوم نمی شد، در واقع خطر می کرد، و کمترین پی آمد این خطرهای پی در پی، تیغ سانسور بود که با قاطعیت بر کلماتش فرود می آمد. اما سانسور نمی توانست مانع انتشار شعرهایش شود. شعرها زبان به زبان می چرخید و به سرعتِ برق در درون و بیرون مرزها بر سر زبان ها می افتاد. سیمین خانم زبان مردم بود. و بُرد شعرش فراتر از برخی همگنان دیروزی و امروزی اش بود. زبان ساده و ملموس سیمین خانم مخاطبان وسیع تری می طلبید، بی آن که از دید ارزش های شاعرانه کم بیاورد. سیمین خانم بی تردید در این دور و زمانه شاعر ملی ما بود و هست. یادش گرامی باد!

پانوشت:

[1] http://feministschool.com/spip.php?article7591

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)